Friday, February 28, 2003

كد انتخاباتي رجاي جعلي است

امروز رفتم رأي بدم، ديدم در ليست 15 نفره اي كه با خود برده بودم دو نفرشان با كد انتخاباتي اشتباه تبليغات كرده بودند. وقتي يادم مي آيد بر سر آراي مردم به آقاي رجايي چه آوردند، نمي توانم به اشتباه بودن كد انتخاباتي ايشان در برگه هاي تبليغاتي شك نكنم. نفر دوم هم آقاي مصطفي ايزدي بودند از ملي ـ مذهبي ها. كساني كه در حوزه انتخاباتي بودند همه از روي كراكت هاي تبليغاتي رأي خود را كامل ميكردند و اصلا توجهي به ليست هاي بلند بالاي وزارت كشور نمي كردند، پس با اين اگر آقاي رجايي بازهم آرايشان باطل شد تعجب نكنيد.

Thursday, February 27, 2003

تا هفته پيش شك داشتم اما امروز ديگر تصميمم را گرفته ام كه حتماً رأي دهم. ديروز در روزنامه ياس نو مطلبي از فريدون عموزاده خليلي خواندم كه به صراحت از رأي دادن به تاج زاده و رجائي مي گفت. او همه دلايل و خصوصياتي كه مردم و حتي اغلب نويسندگان و نخبگان براي انتخاب نامزدهاي خود دارند را عنوان مي كند و در آخر مي گويد نه، نه فقط اينها كه يك نكته مغفول ديگر نيز هست كه ناياب و كم نظير است و در ديگران كمتر مي توان يافت: پايداري و شهامت و استقامت و از خودگذشتگي براي حفظ حقوق مردم و ضايع نشدن آن. «اگر آن نداي دروني و آن منطق شخصي نيز بر نام تاج زاده و رجائي پاي مي فشارد از يك حقيقت پنهان حكايت مي كند و آن پايمردي شجاعانه هر دو اينان در دفاع از حقوق شهروندان است.» «براستي چه كسي از ياد خواهد برد استواري مردي را كه در جريان انتخابات مجلس ششم يك تنه به مصاف آنان رفت كه همه اهرم هاي ديني و حكومتي خود را به كار گرفتند تا رأي مردم را همچون پاره كاغذهاي باطله، مچاله كنند و به دست باد بسپارند ولي ايستادگي مردانه او اين تلاش را ناكام گذارد و چه كسي از ياد خواهد برد آن كانديداي نجيب مجلس ششم را كه وقتي در ميان حيرت صدها هزار نفري كه به او رأي داده بودند از رفتن به مجلس بازماند، فروتنانه خاموشي گزيد.» براي آنها كه دليل رأي ندادنشان را آزاد نبودن انتخابات عنوان مي كنند بايد گفت اين كم و بيش درست ولي افرادي كه بر حقوق شهروندان پايمردي و سماجت از خود نشان مي دهند و صد البته كارآمدي خود را پيش از اين نيز نشان داده اند در اين جماعت يافت مي شود. ولي تصور من اين است كه آن چهل درصدي كه گفته مي شود در تهران رأي نخواهند داد، نه بخاطر آزاد نبودن انتخابات يا كار سياسي كردن نامزدها يا پارتي بازي و به فكر خود و جيب خود بودن آنها باشد، بلكه آنها از خود و مردم نااميدند. آنها به رأي و خواست و نظر مردم معترضند و با آن، حال هر چه كه باشد سر ناسازگاري دارند. مي ترسند كه نظر مردم خلاف نظر خودشان باشد و اگر مي توانستند نتيجه رأي گيري را خود به تنهايي تعيين كنند حتماً بدنبال نامزدهايي كه در صورت نشستن بر صندلي شوراها مي توانستند كمكي و كار خلافي و پارتي برايشان باشند مي گشتند كه به آنها رأي دهند. اين به يك فرهنگ و سنت تبديل شده وقتي كسي قرار است رئيس شود چه بهتر كه از فاميل نزديكان باشد و اگر قرار است بواسطه رأي من نوعي فردي به مقامي برسد، خوب پس به من چه مي رسد. آيا فردا روز، او كه با رأي من به اينجا رسيده، برايم كاري انجام خواهد داد، گره اي از كارم خواهد گشود.

اينجا مي خواهم نام افرادي را كه تاكنون تصميم به رأي به آنها دارم را بنويسم و خود را با آنچه بعد از اعلام نتيجه معرفي مي شود بسنجم، تا بدانم چقدر نظرم به رأي مردم نزديك است. اين كاريست كه در انتخابات مجلس نيز انجام دادم و تا هشتاد درصد همرأي مردم بودم. ليست انتخابي ام را بر اساس همان نكته پيش گفته ارزيابي كرده ام، كه يافتن نشانه هاي پايمردي بر حقوق شهروندي است.

  1. سيد مصطفي تاج زاده (7985)
  2. عليرضا رجائي (5367)
  3. لطيف صفري (8715)
  4. ابوالفضل بازرگان (1483)
  5. محمد حسن شهيدي (8357)
  6. محمد توسلي حجتي (4351)
  7. محمد حسين بني اسدي (7361)
  8. احمد موسي زاده (8956)
  9. حسن فريد اعلم (3478)
  10. محمد جواد مظفر (5943)
  11. محمد رضا بهزاديان (4154)
  12. مجتبي بديعي (5871)
  13. عيسي سحرخيز (8517)
  14. مصطفي ايزدي (5871)
  15. ناهيد جلالي (4157)

همانطور كه مي بينيد تقريباً همان ليست مورد حمايت آقاي سحابي است. با خود گفتم چنين فرد زجر كشيده اي كه مردمي و حق طلب بودنش بر همه اثبات شده و كمتر از يك ماه پيش از ظلم و جور مأموران نظام آرزوي مرگ خود را ميكرد و پايمردي او بر حقوق شهروندان تا حد طلب مرگ را همه مي دانند و فردي دنيا ديده و با تجربه و با تسامح و تساهل و منطقي و ميانه رو است، وقتي فردي را انتخاب مي كند نمي توان به او ظن نامردي و فروگذاري حق مردم داشت.

با هزار نكته و كنايه به خود مي قبولانم كه در روزگاران دور و نزديك به خود جفاي بسيار كرده ام و از بند وجدان خويش رها گشته ام و در دام گرگهاي تيره دل روبَه مزاج گرفتار گشته ام. صفاي دل خويش به امواج پريشان و تيرهء قلب خودخواه و مريض داده ام. نگاه پوشيده و زبان خاموش و دست نيازموده و شكم سير و فكر پويا را به آرزوي زمانِ مشقتِ قبضِ صوفيانه و سختي دوري و رنج مهنت داده ام. آنگاه كه از زور بيماري رنج آور بي اويي و شدت اشتياق طلب او، سخت بخود مي پيچيدم و نگاهم را به مردمان آسوده و بي خيال مي دادم كه هيچ دغدغه آنچه مرا هست ندارند. آنگاه كه در گردش و رفت و برگشت طاقت فرساي ميان دو بعيدِ خوب و بد در آني فرسنگها مي پيمودم و باز مي آمدم و هيچ حاصلم نبود. آنگاه كه نگاهم به نگاهي نگران بود، كه مبادا به چنگال وحشت و درد عالم ناديده درآيم و روسياهِ روسپيدان گردم. آنگاه كه حتي خيال بي اراده ام نيز به سبب انباشت اوهام غريب كه انگارهء هيچ تربيت و ادب را نداشت، از دست مي دادم و در فضاي بي انتهاي توهم و خيال غرق و سردرگم و تب كرده بودم از شدت بي وزني. آنگاه كه از سيل ويرانگر عشق به نجات غريق و ساحل ثبات و آسايش، دست دعا و نداي كمك بر آسمان اصيلِ به هر رنگ در آمده الا آبي آسماني مي گشادم و ديگر روزم شب شده بود و در امتداد شبهاي پيشين. و گرچه راحت و آسوده بخوابي و به نجواي خوش سحر نيز برنخيزي اما بدان كه روزت شب گشته. گرچه چشمت ديگر آسودگيِ محالِ ايام پيشين را يافته و خوابت آشفتگي بيداري روزت را ندارد و ذهنت به اراده درآيد و خُلقت به مردمان نزديكتر، اما بدان كه روزت شب گشته. پس ديگر آسوده بخواب و از عالم و آدم در امان باش و به ميان آنان درآي و سخن نو از حلقوم به عطر اذان تازه آغشته گوي و خواجهء مريدان خويش باش و قصه وفا و جفاي عشق را رسوا كن و خوش باش كه شب است و حافظ صوفي مي خوار و رند شيرين گفتار تو را نخواهد ديد كه گويدت به تزكيه و زنهار:

مي صوفي افكن كجا مي فروشند / كه در تابم از دست زهد ريايي

Sunday, February 23, 2003

نقش جهان و هشدار جهاني

روزنت پيك نت خبري از روزنامه آفتاب يزد نقل كرده بود به شرح زير:
خروج ميدان نقش جهان از فهرست يونسكو

آفتاب يزد (29/11) با اشاره به هشدار فرستاده يونسكو در مورد خروج ميدان نقش جهان اصفهان از فهرست ميراث جهاني يونسكو به دليل صدور مجوز ساخت يك برج در حاشيه اين ميدان، نوشت: راستي چه كسي پاسخگوست؟ شوراي شهر، شهرداري، استانداري؟ راستي حذف نام نقش جهان از فهرست ميراث فرهنگي يونسكو در زمان رياست دولت، توسط يك شخصيت برجسته فرهنگي اگر نيك بنگريم جاي گريستن ندارد؟ راستي مدعي‌العموم هيچ خطري را متوجه عموم مردم نمي‌بيند؟ مردم همين امروز هم مي‌گويند، حتما، سازنده برج از ميان از ما بهتراني است كه دولت به او مجوز مي‌دهد، نهادهاي نظارتي هم سكوت مي‌كنند و...!
امروز براي تبريك ورود روزنامه تازه تأسيس ياس نو به مدير مسئولي محمد نعيمي پور خواستم مطلب زير را در همين رابطه نقل كنم كه خالي از لطف نيست.
نقش جهان همچنان در فهرست يونسكو

احداث يك برج ساختماني بلند نزديك به ميدان نقش جهان منتفي شد. دكتر احمد شيرزاد نماينده مردم اصفهان در مجلس ضمن بيان اين مطلب به خبرنگار ما گفت: در ديدار محمد بهشتي رئيس سازمان ميراث فرهنگي كشور به استاندار اصفهان در اين خصوص قرار شد ارتفاع اين ساختمان بيش از حد مجاز نباشد تا بافت سنتي نقش جهان دست نخورده بماند و در اين خصوص جاي هيچ نگراني نيست.

