Thursday, May 29, 2003

حدود يك ماه پيش يكي از شهروندان وبلاگشهر، كه اينك در ميان ما نيست و به جبر زمانه ، ناچار به ترك اين ديار مجازي گشت، در فرازي از مطالبش، از گيرهايي كه به كار اصلاح طلبان هست نوشته بود: اينكه آنان موجوديتشان به اين نظام گره خورده. در اين ميان نام عبدي را هم آورده بود كه: او اصلا بخاطر يك كار خبط بالا رفتن از ديوار سفارت ، يك عنصر تاثيرگذار سياسي ، و اكنون نيز يك اصلاح طلب مشهور معرفي مي شود ، درحاليكه حاضر نيست به اشتباهات گذشته خود همچون گنجي اعتراف كند و خود را از بايگاني ذهني كه مردم از اين نظام دارند، خارج كند. البته اينها كه مي نويسم عين كلام ايشان نيست ، اما برداشتي است كه تقريبا من از نوشته هاي ايشان به ياد دارم.

گرچه نام او را گاهي در ميان كامنت هاي برخي وبلاگ هاي پر بيننده مي بينم، اما بعيد مي دانم بتازگي شروع به نوشتن كرده باشد. به هر حال من در پاسخ به ايشان مطلبي نوشتم كه در آغاز تصور نمي كردم تا اين حد مفصل شود.. ايشان هم در پاسخ فرمودند كه فعلا درگير پاك كردن آرشيو وبلاگشان هستند، و سر فرصت پاسخ مرا خواهند داد. اما صد دريغ كه يك ماه گذشت و آن شعف كه از بابت انتظار خواندن نامه ايشان داشتم به يأس بدل گشته. گرچه از ابتدا انتظار نداشتم حتي رغبت خواندن نامه مرا داشته باشد، اما وقتي خودش گفت كه مي نوسد ، ديگر جاي شك و شبهه اي نماند.. اينك آن جوابيه را كه نوشته بودم و حاوي مطالبي است كه اگر در اين روزها به آن پرداخته نشود يقينا ديري نخواهد گذشت كه اصل قضيه بيات خواهد گشت، اينجا مي آورم. البته با برخي حذف و اضافه ها تا بيشتر مناسب حال اين وبلاگ باشد. اميد كه مورد توجه قرار گيرد و از نقد محروم نماند.

سهراب كشي

ميخواهم تصورم را از اصلاح طلبان بگويم و اينكه سرانجام كارشان چه خواهد شد. از فرضياتي كه در تجربه تاريخي مان داريم، توانايي، شجاعت، پايداري و هوشياري آنان را در حد و قواره و اعتبار و لياقت مردم ايران مي بينم. نه بيشتر و نه كمتر. مردم ايران شايسته اينچنين اصلاح طلباني هم هستند. البته من آنان را داراي صفات برجسته اي مي دانم و بنظرم از ديگر اصلاح طلباني كه مي شناسيم در كشور هاي ديگر بوده اند، كشورهايي حتي پيشرفته تر از ايران، بيشتر از خود مايه گذاشته اند و كسب اعتبار جهاني كرده اند براي ايران و ايراني. اما مي خواهم از يك خواست و انتظار عمومي بگويم كه نه فقط مردم ايران كه حتي برخي تحليلگران خارجي اوضاع ايران هم دارند از اصلاح طلبان بخت برگشته. ابتدا بگذاريد به اين قضيه برسيم كه مهمتر است، بعد گيرهاي شما به اصلاح طلبان خود به خود روُ خواهد شد كه از كجا نشأت ميگيرد.

ما از آنان ميخواهيم براي ايرانيان و اعتبار نام ايران و رسالتي كه بر دوششان هست، در ميان گرگان و ددان ، فريادي زنند از سر عصيان و درد و اعتراض ، و چون آرش كمانگير جان نازنين خود در اندام خميده و فرتوت بگذارند ، چون تيري در كمان ، و به قلب خصم پليد يورشي برند از سر ناچاري و گريز از نااميدي. يا بايد چون سالار شهيدان حسين ، جهاد را تنها در توانستن ، و پيروزي را تنها در غلبه ندانند ، و از او بياموزند و عمل كنند كه شهادت به معني باختن نيست كه يك انتخاب است ، و شهيد همانگاه كه بر معراج شهادت حاضر شد پيروز است و قهرمان تاريخ. .. نمي دانم چگونه «اصلاح طلبي» را كه با مصلحت سنجي عياق گشته در آن مقاله بحث برانگيز «مصلحت برتر از حقيقت» از آقاي مرديها ، مي توان با اينگونه شهادت طلبي ها و تهورات افسانه آميز يكجا جمع كرد.

آري ، يكجاي كار لنگ مي زند ، يا بقول شما گير دارد انگار! گير كار آنجاست كه انتظاري داريم از آنها ، كه خارج از تواناييهاي به ارث برده از ما است. اكنون ما هيچ توانايي اينچنيني نداريم كه جان و مال و شغل خود را فدا كنيم ، بخاطر كسب موفقيت ديگران ، حتي اگر اين ديگران همانا ايرانيان باشند. حتي اگر نزديكانمان هم در آن موفقيت سهيم باشند.. من در همين رابطه پيشنهادي داشتم كه مطرح ميكردم با دائيم كه بسيار با هم بحث داريم و گفتگو. چيزي شبيه به روش ساتياگراهاي گاندي. به همين منظور هم بود كه دو مقاله مفصل نوشتم در باب شخصيت اخلاقي و سياسي گاندي. در واقع براي ياد گرفتن خودم بود و پيش كشيدن بحثش كه اصلا هم موفق نبودم.. مي گفتم چرا به عوض خاتمي و اصلاح طلبان، مردم خود از مردمي، و رعيتي و مظلومي، استعفاء نمي دهند.. بنظرم يك هفته پيش بود كه يهودي هاي اسرائيل بمناسبت سالگرد يك فاجعه انساني در جريان جنگ جهاني، يك دقيقه سكوت كردند. همه، هرجا، مشغول هركاري كه بودند، بر سر جاي خود ايستادند و يك دقيقه سكوت كردند. هيچكدام هيچكاري نمي كردند، يا به نوعي همه يك كار مي كردند.. چرا ما در ايران نتوانيم اينچنين برنامه هايي داشته باشيم. مثلا مردم هند به رهبري گاندي مي آمدند جلوي تير و تفنگ انگليسي ها سينه سپر ميكردند، نه فرار ميكردند و نه واكنشي نشان ميدادند، تا كشته شوند، و اين بهترين وسيله بود براي گاندي تا واكنش افكار عمومي دنيا را به حساب خود ذخيره كنند.. البته در همان مقالات هم گفتم كه وضع ما فرق دارد و اكنون نيز قصدم قياس مع الفارق نيست، اما مي توان چشمه هايي را آموخت تا به گيرهاي كارمان پي ببريم.. منظورم لُب كار آنان است كه ناشي از همبستگي و الفت و از خود گذشتگي براي هدفي مشترك است.. به هر كه مي گفتم اين حرفها را يا توجهي نمي كرد يا مي خنديد، و يا اگر چون دائيم آدم صادقي بود، مي گفت: «مردم الان به فكر زندگي و راحتي و خوشي هستند، و اگر هم اعتراضي دارند براي كسب هينهاست. اگر بميرند كه ديگر چيزي نسيبشان نمي شود.» او از خود البته مي گفت كه اصلا حاضر نيست براي ايران، و آينده و آزادي و عدالت، كه چه شود يا نشود، جانم را فدا كنم و زن و بچه را اسير و ابير بلند پروازي هاي خود كنم (البته او بسيار فداكاري كرده كه پيشتر اندكي را گفته ام در وبلاگم). مردم حق دارند ديگر انقلابي فكر نكنند و عملشان را تغيير دهند به وضعيت ثبات امروزي.. اما نمي دانم چرا اين حق را براي خاتمي و دار و دسته اش قائل نيستند.. آنها هم مثل من و شما شغلي دارند و مسئوليتي، و قرار نيست جانشان را پاي آن بگذارند.. اين را در نظر بگير كه به خواهرم كه حسابرس شهرداري است مي گويم چرا اين تخلفات و هزينه هاي بي مورد و معامله هاي پنهاني كه با رئيس حسابرسي مي شود را فاش نمي كني؟ مي گويد: «از جانم كه سير نشده ام، مگر من چقدر حقوق ميگيرم كه بخواهم جانم هم بدهم. من جوانم، آينده دارم، زندگيم را از دست بدهم براي هيچ. همه جا تكرار ميشود اين زد و بندها، كسي چيزي نمي گويد و نمي شود جلويش را گرفت، چون مردم اينگونه هستند و مي خواهند هم همين را». اين استدلال را در نظر بگير. مي تواني تعميم بدهي به همه مردم ايران، در هر شغلي كه هستند، و هر كاري كه مي كنند. همه همينطور فكر مي كنند. ولي نوبت كه به خاتمي مي رسد داستان طور ديگري مي شود.. او را چون پيغمبران محاكمه مي كنيم. اعمالشان را مي خواهيم در باسكول بسنجيم. ولي خود را به ترازوهاي نقره گون طلا فروشي مي آويزيم (در اين مورد هم پيشتر در وبلاگم گفته ام).

البته بنظرم اينهم علتي دارد، و مربوط مي شود به گيري كه در فرهنگ و تاريخ سياسي ايران است. توضيحش را در اين دفترچه يادداشتم نوشته ام، اما مي ترسم از گيج و گمي نوشته هايم سر درد بگيري و شرمنده ات شوم يا اصلا نخواني. فقط اينرا بگويم كه آنها ابزارهايي هستند در دست ما ، و ما هستيم كه آنها را به دنيا آورديم و خود هم بايد بزرگشان كنيم و به پيش ببريم ، نه اينكه از آنها انتظار رهبري داشته باشيم. مي خواهم اگر شد جمع بندي كنم و بيشتر سرت را درد ندهم.

اوج شاهنامه را كه مي خواني داستان رستم و سهراب است و رزمشان در آوردگاه شاهنامه. فردوسي پاكزاد به آن سطح از بينش تاريخي و فرهنگي مردم ايران دست يافته بود كه بي جهت يك ماجراي نسبتا رمانتيك را در قالب رزم نامه به اوج شاهكار خود بدل نكند! در واقع او به يكي از ريشه اي ترين صفات اخلاقي مردم ايران در روابط فردي و اجتماعي اشاره مي كند و بسيار موشكافانه هم بيان مي كند. سهراب كشي را مي گويم. اين را اگر به رزم و شاهنامه بخواني يا مرثيه و مثنوي، يا شعر و غزل تفاوتي ندارد. به هر روي و عنوان و سبكي، روايت حال ما نيز هست و هر روزه در زندگي فردي تكرارش مي كنيم و در ديدگاه هاي اجتماعي و چالش هاي پيش روي مردم كاملا نمود دارد. كوتاه سخن اينكه، بنظرم تجربه سهراب كشي ديگري را ما ايرانيان آغاز كرده ايم و در نقش رستم بخوبي ايفاي نقش مي كنيم. روز سهراب كشون هم دير نيست. فرزندمان را كه خود دنيا آورديم و اصلا كسي فكرش را نمي كرد به اين صلابت و شجاعت و رشادت دست يابد، بزرگ كرديم و اكنون رهايش مي كنيم به دست تقدير. تقديري كه پيشتر رقم خورده براي ديگر فرزندانمان.. اما او بنظرم زيركتر است و ما لج مان گرفته از همين زيركي او كه چرا تن نمي دهد به مبارزه با رستم.

اشتباه نكن. من از زواياي مختلفي نگاه كردم و شايد در ظاهر با هم قابل جمع نباشند. اما كار انسان همانا جمع اضداد است در باطن خود.. براي اصلاح طلبان مظلوم نمايي نمي كنم و هيچ علقه خاطري هم به آنها ندارم ، آنچنان كه بيش از احساس همبستگي ام با تاريخ و فرهنگ ايران باشد.. در توجيه اين پيشگويي سهراب كشي هم نظري دارم.

هيچ توجه كرده اي كه خاتمي را چقدر خوب بدنيا آورديم و بزرگش كرديم. او بارها شهادت داده كه فرزند كوچك ملت ايران است. از اين لحاظ ايرانيان فرزنداني رشيدتر و قويتر و جوانمردتر از خاتمي داشته اند، چون مصدق و امير كبير و قائم مقام كه آنها را هم رستم وار به دست غربت و مرگ سپرده اند. ما رسم مألوف خود را تكرار مي كنيم و هيچ در كارمان به دل شك و ترديد راه نمي دهيم. ولي آنها كه رفتند ، با همه استعداد و توانايي شگرفي كه از خود نشان دادند براي دلربايي از مردم بيدل ايران ، و جمع كردنشان حول يك محور واحد ، هيچكدام تجربه خاتمي را نداشتند و او نيز نمي خواهد به سرنوشت آنها دچار شود.

هنوز حرفهايي هست كه باقي مانده و تازه مي خواستم كوتاه كنم سخنم را. نتيجه گيري هم مي ماند براي شما كه از اين آشفته بازار درمي يابيد. راستي با اين اوصاف شما باز هم معتقد به اهميت و توجه به همان گيرهاي كار اصلاح طلبان هستيد، كه بفرض چرا آقاي عبدي به اشتباهش اعتراف نكرده؟

يا حق!

