حدود يك ماه پيش يكي از شهروندان وبلاگشهر، كه اينك در ميان ما نيست و به جبر زمانه ، ناچار به ترك اين ديار مجازي گشت، در فرازي از مطالبش، از گيرهايي كه به كار اصلاح طلبان هست نوشته بود: اينكه آنان موجوديتشان به اين نظام گره خورده. در اين ميان نام عبدي را هم آورده بود كه: او اصلا بخاطر يك كار خبط بالا رفتن از ديوار سفارت ، يك عنصر تاثيرگذار سياسي ، و اكنون نيز يك اصلاح طلب مشهور معرفي مي شود ، درحاليكه حاضر نيست به اشتباهات گذشته خود همچون گنجي اعتراف كند و خود را از بايگاني ذهني كه مردم از اين نظام دارند، خارج كند. البته اينها كه مي نويسم عين كلام ايشان نيست ، اما برداشتي است كه تقريبا من از نوشته هاي ايشان به ياد دارم.
گرچه نام او را گاهي در ميان كامنت هاي برخي وبلاگ هاي پر بيننده مي بينم، اما بعيد مي دانم بتازگي شروع به نوشتن كرده باشد. به هر حال من در پاسخ به ايشان مطلبي نوشتم كه در آغاز تصور نمي كردم تا اين حد مفصل شود.. ايشان هم در پاسخ فرمودند كه فعلا درگير پاك كردن آرشيو وبلاگشان هستند، و سر فرصت پاسخ مرا خواهند داد. اما صد دريغ كه يك ماه گذشت و آن شعف كه از بابت انتظار خواندن نامه ايشان داشتم به يأس بدل گشته. گرچه از ابتدا انتظار نداشتم حتي رغبت خواندن نامه مرا داشته باشد، اما وقتي خودش گفت كه مي نوسد ، ديگر جاي شك و شبهه اي نماند.. اينك آن جوابيه را كه نوشته بودم و حاوي مطالبي است كه اگر در اين روزها به آن پرداخته نشود يقينا ديري نخواهد گذشت كه اصل قضيه بيات خواهد گشت، اينجا مي آورم. البته با برخي حذف و اضافه ها تا بيشتر مناسب حال اين وبلاگ باشد. اميد كه مورد توجه قرار گيرد و از نقد محروم نماند.
سهراب كشي
ميخواهم تصورم را از اصلاح طلبان بگويم و اينكه سرانجام كارشان چه خواهد شد. از فرضياتي كه در تجربه تاريخي مان داريم، توانايي، شجاعت، پايداري و هوشياري آنان را در حد و قواره و اعتبار و لياقت مردم ايران مي بينم. نه بيشتر و نه كمتر. مردم ايران شايسته اينچنين اصلاح طلباني هم هستند. البته من آنان را داراي صفات برجسته اي مي دانم و بنظرم از ديگر اصلاح طلباني كه مي شناسيم در كشور هاي ديگر بوده اند، كشورهايي حتي پيشرفته تر از ايران، بيشتر از خود مايه گذاشته اند و كسب اعتبار جهاني كرده اند براي ايران و ايراني. اما مي خواهم از يك خواست و انتظار عمومي بگويم كه نه فقط مردم ايران كه حتي برخي تحليلگران خارجي اوضاع ايران هم دارند از اصلاح طلبان بخت برگشته. ابتدا بگذاريد به اين قضيه برسيم كه مهمتر است، بعد گيرهاي شما به اصلاح طلبان خود به خود روُ خواهد شد كه از كجا نشأت ميگيرد.
ما از آنان ميخواهيم براي ايرانيان و اعتبار نام ايران و رسالتي كه بر دوششان هست، در ميان گرگان و ددان ، فريادي زنند از سر عصيان و درد و اعتراض ، و چون آرش كمانگير جان نازنين خود در اندام خميده و فرتوت بگذارند ، چون تيري در كمان ، و به قلب خصم پليد يورشي برند از سر ناچاري و گريز از نااميدي. يا بايد چون سالار شهيدان حسين ، جهاد را تنها در توانستن ، و پيروزي را تنها در غلبه ندانند ، و از او بياموزند و عمل كنند كه شهادت به معني باختن نيست كه يك انتخاب است ، و شهيد همانگاه كه بر معراج شهادت حاضر شد پيروز است و قهرمان تاريخ. .. نمي دانم چگونه «اصلاح طلبي» را كه با مصلحت سنجي عياق گشته در آن مقاله بحث برانگيز «مصلحت برتر از حقيقت» از آقاي مرديها ، مي توان با اينگونه شهادت طلبي ها و تهورات افسانه آميز يكجا جمع كرد.