در پي آغاز عمليات احداث اين ساختمان، حساسيت زيادي در بين محافل فرهنگي و مطبوعاتي برانگيخته شد تا جايي كه برنو شوفرت معمار فرانسوي و نماينده ويژه يونسكو كه براي بررسي آثار فرهنگي ايران به اصفهان سفر كرده بود، طي ارائه گزارشي از احتمال خارج شدن نام ميدان نقش جهان اصفهان از فهرست آثار فرهنگي يونسكو در صورت ادامه احداث اين ساختمان خبر داده بود.

بنظر مي رسد فقط در مورد مسائل سياسي و بين المللي و فقط توسط باندهاي مافيايي و اقتدارگرايان حاكميت ايران نيست كه عقب نشيني ها بدون در نظر گرفتن مصالح ملي و تنها بخاطر هشدارهاي سازمانهاي جهاني و فشارهاي پشت پرده اقتدارگرايان بين المللي صورت مي گيرد ، بلكه اين به رويه اي معمولي و يك راهكار براي برون رفت از مشكلات روزمره نظام تبديل شده است.

Friday, February 21, 2003

تا حالا شده خوابي ببينيد كه هيچ وقت يادتون نره ، هميشه پشت ذهنتون بمونه ، هر وقت بخواهيد صحنه هاي زيبا ، افسانه اي و مست كننده اش را با يك چشم بستن ببينيد، لمس كنيد و باهاش يك دنيا عشق كنيد. عاشق ها وقتي مي خواهند لحظه ديدار را توصيف كنند، ميگويند چيزي شبيه به يك خواب، يك رؤيا. من ميخواهم بگويم تا حالا رؤيا و خواب واقعي ديديد؟

من ديدم! هنوز هم از بياد آوردنش لذت مي برم. چرا آنموقع، چرا توي اون دوران زندگيم؟ از درس و مدرسه خلاص شده، و از دبيرستان جسته بودم. دانشگاه رشته اي قبول شدم كه اصلا انتخاب نكرده بودم. بار اولم بود كه براي دانشگاه مي رفتم به شهر گل و بلبل، شيراز. آخر شهريور بود، هشت سال پيش، چه زود گذشت. بليطم براي حركت شب بود. آن موقع هنوز وارد نبودم، بايد براي عصر رزرو مي كردم. نمي دانم چرا به محض خارج شدن از ترمينال خوابم گرفت. هنوز از شهر خارج نشده بوديم، كه توي ترافيك جنوب شهر گير افتاديم. اتوبوسش كولردار و راحت بود. من سابقهء خوب خوابيدن توي اتوبوس را از بچگي ام دارم، آنموقعي كه بعد از شروع جنگ ماشين نداشتيم و تابستونها از بوشهر ميرفتيم شيراز يا تهران براي ديدن اقوام، من هميشه توي اتوبوس خوب مي خوابيدم و راحت بودنم لج همه را در مي آوردم.

خوابم عين واقعيت بود، توي همان اتوبوس با همان راننده نشسته بودم كنار پنجره، خيره به بيرون، خواهر كوچكترم هم كنارم بود! ولي چيزهايي كه من ميديدم اون نمي ديد. بلوار كشاورز بود از ميدان ولي عصر بسمت پارك مي رفتيم. مردم، خوشحال در حال رفت و آمد بودند، هيچكس مزاحم كسي نبود. سقف آسمون كوتاه، قله هاي ابر پايين. خورشيد غروب نكرده بود، سقف رو نقاشي ميكرد، سرخ و بنفش و شرابي. به پارك لاله كه رسيديم، بهت و حيرت مرا منجمد كرد، خود بهشت بود غير قابل توصيف. انبوه درختان با شاخه هاي در هم فرورفته، كه هيچكدام را نمي شد از ديگري جدا كرد، بوته هاي گل ياس، پر از شكوفه هاي زرد و نارنجي. بچه ها خوش رقص و شادان، در لابلاي گياهان پيچ در پيچ، تونل هايي از شاخ و برگ انبوه گياهان را گشوده بودند و از اين سر به سر و از اين سوراخ به آن سوراخ سرك مي كشيدند و گريز پا و پر انرژي و خستگي ناپذير مي دويدند. هوا سرد بود ولي دلپذير، از همه جا، هر شاخه اي، قنديل هاي كوچك و بزرگ، آويزان بود و قطره قطره آب بر سر و روي بچه هاي بازيگوش مي نشست و لطافت وجود كودكان را دوچندان مي كرد و چون دانه هاي الماسي بود كه بر اندام نشاط بخش نيلوفران خيال من تزئين بخش بود. درختان ميوه نبودند، ولي آنجا پر بود از انگور و سيب و گلابي، توت و گيلاس و آلبالو. گردوها نرم بودند، هندوانه ها سرخ بودند، انارهايش قاچ خورده. داد مي زدم، فرياد ميكشيدم، آي هوار، كجا ميريد، منو اينجا پياده كنيد. ولي كسي چيزي نمي ديد. مرضيه در خواب راحت بود. اتوبوس به حركتش ادامه ميداد و كسي به لذت واقعي زندگي كه در كنارشان به نوازش چشمان من، با صد منت و عزت، آمده بود توجهي نشان نمي داد. اي كاش براي هميشه مي خوابيدم. ميمردم و بيدار نمي شدم. كسي مرگ خود را انتخاب نمي كند. من از زور هيجان از خواب پريم. بعد، خواستم دوباره همان خواب را بزور هم كه شده، ببينم ولي خواب را نيز مثل زندگي فقط يكبار مي بينيم.

آيا رهبر، يك فريب خورده است؟
قم ميعادگاه توطئه گران

محمد خاتمي مي گويد نسبت به آينده اصلاحات اميدوار است و منتظر بهاري است كه پس از اين زمستان مي رسد. انتخابات شوراها عملا از سوي مخالفان اصلاحات و سيماي جمهوري اسلامي تحريم شده است. در قم، يك دادگاه ويژه حكم اعدام هاشم آغاجري را لغو كرده است. آيت الله منتظري از حصر بيرون آمده و نه تنها روحانيون مغضوب اما همسو با آيت الله خميني در زمان حيات وي، بلكه چند تن از روحانيون حاضر در مجلس خبرگان رهبري به ديدار وي رفته اند. آيت الله مؤمن و آيت الله اميني از اين شمارند، همچنان كه آيت الله طاهري، آيت الله صانعي و آيت الله اردبيلي از شمار اول.

دو لايحه دولت براي تدقيق اختيارات رياست جمهوري و لغو نظارت استصوابي همچنان در مجلس شوراي اسلامي پاورچين پاورچين به لحظه تصويب نزديك مي شود. خطر عدم شركت مردم در انتخابات شوراها همانقدر براي جناح راست اميد آفرين شده است كه براي مجموع جمهوري اسلامي فاجعه بار.

آنها كه مي دانند در اولين جابجائي هاي قدرت بايد پاسخ بسياري از پرسش ها را بدهند، همچنان به تشنج و اعلام حالت فوق العاده و يورش به مجلس و دولت اميدوارند، بخشي از اين جناح براي جلب حمايت امريكا بارها خيز برداشته است اما بدليل موقعيت بسيار ضعيفي كه در بين مردم دارد و اميدي به تسلط آن بر جامعه وجود ندارد دست خالي بازگشته است. اوضاع جهان ومنطقه با چنان شتابي در حال تغييرات است كه سرنشينان اتومبيل ديزلي و از مدل خارج جمهوري اسلامي توان رسيدن به آن را ندارد. بودن در كنار اتحاديه اروپا فعلا يگانه سنگر است اما پارلمان اروپا از فشار خود براي جلوگيري از نقض حقوق بشر نمي كاهد. اين فشار و آن سنگر مجال مانور خارجي براي طرفداران سركوب باقي نمي گذارد و هيچ يك از مقامات كليدي؛ حتي اگر شيفته نتايج داخلي اين سركوب باشند نيز نمي توانند مسئوليت عوارض خارجي آن را به تنهائي بپذيرند و اين تازه در شرايطي است كه از عواض داخلي آن نيز نمي توان غافل ماند.

شايد در اشاره به همين وضعيت آخر باشد كه مصطفي تاج زاده در يكي از آخرين مقالات تحليلي خود مي نويسد: " خواص مي دانند علماي طراز اول قم پيرامون ضرورت حفظ خاتمي چه توصيه هائي كرده اند!"