Saturday, May 24, 2003

حديث جنگ و رنج آوارگي

قبلاً گفته بودم كه من اهل خرمشهرم. موقع جنگ من فقط 5 سال داشتم و طبيعي است كه يادي از اشغال خرمشهر نداشته باشم و تنها تصاوير ذهني كه از نقل چندباره خاطرات جنگ از سوي بستگان و دوستان بر ذهنم نقش بسته مانده. داستانهايي واقعي كه چيزكي را به بهانه سريال خاك سرخ پيشتر نوشته ام. اما در دانشگاه ماجرايي اتفاق افتاد كه من ديدي عميق تر، و متفاوت از آنچه كه قبلاً داشتم پيدا كنم. خلاصه ي ماجرا اينكه ما شش نفر بوديم در دانشكده كه با هم فوق العاده رفيق و صميمي بوديم. نام «شش قاچونك» را بچه هاي دانشكده روي ما گذاشته بودند. اين از آنجا بود كه با هم اتحاد غريبي داشتيم و هيچگاه از هم جدا نمي شديم و هر جا مظلومي بود و درگيري پيش مي آمد ما بوديم و در هر كار گروهي ما در صف اول بوديم. (سريال روزي روزگاري را به خاطر داريد؟ اين اصطلاح را آنجا شنيده ايد.) يك روز به انجمن اسلامي كه در دانشكده ما كاري نداشت جز گير دادن به دخترها و پسرهاي دانشكده ، پيشنهاد برگزاري مراسم و جشن و از اين برنامه ها در آمفي تئاتر دانشكده كه چند سالي بود خاك مي خورد داديم. آنها با ترديد ، بالاخره قبول كردند و اولين مناسبت هم سه خرداد بود، سالگرد آزاد سازي خرمشهر. خب ما با يك سر گروه كه از انجمني ها بود شروع به تمرين و كار كرديم. اما فقط نمايش طنز و سرود بود و كار جدي در نظر نداشتيم. من پيشنهاد دادم چون بچه ي خرمشهرم شايد بتوانم خاطره و قصه اي واقعي از فامبل و نزديكان بيابم كه به درد نمايش بخورد. موافقت شد و من كه خيلي ذوق زده بودم براي يك هفته از شيراز رفتم و در به در به دنبال خرمشهريها مي گشتم و مصاحبه درباره اوضاع جنگ و اشغال شهر و آزادي خرمشهر و در نهايت هم آوارگي. هفته بعد از آن كه با دلي اندوهگين از شنيدن و ثبت غصه هاي مردم به دانشكده رفتم و متن را به مسئول گروه دادم بعد از مطالعه گفت: نه، به درد نمي خوره، حسابي زدي تو خاكي. خودم يه چيزي جور مي كنم. من هم سرخورده و ناراحت متن را بردم پيش بچه ها و گفتم كه چه زحمتي كشيده ام و از فلاني چه شنيده ام. مهدي ، تهراني بود. برگه ها را گرفت و شروع كرد به خواندن براي جمع. چند نفر از ديگر بچه هاي دانشكده هم بودند. هر چه مهدي پيش مي رفت، چهره ي بچه ها بيشتر در هم مي رفت. براي هر جمله يك نفر اعتراضي مي كرد. به ماجراي آوارگان هر شهري كه مي رسيد، عده اي مي شوريدند و چهرشان كبود مي شد. آنها كه خود را آدم هاي منطقي نشان مي دادند ، بحث هاي فلسفي و كشدار مي كردند در باب اوضاع اجتماعي و اختلاف طبقاتي و فرهنگي، كه اصلا نمي تواند مرحمي باشد براي دل انسانهاي آزرده. برخي ديگر كه اصولا كم هم نيستند ، هر چه ار دهانشان درآمد گفتند و تا توانستند به آوارگان جنگي بي فرهنگ و عقب افتاده بد و بيراه گفتند. و برخي ديگر شايد بواسطه محبتي كه به من داشتند ابراز همدردي مي كردند.

من مقصر نبودم. آنچه شنيدم منتقل كردم و بس. اما شنيده ها گران بود براي كساني كه مخاطب اعتراض بودند. پيش هر خرمشهري كه رفتم به عوض گفتن از خوشحالي آزادي خرمشهر، يا بازسازي امروزين كه خرمشهر نوم خدا از اولش بهتر شده (فقط كاغذ ديواريها مانده!) ، يا حداقل از سختي جنگ و شقاوت دشمن بگويد، ابتدا از رنج و محنت آوارگي و پذيراي خوب مردم گوشه گوشهء ايران عزيز مي گفت! من با خود عهد بسته ام هيچ كجا و حتي در اين فضاي مجازي، سر آن ديگ را كه يكبار موجب پرخاش حتي دوستانم شد برندارم. آري، كسي از مرارت و سختي جنگ بي اطلاع نيست. اما آوارگي، حديث سر پوشيده اي است كه تنها بايد غريب و آواره و بي خانمان بود تا فهميد. علي الخصوص كه ميزبانان خوبي هم داشته باشيد. ميزباني از نوع آنچه در شيراز و مشهد در مكانهاي مقدس شهر بودند. يا نيش و كنايه هايي كه تهراني هاي محترم لطف مي كردند. يا برخورد مغرضانه كه در بوشهر و بندرعباس مي شد. من شخصاً هيچ كدام را به دل نمي گيرم و مطلقا هم كسي را مقصر نمي دانم. اما چرا نبايد بازگو كرد و چرا از ريشه يابي آن فرار مي كنيم؟ من عميقاً از ته دل براي همه آنهايي كه از داشتن همسايه هاي جنگزده در عذاب و ناراحتي هستند، آرزوي خير دارم و از خدا مي خواهم، نه آنها و نه هيچيك از نسل هاي پشتشان را دچار جنگ و آوارگي و غربت نكند.

Friday, May 23, 2003

در لحد، ماه كمان ابروي من منزل كرد

دست عمو رو گرفته بودم و مي بردمش اونطرف جوي آب وسط كوچه. كوچه هاي بوشهر اغلب خيلي تنگ و باريكن، و از وسط همه شون يه جوي آب رد ميشه. دو تا از همين كوچه هاي تنگ رو پشت سر گذاشتيم و رسيديم به يه كوچه پهن و بعد هم محله قديمي و معروف بهبهاني ها (بهبونيا). داشتيم مي رفتيم سمت اون سراي قديمي و معروفي كه هميشه تاسوعا و عاشورا ، محل برگزاري مراسم سينه زني بوده و صداي سنج و دمام و اون بوق (شيپور) كه از شاخ گوزن بود و فقط هم يه مرد سياه و قوي هيكل مي تونست بزنه، هيچ وقت يادم نميره. خيلي شلوغ شده بود. معركه عجيبي بود. تو بوشهر با اين هواي گرم كه كسي حال نداره از خونه بزنه بيرون و توي بازار هم اينقدر جمعيت يه جا جمع نميشن، اونوقت اينجا اينقدر شلوغ شده.. اگه بابام بود چون همه اينجا مي شناسنش حتما راهمون مي دادند بريم جلوي صف.. به هر حال ته صف هم بد نيست، مخصوصاً اگه هم صحبتي مثل عمو داشته باشي. با عمو كه هستم اصلا وقت برام نميگذره. عين پارسال كه اومده بود تهران و با هم رفتيم بيمارستان براي عكس رنگي از كليه اش. شايد دو ، سه ساعتي معطل شديم ، اما اصلاً من نفهميدم كي گذشت. بس كه عمو آدم شوخ و بذله گو و البته باتجربه و داناست. بزرگترهاي فاميل ميگن از مطالعه زياد بينايي اش رو از دست داده.. خلاصه با بحث و گفتگو و خنده و شوخي گذرونديم و بالاخره نوبت ما شد براي رأي دادن.

ما صبح روز دوم خرداد 76 وارد بوشهر شديم، براي سالگرد فوت عمه ام. گوشه گوشهء خاطرات كودكيم صورت پهن و پشت خميده عمه ام نقش بسته. با اون قليون و شلنگ بلندش كه مي توانست به مهموناش تعارف كنه. هر وقت حال خوشي داشته باشم ياد اون روزهايي مي افتم كه تو بوشهر زندگي مي كرديم. به خصوص اون سالي كه من بايد خونه عمه ام مي موندم. فعلاً كه هيچ حال خوشي ندارم. .. از صبح كه وارد بوشهر شديم و عمو رو ديديم، مرتب مي گفت كه قصد دارم به رازيني رأي بدم. من كه كمتر از همه به حرفهاي عجيب و غريب عمو مي خندم ، با خنده ازش پرسيدم خوب چرا رازيني؟ اون هم مي گفت چون آخوند نيست.. اون موقع ها ما فقط مي خنديديم. خب باورمون هم نميشد، چون عمو خيلي از خاتمي تعريف مي كرد.. اما حالا.. از اين به بعد سعي مي كنم كمتر به حرفهاي عجيب و غريب عمو بخندم.

من به خاتمي رأي دادم، ولي هر كار كردم عمو نذاشت بفهمم به كي رأي داده. هر وقت ازش سوال مي كرديم، مي گفت به رازيني رأي دادم.. ولي من باورم نمي شد و هردفعه كه جوابمون رو مي داد ما مي خنديديم و زياد پي جو نمي شديم.. بعد از اون ديگه ازش نپرسيديم كه واقعا به كي رأي داد، اون هم چيزي نگفت.. حتي حالا كه شايد از گفتن اينكه به كسي غير از خاتمي رأي داده باعث افتخار هم باشه.. شايد اين من هستم كه روم نميشه چيزي بپرسم.. اما حالا..

حالا همهء اون طرفداراي دو آتيشه خاتمي از جمله خود من، خيلي سرد شديم و نااميد. ديگه هيچكدوم براي نام خاتمي هورا نمي كشيم و قند تو دلمون آب نمي شه. ديگه براي ما عطر ياس و سبزي دشت، رنگ و بوي خودش رو باخته. اما با عمو كه حرف ميزنم هنوز همون صلابت رو در قضاوتش از خاتمي حفظ كرده. هنوز همونطوري در مورد خاتمي حرف ميزنه كه روز دوم خرداد 76 حرف ميزد. ميگه خاتمي به عهدش با مردم خيانت نكرده. دروغ نگفته و دزدي نكرده. اعتماد مردم رو از ياد نبرده و تلاش خودش رو ميكنه.. با اين وجود.. ايندفعه كه ديدمش حتماً بايد ازش سوال كنم.. پس چرا به خاتمي رأي نداد؟

اين غزل رو بخونيد. حافظ از زبان حال ما ميگه:

بلبلي خـون جگر خـورد و گلي حـاصل كرد / بـاد غـيرت به صدش نوع پريشان دل كرد
طوطي يي را بـه خيال شكري دلخوش بود / نــاگهش سيل فـنا نـقش امل باطل كرد
قـرة العيـن مـن آن مـيوه ي دل يـادش بـاد / كـه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد
ســــاربــان! بـار مـن افـتـاد خـدا را مـددي / كـه اميــد كـرمم هـمره ايـن محمل كرد
روي خـاكيّ و نـــم اشـك مـرا خـوار مـدار / چـرخ فـيروزه طربخانه از ايـن كهگل كـرد
آه و فـريـاد ، كـه از دسـت حسودان نــاگاه / در لـحد ، مـاه كمان ابروي من منزل كرد
نــزدي شـاه رخ و فوت شد امكان ، حافظ! / چـه كـنم ، بـازي ايّـــام مـرا غــافل كرد

Thursday, May 22, 2003

به خون جگر، سنگ، لعل شود

گنجشك رو گرفته بودم تو مشتم و مي بردم تو انباري بزرگ ته حياط. ولش كردم تو فضاي تاريك و ناشناخته اي كه من براش ساخته بودم. خودش رو ميزد به در و ديوار. من فقط صداي شكستن پر و بالش رو مي شنيدم. چراغ رو كه روشن كردم خسته و بي رمق افتاده بود يه گوشه اي. چين اش باز بود و ميشد زبونش رو ديد كه بالا و پايين ميره. تازه مي فهميد كه نيازي نبود اينقدر به خودش صدمه بزنه. آخه اونجا كه راه فراري نداشت!
هويت يابي دختران فراري

برخي كارهاي با ارزش هستند كه هرچه بيشتر درباره اش حرف بزنند (مجريان كار) از ارزش آن كاسته مي شود. يادم آمد به حرف آقاي مخملباف كه مي گفت تمام شهرت و توانايي من در نتيجه كارها و فيلم هايي است كه ساخته ام ، ولي هرگاه خواستم نكته ايي يا مقاله و مصاحبه اي داشته باشم، نمي دانم چرا به جنجال و حاشيه كشيده شده ام. اينرا براي پايان سريال «دوران سركشي» گفتم و اين جلسه به اصطلاح نقد و بررسي كه ديشب پخش شد. نمي دانم چرا مسئولان صدا و سيما شديداً سعي در لاپوشاني سانسورهاي بيشمار اين سريال داشتند. قبلا به طنز مي گفتم اين سانسورچي هاي بي نوا فقط و فقط براي اعتلاي حس كنجكاوي بينندگان به اين سرگرمي هوشي دست مي زنند. اما در مورد اين سريال نياز به كمترين هوش براي حدس زدن سانسورها بود. ولي واقعا جاي سوال دارد، اين تلويزيون كه به كسي پاسخگو نيست براي غارت بيت المال 525 ميليارد توماني، چرا بايد خود را موظف به توجيه سانسور در اين سريال بداند. خب اينرا هم سانسور ميكردي، خيال همه راحت ميشد.

