گروههاي فشار واقعي خواهند ماند1. پيشتر مافياي قدرت و ثروت در ايران نشان داده كه با تكيه بر شعارهاي مذهبي و فريب عدهاي مزدور به نام لباس شخصي يا گروه فشار ميتواند آشوبهاي خياباني را آنچنان برنامهريزي كند كه به اهداف محتمل خود دست يابند. اين اهداف ميتواند طيفي از منافع اقتصادي تا موانع سياسي باشد.. گرچه نميتوان گفت دانشجويان را آنها بازي ميدهند، اما اين واقعيت كه بسادگي ميتوان دانشجويان بيپناه خوابگاهها را وارد يك سناريوي از پيش طراحي شده كرد، و واكنش آنها را پيشبيني كرد، واقعيتي است كه اعتراف آن براي هيچ دانشجويي خفت محسوب نميشود، كه اين براي آن بيماران رواني صاحب قدرت ننگي تاريخي خواهد ماند. ننگ اين فاجعه كه از جان جوانان كشور خود براي منافع خانواده و جناح خود سوءاستفاده ميكنند تا هميشهي تاريخ بر پيكر نحس و انسانيت كُش استبداد ديني خواهد ماند.
2. گروههاي فشار داراي منابع اقتصادي و نظامي گستردهاي هستند. آنچه اينروزها از انقضاي تاريخ مصرفشان گفته ميشود بيشتر مربوط به گروههاي فشاري است كه از كنترل رهبرانشان خارج شده و جلوتر از آنها حركت ميكنند. لايههاي مختلف خشونت طلبان ايران از يك ارتباط منطقي و با ديسيپلين برخوردار نيستند. آنها زاييده اين تفكراند كه هنوز انقلاب و جنگ ادامه دارد و آنها مشغول بازسازي همان سيستم روحي و رواني منجر به انقلاب و رشادتهاي رزمندگان جنگ هستند. شرايط انقلاب تنها منحصر به همان دوران است و نميتوان بطور مصنوعي آنرا ايجاد كرد و اگر هم بشود، اصولا انقلاب برنامهاي كوتاه مدت است و در دراز مدت منحرف خواهد شد. چون ضابطهمند و برنامهريزي شده نيست.
3. رهبران گروههاي فشار كه يقينا در ميان مقامات درجهي اول حكومت جاي دارند به اين نتيجه رسيدهاند كه بايد ميان بقاي قدرت خود و حضور اين آشوبگران خياباني يكي را انتخاب كنند. آشوبگراني كه پس از اين سالهاي پر التهاب، به آن درجه از بلوغ فكري دست يافتهاند كه براي تصميم گيريهاي در مواقغ لزوم بر پايهي منافع رهبرانشان بيكسب اجازه از آنها اقدام كنند. اما متوجه نشدهاند كه منافع رهبرانشان در اين چند ساله تغيير كرده، و راهبردهاي جديدي را پيش روي خود ميبينند كه در تضاد با آشوبگريهاي خياباني و دادن بهانه براي فشارهاي خارجي و داخلي است. و بيشك در اين معاملهي حساس و تاريخي آنها قدم به قدم پيش ميروند كه ناگاه از اين مانده و از آن رانده نشوند. برخي سخنرانيها و مقالهها و احكام قضايي كه بنظر متضاد هم ميآيند و يكي به نعل ميزند و يكي به ميخ، در همين رابطه قابل ارزيابي هستند.
4. چندي پيش خبري از نيروهاي مسلح داشتم كه در ميان نيروهاي متخصص خود مشغول تعديل هستند. افرادي كه كوچكترين شائبهي دلبستگي يا تفكر غيرخودي دارند، عذرشان را ميخواهند و بجاياش از نيروهاي مخلص و ذوب در ولايت كه طبيعتا هيچگونه تخصصي ندارند در قسمتهاي فني استفاده ميكنند.
5. پس از به نتيجه نرسيدن مذاكرات محافظهكاران با آمريكاييها و طرد و افشاء اين نوع مذاكره توسط آمريكا، اولين نكتهاي كه به ذهنم رسيد اين بود كه ما داراي چگونه رهبران حكومتي هستيم كه اجنبيها بيشتر براي حفظ منافع مردم ايران نگران هستند. سياست پيشهگاني كه بيش و پيش از هر چيز به فكر منافع قبيله و هزار فاميل خود هستند. حاكماني كه ريشه در خاك ايران ندارند. آنها خود را متعلق به اسلام ميدانند و براي دين خودساختهشان ميميرند.