طرح خالي كردن اطراف خاتمي از نيروي پايبند به اصلاحات تاكنون ممكن نشده است. نه تنها ممكن نشده، بلكه چهره هائي كه در گذشته از اطراف او حذف شده اند اكنون به سرمايه اي تبديل شده اند براي ورود دوباره به صحنه سياسي و مذهبي: آيت الله طاهري و عبدالله نوري!

توصيه آن بزرگان حوزه قم كه حفظ خاتمي را حفظ نظام ارزيابي كرده اند، پذيرش دو لايحه پيشنهادي خاتمي و جلوگيري از استعفاي اوست؟ شايد چنين باشد، اما حتي اگر چنين نيز نباشد، چاره ديگري باقي نمانده است.

آنها كه در ابتدا نامشان برده شد(حسينيان، عليزاده، شريعتمداري) ، بي وقفه به قم مي روند و در كانون هاي مذهبي و لانه هاي ارتجاع ديني سخن مي گويند و زيرگوشي تحريك مي كنند. خطر تهاجم فرهنگي را ياد آور مي شوند و دولت را مروج اين تهاجم. جمعي از طلاب و روحانيون نامه اي به رهبر نوشته و در باره تهاجم فرهنگي از او پرسش كرده اند. اين پرسشي هدايت شده براي آغاز يك يورش جديد و سازمان يافته مي توانست باشد، آنهم در آستانه ورود نماينده ويژه سازمان ملل در امور حقوق بشر به ايران. پوست خربزه را مي خواستند زير پاي رهبر بگذارند. پاسخ نه چندان بلند بالاي رهبر در اين جمله خلاصه شد كه " راه مقابله با تهاجم فرهنگي قبول دمكراسي و عرضه فرهنگ هاست!"
كيهان شريعتمداري، براي اثبات وفاداري خود به رهبر اين پاسخ را در عنوان بزرگ خود منتشر كرد اما هيچ مقاله وتفسيري بر آن اضافه نكرد و در روزهاي بعد نيز بدان نپرداخت. چيزي گفته شده بود كه بايد در ظرف زمان حل مي شد و در بر همان پاشنه اي مي چرخيد كه روح الله حسينيان و شريعتمداري مي خواهند بچرخد و آيت الله جنتي از آن حمايت مي كند!

كشاكش نه تنها پايان نيافته، بلكه تا زمان انتخابات شوراها و تصويب لوايح دولت بايد در انتظار چالش هاي بزرگ تر نيز بود. چالش ميان ضرورت گشايش فضاي سياسي كشور و جلب حمايت اتحاديه اروپا از يكسو و طرفدران بستن اين فضا و سركوب اصلاحات از سوي ديگر.

به قم مي روند، زيرا فشار مذهبي به رهبر و حفظ او در كنار خود و جلوگيري از هر نوع همسوئي احتمالي او با دولت خاتمي و مجمع روحانيون مبارز از اين شهر بايد سازمان داده شود. شايد انتشار طرحي كه موجب توقيف روزنامه حيات نو شد در ادامه همين فشار و تخريب پلي باشد بين دو برادر: هادي خامنه اي در رهبري مجمع روحانيون و دبيركلي مجمع نيروهاي خط امام از يكسو و رهبر در قلب سپاهي كه در آن سو صف كشيده است.

شديداً احساس دلتنگي مي كنم. كسي به سينه ام فشار مي آره، فكرم جز به يك جا نميره. خيالم به گذشته ها رفته. روزگار كودكي بر نمي گردد، دريغا. هر كسي در اين گرامي روز خدا چيزي مي خواد و آرزويي را طلب مي كنه، من ولي آرزوي محال دارم. مي خوام روزگار به عقب برگرده، و جور ديگه اي ورق بخوره، ديگه جنگ نباشه، فقر نباشه، اعصاب مادر به هم نريزه و پدر اينقدر بدخلق و خشن نباشه. ما خانواده داشته باشيم و واقعا زندگي كنيم. وقتي به دائي مي گم ما بي ريشه هستيم، توي دلش شايد مي خنديد كه مي گفت بي ريشه معني زشتي داره، اينرو نگو. آره من ظاهراً خونواده دارم اما نه، ندارم. ما زندگي مي كرديم اما نه فقط زنده بوديم. سينه ام داره ميتركه. الان كه آبرويم بره. صدام در بياد از گريه. محتاج محبت نيستم كه محتاجان بسياري رو ديدم و نيازشون را برآورده كردم. مي خوام زندگي كنم و زندگي ببخشم كه بزرگترين آرزويم بود، وقتي فكر مي كردم مي توانم. چيزي كه اصلاً در توانم نيست. چه فايده داره اين روزگار سپري كردن و انتظار و انتظار و انتظار ... شايد انتظار مرگ. باز هم شروع شد. جنگ اعصاب شروع شد. پس كي ميميرم؟ كي راحتم مي كني؟ گفته بودي سي سالگي ولي خيلي ديره، تا اونموقع چه كنم؟ به لجن دنيا در بيام؟ ديگه كه وارد شدم. ديگه مرگ هم چاره كارم نيست. مرگ هم نمي تونه زندگي به من بده. براي من ديگر دنيايي نيست. مرگي نيست، دردي نيست، خدايي مر مرا دريابد انگاري نيست.

جادوي بي اثر
انديشه اي ميان دو جام
فريدون مشيري

پر كن پياله را،
كاين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد!
اين جام ها ــ كه در پي هم مي شود تهي ــ
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش،
گرداب مي ربايد و، آبم نمي برد!
***
من، با سمند سركش و جادويي شراب،
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستارهء انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناختهء مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا،
تا شهر يادها ...
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!
***
هان اي عقاب عشق!
از اوج قله هاي مه آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد ...!
***
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد!
***
در راه زندگي،
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اين كه ناله مي كشم از دل كه: آب ... آب ...!
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!
***
پر كن پياله را ...


Sunday, February 16, 2003

زمستان است

زمستان فصل سكوت و سكون، فصل كشتن آفات درون، فصل انباشت خواستها و انتظارات، فصل پنهان كردن قوت و استعداد خاك. زمستان فصل رويش نيست، فصل زايش و ايجاد پديده هاي نو نيست، تغيير و جابجايي هر زمان كه مفيد باشد در زمستان حرام و ويرانگر خواهد بود و باعث پشيماني و خسران و مرگ. در زمستان براي هر امري فقط يكبار سر بالا كنيد و ديگر هيچ، اميد هيچ پاسخي نداريد، كه نااميدتان خواهد كرد. ـــ سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان است، كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را، و گر دست محبت سوي كس يازي به اكراه آورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است ـــ اگر كورسويي يافتيد دل خوش نداريد و سخت بپرهيزيد از اميد به آن كه نااميدتان خواهد كرد. رقبت از آن بركنيد و به اندازه روشني چشم و گرمي دست بهره اي بيشتر نخواهيد كه فريبتان خواهد داد. ـــ چه مي گويي كه بيگه شد سحر شد بامداد آمد، فريبت مي دهد بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست، حريفا، گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده، به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهان است، حريفا رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است ـــ

كلام خاتمي را به ياد مي آورم در جمع خبرنگاران، كه گفت، زمستان سختي است و من به پايان آن چشم دارم و رويش دوباره بهار (قريب به معني). او بهتر از هر دانشمند و تاريخ شناسي مي داند كه چگونه از ايام گذشته و پيش روي اصلاحات سخن بگويد. پس كلامش را مي بايد كه جدي گرفت و به آن پرداخت. سه سال اول را بايد بهاري نوپديد دانست. ـــ عطر نرگس، رقص باد، نغمهء شوق پرستوهاي شاد، خلوت گرم پرستوهاي مست... روزگار خوشي بود، خوش به حال چشمه ها و دشت ها، خوش به حال دانه ها و سبزه ها، خوش به حال دختر ميخك، كه ميخندد به ناز، خوش به حال جام لبريز از شراب، خوش به حال آفتاب. ـــ نوپديدها و تازه رسيده ها و خنده ها و گل شكفتن ها و تبريكها، همه حاكي از بهار پر از تغيير و تازگي و ايجاد زندگي جديد بود و الحق هم كه پر رونق بود و مؤثر، ولي كوتاه و كم دوام. ديري نگذشت كه زمستان اصلاحات رسيدن گرفت و گلهاي جامعه را در عصر آزادگان به محاق خاك در كشيد و ديگر بازشان نيامد كه نيامد. نغمهء شوق پرستوهاي شاد، بلبلان خوش الحان اصلاحات، گرچه مقاومت بسيار كردند و برخي بر اين شكيبايي خويش جان سپردند و برخي خانه و كاشانه اشان به دست منقار كلاغان سياه بد آواز ويران گشت و مجبور به كوچ به ديار غربت گشتند، بقيه در قفس هاي تنگ و تاريك به اسارت روبهان مكار مردم فريب درآمدند و ديگر اثري از آنهمه نغمه هاي شوق و اشعار پرانرژي و آواز خوش آزادي كه مي سرودند برجا نيست. آنگاه كه قويترين هاي قلعه حيوانات، به كنجي خزيدند و ترك هر گونه رزم و بزم كردند، زمستان از راه رسيده بود و بايد فكر سرما مي كرديم. زمستان است و سرما سخت سوزان است.بايد ذخيره كرد و بر انرژي دروني خود افزود، بايد خاطرات را حفظ كرد، و بر امواج قلوب شدت بخشيد و كاري به آشكارا نكرد. بايد يادگاريها را برداشت تا روزي كه سرما پير شود و از نفس سرد مرگبارش بيافتد. بايد آفات نااميدي و كينه را از سينه ها بيرون ريخت تا به روز سخت سرما، نميريم، از غصه و ضعف سينه وحشت زده و از چنگال فريبندهء روشنايي برف و صداي ناله هاي باد بگريزيم كه فريبت مي دهد بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست،حريفا، گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است. به كسي سلام نكنيم كه سرها در گريبان است، كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را، سرها را بالا نگيريم كه سوز سرما با دانه يخ و برف، بر روي مان چنگال وحشت خواهد كشيد، زمستان را خشمگين نكنيم، كه كوره خشم مايه حيات اوست. زمستان را به حال بگذاريد تا در سرماي خويش بسوزد و پير شود و كسي به سرماي خويش خشك نكند. پس خود به اراده خويشتن، خشك و ساكن و ساكت و بيروح و منسجم و مقاوم و خودمختار و تسليم باشيم. حلقه هاي اميد را تنگتر كنيم و از حركت هاي بيروني و ظاهري بايستيم و به طوفانهاي برق آسا و غرش كوران برف توجه نكنيم و فريب آن نخوريم، تصور نكنيم كه زندگي از سر آمده و شادي آورده و نور و خورشيد، كه فريبت مي دهد بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست. او فقط به صبر و تحمل و شكيبايي و سكوت و سكون و حلقه اميد و سر فرود آوردنهاي ظاهريست كه خود نااميد خواهد شد و پير و فرتوت و ديگر دم سردش بي اثر خواهد بود و تنها جسمها را خشك خواهد كرد و مي توان اميد اولين سپيدهء صبح بهار نوپديد را به بار نشاند و از نو گل شكفت و سخن تازه گفت و شعر نو سرود. بايد از هرگونه كنش و واكنشي پرهيز كرد و عمل را كنار گذاشت و به تحقيق و علم پرداخت، كنون وقت انديشه و طرح و برنامه است، نه عملكرد و ساخت و ساز و كوچ به نواحي خوش آب و هوا، بايد درون را ساخت و تغيير داد و بيرون را به سرما واگذارد تا در خود بسوزد از سرماي خويش، بايد گفت و نوشت و انديشيد و از عمل پرهيز داد يكديگر را تا سرما خود از نااميد كردن ما نااميد شود.