از جا افتادگي شخصيت بازيگر نقش اصلي سريال ، خانم عاطفه نوري (كه اصلا يك آماتور است و هيچ تجربه اي ندارد) و صحبت هاي مطول و پنهان كارانه آقاي كمال تبريزي ، كارگردان سريال و طنازي بازيگر نقش سروان پليس (نام بازيگر را متاسفانه بياد ندارم) و سخنوري خانم مستوفي و تحليل عميق ايشان از مسئله دختران فراري و از خود بيگانگي آنان كه بگذريم ، بايد بخاطر نوآوري و شكستن خط قرمز به آقاي تبريزي و كل مجموعه تبريك گفت. در جايي از تهيه كننده سريال شنيدم كه هماهنگي ساخت اين سريال با مديريت قبلي شبكه پنج بوده كه اكنون تصور مي كنم اصلا هيچ جايي در صدا و سيما نداشته باشد. در نتيجه مديريت جديد وظيفه دشوار اصلاح فيلم را به عهده گرفته. به گمانم مديريت جديد همان مسئول پخش برنامه معروف چراغ باشد كه در آن آقاي حسينيان، متهم اصلي قتلهاي زنجيره اي را آقاي خاتمي و اصلاح طلبان معرفي كرد.

گنجشك اسير تاريخ

برخي واقعا تصور مي كنند با اين ميراث پربار (!) فرهنگي كه از خود براي نسل نو ايران به جا گذاشته اند ، ديگر جوانان كار ساده ايي براي خودشناسي و هويت يابي دارند. آن گنجشكي را كه در ابتدا گفتم در واقع نسل نو ايران است، كه خود را به در و ديوار مي كوبد تا ابعاد و استعدادهاي جهان اطرافش را دريابد. اما هر آينه بيش از پيش، خسته و آسيب ديده به نقطه نخست بازميگردد. اين تنها از عهده نسل پيش برمي آيد كه چراغ ها را روشن كند و نسلي را از فريب و وحشت رهايي بخشد.

سهم خواهي خارج نشينان

بنظرم علت اصلي كه برخي فعالان سياسي خارج از كشور (! ، تعجب از اينكه چگونه مي شود در خارج از يك كشور فعاليت سياسي مفيد و مثمر ثمر داشت) به سرافت اتحاد جمهوري خواهي افتاده اند همانا خطر از دست رفتن موقعيت سياسي (و شغلي) خود در آينده ايران است. آنها بدرستي دريافته اند كه آمريكا حتي محافظه كاران داخلي را طرف مذاكره مؤثرتري مي داند. يا مثلاً دولت آمريكا مذاكرات ژنو را با دولت ايران متوقف مي كند، و مي گويد ما از نارضايتي و فشار اپوزيسيون داخلي آگاهيم، و بعد در مورد مسئله القاده و انفجار اخير در عربستان سخن مي گويد. آيا با اين اوضاع و احوال كه فعالان سياسي خارج نشين هيچ گونه دلبري نزد برگ برنده سياست داخلي ايران ( يعني آمريكا) ندارند ، نبايد حق داد كه به جنب و جوش براي به دست گرفتن حداقلي از ابتكار عمل و مطرح شدن نزد افكار عمومي برآيند؟

گويند سنگ، لعل شود در مقام صبر، آري شود ولي به خون جگر شود

از اين كه بگذريم ماجراي بيانيه اپوزيسيون داخلي و عوام زدگي برخي روشنفكران و وبلاگ نويسان شيرين تر است. بنظرم اين حق همه است كه از اصلاح طلبان نقداً بيزار باشند و در نسيه هم مي توانند از فلسفه هر چه منش اصلاح طلبي است اعلام برائت كنند. اما اين ميان چرا بايد كساني كه اميدي دارند و كاري مي كنند و تلاشي دارند و برنامه و نقشه اي دارند را سركوفت زد و حتي برخي، آنها را متهم به خيانت كاري و زد و بند با حاكميت مي كنند و در فكر انتقام و آويزان كردن شان از چوبه دار هستند. بنظر من به اين مي گويند روشنفكري عوام زده. صد البته من هم يك لحظه فكر نمي كنم از اين بيانيه ها نتيجه اي در جهت اصلاح نظام بدست آيد، اما اين بهترين ابزار است براي بدست گرفتن ابتكار عمل و تحت فشار قرار دادن حاكميتي كه حتي به آن لوايح دو گانه خاتمي هم (كه تحقيقا مي دانم در صورت تصويب هيچ مشكلي براي تماميت خواهان بوجود نمي آورد) رضايت نمي دهد. اين مطلب طنز از دندان پزشك را بخوانيد تا متوجه شويد چرا مي گويم لوايحي كه در صورت تصويب شوراي نگهبان قدمي در جهت آزادي و امنيت ملي نبود ، اكنون به بهترين وسيله ي مردم براي تحت فشار قرار دادن حكومت بدل گشته. آيا اين فعاليت سياسي مفيد در جهت سرنگوني حكومت نيست كه اپوزيسيون داخلي بيانيه اعتراض آميز و سراسر پند و اندرز در گوش يابوي مقدس حاكميت مي خواند، آنهم در اين شرايط حساس منطقه كه آمريكا تمام توجه اش به اوضاع سياسي داخل كشور است و منتظر كه دريچه هاي ورود و شكاف ميان حاكميت و مردم به دروازه ورودش به ايران تبديل شود.

Wednesday, May 21, 2003

مهربانان مهرباني مي كنند، گاهِ سختي سخت جاني مي كنند

وقتي آدم دستش از همه جا كوتاه ميشه، از اينجا رونده و از اونجا مونده ميشه، و آخرين شانس هاشو امتحان ميكنه و جز نااميدي چيزي حاصلش نميشه؛ اونموقع است كه غريزه و الهام پديدار ميشن و آدم رو به ورطه خواب و خيال مي كشن.

گرچه در همان روزهاي آغازين جنگ عراق نيز هرگاه حسابهاي منطقي را كنار هم مي گذاشتم و براي خودم فكر مي كردم، به اين نتيجه مي رسيدم كه نمي توان به اين آمريكا و ارابه پر زورش اميد داشت. اما برخي نوشته ها و تحليل ها در همين اينترنت را كه مي خواندم، باز روز از نو روزي از نو؛ گرفتار خواب و خيالي مي شدم كه امروز به آن پي برده ام. آنگاه حتي نظريه پردازي هم ميكردم، كه اوضاع چنان است و چنين بايد كرد و چه ها گفت. اما حالا ... تصورش هم برايم ممكن نيست كه آمريكا بي هماهنگي قدرت طلبان داخلي بخواهد تغييري در سياست خارجي خود دهد. .. قدرتها همه از يك رگ و ريشه هستند؛ و خون ، خون را مي كشد در اين نسبت نزديك فاميلي شان. آنها اگر گوشت هم را بخورند، استخوانش را دور نمي ريزند. دقيقاً همان معامله اي كه آمريكا با صدام و بن لادن كرد.

چند وقت پيش بود كه مطلبي نوشتم درباره حمله احتمالي آمريكا به ايران. اونجا گفته بودم كه خواهي نخواهي آمريكا بهانه لازم براي حمله به ايران رو بدست خواهد آورد، حال چه با هماهنگي اربابان داخلي ، چه با زور و قلدري. و همانجا نوشتم كه خود ما بايد اين بهانه و دعوتنامه را بگذاريم در دستش ، تا ثابت كنيم قدرت نزد كيست و بدون هماهنگي با مردم هيچ قدرتي در ايران نخواهد ماند، چه با چماق، چه با دقل. اصولاً مهاجمي كه دعتنامه داشته باشد كه ديگر اشغالگر نيست. مهمان است و به وقتش هم بايد خانه را ترك كند.

ديروز اين بيانيه 116 تن از فعالان فرهنگي سياسي را خواندم و كيف كردم از اينهمه شهامت و جسارت و زمان سنجي. اين دقيقاً در راستاي همان چيزي بود كه من قبلاً گفته بودم. اي كاش من هم شهامتش را داشتم و البته نامم از آن وزن و اعتبار لازم برخوردار بود براي امضاء بيانيه. اي كاش تمام ايرانيان به مفاد آن شهادت مي دادند. اطمينان دارم بيشمارند كساني كه با بند بند آن موافقند و مفاد آنرا از زبان حال خود ميدانند. اما با نگاهي به اعتبار نام امضاء كنندگان اين بيانيه درمي يابيم كه بيراه نيست اگر بگوييم مردم ايران آنرا امضاء كرده اند. مثلا نام آقاي سحابي كه حقيقتاً وجدان بيدار ايرانيان بوده در تاريخ معاصر و مرد روزهاي سخت. يا نام آقاجري كه اينروزها نماد دانشگاه شده.

به عقيده من اين بيانيه صد برابر بيشتر از آن تفاهمنامه براي اتحاد جمهوري خواهان مؤثر و كارساز خواهد شد و بنظرم در آينده قابليتش را نشان خواهد داد. اما اگر امضاء كنندگان آن تفاهمنامه جمهوري خواهي ، دل در گرو ايران دارند و از سر تأمين جاني و مالي بواسطه حضور در خارج از كشور نيست كه اقدام به امضاء آن كرده اند، بنابراين با علني شدن نامشان در نزد حكومت ايران بايد دقيقاً همچون اين امضاء كنندگان بيانيه كه تا امروز متوجه شدم تعدادشان به 196 رسيده ، به ايران بيايند تا در هنگام اقدام حكومت بر عليه اين افراد آنها نيز شريك باشند. آيا ميدانيد در اينصورت چه موج جهانيي بر عليه حاكميت ايران برانگيخته خواهد شد. آنگاه آمريكا هم نمي تواند به زد و بند خود با قدرت داخلي ادامه دهد. و همه به اعتبار و منزلت نيروي مردمي ايران شهادت خواهند داد.

آه ... از اينهمه فكر و خيال. .. صبر كو .. تا سحر دوام خواهم آورد؟ .. با اين آشوبي فكر و خيال. .. كه شايد بي ثمر باشد همه!

نوميدانه (2)       سيمين بهبهاني
اي اميد اي اختر شبهاي من!
نغمه ات افسرد بر لبهاي من
شمع من آغاز خاموشي گرفت
عشق من گرد فراموشي گرفت
در نگاهم شعله هاي شوق مرد
در درونم آتش پنهان فسرد
غنچه شاداب من بي رنگ شد
گوهر ناياب من چون سنگ شد
روزگاري بود و روزم سر رسيد
روزها بگذشت و شامم در رسيد
كس چه مي داند شبم چون مي رود
از دو چشمم جويي از خون ميرود
دوستان! فرياد من فرياد نيست
غير آهي از دل ناشاد نيست
تا ز ياران بي وفايي ديده ام
جسم و جان را در جدايي ديده ام
آشنايان آشنايي شان كجاست؟
همدمان از هم جدايي شان چراست؟
عشق را وقف هوس ها ساختند
گاهِ سختي دوستي نشناختند
اي اميد، اي اختر شبهاي من!
نغمه ات افسرد بر لبهاي من
اي اميد، از نو شبم را روز كن
روز كن وان روز را پيروز كن
راحتي ده اين روان خسته را
گرم كن اين پيكر يخ بسته را
همچو مهتاب از دل شامم درآ
ورنه مي ميرم درين ظلمت سرا
وه! كه ديگر نغمه هايم زنده نيست
از من اين سان نغمه ها زيبنده نيست
چون مركب رنگ زن بر خامه ام
اندك اندك جلوه كن در نامه ام
باز در گوشم نواها ساز كن
اين چنين با من سخن آغاز كن:
كاي دلت از دشنه هاي درد، ريش
بي محابا مي خوري از خون خويش
گر دو تن پيمان خود بگسسته اند
ديگران پيمانه را نشكسته اند
گر دو تن آلوده دامان زيستند
ديگران آلوده دامان نيستند
باوفا ياران فراوانند باز
همچو مه پاكيزه دامانند باز
مهربانان مهرباني مي كنند
گاهِ سختي سخت جاني مي كنند ...
اي اميد، اي اختر شام دراز
گر نسازم من، تو با دردم بساز
اي اميد، اي گلشنم را آفتاب
رخ متاب از من ــ خدا را ــ رخ متاب
اي اميد، اي جان من قربان تو
بعد از اين دست من و دامان تو ...

Sunday, May 18, 2003

پل بي سو كجاست؟

وقتي آدم فكر ميكنه كه قراره از يك طرف پل بيافته، طرف ديگه رو فراموش ميكنه. يادش ميره كه اگه در كناره گرفتن از يك طرف اصرار كنه ممكنه از طرف مقابلش بيافته. و اين طبيعيه، اما گناهش گردن كيه؟

ديروز تلويزيون (نمي دانم كدام شبكه بود، فقط صدايش را مي شنيدم) برنامه اي داشت در نقد تراكم و انباشت اطلاعات مدون و پيچيده كه از طريق وسايل ارتباط جمعي به انسانها خبر رساني مي كنند. يك نفر مي گفت كه اطلاعات خوب است و راه گشا است و كلاً چنان است و چنين مي كند، اما... . اما اش را ديگري مي گفت (كه از طرز حرف زدنش مشخص بود آخوند است). مي گفت اطلاعات كمش خوب است، تا آنجا كه راه گشا باشد مفيد است، اما اگر به تراكم اطلاعات غير ضروري برسد و طوري بشود كه ديگر پذيرش آن براي مخاطب تبديل به عادت شود و غير قابل كنترل، ديگر مفيد نيست كه آسيب رسان هم هست. بنظر من حرفش كاملا صحيح بود. اين اطلاعات كه ما از راديو و تلويزيون و ماهواره و اينترنت دريافت مي كنيم و تمام تصميم گيري هاي زندگي خود را منوط به كسب چنين اخباري مي كنيم، تنها يك سري داده هاي صفر و يك هستند كه زندگي را پيچيده كرده اند. اين داده ها در صورت انباشت و تراكم خبري بالا، مي توانند فرد را دچار استيصال و اضطراب و نگراني كنند. در حاليكه اينها اطلاعاتي بودند كه در ابتدا براي كسب آرامش و رفاه كسب مي شدند، و اگر واقعا از جنس معرفت و شناخت هستي بودند، قاعدتاً بايد به فرد آرامش و اطمينان قلبي مي دادند. نتيجه اينكه نبايد اين «اطلاعات» را با «معرفت» كه هميشه و همه جا و به هر اندازه بيشترش مفيد است، اشتباه گرفت. اگر اين نظر را نزد عارفان و پيران طريقت نيز بررسي كنيم، به همين نتيجه مي رسيم. آنها نيز ورودي ها اطلاعات به روح و روان و جسم خويش را مي بستند و سخت گيرانه با ورود اطلاعات برخورد مي كردند، تا هرگز آن نشاط و اطمينان قلبي را از كف ندهند.