6. در شمارهي ديروز ياس نو مقالهي مختصر و مفيدي چاپ شده بود از احمد پورنجاتي با عنوان «سندرم نامعاصر بودن». اين مقاله اينگونه آغاز ميشود:
تمامي نشانهها و شواهد گواهي ميدهد كه «ما»، جماعت ايراني، «معاصر» نيستيم! درست است كه به ظاهر در يك دوره زماني معين بسر ميبريم اما واقعيت آن است كه جامعه ما در يك «دوره تاريخي واحد» قرار ندارد. معاصربودن به مفهوم «همعصري» لوازم و نتايجي دربر دارد كه متأسفانه با آنچه در اوضاع و احوال كنوني كشور ما شاهديم فرسنگها فاصله دارد.
پيشاپيش بر اين نكته بايد تأكيد شود كه هركس، به عنوان يك فرد از جامعه داراي نوعي «درك يا معرفت تاريخي» از موقعيت خود و جامعه خويش است. ذهنيت تاريخي انسانها حاصل مجموعهاي از دريافتهاي آگاهانه يا ناخودآگاه از واقعيتهاي عيني، از كنش متقابل با آنها و نيز از دادههاي ذهني و فرهنگي زمانه آنان است.
هر كس بر اساس درك و معرفت تاريخي يا، به تعبير دقيقتر، «خودآگاهي تاريخي» خويش، زندگي اجتماعياش را سامان ميبخشد. به اين ترتيب ميتوان گفت كه جامعهاي، «معاصر» است كه مردم، حاكميت و نخبگان آن، از خودآگاهي تاريخي مشابه و يكساني برخوردار باشند.
آيا در حال حاضر، چنين جامعهاي داريم؟!
آيا ردههاي گوناگون حاكميت در كشور ما، از بالا تا پايين، درك و برداشت واحدي از «موقعيت تاريخي» جامعه دارند؟
آيا نخبگان جامعه ما، چه به لحاظ نظري و چه در عرصه عمل، معاصرند؟ و آيا «درك تاريخي» تودههاي مردم ايران، همان است كه «حاكمان» و «نخبگان» ميفهمند؟
ايشان در ادامه نمونههايي را مثال ميزنند از نامعاصر بودن قشرهايي از حاكميت ايران. گروهي را با معاصر خلفاي عباسي پيوند ميزنند و دستهاي ديگر را در دوران صفويه و اختلافات شيعه و سني ميبينند.
گروه سوم كه متأسفانه عموماً از نخبگان و روشنفكران جامعهاند، سالهاست در دورههاي «ماه عسل» تحولات تاريخ معاصر ايران، يعني صدر مشروطيت چند سال اوليه پس از شهريور بيست، دوره نهضت ملي شدن صنعت نفت و برخي دورههاي بسيار كوتاه تنش سياسي ايران، زمينگير شدهاند.
...
گروه چهارم، برخي از امثال خود من، دوستان من و به اصطلاح نسل دوم انقلاب اسلامي هستيم. دوره تاريخي ما خوشبختانه خيلي به دوره معاصر نزديك است، همين چند سال پيش! اما فروتنانه و شجاعانه بايد بگويم، كه البته بسياري از ما نيز پا به دوران معاصر نگذاشتهايم! با اينكه سالهاست پس از پيروزي انقلاب و استقرار يك نظام سياسي جديد مبتني بر آن، مسؤوليت بخشهاي گوناگون حاكميت را برعهده گرفتهايم، خواه در نهادهاي مستقيماً انتخابي، خواه در نهادهاي نيمهانتخابي، خواه در دستگاههاي انتصابي (قانوني) و حتي در يك نهاد گسترده غيرحكومتي همچون ضعف روحانيت، اما عموماً همچنان از موضع رهبري و مديريت يك انقلاب در دوره مبارزه براي سرنگوني رژيم پيشين، رفتار ميكنيم!
اگر به ادبيات، منش و رفتار و شگردهاي سياسي خودمان نظر افكنيم؛ اگر به نحوه تعامل خود با جامعه، نهادهاي مدني، حقوق اساسي مردم و مناسبات بينالمللي نظر كنيم؛
و اگر به سازوكارها و واژگان ارتباطي و رسانهاي خود با مردم نگاهي متأملانه داشته باشيم، آنگاه متوجه ميشويم كه تا چه حد از قافله زمان عقب ماندهايم و پا به دوره معاصر نگذاشتهايم. اينكه براي از ميدان بيرون كردن رقيب سياسي به شيوههاي مشابه آنچه با گروهكهاي ضد انقلاب رفتار ميشد عمل شود.
...
... به جاي اطلاعرساني سريع و سالم به افكار عمومي، به شگرد سانسور و «سنگبستن» و «سگ رهاكردن» متوسل شويم؛ همه و همه نمونههايي از ضعف «درك تاريخي» ماست. بايد براي درمان اين بيماري، «سندرم نامعاصر بودن» كه گريبانگير جامعه ماست چارهاي فوري بينديشيم، تا براي دورههاي مختلف تاريخي نسخه نپيچيم.
اصل مقاله...