مي گويم كه زمستان فصل كوچ نيست و اسير سرما خواهيم شد. اينرا به دوستم مي گويم كه سخت در كار و برنامهء ترك وطن است. گفتم كه در اين فصل هر گونه تغييري، مي تواند بهايي گزاف داشته باشد كه جبرانش سخت و زيانبار است. اكنون به همه مي گويم بگذاريد زمستان را به سلامت پشت سر بگذاريم.

Thursday, February 13, 2003

حاكمان بي وطن پيوست به ( آيا ايراني هستيم؟ )

مي خواهم بدانم، چگونه زمامداران ايران تا اين حد و به اين وسعت و با اين اكثريت قريب به اتفاق، نادان و خودفريب و از پيش باخته و يا سلطه طلب و خود رأي و جلادند. چرا ميان اينان حداقلي، كمي، تعداد انگشت شماري هم راضي هستيم، ــ كه اگر به همين اندازه هم بودند شايد ايران اوضاع بهتري امروز داشت ــ شاهاني دوستخواه ايران كه ــ گرچه ناتوان ولي ــ هم و غم خود را صرف آباداني ايران مي كردند و كمتر به فكر ادامه حيات سلطه گرانه خود مي بودند. از چه روي همچون حاكمان ــ حتي جلاد و خونخوار ــ ديگر تمدنها در آنگاه كه اجنبي ظن خطر و گريزي به دارد، لهو و لعب را رها نكرده و به كشورداري، آنهم لااقل براي حفظ سلطنت خود نمي پرداختند و بجاي آن با بيگانه طرح مصالحه مي ريختند. و در آخر آيا اكنون نيز ايران گرفتار چنين حاكماني است؟

براي قضاوت صحيح درباره تاريخ ايران بايد آنرا با تاريخ ملل مختلف دنيا مقايسه كرد. بنظر نمي آيد كه مردم ديگر نقاط دنيا با فرهنگ ها و زبانها و جغرافيا و اقليم هاي متفاوت اينگونه مصائب طبيعي و انساني را تجربه نكرده باشند. در همه جاي دنيا جنگ قبايل و فرزند كشي حاكمان و بي لياقتي واليان و زورگويي و آدم خواري نظاميان و ديگر اعمال ضد انساني رخ داده است. در همه جاي دنيا نظير حمله عربها و تغيير دين و مذهب و هجوم وحشيانه و غلبه اقوام بي فرهنگي چون مغولها در تاريخ ايران را مي توان ديد و همه جا حاكماني بوده اند كه با قتل و غارت و با حيله و فريب به تاج و تخت رسيده اند و در همهء اعصار، قرني يافت مي شود كه مردم، پرسشگر و پيشرو و حق خواهند و در قرني ديگر خاموش و سر به زير و تسليم زور. اما با نگاهي دقيق و موشكافانه به تاريخ ملل دنيا مي توانيم به نكاتي دريابيم كه با آنها ملتهاي متفاوت از هم بازشناخته مي شوند و اين است كه امروزه مردم دنيا، يكديگر را با شناسهء قوم و تاريخشان معرفي مي كنند. من تاريخ شناس نيستم اما به تاريخ با مطالعهء كتابهاي دكتر شريعتي علاقمند شدم. او مي گويد تمدنها را سه دسته ساختند (تأثير تعيين كننده): مردم، قهرمانان و عنصري ناشناخته كه او خود نام آنرا از قرآن گرته برداري مي كند (متأسفانه آن كلمه از يادم رفته ولي آيه از سوره بقره است، آنجا كه مي گويد چيزي براي شما عوض نمي شود مگر درون خود را تغيير دهيد)منظور او از قهرمان در اينجا پهلوانان و نامآوران و افراد مردمي نيست چه اينهم جزء آن است ولي اين قهرمان شامل افراديست كه در كتابهاي تاريخ، سر فصل يك عصر را به نام آنها ملقب مي كنند. شاهان و اميران گرچه بسيار دوست داشتند مردم آنها را قهرمان بدانند و آنها پرهيز داشتند و در اين مبحث بالاجبار قهرمان نامي هستند، قهرمانان شكست و فروگذاري از انجام وظيفه. بلي آنها عملاً تاريخ ساز بودند و تاريخ نويسان نامشان را در سرفصل نگارشهاي خود گنجانده اند. آنان نه تنها بر سرانجام نيك و بد مردمان مؤثر بودند بلكه در برخي اعصار كاملاً سلطه گرانه رفتار مي كردند و سرنوشت مردم را با خود يكي مي كردند.

تصور نمي كنم هيج جاي جهان به قدر ايران حاكمان غير ايراني داشته باشد. من به تحقيق دريافته ام بعد از حمله اعراب به ايران و اولين سلطه بيگانگان، جز نادشاه و زنديه ايراني ديگري بر مملكت حكم نرانده. كريمخان هم بخاطر همين ايراني بودنش، با وجود توانايي رزمي فوق العاده اي كه داشت، علاقه زيادي به لشكركشي و جنگ و فتح كل ايران و معرفي خود بعنوان شاه ايران از خود نشان نداد، تا مگر با بر خلاف نيت خيرش براي ايران احياناً در آشوب بازار ملوك الطوايفي، كل كشور تضعيف شود و منجر به از هم پاشيدگي بيشتر ايران شود. اين دقيقاً همان تفاوت اصلي حاكم ايراني است با حكمران غير ايراني(نمي گويم اجنبي يا دست نشانده) ، كه حاضر است بخاطر گسترش سلطه خود و گرفتن باج و خراج بيشتر از مردم با لشكريهاي پي در پي و مايه گذاشتن از توان و نيروي مردمي براي اهداف و منافع شخصي و خوانوادگي، هر بيشتر ايران و ايرانيان را ضعيف تر از پيش كند.لازمهء هر پادشاه و حاكم و اميري دوستداري و وطنخواهي است، و لازمهء هر وطنخواهي گذشت از منافع كوتاه مدت شخصي و خوانوادگي براي منافع بلند مدت كشور و مردم خويش است، و اين همان خصلتي است كه نادر در زمان سپهسالاري ارتش ايران با جانفشاني و خدمتگذاري صادقانه به ايران و به نام شاه طهماسب كرد و با وجود ضعف و بي لياقتي شاه هيچگاه به حريم او وارد نشد و خيانت نكرد تا آنزمان كه اميران ولايات رأي به ناتواني او براي ادارهء كشور دادند و پس از آن نيز فقط با تشكيل يك مجلس ملي (براي اولين بار در تاريخ ايران) و رأي تمامي افراد حاضر در مجلس تاجگذاري كرد، گرچه اگر مي خواست پيش از اين نيز مي توانست شاه را سرنگون و خود را به پادشاهي بخواند، كه كسي را ياراي مقابله با توان جنگ آوري او نبود. اما در عصر حاضر چه؟ اگر كسي بخواهد اما خميني را در رديف اين مردان تاريخ در آورد، فكر نمي كنم بتوان در نفي آن همه را قانع كرد، اما در اثبات ايرانيت امام چه داريم؟ كدام حركت و تصميم سرنوشت ساز و تاريخي را مي توان نام برد؟ آيا نوشيدن جام زهر را مي توان در اين نمونه دانست؟ جام زهري كه شش سال دير سر كشيده شد و كاملاً بي اثر بود را چگونه بايد با تاجگذاري نادرشاه و بي تاج و تختي زنديه مقايسه كرد؟ من گرچه امام را نمي توانم در رديف حاكمان ايراني بدانم ولي او را از حاكمان غير ايراني هم نمي دانم، او از نسلي جداست و شايد ...