اما حرف من اين نيست، زيرا بنظرم اينرا همه مي دانستيد. سخن من اين است كه چه عاملي باعث مي شود در ميان اين همه اطلاعات كه مدام بين ما رد و بدل مي شود و اين همه تعريف و تمجيد از تكنولوژي تبادل اطلاعات و نوآوريهاي عصر ارتباطات، چرا جايي هرچند كوچكي هم در ذهن و كلام ما براي اين واقعيت انكار ناپذير وجود ندارد؟ بنظرم پاسخ اين پرسش بي ربط به افتادن از يك سوي پل به بهانه ترس و پرهيز از سوي ديگر آن نباشد. و تصور مي كنم گناهش هم گردن آنهايي بايد باشد كه اينچنين ما را از واقعيات دور مي كنند و بجايش ترس و توهم مي نشانند يا شوق و توسل.
پل چند بُعدي

ديروز از همين دنياي اطلاعات خبر جالبي خواندم كه بي مناسبت هم نيست با موضوع بحث پيشين. عنوان خبر اين بود: «تحريم والت ديزني به خاطر حمايت از مايكل مور». گروهي از محافظه كاران آمريكايي كه اكنون قدرت را در دست دارند، والت ديزني را تهديد كرده اند كه كمك هاي خود را به اين كمپاني فيلم سازي قطع مي كنند. چرا؟ چون در جشنواره ميراماكس وابسته به والت ديزني طي مراسمي از فيلم جديد مايكل مور بنام «فارنهايت 911» تجليل شده است. اين فيلم به آشكار ساختن روابط پنهاني ميان جرج بوش و اسامه بن لادن مي پردازد. اين را داشته باشيد تا بخاطرتان بياورم آن ماجراي ساخت يك فيلم تاريخي چند سال پيش كه در آن مسلمانها را به زعم عربهاي شيخ نشين تمسخر كرده بود. بعد برخي شيوخ منطقه كه از مشتريان پر و پا قرص والت ديزني هستند، اين كمپاني فيلم سازي را تهديد به تحريم كردند و دقيقاً نمي دانم آيا اين تهديد عملي شد يا نه. اما اصل قضيه آنجاست كه بدانيم از طرفي عربها اين كمپاني را متهم به وابستگي تشكيلاتي و اقتصادي با صهيونيست ها مي كردند و از طرف ديگر مي دانيم محافظه كاران آمريكا كه اكنون والت ديزني را تحت فشار قرار مي دهند، خود روابط دوستانه اي با اسرائيلي ها دارند.

واقعاً دنياي جالب و هيجان انگيزي داريم. در اين دنيا هر كاري كه انجام دهي حتما نقصي دارد و اگر بخواهي گفتار و رفتار خود را معصومانه قضاوت كني، ديري نخواهد گذشت كه رسواي عالم خواهي شد. و در اين ميانه اگر بخواهيم از طرفي به اطلاعات و اخبار اين بلندگو هاي رسمي گوش كنيم بايد منتظر اطلاعاتي آسيب رسان باشيم و ناتوان از درك وقايعي از جنس ماجراي والت ديزني، و از طرفي ديگر اگر وروديهاي اطلاعات را از اين خبرگزاريهاي رسمي منع كنيم، خود را از يك سري مواهب و معارف با ارزش انساني محروم كرده ايم. واقعا چه بايد كرد با اين عصر اطلاعات؟
فرديت انساني در ادبيات داستاني

«ادبيات داستاني؛ بستر بازنمايي زن، فرديت، مهاجرت» عنوان مقاله اي است از خانم معصومه علي اكبري در مجله آفتاب. مقاله اي نسبتا كوتاه و مناسب مطالعات اينترنتي و در عين حال بي نهايت جذاب و خواندني. از اينرو توصيه مي كنم آنرا حتماً بخوانيد. گر چه تصور مي كنم شنبه هفته بعد شماره جديد آفتاب منتشر شود و اين قصور از من بوده كه تاكنون فراموشم ميشد براي دادن اين لينك. اما نكته جالب اينكه براي من خواندن آن راه گشا و معرفت زا بود، تا چه پيش آيد و چه در نظر افتد!

Friday, May 16, 2003

قصد دارم از اين ساز مقدس تنبور بنويسم، كه گهگاهي با نواي روحبخش خود مرا به عرش ميبرد و ناغافلم مي كند از هستي و آنچه مي گذرد و من در ميانش مي لولم. دير زماني نيست كه شايد از سر بلاهت اين تنبور را به قيمت مفت خريدم و تا امروز زيانها رسانده به جان نازكم. چراغ را خاموش مي كنم و دست ميبرم به تارهاي سيمين و هوايي مي شوم كه من هم شايد استادي مي شدم اگر مشق كرده بودم.

آنگاه در خيال خود مي بينم در پاي مشق استاد سيد خليل عالي نژاد هستم و او با آن چهره نوراني در مقابلم مي نوازد و من مسحور اويم. او در شوق و نشعه و مستي، عرق ريزان و سوزان در وجود خويش، و من گنگ خوابديده ام شايد، و او مويان و خروشان. يا آن قلندر تكيده و لاغر اندام هميشه مسافر را كه نقشش بر سنگ تراشيده هاي پنج هزار سال پيش آناتولي حجاري شده ، مي بينم در مقابلم، از شور و مستي عارفانه مي سوزد و تركيبي از خلسه و حماسه است، و مرا نيز اگر لياقت سوختنم نيست، مي توانم از شعله وجودش گرماي جاويدي بسازم و شايد از سر حادثه و اتفاقي كه تاكنونم بي نصيب بوده، خاكستري نيم سوخته به دامن من بينوا نيز افتد و مرا در كام شعله هاي خود فرو برد. اينها آرزوهايي بود در سرم كه در خواب هم زياد بود از سرم، چه رسد به بيداري و واقعيت. چه بسا آنان كه اين ساز عشق را به دست ميگيرند هم يك لحظه در هنگام نوازش، خود را در بيداري نيابند و بعدها هيچ نفهمند.

تنبور ساز عارفان است و عاشقان. تنبور را اگر نه قديميترين ساز بدانند، از قديميترين ها خواهند دانست. تنبور از ايران است در ايران خواهد ماند. پايه تمام سازهاي زهي مضرابي در همين تنبور است، از سه تار گرفته تا بربط و تار و حتي گيتار امروزي. تنبور در تمام نقاط جهان با هر فرهنگ و جغرافيايي خود را سازگار كرده و مردم آنرا بعنوان ساز حقيقت جويان مي شناسند. از آمريكا و بالكان و يونان گرفته تا آفريقا و هند و چين و تمام خاورميانه آنرا مي شناسند و به نامهايي البته متفاوت. تنبور در سفرهاي دور و درازي كه در كوير و دشت، و بر بام جهان و بستر آن پيموده نامهاي متفاوتي يافته و در شكل ظاهريش هم تغييراتي پيدا كرده. تنبور بغدادي، تنبور شيرواني، تنبور خراساني، قوچاني، تنبور شرواني، تيسفوني، فاندورا در يونان، پاندورا در آشور و اروپا، و انواع دو تار، چگور و قپوز. از چوب توت و گردو ساخته مي شود. پرده يك چهارم ندارد و نيازي هم ندارد به آن، كه اين خود نشان دهنده اصالت و قدمت آن است، و تكامل و برتري روحي و عرفاني اين ساز نزد صوفيان و حق جويان. سيزده يا چهارده پرده دارد و استاد ندارد. مقام هاي خاصي دارد و سند مكتوبي ندارد. هر چه هست از ترواشات روحي نوازنده است و جذبه اي كه خود ساز در عارفان ايجاد كرده. همانگونه كه عشق به محاق نمي رود، گرچه جايي ثبت نباشد، مقامهاي تنبور نيز زنده و پوينده است، و همچون عشق اين قريحه ذاتي خود را ثبت بر جريده عالم كرده.

در كرمانشاهان به نواي عارفانه اين ساز نداي حق ميگويند. نداي حق در تمام منازل كرمانشاهان نواخته ميشود و جزء اصلي زندگي عادي اين مردمان است. اين ساز را مردمان اهل حق (يارسان)، كه قرنهاي متمادي در نگهداري نغمات باستاني و اهورايي آن كوشيده اند، سازي مذهبي و آئيني ميدانند و همدم قلندران عارف و حق پرست. تا جايي كه آنرا مقدس شمرده و قبل و بعد از نواختن، دست و دستانش را مي بوسند و بر ديده ميگذارند. اين مردمان سازشان را با نيازشان پيوند زده اند و بر اوامرش تسليمند. در سينه كوههاي اورامان، صداي گامهاي استوار اهل حق ضبط است، و صحنه و گوران شعله هاي وجود اين پاكان را در هنگامه وجد و شور و جذبه از ياد نبرده. اما دريغ و درد آنجا وجودم را فرا مي گيرد كه مي بينم اينچنين نسلهاي پرباري كه كانون معرفت و كاميابي بشريت بوده اند در آشوبي خاطرات به اعصار از ياد رفته پيوسته اند.

مستان سلامت مي كنند، تهمورس پورناظري، شعر مولانا

افسانه تنبور، كيخسرو پورناظري، شعر مولانا

Wednesday, May 14, 2003

آقاي كارلي براي عبور از پراكسي مخابرات پيشنهاد استفاده از يك پراكسي سرور خارجي كه هنوز فيلتر نشده را داده اند و روش استفاده از آنها را نيز توضيح كامل داده اند. ولي بنظرم Portهايي كه معرفي كرده اند براي عبور از اين پراكسي مخابرات مناسب نيستند. من پيشتر هم كه از يك اكانت دولتي استفاده ميكردم و برخي سايتها را فيلتر كرده بودند، براي عبور از فيلترشان از همين روش گذاشتن پراكسي سرور استفاده ميكردم، اما نه هيچگاه با Portهاي 80,8080 يا 8000. من دقيقا نمي دانم چرا ولي اين آي.پي هاي با Port 80 يا 8080 را فيلتر مي كند(شايد چون Port آكانت اينترنت من هم 80 و 8080 است) ولي آي.پي هاي فعال با Port:3128 را فيلتر نمي كند. از اينرو براي استفاده خودم و كامل شدن فهرست اين پراكسي سرورها يك تعداد از آنها را اينجا آوردم كه همگي را امتحان كرده ام و براي من كه جواب داده اند، شما هم ميتوانيد طبق همان دستور العمل يكي از اين پراكسي ها را امتحان كنيد. توجه داشته باشيد كه حتما بايد از Port : 3128 استفاده كنيد.
Port : 3128(همه آدرسها)
Address :
212.69.119.244
200.47.155.132
195.47.123.11
203.69.153.163
65.171.155.66
80.95.90.166
66.101.60.6
62.154.191.180
211.20.150.188
80.16.57.82
64.233.218.157

Monday, May 12, 2003

يك برنامه هست در اين آدرس براي عبور از پراكسي، كه من امتحان كردم جواب نداد. نمي دانم، شما هم امتحان كنيد شايد جواب گرفتيد.[Download],[Mirror],[Mirror]

دو سايت هم ديدم براي عبور از پراكسي كه بايد آدرس مورد نظر را در ورودي فرم وارد كرد و بعد با فشار كليد، صفحه مورد نظر را ديد. سايت Start Safe Surfing را مي توانيد ببينيد. اينرا هنوز فيلتر نكرده اند. من براي سهولت كار اين فرم را همينجا وارد كرده ام. اكنون مي توانيد با وارد كردن آدرس كامل سايت فيلتر شده اي مثل پيك نت( http://www.peiknet.com ) تمام صفحات آنرا مشاهده كنيد. تصور نمي كنم اين روش چندان دوام داشته باشد.

<=>

با تشكر از حسن آقا كه اين لينكها را از آنجا بدست آوردم.

شهر مجازي، آزادي مجازي، تبهكار مجازي، خيرخواهي مجازي،...

سه سالي ميگذرد از زمانيكه به اينترنت دسترسي پيدا كردم. با راهنمايي دايي ام علاقه شديدي يافتم براي آگاهي بيشتر از چند و چون اين فن آوري جديد، كه در چالش با آن تنها حس نوجويي ام نبود كه ارضاء ميشد. هنر، انديشه آزاد، استقلال شخصيت، احترام متقابل، مناعت طبع، شناخت انسان بي نياز به ملاحظات و پيچيدگي هاي معمول و بالاخره دنيايي نو بود و پر جاذبه، كه هر طور مي خواستي مي آفريدي و اگر خوش نداشتي، بازمي آفريدي.به همين سادگي!