آري ، يكجاي كار لنگ مي زند ، يا بقول شما گير دارد انگار! گير كار آنجاست كه انتظاري داريم از آنها ، كه خارج از تواناييهاي به ارث برده از ما است. اكنون ما هيچ توانايي اينچنيني نداريم كه جان و مال و شغل خود را فدا كنيم ، بخاطر كسب موفقيت ديگران ، حتي اگر اين ديگران همانا ايرانيان باشند. حتي اگر نزديكانمان هم در آن موفقيت سهيم باشند.. من در همين رابطه پيشنهادي داشتم كه مطرح ميكردم با دائيم كه بسيار با هم بحث داريم و گفتگو. چيزي شبيه به روش ساتياگراهاي گاندي. به همين منظور هم بود كه دو مقاله مفصل نوشتم در باب شخصيت اخلاقي و سياسي گاندي. در واقع براي ياد گرفتن خودم بود و پيش كشيدن بحثش كه اصلا هم موفق نبودم.. مي گفتم چرا به عوض خاتمي و اصلاح طلبان، مردم خود از مردمي، و رعيتي و مظلومي، استعفاء نمي دهند.. بنظرم يك هفته پيش بود كه يهودي هاي اسرائيل بمناسبت سالگرد يك فاجعه انساني در جريان جنگ جهاني، يك دقيقه سكوت كردند. همه، هرجا، مشغول هركاري كه بودند، بر سر جاي خود ايستادند و يك دقيقه سكوت كردند. هيچكدام هيچكاري نمي كردند، يا به نوعي همه يك كار مي كردند.. چرا ما در ايران نتوانيم اينچنين برنامه هايي داشته باشيم. مثلا مردم هند به رهبري گاندي مي آمدند جلوي تير و تفنگ انگليسي ها سينه سپر ميكردند، نه فرار ميكردند و نه واكنشي نشان ميدادند، تا كشته شوند، و اين بهترين وسيله بود براي گاندي تا واكنش افكار عمومي دنيا را به حساب خود ذخيره كنند.. البته در همان مقالات هم گفتم كه وضع ما فرق دارد و اكنون نيز قصدم قياس مع الفارق نيست، اما مي توان چشمه هايي را آموخت تا به گيرهاي كارمان پي ببريم.. منظورم لُب كار آنان است كه ناشي از همبستگي و الفت و از خود گذشتگي براي هدفي مشترك است.. به هر كه مي گفتم اين حرفها را يا توجهي نمي كرد يا مي خنديد، و يا اگر چون دائيم آدم صادقي بود، مي گفت: «مردم الان به فكر زندگي و راحتي و خوشي هستند، و اگر هم اعتراضي دارند براي كسب هينهاست. اگر بميرند كه ديگر چيزي نسيبشان نمي شود.» او از خود البته مي گفت كه اصلا حاضر نيست براي ايران، و آينده و آزادي و عدالت، كه چه شود يا نشود، جانم را فدا كنم و زن و بچه را اسير و ابير بلند پروازي هاي خود كنم (البته او بسيار فداكاري كرده كه پيشتر اندكي را گفته ام در وبلاگم). مردم حق دارند ديگر انقلابي فكر نكنند و عملشان را تغيير دهند به وضعيت ثبات امروزي.. اما نمي دانم چرا اين حق را براي خاتمي و دار و دسته اش قائل نيستند.. آنها هم مثل من و شما شغلي دارند و مسئوليتي، و قرار نيست جانشان را پاي آن بگذارند.. اين را در نظر بگير كه به خواهرم كه حسابرس شهرداري است مي گويم چرا اين تخلفات و هزينه هاي بي مورد و معامله هاي پنهاني كه با رئيس حسابرسي مي شود را فاش نمي كني؟ مي گويد: «از جانم كه سير نشده ام، مگر من چقدر حقوق ميگيرم كه بخواهم جانم هم بدهم. من جوانم، آينده دارم، زندگيم را از دست بدهم براي هيچ. همه جا تكرار ميشود اين زد و بندها، كسي چيزي نمي گويد و نمي شود جلويش را گرفت، چون مردم اينگونه هستند و مي خواهند هم همين را». اين استدلال را در نظر بگير. مي تواني تعميم بدهي به همه مردم ايران، در هر شغلي كه هستند، و هر كاري كه مي كنند. همه همينطور فكر مي كنند. ولي نوبت كه به خاتمي مي رسد داستان طور ديگري مي شود.. او را چون پيغمبران محاكمه مي كنيم. اعمالشان را مي خواهيم در باسكول بسنجيم. ولي خود را به ترازوهاي نقره گون طلا فروشي مي آويزيم (در اين مورد هم پيشتر در وبلاگم گفته ام).