گرچه اكنون فاصلهء زيادي با دوران ملوك الطوايفي ايران داريم، ماالاسف واقعيت اين است كه ايران تمام و كمال نمي تواند در يد مردي چون خامنه اي باشد و البته اگر هم اينگونه بود زمانه اجازه سلطه گري هاي همچون رضاخان را نمي داد. و اكنون چشمها را بگشائيد و منصفانه قضاوت كنيد كداميك از اين ملوك طوايف به همراه هزار فاميلشان ايرانيند؟ آيا آنها حتي حاضرند اموالشان را در ايران سرمايه گذاري كنند؟ روزي كه قجر و پهلوي براي حفظ جانش از ايران فرار كرد ديگر هيچ ابله و خودفريبي آنان را با همهء ادعاي تاريخ دو هزار و پانصد ساله، ايراني نمي داند و البته ملوك طوايف ايران امروز نيز دوست تر دارند اموالشان در بانكهاي اروپا نگهداري شود و خودشان پس از مرگ در كنار اتبات عاليات دفن شوند و محل زيارت و يا خود نيز به زيارتگاهي تبديل شوند، محل قرائت دعا و ذكر اوراد و رجوع مردم ساده دل. آري روحانيان آنچنان كه از نامشان پيداست، ريشه در هر چه داشته باشند، ريشه در وطن خود ايران ندارند و سرزمين مادري، علقه اوليه و اصلي آنها نيست و جان سپاري براي خانه پدري هر چه باشد ارزش نيست چه رسد به شهادت. در انتها بايد گفت ميان اشتباه و خيانت فرسنگها فاصله است. اشتباهات حكام پذيرفتني، كه عقل انسان مغلوب زمانه خويش است، ولي با خيانتكاران و وطن فروشان و نان به نرخ روز خوران چه بايد كرد؟

Monday, February 10, 2003

وصيتنامهء اعترافي ( پيوست به وصيتنامهء عشقي )

كسي نمي داند چگونه دنيا آمده اما من مي دانم حتي پيش از دنيا آمدنم هم جز خون كردن جگر مادرم كاري بلد نبود اينرا مطمئنم. چرا؟ مگر نه اينكه هر كس همانگونه مي ميرد كه ميزيد، پس متناظر آن، هر كس همانطور دنيا مي آيد كه ميزيد. يادم نمي آيد روز خوشي براي مادرم گذاشته باشم. فكر نكنم پنج سالم شده بود كه با تفنگ بادي از بغل يك تير خالي كردم به سمت برادرم. خورد به بازوي دست چپش. اگر اسلحه را يك مقدار بالاتر گرفته بودم خورده بود توي گردنش و حالا زبانم لال برادر نداشتم. شايد پول كسي را هم خورده باشم. مي رفتم بقالي، پول يك پفك را مي دادم ولي دو تا برمي داشتم. حتي در دانشگاه بخاطر اين عادت بدم يكي از دوستان به شوخي اسمم را گذاشته بود "پيجامه". آدامس، شكولات، نمي توانستم جلوي خودم را بگيرم، اين برايم شده بود يك عادت، بيشتر براي خنده و تفريح، من از پيشقراولان صنعت دودره بازي بودم. بزرگترين و بدترينش بلند كردن فريد مي گفت حركت دادن يك كتاب با CD از نمايشگاه بود. خيلي خجالت كشيدم، واقعاً كار زشتي بود، تا چند روز وقتي رفقا را ميديدم فقط سكوت مي كردم و عرق مي ريختم، من كتاب را نمي خواستم، همانموقع دادمش به فريد. من كمتر عصبي مي شدم، يادم ميآيد سال اولي كه آمديم تهران، چون از مسخره شدن بخاطر لهجه ام خيلي ناراحت مي شدم سعي ميكردم كمتر حرف بزنم، بخاطر همين برخي بچه هاي بي ادب هر وقت مشكلي داشتند، هر جور فحشي دوست داشتند به من مي گفتند و هيچ ابايي نداشتند از عكس العمل من، شايد فكر كنيد چه بي غيرت، ولي من اصلاً به فحشها اهميتي نمي دادم. امان از وقتيكه بي خودي عصباني شوم، كسي را تهديد نمي كنم، هيچ افتخاري كه ندارد هيچ بسيار زشت و زننده هم هست. سال سوم دبيرستان بودم كه يكي از بچه هاي سال دومي را كه داشت كيسهء آب پرت ميكرد را به طرز خجالت آوري زدم، نمي گويم چطور كه همين حالا خيس عرقم. بعداً از دلش در آوردم و با هم صميميت تعارفي پيدا كرديم. يكبار ديگه هم سر يك موضوع بچه گانه به يكي از هم كلاسي ها كه قد و هيكل درشتي داشت فحشهاي بدي دادم، ولي فكر مي كنم چون من هميشه احترام همه نگه مي داشتم، او هيچ جوابي به من نداد. بعداً از او هم معذرت خواهي كردم، ولي هيچ وقت رابطه صميمي پيشين را بازنيافتيم. به دانشگاه كه مي رسم از شرم نمي توانم سرم را بالا بگيرم، پيش خود در خلوت، با خداي خود مي گويم اين چه تقدير نحس و نكتباري بود كه در دامن افتاد و آيا ضعيفتر از هم پيدا مي شد براي دفع شري چنين نابهنگام، و از او با تمام وجود عذر خواستم و مي خواهم و اي كاش مي توانستم جلوي چشمانش از خجالت آب شوم تا شايد كمي از درد او كم كنم. در دهن مردم را هيچ جوري نمي توان بست، و البته من مقصر اصلي من بودم، كه توان غلبه بر فرهنگ عقب افتادهء مردمان را نداشتم، من فقط خودم را مقصر مي دانم، اين تقدير من بود و

آنچه سعي است من اندر طلبت بنمايم / اين قدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد
واكنش هاي من با عكس العمل هاي نامعقول و خانه خراب كن مواجه شد و من دختر جواني را در دانشگاه آنچنا بد نام كرده بودم كه به مهدي گفته بود براي ادامه تحصيل در دانشگاه آزاد امتحان خواهد. آنشب كه براي كار نكرده مجرم شناخته شده بودم تا صبح به خود مي پيچيدم و از بخت بد خودم و او، به فرهنگ پست و كوته فكري مان لعنت مي فرستادم، كه چگونه دختري را براي هيچ، بخدا قسم هيچ، بي آبرو مي كنند و پسري را به جنون مي كشند. از او با تمام وجود حلاليت مي طلبم و از بقيه دوستان و دشمنان. از دوستان، كه در رفاقت احياناً كم گذاشتم و از بدخواهان كه اگر من نبودم دليلي براي بدي نبود. از همهء آنان كه مي شناسم بخاطر محبتهايشان تشكر مي كنم و از همه اشان عذر مي خواهم كه خيرم نرسيد يا كم رسيد و بسي بد كردم و از آنان كه نمي شناسم، ممنون كه به من چوب تري نفروختم و مي خواهم ببخشايند كه اگر در زندگي فردي مصلح و خيرخواه و آدم حسابي بودم بايد خيرم به آنها مي رسيد و اكنون مي بينم از خيرخواهي خود به آنها دريغ كرده ام، از زمين كه نابجا اشغالش كردم و از زمان كه به هدر دادم و از خدا كه شكرش نكردم و از خودم كه اصل ظلم را به خود كرده ام ... مي خواهم كه مرا بيامرزند.

فردا كه دو روز عمر سر رسد در مي يابيم كه چگونه زيسته ايم و اينك چه حجابها در پيش چشم خويش داريم، ليكن به قدر سوي ديده و افكار گريخته از چنگال آنچه هست، بايد گفت و بيشتر نيز شنيد. زمان به سرعت ميگردد و ايام وصال به قدر هاجت ديدار نازك چشمان و نرم تنان و خوش الحانان نمي رسد كه گام هاي خرامان آنان به نياز ما پاسخ مقدور نمي دهد.


Saturday, February 08, 2003

اولين موج آوارگان عراقي در خرمشهر

برخلاف زمان جنگ افغانستان كه ايران براي جلوگيري از ورود آوارگان افغاني تمهيداتي را در مرز و خاك افغانستان در نظر گرفته بود و پيش بيني موج عظيمي از جنگ زده ها را مي كشيديد ولي اصلاً اينگونه نشد و آوارگان كمتري تمايل به فرار از جنگ داشتند، حال با اين تجربه ايران قصد فعاليت چنداني در مورد پذيرايي از عراقي ها را ندارد و مراقبت از ورود آنها به خاك ايران را ندارد. چند روز پيش كه در سايت هاي خبري خواندم خرمشهري ها هواپيماهاي آمريكايي را ديده اند ، گفتم حتماً ايران عكس العملي مي دهند ولي اينگونه نشد. قصد سياستمداران ايراني در مورد جنگ عراق به تاييد اغلب كارشناسان مبهم و سردرگم و يا شايد پيچيده است. قصد ندارم در اين مورد حرفي بزنم كه تصور مي كنم خبرگان بسياري گفته اند نوشته اند و من در اين ميان جايي ندارم. آنچه باعث نوشتن اين مطلب شده ، خبريست كه ديروز كسب كردم، كه اولين موج عراقي ها وارد خاك ايران شده اند و در خرمشهر كه ساختمانهاي نيمه كارهء بسياري دارد و آماده تبديل شدن به محل اقامت موقت و بي برنامهء مهاجران است، و اگر به اين صورت پيش برود بازگرداندن اينها كه همه محترم و عزيزند بسيار مشكل مي شود. مسئله از اين قرار است كه يكي از دوستان همشهريمان كه در تهران ساكن است گفته كه مغازه اش در يكي از پاساژهاي بي در و دروازه شهر به تصرف برخي عراقي ها در آمده و تبديل به محل زندگي شان شده و او هم نكي تواند كاري كند، جز پذيرايي. برخي از اينها ممكن است در ايران فاميل داشته باشند، مثل خود ما كه بايد انتظار ورود اقوام مادرم را داشته باشيم. البته خطر كمتري متوجه شهر آنهاست. بنظر مي آيد عراقيها احساس قرابت و نزديكي و امنيت بيشتري در ايران دارند تا افغاني ها كه بر خلاف انتظارات تعداد آوارگانشان كمتر از پيش بيني ها بود.دولت ايران اگر فقط بخواهد بگويد عراقي ها را به خاك ايران راه نمي دهد كار صحيحي نيست زيرا آنها به هر حال وارد خواهند شد، بهرحال بعد از هشت سال جنگ و بعد هم نابساماني كردستان و كل عراق راههاي ورود را مي يابند و در ضمن افرادي كه غير قانوني وارد خاك ايران شوند را ديگر نه مي توان محاسبه كرد كه بخاطرش مبلغي هر چند ناچيز از سازمانهاي بشر دوستانه گرفت و نه مي توان بعد از بر قراري صلح در عراق آنها را عودت داد.