شايد بيش از يكماهي ميگذرد كه شادي شاعرانه ي شهرمان بند آمده. در گفتني هاي آخرين مطلبش، با ترديد و صد استخاره، از احوالات وبلاگ نويسان نوشتم. اينكه انگيزه جماعت وبلاگ نويس اغلب ارضاء محدوديت هاي بيروني و واقعي است، كه با اين شدت جوانان محروم ايران از نوشته هاي دنياي مجازي استقبال مي كنند و روز به روز نيز بر اينچنين شهروندان و سردبيران خودگماشته افزوده مي شود. شهر وبلاگ گسترش مي يابد و همزمان بر امكاناتش نيز افزوده مي شود. اقشار مختلفي را نيز در خود جاي داده كه باعث نيرومندي بنيه اين شهر مجازي شده.

يكسال پيش بود شايد، كه جنجال فيلتر كردن سايت گوگل در چين برپا شد. مي گفتند چون با صفحات ذخيره خود عملا عبور از پراكسي را فراهم مي كند. اما يكماه بيشتر دوام نياورد اين دولت چين كه بمراتب قدرتمندتر از بسياري از حكومتهاي سلطه گر و ايدئولوژيك منطقه، چون ج.ا ايران است. بلي، تسليم شدند، اما در مقابل موجي از اعتراض جهاني (همان عالم مجازي اينترنت)، كه خودانگيخته نبود بهرحال. اگر از توان مالي و روابط حسنه گوگل با سرمايه داران و به طبع خبرگزاريهاي بزرگ دنيا بگذريم، آنچه مي ماند، اعتراضات عمومي كاربران اينترنت در چين، كه با واكنشهاي خود در اين دنياي واقعاً مجازي بود حساسيت بين المللي را برانگيختند.

اكنون نيز دولت نازنين ايران و مفخر عالم حاكمان و صاحب برتر سجاياي اخلاقي و كمالات عرفاني و آداب حكومتداري، فقط و فقط از سر دلسوزي و وطنخواهي و گريز از گمراهي جوانان نسل سوخته ايران و سد كردن راه فريب نوگلان باغ ايران زمين، از ابزارهاي پيشرفته تر از دولت چين، براي مبارزه با تبهكاران (مجازي) دنياي اينترنت بهره ميبرد. زهي لاف عشق و شوق ديدار! سواي از نيت خير دولت فخيمه، حضور گرامي شان بايد عرض كرد: تبريك، صد باريكلا، از بابت اين (بِـلــانسبت حاضرون) تِر متواتر. گل بود، به سبزه نيز آراسته شد. واقعاً مانده ام در كار اين حضرات. نمي دانم ديگر كدام گوشهء اين سفره زپرتي تكه پاره بنام اصلاحات را بگيرم و ببندم به عَلم و پرچم سخنم، تا فردا روز، در برابر وجدان نخبه كش ايراني ام، رسوا و شرمنده نباشم. كشف اين آب باريكه دزدي لاريجاني كه نشد افتخار اصلاح طلبي، آخر. گيرم كه اين آب باريكه بود 525 ميليارد تومان، يا به عبارتي 170 هزار شغل تازه براي جوانان. خب، پس شعار برتري سرمايه انساني از سرمايه مادي را كجاي دلم بگذارم، و فرار مغزها را؟

از ديروز كه اين فيلتر (فلان فلان شده، اعصابم رو خورد كرده!) مانع از تماسم با سايتهاي مورد علاقه ام شده، تمام تلاشم را كرده ام، تا از هر چه در اين سالها از معلومات دنياي اينترنت آموخته بودم بيازمايم، تا شايد از آن بگذرم و مرا نبيند، نشد كه نشد. واقعاً دست مريزاد دارند اين نوابغ انحصار و انحدام و تحديد. عجب اژدهايي رام كرده اند بر بزنگاه گمراهي نسل جوان. نمي دانم آن فيلم تلويزيون دزد محترم را ديده ايد، درباره سازماني در آمريكا كه مخفيانه و ماوراء سيا و اف.بي.آي عمل مي كند و بر تمام شئونات زندگي مردم آمريكا، كه حق مسلمشان بايد باشد، بر زندگي مردم دنيا نيز از هر كجا كه باشند، نظارت عاليه دارند و به سلامتي شوراي نگهبان ايران، استصوابي نيز هست. به اين معني كه جان و مال مردم در اختيارشان است، نعوذ بالله! از افسانه پردازيهاي لعبتكان عاليجناب دزد محترم كه بگذريم، گيرم كه راست باشد اين ماجرا، خب اين نظارت استصوابي به سبك امريكايي، نتيجه طبيعي پيشرفت تكنولوژي است و ميشد پيش بيني كرد و مردم آنجا هم چه بسا، نه آنگونه كه كارشناس انتهاي فيلم مي گفت مسخر حكومت هستند و ساده لوح، كه انتظار اينگونه نظارتها را نيز دارند و به آن از همان ديد تكنولوژيك، كه ما در ايران از آن بويي نبرده ايم، مي نگرند. حال نمي دانم در ايران چه پيشرفتي حاصل شده كه بايد از تمام توان تكنولوژيك دنيا بهره گيرند براي محدود كردن و عقب راندن پيشرفت هاي بدون هماهنگي با حكومت؟ واقعاً براي كدام پيشرفت آخر؟


پيوست: امروز قبل از ظهر روزنت امروز و سايت زنان ايران را ديدم ولي خبري از پيك نت نبود. بنظر مي آيد هنوز به تجهيزات جديد وارد نيستند. بهر حال من كه از فرصت استفاده كردم، در حاليكه ديروز اين سايتها باضافه بسياري ديگر مسدود بودند.
در ادامه: امروز سينا مطلبي آزاد مي شود. [خبر گويا]

سراب گاماسياب
چهارشنبه، 17 ارديبهشت

امروز قبل از غروب آفتاب رفتيم سراب گاماسياب. حدود 24 كيلومتر با شهر فاصله داشت. نرسيده به روستايي به نام «قلعه قباد» يك دو راهي بود به سمت كوههاي غرب كه سينه شان شيب تندي داشت و صعود ازشان بسيار سخت مي نمود. در راه، درختان كمي ديديم، اما دشتها همه سرسبز بود و پر از گلهاي خودروي زرد و بنفش و سفيد. در راه چندين گله گوسفند بود كه جاده را بند مي آوردند براي مدتي كوتاه. سمت چپ جاده دره بود و رودي كه از سراب مي آمد. در سمت راستمان هم دامنه كوه و تپه هاي سرسبز مملو از گلهاي وحشي زرد و بنفش. نسبت به سراب كيان آب بيشتري توليد مي كند. از سراب كيان روستاهاي اطرافش استفاده مي كنند و بيشتر از اين هم قد نمي دهد. ولي آب خيلي خوشمزه اي داشت. اينجا كه چند برابر سراب كيان آب مي دهد، نسبتا آبش بدمزه بود، قربون نعمتش! اين همان آبي است كه در لوله كشي آب شهري از آن استفاده مي كنند. اينقدر آبش زياد است كه براي توليد برق نيز از آن استفاده مي كنند. همچنين روستاييان نيز قسمتي از آبش را سوا كرده اند براي خود. كوهي كه از پايش چشمه مي جوشد، شيب تندي دارد و در همان ابتداي دامنه اش دهانه گشاد قاري ديده مي شود. باد شديدي در شهر مي آمد اما باراني نبود. اينجا باران مي آيد و پشتش هم باد مي كوبد. در افق كه به سينه كوههاي رشته كوه زاگرس مي نگري، امواج باران را مي بيني كه چگونه سيل آسا به سمت ما مي آيند. تك درختهايي كه شدت باد مي بردشان. سنگهاي ريز و درشتي كه از بسترشان آب فوران مي كند. قطرات آب با بي رغبتي از مادرشان به كندي فاصله ميگيرند و گريه حزن و اندوه سنگ سخت كوه به جريان زندگي الهام مي بخشد. بستر آب در ابتدا بسيار وسيع است و كند. ذرات آب از سينه مادرشان كنده كه مي شوند، به جبر طبيعت، دل به صحرا مي سپارند و دشت. زندگي را نشاط مي بخشند و حركتشان سرعت مي گيرد. سينه ام را بي تاب كرده اين خروش طبيعت، به يكباره. نزول زندگي از آسمان و آشفتگي زمين و تراوش آب از دل سخت كوه، كوهي بي هيچ سرافكندگي از بابت تسليم به سماجت و ظرافت آب. اتفاقاً سينه بالا گرفته در برابر باد و به خود مي بالد از اينهمه نعمتي كه خدا از طريق او به بندگانش ارزاني داشته. كوهي چنين پر نعمت كه در بقل گرفته جسم ضعيفمان، تا در امان باشيم از باد و باران. در سينه خود، قار فراخي كه بسيار گرم بود و شادي بخش براي كودكان همراهمان. چه كوه خدا صفتي است و چه بسا در عهد الوهيت، پرستشگاه مردمان بوده. كم هم ندارد از بخشش زندگي خداگونه.

در انتهاي از اين مردمان محروم و ستم كشيده دوران، منت دارم از پذيرايي و مهمان نوازي شان. به اميد روزگاري پربارتر از اين براي تمام مردم ايران، از هر قوم و مليتي كه باشند. دوراني سرشار از عدالت و آزادي، اخلاق و عرفان، نوجويي و پيشرفت. يا حق!

Saturday, May 10, 2003

ادامه سفرنامه نهاوند...
سراب كيان

لر، ترك، عرب
سه شنبه، 16 ارديبهشت

مردم اينجا فكر مي كنن مثلا با رأي به شوراي شهر ميشه اوضاع شهر رو عوض كرد. هنوز تبليغات شوراي شهر روي در و ديوار وجود داره. برخي مغازه ها رو ديدم كه آگهي تبليغاتي نامزد مورد اعتمادشون رو در مغازه نگه داشتن. مردم هنوز در مورد افراد انتخاب شده حرف مي زنن. ولي از خودشون كه مي پرسي ميگن اين شوراي ما هم هنوز نتونسته اين شهردار «لك» رو عوض كنه. «لك» نام تيره اي از لرهاست. در يك كتاب تاريخي خونده بودم كه در دوره ملوك طوايفي ايران، لك ها در اين منطقه صاحب قدرت بودن و يكي از ملوك طوايف رو در اين منطقه غربي كشور تشكيل ميدادن. طايفه لك در آنزمان داراي قدرت و شوكتي بوده و بر نهاوند هم بنظرم مسلط بودن. شايد بخاطر همين است كه نهاونديها اينقدر از آنها متنفرن و ازشون بد مي گن. چون در زمان ضعف نهاوند اين لرها قدرت داشتن و بر اونها حكومت ميكردن. البته فقط هم اين نيست. چيزهايي كه مردم درباره لكها نقل مي كنند بيشتر شبيه جكهاييه كه جنوبيها از عربها مي گن و تهرانيها از تركها. در نهاوند هر كس رو بخواي بگي آدم عقب افتاده ايه، مي گي لكِ. يا مثلا مي گن لك بازي درنيار. خب تهرانيها مي گن ترك بازي درنيار و جنوبيها مي گن عرب بازي. اصلا اين كلمه گرچه نام يك طايفه لر است اما بار معنايي خاصي به خودش گرفته. در شيراز هم به اينچنين آدمهايي مي گفتند كلمي (kolomi). آخه شيراز هم مهاجر زياد داره.

حالا براي اين مردم واقعا غيرقابل تصوره كه شهردارشون يه لك باشه. البته اينكه شوراي شهر نتونسته شهردار رو عوض كنه دليل ديگه اي داره كه مربوط به رابطه بد (شايد حتي دشمني) همدانيها با نهاونديها ميشه. نهاوند جزء استان همدانه. و همدانيها نمي دونم چرا دشمني عجيب غريبي با نهاونديها دارن. شايد همدانيها مدام سعي در محروم نگه داشتن نهاونديها دارن تا ناغافل نهاوند با اينهمه استعداد و توانايي بالقوه اي كه داره بجاي همدان، مركز استان نشه. دقيقا مثل وضعيتي كه اردبيل داشت، آنزمان كه در استان آذربايجان شرقي بود و فوق العاده منطقه محرومي بود با وجود استعدادهاي طبيعي كه داشت. اما حالا تبديل به يك مركز استان شده. اونهم بيشتر بخاطر نفوذيه كه اصولاً تركها در حاكميت ايران دارن. (بقول يكي از دوستهام: تركها بي خون و خونريزي ايران رو تصرف كردن) اينجا هم مثل اردبيل استعداد شكوفايي فوق العاده اي در زمينه اقتصادي، توريست، صنعتي و كشاورزي و مهمتر از همه رشد فرهنگي داره. ولي اين تبعيض ها و ناهماهنگي ها باعث عقب افتادگي اين شهر شده. يك مسئله ديگه هم هست كه همدان و نهاوند هر دو در پيشينه تاريخي و اصالت نژاد آريايي با هم رقابت دارن. دقيقا مثل كردها كه خودشون رو از نژاد اصيل آريايي مي دونن و همين باعث يك همبستگي و همدلي عجيب در بين شون شده. نهاونديها هم در مقابل همدانيها تاريخشون رو به رخ مي كشن كه براي همدانيها افت داره انگار.