البته بنظرم اينهم علتي دارد، و مربوط مي شود به گيري كه در فرهنگ و تاريخ سياسي ايران است. توضيحش را در اين دفترچه يادداشتم نوشته ام، اما مي ترسم از گيج و گمي نوشته هايم سر درد بگيري و شرمنده ات شوم يا اصلا نخواني. فقط اينرا بگويم كه آنها ابزارهايي هستند در دست ما ، و ما هستيم كه آنها را به دنيا آورديم و خود هم بايد بزرگشان كنيم و به پيش ببريم ، نه اينكه از آنها انتظار رهبري داشته باشيم. مي خواهم اگر شد جمع بندي كنم و بيشتر سرت را درد ندهم.
اوج شاهنامه را كه مي خواني داستان رستم و سهراب است و رزمشان در آوردگاه شاهنامه. فردوسي پاكزاد به آن سطح از بينش تاريخي و فرهنگي مردم ايران دست يافته بود كه بي جهت يك ماجراي نسبتا رمانتيك را در قالب رزم نامه به اوج شاهكار خود بدل نكند! در واقع او به يكي از ريشه اي ترين صفات اخلاقي مردم ايران در روابط فردي و اجتماعي اشاره مي كند و بسيار موشكافانه هم بيان مي كند. سهراب كشي را مي گويم. اين را اگر به رزم و شاهنامه بخواني يا مرثيه و مثنوي، يا شعر و غزل تفاوتي ندارد. به هر روي و عنوان و سبكي، روايت حال ما نيز هست و هر روزه در زندگي فردي تكرارش مي كنيم و در ديدگاه هاي اجتماعي و چالش هاي پيش روي مردم كاملا نمود دارد. كوتاه سخن اينكه، بنظرم تجربه سهراب كشي ديگري را ما ايرانيان آغاز كرده ايم و در نقش رستم بخوبي ايفاي نقش مي كنيم. روز سهراب كشون هم دير نيست. فرزندمان را كه خود دنيا آورديم و اصلا كسي فكرش را نمي كرد به اين صلابت و شجاعت و رشادت دست يابد، بزرگ كرديم و اكنون رهايش مي كنيم به دست تقدير. تقديري كه پيشتر رقم خورده براي ديگر فرزندانمان.. اما او بنظرم زيركتر است و ما لج مان گرفته از همين زيركي او كه چرا تن نمي دهد به مبارزه با رستم.
اشتباه نكن. من از زواياي مختلفي نگاه كردم و شايد در ظاهر با هم قابل جمع نباشند. اما كار انسان همانا جمع اضداد است در باطن خود.. براي اصلاح طلبان مظلوم نمايي نمي كنم و هيچ علقه خاطري هم به آنها ندارم ، آنچنان كه بيش از احساس همبستگي ام با تاريخ و فرهنگ ايران باشد.. در توجيه اين پيشگويي سهراب كشي هم نظري دارم.
هيچ توجه كرده اي كه خاتمي را چقدر خوب بدنيا آورديم و بزرگش كرديم. او بارها شهادت داده كه فرزند كوچك ملت ايران است. از اين لحاظ ايرانيان فرزنداني رشيدتر و قويتر و جوانمردتر از خاتمي داشته اند، چون مصدق و امير كبير و قائم مقام كه آنها را هم رستم وار به دست غربت و مرگ سپرده اند. ما رسم مألوف خود را تكرار مي كنيم و هيچ در كارمان به دل شك و ترديد راه نمي دهيم. ولي آنها كه رفتند ، با همه استعداد و توانايي شگرفي كه از خود نشان دادند براي دلربايي از مردم بيدل ايران ، و جمع كردنشان حول يك محور واحد ، هيچكدام تجربه خاتمي را نداشتند و او نيز نمي خواهد به سرنوشت آنها دچار شود.
هنوز حرفهايي هست كه باقي مانده و تازه مي خواستم كوتاه كنم سخنم را. نتيجه گيري هم مي ماند براي شما كه از اين آشفته بازار درمي يابيد. راستي با اين اوصاف شما باز هم معتقد به اهميت و توجه به همان گيرهاي كار اصلاح طلبان هستيد، كه بفرض چرا آقاي عبدي به اشتباهش اعتراف نكرده؟
يا حق!