×××××××××××××××××××
مقيمي = فراهاني منهاي مواضع سياسي

سرپرست شهرداري تهران آقاي مقيمي ، در همين مدت كوتاه، لياقت خوبي از خود نشان داده و موجب رفع خصومت گسترده اي در شهرداري و ايجاد يك اتحاد و روحيه كاري مناسب گشته است. بي سر و صدا كار مي كند از جنجال مي پرهيزد و تا جائيكه كاري انجام نداده، قولي نمي دهد. انظباط شغلي ، رعايت حقوق زير دستان و رعايت قانون و پرهيز از كارهاي پشت پرده خصلت هايست كه در همين مدت كوتاه از خود نشان داده. اينها را يكي از حسابرسهاي شهرداري تهران كه به شهردار قبلي ــ بقول خودش ملك منقلي ــ انتقادات زيادي داشته، مي گويد و انتظار روزهاي بهتري را در شهرداري مي كشد. اين آقاي مقيمي كه با وجود سابقه كاري بسيار ــ به گفته فردي كه راست و دروغش گردن خودش، حتي از پيش از انقلاب ــ كمتر نزد مردم عادي شناخته شده بود، مي رود كه به فردي مشهور و خدمتگذار تبديل شود. او را كه مي بينم ياد صفايي فراهاني مي افتم در زماني كه به رياست فدراسيون فوتبال درآمد و از خود لياقت فراوان نشان داد. در آنزمان فراهاني را كمتر كسي مي شناخت و اميد استقامت و بهروزي موفقيت در فوتبال به او داشت، اما با درايتي كه از خود نشان داد، بعد از اسعفاء همه مخالفان ديروز تمناي حضور مجدد او را داشتند. حال بنظر مي آيد نوبت شهرداري تهران است، تا ثابت كند مردم هنوز هم به حكم فرهنگ ديرينه ايراني " نخبه كشي " را با شيوه هاي امروزي به خوبي پياده كرده و به سود منافع ملي از آن بهره برداري مي كنند!!!

×××××××××××××××××××
هجده هزار تومان براي واكنش پنجم

مشكل صفهاي طويل جشنواره نه بخاطر كمبود بليط براي جوانان مشتاق سينما كه بخاطر واگذاري مسئوليت توزيع بليطهاي ميهمان به افراد نابلد و ناآشنا به جامعه سينمايي كشور و علاقه مندان به سينما است. من نمي دانم اين افرادي كه از سينما هيچ چيز نمي دانند و همه به دنبال فيلم هاي توپ و گيشه هستند، چرا بايد كل بليطهاي ميهمان را در اختيار داشته باشند، اما برخي ديگر كه به واقع آثار هنرمندان را دنبال مي كنند و فقط براي ديدن كار همان شخصيت ها و كارگردانهاي خاص مورد علاقه شان تلاش مي كنند ــ نه هر فيلمي كه شد و بليط گرفتيم، بهرحال جشنواره است ديگر ــ ، بايد ساعتها در صف منتظر بمانند و با جنگ اعصاب عجيبي كه نا خودآگاه پيش خواهد آمد و در آخر، آيا بليط گير بياد ، آيا نياد!!!

ديشب جلوي سينما سروش براي فيلم "واكنش پنجم" تهمينه ميلاني، قيامتي بود. بليط به ما نرسيد، اما مادر و دختري را اتفاقي ديديم كه بليط ميهمان داشتند و مي گفتند فيلم قبلي را ــ همين طوري ــ رفتيم ببينيم ولي خوشمون نيومد و نيمه كاره اومديم بيرون، حالا هم اين بليطها رو (كه سي تا بود و هجده تايش هنوز باطل نشده بود) يكجا ميفروشيم. ما هم بلانسبت خريت كرديم و براي ديدن يك فيلم هجده تا بليط خريديم. دو تا بليط براي اين فيلم بود و ما سه نفر بوديم، ولي مگه ميشد با اينهمه زحمت حالا دست خالي برگشت. توي اين شلوغي كي ميفهمه ، يكي از اون بليطهاي باطله رو گذاشتيم زير دو تاي ديگه و رفتيم توي سينما. وقتي وارد سالن شديم ، جاي سوزن انداختن نبود ، هر كسي يه جايي براي خودش درست كرده بود و نشسته بود ، ما هم توي راهروي وسط سالن نشستيم، ولي بعد از ديدن فيلم همه اين سختي ها از تنمون بيرون رفت، يك فيلم فمنيستي واقعي.

×××××××××××××××××××
التماس دعا

خيلي وقت بود كه مادر اوضاع روحي اش بد بود و هر كار ميكرديم نه قرصهايش را مي خورد نه بيمارستان مي آمد، تا بالاخره چند روز پيش با يك پلتيك ماهرانه همه با هم به بهانه اي سوار ماشين آژانس شديم و رفتيم بيمارستان تا آنجا براي مدتي بستري شود. مامان هميشه موقتي حالش خوب ميشه و دوباره بيماريش شديد ميشه ، اگر تا بعد از عيد عصبي نشه خيلي خوبه. براش دعا كنيد!

Thursday, February 06, 2003

وصيتنامهء عشقي

همه وصيتنامه ها براي بازاندگان فرد از دست رفته مهم تلقي مي شوند ولي نه اين يكي كه من چيزي براي كسي ندارم، اين فقط اسمش وصيتنامه است و هيچ شباهتي به اصل قضيه نداره. مي خواهم از تولد باشد نه مرگ، از متافيزيك نه ماده، از آغاز نه انجام، از دنيا نه آخرت.

عشق زندگي تازه اي مي بخشد اما براي من هنوز نامفهوم و بي سرانجام است. برخي در نوجواني احساس عشق را تجربه مي كنند. مخملباف مي گويد اگر هر كس ديگري هم آنروز در پنجرهء همسايه بود من عاشقش مي شدم چون همچين حسي داشتم. او زيبا و روان از عشق مي گويد و من قلمم ناتوان است تا از احساس واقعي خويش بگويم. هر فردي تجربهء عشقي بي نظيري دارد و غير قابل انكار و تكرار. مي گويند يكي از عارفان بزرگ، در ميدان جنگ بود كه تجربهء خطيري كسب مي كند و بر جاي خويش مي ماند، خيلي ناگهاني و غير منتظره. اين تجربه او را سردرگم و حيران كرد (اولين صفت عشق حيراني است). يا حافظ كه اين همه شهد و شكر كز سخنش ميريزد ، اجر صبريست كزان شاخ نباتش دادند (دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند / وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند) ، و عالي ترين تجربه عشقي را نيز پيغمبران آزمودند. عشق يك اتفاق است. برنامه ريزي شده و قابل پيش بيني نيست. هول انگيز و مفتون گر و ويران كننده. واي به آن عاشق كه به روز آبادي نرسد و ويران برجاي بماند. همچو شهري بي پايه كه در اثر زلزله از ميان رود و مردم را زنده ولي ناتوان بگذارد كه قادر به آباداني مجدد شهر نباشند. عشق را گفتم كه اتفاقي ست از جنس سيل و زلزله، ولي نه اغلب اينگونه و پس از سيل ويران گر خود توان و انرژي و قدرت و نيروي سحرآوري به مردم شهر ويران مي دهد براي بازسازي اما امان از استثناء. كه كمر هر مرد قويدل و نيرومندي را خم مي كند چه رسد به جوانان شوخ چشم عاشق پيشه كه با يك گل دلشان بهاري و به يك شعله كباب مي شود. سيماي خود آراسته به زيور ناب عشق اما تـاب ناگهاني ها و افسوس ها و صد البته افسونگريها را ندارند. به هر اندازه كه به لطف معشوق مشغولند به مكر او گرفتار و افسون اند. به هر ره كه مي روند در پيش چشم، فقط او را بينند و اگر چه در تاريكي روند، روز و شب نشناسند و سراسيمه روند و كسي احوال شان نداند. به هر قراري كه درآيند بي تأمل در گذرند و از پي ديگري برآيند و عجول و شتابان شوند. بر خويش سخت بگيرند و بر رنج خويش بيافزاند و از ستم آمده بر جانشان به طرفةالعيني در گذرند و بي مجازات و مهنت و حتي اخمي ، چه بسا با خوشرويي. اينچنين صفات و احوالات بمرور اگر پيروزمندانه باشد بر شخصيت عاشق غالب ، و با او اخت مي شود ، و اگر با ضعف معشوق از ميدان به در رود ، خدايش آنروز نيارد، كه شهر ويران بر جاي ماند و آباد نگردد.