سرآب كيان

دوره آموزشي سربازيم رو من در كرمانشاه بودم. 17 كيلومتري جاده باصفاي كامياران. تاق بستان رو اگر نديديد انگار هيچ لذتي از زندگي نبرديد. توصيفش براي من كه قلم رواني براي اينطور نوشته ها ندارم خيلي سخته. مي ترسم چيزي بگم و شما فكر كنيد كه خوب پس چندان چيز جالبي هم نيست. من در همين كوههاي اطراف تهران چشمه هاي زيادي ديدم، ولي نه اينطور چشمه هايي كه با فشار مثل فواره بزنه بيرون. در نظر بگيريد يك استخر رو با عمق دو متر كه در واقع همون مخزن چشمه ست. بعد لوله اي به قطر 30 سانتي متر در كف اين استخر در نظر بگيريد كه دهانه اش رو به بالا باشه. حالا حدس بزنيد با چه فشاري بايد از اين لوله، آب به سمت بالا خارج بشه تا از سطح آب استخر بالا بزنه؟ اين فقط يه چشمه ساده ست، نه يه آب نما يا فواره. حالا خودتون تصور كنيد كه آب، تبديل به رود خروشان ميشه كه كل سال پر آبه و زمينهاي منطقه رو سيرآب ميكنه. كلاً كردستان و كرمانشاه و همينجا هم، نهاوند، بهشت چشمه ساران است و هر گوشه اي از زير سنگي و پاي كوهي چشمه اي مي جوشه. در نهاوند چون چشمه ها همه تبديل به رود مي شن و منطقه رو سيرآب ميكنن، بهشون ميگن سرآب. سرآب يعني سر رود كه در واقع همون چشمه ست. امروز رفته بوديم به يكي از همين سرآبها؛ سرآب كيان. سر راه از سرآب دي نوو (= ده نو) هم گذشتيم كه آنجا هم بسيار پر دار و درخت بود و پر رونق. در اطراف نهاوند سرآبهاي زيادي وجود داره كه مردم ازشون نام مي برن و اسم يكي شون برام جالب بود؛ گاماسياب (= گام آسياب). شايد فردا رفتيم اونجا. چشمه هاي بكر و دست نخورده اي هست كه مردم بومي هم اونجاها كمتر رفتن. سرآب كيان حدود 17 كيلومتر تا شهر فاصله داره. در راه پر بود از گله هاي گوسفند و خونه هاي روستاييان كه هم گله داري مي كنن و هم كشاورزي. اينجا روستاهاي واقعي رو مي بينيد، نه از آنها كه در واقع تشكيل شدن از يك جاده بين شهري كه از وسط آن عبور كرده و در اطرافش هم پر است از تعميرگاههاي ماشين و چاله هاي تعويض روغن. اينجا چاله و راه آبها همه طبيعي هستن و بكر و دست نخورده. در راه گفتم چه آسفالت خوبي داره اين راه روستايي كه يكي از همراهان گفت اين جاده رو روستاييان پول روي هم گذاشتن و ساختن. دولت كاري براي اين مردم نكرده و نمي كنه. از دشتهاي سرسبز كه پر شده بود از ديمي كاري گندم گذشتيم تا رسيديم به جنگل. جنگلي انبوه، با شاخه هاي كه تاقي درست كرده بود بالاي سرمون. شايد پانزده يا بيست سال پيش انبوه تر از اين بوده. آنموقع پر بوده از درختان در هم رفته بلوط. ولي سپاه اينجا رو مقر نظامي خودش ميكنه و توي همون سالها همه رو قطع ميكنه. البته تا دلت بخواد درخت ميوه و بوته هاي گل در جاده هست كه شاخسار خودشون رو به سمت ما كه از وسطشون رد مي شيم دراز كردن. بوي گل خوبي مي آد كه بي شباهت با جاهاي ديگه ايه كه تاكنون رفتم. شايد جاده چالوس بيست و پنج سال پيش رو بشه با اينجا مقايسه كرد. و الا بسيار زيباتر و خوش آب و هوا تر از جاده چالوس كنوني ست. به سرچشمه كه رسيديم از زير هر سنگي آب بود كه به بيرون مي جوشيد. هر چه سنگ يزرگتر باشه، آب چشمه با فشار بيشتري تراوش ميكنه. پاچه شلوارم رو بالا زدم و ديگه نتونستم صبر كنم. زدم به آب. رفتم تو يكي از نهرها، آب يخ يخ بود. آب چشمه همينطوره، توي زمستون آب گرمه و توي تابستون، سرد. حيف كه نوار در گلستانه شهرام ناظري رو نياوردم.

دشت هايي چه فراخ! كوه هايي چه بلند! در گلستانه چه بوي علفي مي آمد! من در اين آبادي پي چيزي مي گشتم: پي خوابي شايد، پي نوري، ريگي، لبخندي. پشت تبريزي ها غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد. پاي ني زار ماندم، باد مي آمد، گوش دادم: چه كسي با من، حرف مي زد؟ سوسماري لغزيد. راه افتادم. يونجه زاري سر راه، بعد جاليز خيار، بونه هاي گل رنگ و فراموشي خاك. لب آب گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب: من چه سبزم امروز ــ و چه اندازه تنم هشيار است! نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه. چه كسي پشت درختان است؟ هيچ، مي چرد گاوي در كرد. ظهر تابستان است. سايه ها مي دانند، كه چه تابستاني است. سايه هايي بي لك، گوشه اي روشن و پاك، كودكان احساس! جاي بازي اينجاست. زندگي خالي نيست: مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست. آري تا شقايق هست، زندگي بايد كرد. در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح. و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد بدوم تا دم دشت، بروم تا سر كوه. دورها آوايي ست كه مرا مي خواند.

عجله نكنيد، چند لحظه طول مي كشد!

پشت اين چشمه دو تا كوه نسبتاً بلند هست كه مي گن زماني جنگل بلوط بود ولي حالا جز تك و توكي درختان ميوه چيز ديگه اي نمونده. البته اين پايين در امتداد رود و در دامنه پايين كوه تا فاصله پنج كيلومتري از اطراف رود پر شده از درختان گيلاس و آلبالو و گلابي و سيب و هلو و آلو (گوجه سبز) و همچنين بوته گلهاي وحشي و يك قسمت هم پر بود از بوته هاي تمشك.

پشت اينها قله هاي بلندتر رشته كوه زاگرس هستن كه دامنه بالايي شون پوشيده از برفه. همراهان مي گفتن در كتاب نهاوند (كه تصور مي كنم تشكيل شده از عقايد مردم محلي نهاوند كه اصلاً هم بي پايه و بنياد نيست اين داستانهايي كه سينه به سينه نقل شدن از نسل هاي پيشين) درباره كوهي نوشته شده در اين منطقه بنام كوه «سركشتي» كه همان كوههاي پر برف پشت اين كوه سرآب كيان است. آنجا يك مقبره هم هست كه مردم قديم آنرا گرامي مي داشته اند. مردم قديم اعتقاد داشتن كه اين كوه همان محلي است كه كشتي نوح در آن به گل نشسته. چند سال پيش هم دانشمندان باستان شناس خارجي به اين منطقه آمده بودن، ولي نتيجه چي شده، نمي دونست. البته من خيلي تشكيك كردم در اين ماجرا، ولي اون اصرار داشت كه واقعيت داره اين قضيه.

برگشتني خيلي هوا سرد شده بود. روي يكي از ديوارها از تبليغات پيشرفته براي معرفي نعل بندي استفاده كرده بودن. نوشته شده بود: استاد اكبر نعل بند، كوتاه كردن سم اسب و الاغ، نسب نعل براي خر و اسب. از تابلوي الكترونيكي فقط استفاده نشده بود! يك بطري نوشابه را همراه داشتيم كه پر كرديم از آب سر چشمه و با خود آورديم خونه. عجب آب خوش طعمي. آب لوله كشي اينجا خيلي بد و پر از املاح است. چند سال پيش شنيدم در قم طرحي آغاز شده براي شيرين كردن آب اين شهر كه فكر كنم همه مي دونن چقدر آب شوري داره. من نمي گويم چرا براي قم آب شرين درست كردن، ولي ميگم قم كه در منطقه شوره زاري هست، پر واضحه كه بايد آبش هم شور باشه. خب اينجا كه پر از چشمه هايي با آب به اين زلالي و خوش گواري است، چرا بايد آبش اينقدر كدر باشه؟ شايد چون آنجا شهر مقدس قم است، و اينجا شهر باستاني نهاوند! (از يكي شنيدم كه آب سرآب كيان اشتهاي آدم رو زياد ميكنه و مردم روستاهاي اينجا كه از اين آب استفاده مي كنن، بخاطر همينه كه اينقدر درشت هيكل شدن. والا پر بيراهم نمي گفت. من كه اصلاً فكر نميكردم بتونم اينهمه نون و پنير و گوجه و خيار بخورم توي اين هواي سالم و طبيعت بكر). مردم اينجا هنوز تصور مي كنن مي تونن با رأي خود باعث رونق شهرشون بشن. نميشه نااميدشون كرد. ننگ بر نيرنگ و فريب آنها كه با اين سياست هاي تبعيض آميزشون خواهان نااميدي اين ملت خوش قلب و ساده دل هستند.

جاذبه هاي غني توريستي

اين مناطق غرب كشور از لحاظ جاذبه هاي توريستي بسيار غني تر از تركيه هستن. نمي دانم مريوان رفته ايد يا نه؟ چيزي كم ندارد از بهشت. حال تصور كنيد چه چيزي، جز حس همبستگي ملي و استقلال شخصيت و مليتي كه هميشه تاريخ، اين مردمان نسبت به حكومتها داشته اند باعث اين بي توجهي شده. اين حس همبستگي ملي و شخصيت مستقل از حكومت رو شما هيچ كجاي ايران نمي تونيد پيدا كنيد. در شيراز، تهران و همين شهرهاي شمالي كشور اوج وابستگي به اراده حاكمان رو شاهد هستيم. مردم، بي هماهنگي حاكمان توان هيچ كار مستقل و تصميم گيري مهمي ندارند. در حاليكه در همين نهاوند، عليمراديان رو ميشه مثال زد كه با وجود مخالفت هايي كه از جانب حكومت در برابر فعاليت هاي نوسازي او شده، ولي با حمايت هاي مردمي تونسته اينكارها رو انجام بده.

تمدن بابل

آنها كه تصور مي كنن تمدن باستاني بابل توسط نوادگان انگلوساكسن ها برچيده شده بايد بدانند كه، خير؛ اين تمدن كه قرنها به خواب رفته بود اكنون دارد از خواب گورستاني خود برمي خيزد و به تقلا مي افتد. اكنون مي توان نقش همورابي، پادشاه كهن بابل را بر اسكناس هاي چاپ جديد ديد.

افسانه يا خيال، معجزه شايد

از پير مردي شنيدم كه سالها پيش، در نهاوند سيل بدي آمده بود كه همه جا را آب برداشت. اما اين خانه عليمراديان كه گفتم در همسايگي ماست، با وجود گود بودن خانه كه هنگام ورود چند پله به پايين مي خورد، هيچ آسيبي نديد و اصلاً آبي وارد خانه نشد. جل الخالق!

نهاوند يا برره

اين آقاي عليمراديان در نهاوند كتابي را بصورت سلسله وار منتشر مي كند بنام نهاوند كه در آن نويسندگان و محققان برجسته داخلي و خارجي در مورد تاريخچه اين شهر مي نويسند. در يكي از آخرين شماره هاي آن نوشته شده كه اين كوه «سركشتي» كه در آن يك مقبره تاريخي هست كه مردم بنام «بابا بزرگ» مي شناسند، همان كوهي است كه كشتي نوح بر آن فرود آمده و اين مقبره هم بايد مربوط به كشتي نوح باشد و يا شايد قبر خود نوح. در اين كتاب نوشته شده كه كارشناسان خارجي هم براي تحقيق آمده اند و هنوز نتيجه كارشان را بيان نكرده اند. ناخودآگاه به ياد سريال برره و تاريخچه آن افتادم. آن مطلبي كه آقاي طواف نوشته بود در وبلاگش، رنگين كمان، و در آنجا برره را ايران معرفي ميكرد با تمام قبايل و اقوام تاريخي اش. ياد رنگين كمان بخير.

فاتحه براي خميني

از عوارضي گذشته بوديم و فقط چشمم را به سياهي خيابان سپرده بودم. حركت متناوب خط ها و زمين خشك دو طرف اتوبان را دنبال مي كردم. در سفر من مخم از كار مي افتد. به يك نقطه از فضاي روبرو خيره مي شوم و آرزو مي كنم اي كاش من هم جزئي بودم از اين طبيعت گمنام. شناور بر آبهاي جاري و در آرزو كه با زبان نرم و اسفنجي آهو يا گوزني شايد كشيده شوم بالا. يا دست كم اگر نه تپه اي و حتي تخته سنگي، شايد اگر مي شد، راضي بودم به ريگ كوچكي در زير پاي كوهنوردي كه در دامنه قله هاي سر به فلك كشيده «هل من مبارز» مي طلبد.

اما اينبار نمي دانم چه شد كه در غرقاب فكر و خيال هاي زيبا و باور نكردني، به ناگهان دستي نمي دانم از كجا بيرونم كشيد و با انگشتش نشانم داد گلدسته ها و مناره يك مرده را. گفت: مرده؛ ديگر زنده نيست، كه مقابلش بنشيني و با صراحت و شجاعت، نوحه رنج مردمان قبايل مختلف ايران زمين را سر دهي. ويراني و گمراهي كنوني را فرياد كني بر سرش. او مرده اكنون. پس براي مرده فاتحه بايد خواند.

هيچ توجه كرده ايد از آنهمه پسرخوانده ي خودخوانده كه پس از فوت خميني پيدا شد كدامشان از اين بلندگوهاي ظل السلطاني مردم را به فاتحه خواني براي او دعوت كرده اند. من كه تاكنون نشنيده ام جايي، كسي همچون اين جماعت روضه خوان پاي منبر و مخده براي اين قافله سالارشان فاتحه اي خوانده باشد. مي گويند پس از فوت پيامبر، ابوبكر رفت در ميان مردم و گفت: اي مردم، اگر محمد را مي پرستيد بدانيد كه خدايتان مرد، و اگر خداي محمد را مي پرستيد، او زنده است و جاويد. حال اينها هم بنظر مي آيد كه خميني را مي پرستيدند كه اكنون پس از مرگش نمي خواهند برايش فاتحه بخوانند. نمي خواهند باور كنند كه خدايشان مرده.

در مورد فاتحه خواندن براي مرده فكر مي كنم نياز به هيچ دليل و علتي ندارد. من شخصاً سر هر قبري باشم برايش فاتحه مي خوانم، چه مسلمان، چه غير مسلمان، چه بد كرده در زندگي، چه خوب. و اين بار اول بود براي خميني فاتحه مي خواندم. سعي كنيد اينكار را بكنيد تا بفميد من آنجا كه در حال عبور از كنار قبرش بودم چه حالي داشتم.

كوه و دشت و سبزه و صحرا

از قم كه رد شديم، افتاديم در جاده ي اراك. بخاطر باران هاي اخير (خدايا شكرت!) هوا لطيف بود و دشتهاي اطراف نسبتاً سبز. چيزي كه زيبايي اطراف را دو چندان مي كرد گلهاي شقايق هميشه عاشق بود كه دو طرف جاده را پر كرده بود. جاده شعر افسانه شده بود، اين جاده اراك. ما نيز با كاروان سرود و نفس حق همراه شديم. با آن نواي دل انگيز شجريان كه مي خواند «هر گلي نو كه در جهان آيد ما به عشقش هزار دستانيم». بعد نهر ني استاد موسوي شرط مستي را تمام ميكرد. شعر غمگنانه سعدي با آن تركيبهاي مقابل و متضاد را زمزمه مي كردم:

غم زمانه خورم يا فراق ياركشم / بطاقتي كه ندارم كدام يار كشم
نه قوتي كه توانم كناره جستن از او / نه قدرتي كه بشوخيش در كنار كشم
نه دست صبر كه در آستين عقل برم / نه پاي عقل كه در دامن قرار كشم
چو مي توان به صبوري كشيد جور عدو / چرا صبور نباشم كه جور يار كشم

نقل حالم مي كرد و زبانم لال. دلم غمين ميگذارد تا مي رسيد به:

جان جهان دوش كجا بوده / ني غلطم در دل ما بوده اي
آه كه من دوش چه سان بوده ام / آه كه تو دوش كه را بوده اي
رشك برم كاش قبا بودمي / چونكه در آغوش قبا بوده اي
زهره ندارم كه بگويم تو را / بي من بيچاره كجا بوده اي
آينه اي، رنگ تو عكس كسي است / تو ز همه رنگ جدا بوده اي
رنگ رخ خوب تو آخر گواست / در حرم لطف خدا بوده اي

ارباب معرفت و ساقي بارگاه عشق، سيرآبم مي كند از سرآب بي غمي و شاد خواري وجود پر مهرش. شعر ملكوتي مولانا و آهنگ خنياگر مشكاتيان و صداي سحر انگيز شجريان، سنگ تمام گذاشتند در قبض و بسط حالم در پي هم و يكجا.

قبرستان هاي غرب كشور

تا ملاير هيچ قبرستاني را در راه نديدم. نه اينكه نيست، من در راه نديدم. اما در اين فاصله 65 كيلومتري از ملاير تا نهاوند، دو تا قبرستان ديدم در كنار جاده و فراز تپه هاي اطراف. در هيچ كجاي ايران مثل اين منطقه غرب كشور قبرستان به وفور يافت نمي شود. تازه اينجا خوب است از اين لحاظ. در همين جاده هاي مسير كرمانشاه و سنندج، هر 20 كيلومتر يك قبرستان مي بيني. پر رونق و با نام نشان يكي هم شناخته شده هستند همه. در آن سالها كه براي سربازي راهي اين جاده ها مي شدم، براي همه بچه هاي تهراني جالب بود و برخي هم (بگويم از چه رو؟) شايد مسخره ميكردند، اين ملت صبور و مقاوم را. واقعاً فكر مي كنيد چرا اينقدر قبرستانها در اينجا پر رونق و رفت و آمد هستند. و آيا شايسته مسخره كردن هستند و بايد خنديد به اين مردم مظلوم و ستم كشيده دوران؟ به شاهان چند صد سال اخير بنگريد و حتي همين اكنون، همه ترك هستند و يا اكثرشان. تركها هم كه مي دانيد چه رابطه صميمي و گرمي با كردها دارند و كلاً با مردم اين مناطق. اين فقط از اين سالها است و قرنهاي اخير، ولي تا جايي كه من مي دانم كردها مرزنشين بوده اند و هميشه تاريخ مورد هجوم بيگانگان. در جايي مي خواندم از دانشمند تاريخ شناسي از ملل اروپايي كه مي گفت تمام تمدن شرق مديون ايران است كه با ايستادگيي كه از بابت تمدن غني خود در مقابل غربيها و رومي ها داشت، آنها را بيمه كرد از بابت هجوم و نسل كشي و ويرانگري مرسوم آنزمان رومي ها و ديگر قبايل وحشي غربي. اگر اينرا بپذيريم، بايد ما نيز در ايران از اين بابت متشكر و مديون اين مردم با فرهنگ و غني غرب كشور باشيم.

Friday, May 09, 2003

ادامه از مطلب پيشين
پايان روز اول

من هميشه از جنوبيها ايراد ميگيرم كه چرا اينقدر غريب نواز هستن، ولي اينجا مردم يه جورايي غريب پرستن. اگر غريبه اي بياد بگه من خدا ام، مردم گرچه اونو واقعا خدا ندونن ولي بهش احترام خدا گونه اي ميذارن. بعد هم نكته اي كه قبل از هر چيز به چشم مياد محجبه بودن دختراي اينجاست. اينجا اغلب چادري هستن. ولي وقتي اينرو به مرضيه گفتم، بهم گفت: همش ظاهرسازيه، همشون دوست پسر دارن. مدام تو همين فكرن. درس نمي خونن فقط به دوست پسراشون مي نازن و به رخ هم مي كشن. اينجا مردم خيلي با تعصب و البته آگاهانه در مورد تاريخچه شون حرف مي زنند و هر كدوم داستانهايي براي گفتن دارن از دوران شكوه سرزمين شون. بنظرم نهاونديها حسرت دوران شكوه عصر هخامنشي و ساساني رو مي خورن، و الان رو مي بينن كه هيچ افتخاري در حال حاضر براشون باقي نمونده جز افسانه عليمراديان كه همه جا نامش ورد زبان مردمه. عليمراديان نام روحاني بزرگ و محبوب نهاوند بوده كه پسري داشته فوق العاده شر و بزن بهادر. پدر وقتي مي بينه پسرش سربراه نميشه اونرو از خونه بيرون مي كنه و توي شهر هم ديگه كسي به احترام پدرش محلش نميذاره تا اينكه از نهاوند ميره. من اينجا رو درست نفهميدم چطور ميشه كه عليمراديان پسر ناخلف سر از آلمان در مي آره. بعد در آلمان كار مي كنه و با دختري از يك خانواده ثروتمند آشنا ميشه و با اون ازدواج ميكنه و در شركت پدرش هم مشغول كار ميشه و اونجا پيشرفت ميكنه. بعد از مدتي پدرزنش فوت ميكنه و تمام ثروتش هم به اين زوج جوان و خوشبخت مي رسه. اين عليمراديان پسر بعد از مدتي كه بر ميگرده نهاوند متوجه فوت پدرش ميشه و از اون به بعد همه تلاش و ثروتش رو ميذاره براي پيشرفت و نوسازي و ثبت تاريخ و گسترش شهرت نهاوند، تا از اين طريق نام پدرش رو زنده نگه داره. چون احساس دين ميكرده به پدرش كه با اخراج او از خونه باعث پيشرفتش شده. الان در نهاوند يك بيمارستان و يك مجتمع ورزشي (بزرگترين مجتمع ورزشي غرب كشور) و چندين بناي مورد نياز مردم، بنام پدرش ساخته. در ضمن همين همسايه ديوار به ديوار ما خونه همون عليمراديان پدر است كه گفتم. الان اينجا بطور رايگان در اختيار برخي مستمندان قرار گرفته كه توان كسب درآمد رو ندارن. خونه بزرگيه و پر شده از مردم بينوا. مردم اينجا فقط از عليمراديان حرف ميزنن و اينكه دولت هيچ كاري واسه اين شهر تاريخي نكرده و نمي كنه. واقعا هم همينطوره. حتي آرد نان هم نيست. نانوايي مي گفت: اينجا نهاونده، به ما آرد گندم نمي دن. اسمش هم هست شهر باستاني و تاريخي. گفتم: پس اين نون رو از چي ميسازيد؟ گفت: اين آرد گندم نيست، از دونه كفتره (منظورش ارزن بود). نون رو خوردم، قربون نعمت خدا، خيلي بد مزه بود. نهاوند مقاومترين سنگر ايران باستان در مقابل يورش بيگانگان و اعراب بود و اكنون تصور مي كنم با آغوش باز استقبال كنند از هر اشغالگري.

اين شب اولي است كه توي اين اتاق 12 متري گوشه اين حياط پر دار و درخت مي خوابيم. روز سختي داشتيم. تقريبا هر چيزي كه براي يك خانم معلم متشخص لازم بود رو فراهم كرديم. موكت، فرش، راديو، تلويزون، ويديو، يخچال، اجاق، ظرف و قابلمه و كلا لوازم آشپزخونه و كلي هم مواد غذايي اوليه.

Thursday, May 08, 2003

نهاوند، كودكي و خواهر نازنينم
دوشنبه، 15 ارديبهشت

همبازي كودكي ام، خواهر كوچكم، مرضيه عزيزم، دبير شده!

كي فكرش رو ميكرد اون دختر كوچك اندامِ گرگرو (= گريه اي) ، روزي اينقدر خانم بشه و شاد و فرحبخش. مرضيه حالا يك مدير كامل شده. هموني كه با فضولي تمام هميشه خودش رو وارد كارخرابيهاي من ميكرد. من هم با خنگي و ساده لوحي، هميشه فراموش ميكردم ماجراهاي پيشين رو و دوباره اون رو شريك خودم ميكردم. ولي بعد ميديدم سربزنگاه همه رو خبردار كرده از برنامه هايي كه اصولا فقط براي خودم جالب و هيجان انگيز بود و بس. هنوز هم خيلي زود رنج است و مدام در حالت آماده باش براي زدن زير گريه و زاري. كوچيك كه بود با يك ناز و نصفه آبنبات لبش مي شكفت و به يك پرخاش كوچك، لب ورمي چيد و آماده مي شد كه در صورت ادامه دعوا صداي گريه اش فضاي خونه رو پر كنه. ما پنج تا بچه بوديم و اون آخريش و من يكي مانده به آخري. همه مي دونن كه دو تا بچه آخري چقدر ممكنه ماجراهاي تلخ و شيريني رو با هم داشته باشن. راستش علتش رو خودمون هم نمي دونيم، ولي من يكي كه هنوز هم بخاطر خبرچيني هايي كه از من پيش مامان ميكرد ناراحتم از دستش و حتي بعضي وقتها به روش مي آرم. گرچه تقصير همون خنگي و حماقت هرباره خودم بود كه به او اعتماد ميكردم. همه مي گفتن من خنگم ولي خودم ميگم نه خير من خيلي خنگم. البته شايد هم دنبال همبازي نداشته ام مي گشتم.