ز احوال دل خويش بي خبر و با خبرم
هاش كه من عاشق آن خيره سرم
آغاز خوشم روز پي آگاه نبود
وآن همه از بي هوشي ايام بود
ماه ام از آنروز نگون بخت گشت
در واهي دل پيش چشمم خاموش گشت
مست چنان در پي او مي گشتم
كه دگر راه جهان را گم كردم


Monday, February 03, 2003

آيا ايراني هستيم؟

مردم هر كشور بخاطر احراز وجوه مشتركي در ميان يكديگر براي منافع يكديگر ارزش قايلند و برايش از جان خويش مي گذرند و اين بمعناي هموطن بودن است. حال اين وجوه اشتراك كه باعث همراهي و هموطني مردم در فالب يك مرز جغرافيايي مي شود مي تواند حداكثر يا حد اقلي از اشتراكات را فراگيرد. حداكثر اشتراكات، كشور و مردمي متحد و نيرومند را پديد مي آورد و حداقل آن ميتواند كشور را دچار بحران كند. اما مردم براي رفتن زير يك پرچم و قرار گرفتن در مرز مشخص خغرافيايي نياز به چه ويژگي مشترك حداقلي دارند. به زعم نويسنده، تاريخ مشترك مهمترين عامل پيوند ظاهري و باطني مردم يك كشور است. تاريخي كه مردم، همه با هم آنرا به خواست و اراده خود ــ به صحيح يا غلط ــ رقم زنند و در سود و زيان نتيجه عملكردشان هم با هم شريك و سهيم باشند. از اينرو علاقه ها و دوستي ها و كينه ها و دشمني ها همه داخلي بوده و به از هم پاشيدگي و چندپارگي كشور نمي انجامد. حال با اين تفاصيل آيا اصلاً ما ايراني هستيم و آيا اصلاً ديگر چيزي بنام ايران هويت خارجي دارد؟ به تاريخ مي رويم مروري تا به حال داريم تا پاسخ خود به خود مشخص شود.

«ايران باستان، طي قرنها اقوام وحشي و بيابانگرد مرزهاي شرقي را كه سكايي ها، كيدارها، هياطله و تركان آنسوي جيحون ـ يا سيحون ـ بوده اند و در سنتهاي ديرينهء ايراني بر تمام آنها صرف نظر از تفاوت زبان و نژاد آنها، عنوان طوراني اطلاق شده است به زور اسلحه و گاه با مذاكرهء صلح جويانه سد كرد. اين طوايف كه كارشان غارت و تاخت و تاز در شهرهاي مرزي و به ويراني كشيدن تمام آثار تمدن درين نواحي بود گه گاه با دشمنان ـ حتي در اواخر با بيزانس و روم ـ متحد مي شد، امنيت بازرگاني و تعادل اقتصاد شهرهاي شرقي را به هم مي زدند و غالباً دفع آنها جز با جنگهاي طولاني و مستمر ممكن نمي شد. سابقهء تهديد و كشمكش آنها به مرزهاي ايران در هجوم سكاها به ايران عهد ماد، در لشكركشي كوروش و داريوش به مساكن اين اقوام وحشي براي تنبيه آنها، و در قصه هاي افسانه آميز افراسياب و پيران و ارجاسب انعكاس دارد و در سنتهاي اوستايي مخالفت آنها با ايرانيان جنبهء ديني دارد. آخرين مقابله عمدهء با آنها ـ كه براي ايران موجب زيان بسيار هم شد ـ در عهد پيوز ساساني پيش آمد و آنچه درين برخورد روي داد نقش ايران باستاني را در جلوگيري از انتشار آنها در آسياي غربي و در مشرق مديترانه نوعي دفاع از تمدن در مقابل توحش نشان داد ـ و بيزانس هم در عهد خسرو انوشيروان اهميت اين دفاع را دريافت.» روزگاران ايران، گذشته باستاني ايران، دكتر عبدالحسين زرين كوب

«ضرورت تأمين سلطه، در بسياري موارد تشويق اعراب را به مهاجرت دسته جمعي به داخل ايران مخصوصاً نواحي قومس و خراسان و سيستان الزام كرد. در نواحي هرات و واحه هاي مرو و مروالرود ، حوالي قهستان و قومس و اطراف ولايت جبال تعداد زيادي طوايف عرب مهاجر نشين هايي به وجود آوردند ـ و اين مهاجرت ها تقريباً تا يك قرن بعد در تمام مدت خلافت بني اميه ـ جانشينان معاويه ـ ادامه يافت. در همان آغاز فتوح در بلاد جبال نواحي اطراف اصفهان و همدان و كاشان و قم مورد توجه اعراب مهاجر شد بعدها خراسان و نواحي آن توجه اين مهاجران را بيشتر جلب كرد چنانچه در عهد خلافت معاويه پنجاه هزار جنگي از اعراب به خراسان وارد شد كه نيم آن از بصره و نيم ديگرش از كوفه مي آمد (52) و پيداست كه تعداد زنان و فرزندان اين مردان جنگي جمعيتي چند برابر اين عده را شامل مي شد. اين مهاجرت دوازده سال بعد هم تجديد شد (64 هـ) و بعدها با تاخت و تازهاي اعراب در آنسوي آموي واحه هاي ماوراءالنهر هم مورد توجه مهاجران واقع گشت. مجاورت آنها در بسياري موارد براي ايرانيان ناخوشايند بود و گاه ورود آنها به يك ناحيه موجب هجرت و دوري ايرانيان از نواحي مي شد.»

«اعراب مهاجر، بعضي در شهرها محله هايي خاص خود به وجود مي آوردند و بيشترشان با همان زندگي بدوي و خانه به دوشي در واحه هاي اطراف با چادرها و شتران خويش به شَبان كارگي، راهداري و راهزني اشتغال مي جستند و به ندرت به حفر قنات و كشاورزي دست مي زدند. طوايف بكر از ربيعه، و تميم از مضر كه در سيستان و خراسان با خويشان متحدان اكثريت داشتند پادگانهايي جنگي درين نواحي به وجود آوردند و اختلافات ديرينهء عربي شان هم ، كه مبني بر عداوت موروث قحطاني و يماني بود همراه آنها و همراه ساير قبايل ـ چون ازد، و عبدقيس و خزاعه ـ در روابط آنها ظاهر شد و بعدها در عهد خلافت اموي، خاصه در پايان آن عهد از اسباب پيشرفت مقاومت هاي مسلحانهء ضد عربي و ضد اموي گشت.»روزگاران ايران، از پايان ساسانيان تا پايان تيموريان، دكتر عبدالحسين زرين كوب

«... خان مغول براي تلافي اين اهانت، هجوم به قلمرو سلطان را اجتناب ناپذير يافت (614). جنگ به فرار سلطان انجاميد و در اندك مدت ماوراءالنهر و خراسان و عراق عرصه كشتار و ويراني گشت. مقاومت جلال الدين مينكبرني فرزند سلطان هم مانع از ادامهء هجوم چنگيز نشد ـ و چنگيز كه ده سال بعد در بازگشت به مغولستان در بستر جان سپرد (624) طي اين لشكر كشي كه پسرانش جوجي، توشي و تولي با او همراه بودند دنياي اسلام را با محنت و فاجعه يي مواجه ساختند كه حاصل آن كشتار عام و ويراني و پريشاني بي سابقه بود ـ فاجعه يي كه تا مدتها بعد يادآوري آن نيز براي مورخ دردناك و مايهء تألم خاطر مي نمود. با اين حال فرمانروايي مغول در ايران ، تقريباً چهل سال بعد از شكست و فرار سلطان محمد خوارزمشاه از پيش هجوم چنگيز خان بنياد شد ـ بوسيله هولاگو نوادهء چنگيز. قبل از آن بخش عمدهء اين سرزمين همراه خوارزم و ماوراءالنهر به وسيله خان مغول معروض تاخت و تاز گشت و هر چند سلطان محمد از پيش حملهء قوم، با وحشت و اضطرابي بيمار گونه فرار كرد و در تنهايي و بي كسي جان داد (617) پسرش جلال الدين لااقل كوششي بيهوده اما دلاورانه در دفع دشمن به جاي آورد اما آنچه از آن كشش و كوشش حاصل گشت فقط ويراني و كشتار بيشتر بود. ولايات فتح شدهء وي از خراسان و جبال تا اران و مغان در تحت فرمان حكام نظامي و كشوري مغول در حقيقت دچار هرج و مرج شد. در پايان ماجرا كه چنگيز به تختگاه خود باز مي گشت بخش عمدهء ايران زير و رو شده بود ليكن، از قلمرو خان همچنان جدا مانده بود.» از مرجع قبلي

«مقارن انحطاط و انقراض ايلخانان و ملوك طوايفِ بازمانده از آن، امواج يك سلسله مهاجمات تازه، از ماوراءالنهر و تركستان با موكب خونريز تيمور به سوي ايران در حركت آمد، تمام خراسان و جبال فارس و قسمتي از نواحي مجاور را در سيل خون فرو شست ـ و به اندك فاصله رسوبات آن در ايران به صورت دولت ميرزايان گوركاني، تركمانان قره قونويلو، و آق قويونلو در جاي جاي فلات باقي ماند كه تا ظهور صفويه آثار آن ادامه داشت ـ از فاجعه تا فاجعه ، بين چنگيز و تيمور تقريباً يك قرن و نيم طول كشيد. سپس در پايان يك قرن ديگر كه از پايان حيات تيمور گذشت ايران آخرين دوران ملوك طوايفي تاريخ خود را پشت سر گذاشت و وارد دوره ايي شد كه مورخان جديد غالباً آن را اعتلاء ايران به مرحله دولت ملي خوانده اند ـ دوران صفوي. فاجعه چنگيز در قلمرو فارسي زبانان سرانجام تقريباً به ماورالنهر محدود شد اما فاجعهء تيمور از همانجا آغاز گشت. از ميان ويرانه هاي دولت چنگيز شكل گرفت و در مدت فرمانروايي تيمور و اخلاف او سراسر ايران از خراسان و مازندران تا فارس و آذربايجان را عرضهء تاخت و تاز تركمانان آسياي صغير و تركان آسياي ميانه ساخت.» از مرجع قبلي

«در پايان نيم قرن بعد از تيمور كه ميراث او عرضهء تجزيه و انحلال گشته بود: ماوراءالنهر به دست خانان ازبك از خاندان شيبغاني، معروف به شيباني از اعقاب جوجي پسر چنگيز افتاده بود (ح855)، خراسان با هرات تختگاه سلطان ابوسعيد گوركان (855) و بعد از او مقر سلطان حسين بايقرا بود. در ولايات قفقاز و اران خاندان محلي معروف به شروانشاه امارت داشتند كه قدرت راسخ اما باالنسبه شكنندهء آنها از تجاوز امراء مسيحي طرابوزان و گرجي و ارمني به ثغور اسلامي جلوگيري ميكرد و تمام اين نواحي را كه تا دشت مغان و حوالي طالش ادامه داشت از تعرض مسلحانهء نصاراي آن حدود حفظ ميكرد، در خوزستان قدرت مشعشعيان حاكم بود كه گرايش شيعي داشت ــ و در قلمرو آنها هرج و مرج هم به اندازهء امنيت مجال خودنمايي داشت. عراق و فارس و آذربايجان بين سر كردگان طوايف تركمان سياه گوسفند و سپيد گوسفند غالباً در تنازع بود و درين ايام با استقرار حكومت قراقويونلو فضاي آن رنگ تشيع هم داشت. با آنكه خانقاه شيخ صفي براي ايجاد يك دولت شيعي كه از " خروج دين حق " بر پادشاهان سني مي بايست به دست آيد محدود محلي خود را جدي تر كرده بود ، قدرت واقعي در تمام آذربايجان در دست سياه گوسفندان بود ــ كه منازع عمدهء آنها درين جا و در ساير نواحي همجوار طوايف سپيد گوسفندان بودند و تقريباً بجز خراسان در تمام ايران آن ايام منازعات طولاني آنها قدرت را بين ايشان دست به دست مي كرد و مانع از ايجاد يك دولت واحد مقتدر و مستقر بود.»روزگاران ديگر، از صفويه تا عصر حاضر، دكتر عبدالحسين زرين كوب

شاه اسماعيل دوم ، سومين يا به نوعي چهارمين شاه صفويه بود كه با مكر خواهر زيرك و توطئه پردازش از زندان بيست ساله در قلعه خاموش دست ناپذير قهقهه در ستيغ كوه سبلان بين تبريز و اردبيل فرار كرد با خشونت فراوان و قتل درباريان و كوچكترين مدعيان حكومت به سختي قدرت خود را تثبيت كرد و در دوران سلطنت كوتاه خود هيچگاه روي آرامش نديد و اغلب اوقات حكومتش در قهوه خانه ها ، كوكنار خانه ها و در كوي بدنامي مي گذشت. او عياش ، بيرحم ، بي تفاوت به امور ملك داري و نابلد ، شبها را با درويش پسر حلوايي ، فردي هرزه گرد ، و روزهايش در خواب و خمار يا صدور احكام سفيهانه ، جلادانه مي گذشت. محنت بيست ساله او را تقريباً و دچار نوعي ماليخولياي عاري از اعتدال كرده بود. در ضمن او در كودكي استادي سني مذهب داشت و بي علاقه به تشيع بود و آنرا موجب تفرقه و منشاء اختلاف رعيت و جنگ داخلي مي دانست و آنرا محكوم مي كرد.

عصر وحشت، (نزديك به يك قرن ، در فاصله طوايف غلزايي در قندهار تا انقراض قطعي آخرين بازمانده دولت خاندان نادر در خراسان كه ايران از يك دوران آشوب و اختلال عبور كرد) كه در اين مدت طولاني تقريباً تمام كشور را به آتش كشيد و جز مزيد ويراني و پريشاني هم حاصل ديگر به بار نياورد...

در طول اين سالها قدرتهاي محلي در پي هم پيدا شد و فروريخت شهرها و تختگاه ها در بين مدعيان قدرت، بارها دست به دست گشت و هربار عرضهء ويراني و كشتار شد. مدعيان دروغين، صاحبان حقوق پايمال شده، خورندگان اموال عمومي، مصلحان دلسوز، عوام فريبان شياد و ماجراجو، در دنبال هم به صحنه آمدند ـ يا صحنه را ترك كردند. عمر سه نسل يا بيشتر را ـ كه اكثر آنها در توالي حوادث عرضهءتلف شدند ــ با وعده هاي بي بنياد ضايع كردند، قتل ها، مصادره ها، كشتارهاي عام، بذل و بخشش هاي مسرفانه براي حفظ هواخواهان موجود يا تهيهء هواخواهان بعدي، و اخاذي هاي خارج از قانون و ضابطه را وسيلهء كسب يا حفظ قدرت كردند و هيچ يك نظام از هم پاشيده يي را كه بي تسامحي قزلباش موجب از هم پاشيدگيش شده بود، ترميم و اصلاح نكرد و به قرار درست بازنياورد. ادامهء شورشهاي محلي تعصبات كهنه را احياء كرد و سعي مدعيان در فرونشاندن آنها هر بار به تحميل مالياتهاي تازه منجر شد اما تعصبات همواره باقي ماند و باز شورش هاي مجدد را موجب گشت و شورش ها غالباً ناامني جاده ها، رواج نافرماني ها و اشكال در مبادلات بازرگاني را در پي داشت.

در تمام اين مدت مصادره و قتل و اسارت ايرانيان ادامه داشت ــ و قحطي و گرسنگي بيداد ميكرد. افاغنه در نظر مردم به عنوان عناصري وحشي، خوني ، غارتگر و بد مذهب مورد نفرت عام بودند. آنها و فرمانروايانشان نيز، ايرانيان را كه به نام رافضي مي خواندند از همهء اقوام مملكت حتي از مجوس، يهود و نصاري نيز پست تر مي شمردند و نسبت به آنها نفرت و خشونت نشان مي دادند. مدعيان و ماجراجويان هم كه خود را از صفويه مي خواندند از هر گوشه بر مي خواستند و عده يي را بر ضد افاغنه به شورش وامي داشتند.

نادر سپهسالار بود و بعد از چندين لشكركشي و ابراز ليلقت و جلب اعتماد اعيان و اخوان ايران در سراسر كشور و اثبات بي لياقتي شاه طهماسب در مغان ، محل تلاقي رود كر و ارس در يك مجلس ملي و تاريخي و بي نظير از جهت سابقه به تخت نشست. او در تمام دوران حكومت خود مشغول لشكركشي و سركوب آشوبگران و دفع مهاجمان عثماني و عراق و روسيه و افغان و غيره بود.

... ... ... دو سال بعد كه خان قاجار در قراباغ در قلعهء شيشه ــ به قتل رسيد (1211) دوران انقلابات ايران هنوز ادامه داشت، فقط اعتلاي فتحعلي شاه، دفع منازعات خانگي، و غلبه نهايي بر شاهرخ ميرزا افشار در خراسان (1218) به وسيله وي به اين دوران خونين آشوب خاتمه داد ــ دوران خونريزي وحشت طولاني كه اندكي كمتر از يك قرن طول كشيد جز ويراني و كشتار حاصلي به بار نياورد.

چهره تاريخ صد و پنجاه ساله اخير ايران هم بي كم و كاست پر شده از حاكمان زورگو و بي تدبير و مستبد و خونريز كه همه چيز و همه را فداي بقاي تاج و تخت خود كرده اند و جز برخي لحظه ها كه اميد و گرمي به دل مي دهد از بابت حظور ناموراني كه براي ايران تلاش وافر داشتند همه آن موجب دلتنگي و خسران فرزندان امروز اين آب و خاك است. و نيز امروز هنوز حاكمان بر همان راه و روش اخلافشان طي مسير باطل مي كنند و مردم را به بازي هاي روزانه خويش مي گيرند. ليكن مردم امروز روش و منشي ديگر مي خواهند بيازمايند، بديع و ناپيموده. اما آيا ما ايراني هستيم و خواهيم بود كه همچون ديگر ملل موفق دنيا در كنار هم بمانيم و صبوري و خويشتنداري پيشه كنيم و يكديگر را تحمل كنيم؟

از پيك نت :

دبير كل نهضت آزادي با اظهار گلايه از كاهش انگيزه هاي ملي و ديني جوانان ايراني ادامه داد :

متأسفانه جوانان ما امروز از انگيزه هاي ملي و ديني كمتري نسبت به گذشته برخوردارند و كلان نگر نيستند و نسل امروزي بي تفاوت است. امروز بايد به حرف و درد دل آنها گوش دهيم وبايد ببينيم از چه چيزي رنج مي برند. يزدي باهشدار به وقوع فروپاشي اجتماعي گفت: ما در آستانه فروپاشي اجتماعي هستيم ، اين نسل پس از انقلاب رشد كرده و حالا جوانان جامعه پس از ده سال چگونه خواهند بود ؟