هميشه كارخرابيهام جالب بودن و البته اگر اين مرضيه جاسوس مي گذاشت به نتيجه برسن. توي سالهاي جنگ كه ما از خرمشهر به اجبار كوچ كرديم پيش ديگر اقوام در بوشهر، يكسال من مجبور شدم بخاطر تغيير مدرسه ام به كل براي يك سال تحصيلي برم پيش عمه م اينا. چون خونه شون نزديك مدرسه بود و از طرفي هم ما كه قبل از جنگ وضع خوبي داشتيم حالا مجبور بوديم در دو تا اتاق 3×4 بدون هر گونه سرويس بهداشتي يا هر چيز ديگه اي كه فكرش رو بكنيد زندگي كنيم.(حالا خودم هم باورم نميشه كه چطور ما اونجا دو سال دوام اورديم) خونه عمه م خيلي بزرگ بود. يه خونه قديمي، شايد دويست سال قدمت داشت. پنج ـ شش سال پيش بخاطر طرح نوسازي ساحل دريا خرابش كردن. تازه فقط اون نبود كه، چند تا خونه ديگه هم بود كه اونها از فرط قدمت غير مسكوني بودن و بوشهريها هم كه از بس انگليسي هاي خرافاتي رو ديده بودن قبل از انقلاب توي جريانات زمان رييس علي، مثل خودشون خرافي شده بودن. مي گفتن تو اين خونه ها جن هست و پيش هر كدوم كه مي نشستي چندين داستان درباره جن و روح واست تعريف ميكرد. خلاصه اگه متخصص جن گيري خوب خواستيد، بوشهر فراوونه. اين خونه كه قرار بود من يك سال توش بمونم، يك خونه كاه گلي بود با ستونهاي چوبي و ديوارهايي به قطر يك متر. سقفش پر شده بود از الوارهاي موازي و روي اينها حصير كشيده بودن بعد هم كاهگل و شايد هم تسليحات ديگه اي كه من بلد نيستم. عين كاروانسراهاي قديمي، دور تا دور اتاقهاي كوچك و بزرگ بود كه از هيچكدام استفاده نمي شد. فقط از دو ضلع خونه كه اتاق هاي بزرگتر و بهتري داشت و هم اينكه از سطح حياط هفت ـ هشت تا پله مي خورد تا موقع بارون و سيل آب توي خونه نياد. انتهاي حياط هم سمت چپ يك راه پله بود به طبقه دوم. اونجا هم دقيقا مثل پايين، يك راهرو بود دور تا دور، مثل بعضي از اين پاساژهاي خيابون جمهوري و پشت شهرداري. وارد خونه كه ميشدي حياط بزرگي جلوت بود كه وسطش دو قسمت شده بود، نصفش مي رسيد به حوض ماهيها و بعدش هم دو تا نخل موز بود كه هر ساله بچه ميدادن و بچه ها رو مي كاشتن جاي ديگه. بوته فلفل هندي هم بود با گل خرزره كه اونجا زياد درمي آد توي بلوارها و هر پياده رويي. همه خانواده موقع عيد ماهي شون رو مي انداختن توي اين حوض. هميشه پر از ماهي هاي سرخ و سياه بود و بعضي هاشون اينقدر سنشون زياد بود كه به مرگ طبيعي مي مردن.

الان كه توي خونه مرضيه در نهاوند دارم اينا رو در دفترچه خاطراتم مي نويسم، دختر عمه هامو كه هر كدوم مي تونستن جاي مادرم باشن، جلوي چشمم مي بينم، در حال ظرف شستن كنار حوض آب وسط حياط كه از وسطش آب نماي كوتاهي داشت. پشتشون نخل موز با صفحه هاي به پايين سر خورده و اون وسطها هم موزهاي زرد و سبز كه هنوز بايد صبر كرد تا برسن. فيروزه اسم يكي از دختر عمه هامه كه تازگي ها بالاخره ازدواج كرد. اون خيلي وسواسي بود. خيلي بد، بنظرم مرض رواني داشت ولي حالا انگار خوب شده. اون منو مي برد توي يكي از اتاقهاي بالا و مي گفت من نماز مي خونم، تو مراقب باش درست بخونم، يكوقت اضافه يا كم نباشه ركعتهاي نمازم. من هم كه بلد نبودم نماز خوندن رو، مي نشستم و در آخر هميشه ميگفتم كه درست بود، آره، درست خوندي. خوب مي ترسيدم ازش، چيز ديگه اي نمي تونستم بگم. تا بالاخره يكروز فهميد و جاتون خالي يه دعواي حسابي خوردم. حقم بود!

مي گن هر چي سنگه، مال پاي لنگه. اين بنده خدا فيروزه هم نمي دونم چرا هر كاري ميكردم سر اون خراب ميشد. يكبار همين فيروزه رفته بود تخم مرغ نيمرو كنه كه جيغش هوا ميره. اون وقتها ما فقط مي تونستيم تخم مرغ بخوريم اونم چون توي چند تا از اتاق هاي پايين كه متروك بود مرغ و خروس هاي عمه م بودن و جوجه كشي راه انداخته بود. يه مرغداري حسابي بود. ولي بالاخره تخم مرغ برامون خيلي ارزش داشت. خلاصه، همه بدو رفتن ببينن اين دختر نچسب وسواسي كه هيچكس ازش دل خوشي نداشت، ديگه چش شده، طفلك! پسر عمه م، محمدرضا تا ديد يك جوجه هنوز شكل نگرفته در تاوه افتاده و داره جلزولز ميكنه، فوري دوزاريش مي افته كه كار كاره منه. بنده خدا فيروزه اونجا وايساده بود و سرش رو گرفته بود توي دستاش و فقط جيغ مي كشيد و به من بي تقصير! كه اصلا روحم از جايي خبر نداشت فحش مي داد. بعدا متوجه شدم اون تخم مرغي كه از زير يكي از مرغها برداشته بودم و جاش رو با تخم مرغ توي يخچال عوض كرده بودم به اين روز دچار شده، حيووني! خودم خيلي دلم سوخت. تو خونه عمه م من آتيش هاي بدتر از اين مي سوزوندم كه خوب عمه م و دختر آخريش باهام خيلي خوب بودن و ازم دفاع ميكردن. خدا بيامرزدش عمه م رو، واسش بعد از اين يه فاتحه مي خونم. يه بار ديگه بخاطر حرف زدنهاي بي موقع من بيچاره نوه عمه م از طرف مادرش مجازات شد به خوردن تا انتهاي يك فلفل هندي بزرگ و سرخ. چون مادرش از حرفهاي الكي من نتيجه گرفته بود كه اون سيگار ميكشه در حاليكه اصلا واقعيت نداشت.

مي خواستم از مرضيه بگم حرف به كجا كشيد. ما الان نهاوند هستيم. دوشنبه 15 ارديبهشت، صبح ساعت پنج حركت كرديم. من و پدرم. مرضيه اينجا اولين سال دبيريش رو شروع كرده و ما اومديم واسه خونه ايي كه اجاره كرده وسايل زندگي روبراه كنيم. مرضيه توي يك دبيرستان در روستاي شعبان، چسبيده به نهاوند، ناظم مدرسه است. خيلي دوست داشتم توي مدرسه اي درس مي خوندم كه ناظمش دختر جوان خوش برخوردي باشه مثل مرضيه. چقدر خوشبحال شونه دخترهاي اينجا. نهاوند آب و هواي سرد و خشكي داره. خيلي خوش آب و هواست اينجا. سرتاسر دشتهاي اطراف سرسبز شده. بارون خوبي هم كه امده امسال. سمت غرب، آسمون رو كه دنبال مي كني به طرف افق، به كوههاي سفيد پوش و پايين ترش خاك قهوه اي مايل سرخ (فكر كنم خاك اينجا رسي باشه) و در آخر همه جا پوشيده از سبزه و دشت پر گل و علف كه چراگاه گوسفندهاست و زمينهاي كشت ديم. اگر دو هفته پيش امده بوديم شاهد جشنواره بزرگي از شكوفه گيلاس و آلبالو و سيب و هلو بوديم. الان توي همين حياط خونه اي كه هستيم چند تا درخت آلبالو و گيلاس هست كه شكوفه هاش ريخته و آلبالو گيلاس هاي سبز جاش نشسته. آنطرف تر هم يك درخت سيب هست. صاحب خونه يك پيرزن تنهاست كه بچه هاش رفتن اروپا يا امريكا و فقط بنظر مي آد يك دخترش اينجا توي نهاوند زندگي مي كنه و بعضي وقتها هم مثل الان پسرش رو مي آره اينجا. به مادر بزرگش ميگه عزيز. خيلي با مزه ست پسر بچه شون.

با عرض معذرت فعلا شديدا سرم درد ميكنه. آخه دو ـ سه ساعت برگشتيم تهران. مجبورم باقيش رو بذارم براي فردا ...

Sunday, May 04, 2003

تقديم به محمدجواد طواف

رنگين كمان از وبلاگشهر ما رفت. رفت و نقش خود را بر بوم خاطرات ما به جا گذاشت. هر چه خواستم موقع رفتنش با خنده و شادي برگذار كنم نشد و آخر سر لبم را كه گشودم، ديدم كار از كار گذشته و شروع كرده ام به فحش و فضيحت به كركس هايي كه آن دور اطراف پر مي زدند. حيف و صد حيف از آن پر كه كبوتر سفيد آزادي و انسانيت دارد و اين كركس هم .. يكي پر مي كشد بسوي خورشيد و نور، براي ارمغان آزادي، و ديگري مي رود كه سايه كند خود را بر چشم بندگان.

مصاحبه با خدا[link]

از سايت رنگين كمان




















Thursday, May 01, 2003

متاسفانه وبگردي كار من نيست. اينقدر فرصت ندارم و مجبورم تغيير رويه دهم. اينها هم حاصل چند روزيست كه در گوشه راست صفحه مي نوشتم:

خواندنيهاي وب:


نامه ابراهيم نبوي به خاتمي
چون داغي است بر دل هر انساني كه لحظه اي از زندگي اش را به بهانه اي هر چند حقير و نحيف گريه كرده. اگر در كودكي بخاطر آبنباتي شايد، يا سيلي پدر و نيشكون مادر حتي، گريه كرده ايد، امروز كودكانه نياز به همان آرامش و اشك داريد براي خواندن اين رنج نامه. نمي دانم اگر جاي خاتمي بودم ... چه ميكرديد راستي اگر جاي او بوديد ... او را مي شناسيمش و قلبش از گل نازكتر است و به روز ثبت نام انتخابات ديديم چگونه شايد براي همين روزها گريه اش گرفته بود ناخودآگاه و چه تلاشي ميكرد براي پوشاندن چشمانش از ديدگان نامحرم و حسود ... و مردماني كه او را به پارسايي گماشته بودند و ناروا شجاعت و قوت قلبش مي خواستند. نمي دانم شايد تا حالا كه اين را مي نويسم ... نه، يك تلفن زدن كه ديگر بر مي آيد از دستش ... كاش مي گفتيم سلام ما هم برساند ...


Tuesday, April 22, 2003

يادداشتي از ابراهيم نبوي درباره بازداشت سينا مطلبي: فرناز آن روزها در روزنامه زن كار مي كرد. سينا عاشقش شد و فرناز نيز عاشق او. بعدا هر دو به روزنامه نشاط آمدند. يكي دو نفري كه اساسا از اينكه هركسي عاشق هركسي بشود رنج مي كشند ، شروع كردند به اذيت كردن اين دو عزيز. باور كنيد در تمام دنيا زن و مردي را نديدم كه اينقدر به هم بيايند. من هم سينا را مثل پسرم دوست داشتم؛ كار به جايي رسيد كه سردبير را تهديد كردم اگر كسي سينا را اذيت كند سروكارش با من است. حاضر بودم قلم را زمين بگذارم بخاطر جواني كه به اندازه پسرم دوستش دارم. فرناز و سينا با هم ازدواج كردند و خانه شان در ميدان نوبنياد شد خانه گرم و نرمي براي ديدار دوستان. من و سيما بيش از همه با اين دو عزيز دوست بوديم و هميشه نگران شان. ماني كه بدنيا آمد، يك عالمه خاله و عموي نويسنده و اينترنتي داشت. شاهكار است! اين بچه از اولين روز زندگي اش وارد اينترنت شد.


Monday, April 21, 2003

يك شب هول انگيز وصف مردماني است از جنس خودمان. مردماني كه در سايه حكومتهاي ايديولوژيك هر چه از جنس شخصيت و فرديت و لاجرم انسانيت است از نهادشان رخت بربسته. رسالت داستان نويسان در پردازش و معرفي تنهايي و فرديت و شخصيت انسان است. شناخت اينكه انسان برخلاف نظر ايديولوگها گروههاي برآمده در جزيره هاي مجزا از هم نيستند بلكه هر كدام جزيره اي هستند به وسعت عالم وجود. داستان كوتاهي از خانم منيرو رواني پور.


Sunday, April 20, 2003

يك نگاهى به اين اتوبان هاى مثلاً شهرى!! بيندازيد.هر راننده اى‏براى خودش يك طبقه، يك كاست، يك نفره است! كه براى رسيدن به غايت مقصود به در و ديوار ميزند تا به هر قيمتى ولو از بين بردن حقوق ديگران جلو برود. و فكر هم نكنيد كه اين راننده الزاماً از طبقه پائين فرهنگى است خير! اَمثال من و شما... و اكثراً هم اگر فرصت مصاحبه انفرادى با تأمين كافى پيدا كنند از وضع موجود گله دارندو ناراضي اند و در به در دنبال دموكراسى!! ميگردند. من نمي دانم مردمى كه هنوز روى اين خطكشى كف خيابان نمي توانند حريم و حرمت همديگر را نگاه دارند، اين دموكراسى را براي چه منظورى مي خواهند؟(جامعه شناسي خودماني ــ حسن نراقي)


Saturday, April 19, 2003

آفاي ايرج حسابي را حتما مي شناسيد. وقتي شروع به حرف زدن مي كند ديگر كسي جلودارش نيست. داستانهاي او و خاطراتش از پدر بزرگوارش واقعا شنيدني است و هر چه طولاني تر جذابتر. انگار او با خدايش عهد بسته جز از پدر نگويد. يا چون عاشقاني واقعي كه بعد از رفتن محبوب فقط نام او را بر زبان مي آورند. همچون مولانا كه تا پابان عمرش جز از شمس نگفت. اينرا قياس نمي كنم اما از گفتنش هم نمي توانم بپرهيزم كه مولانا در هر تار مويش صد هزاران شمس نهفته داشت.


Wednesday, April 16, 2003

خاطراتي از قمرالملوك وزيري اولين خواننده زن ايران كه طنين آوازش هنوز درسامعه قديميهاد ذوق و شوق وصف ناپذيري ايجاد مي كند. از احوالات او پيشتر خوانده بودم كه مذهبيها او را لادين و كافر مي دانستند و هنگام وفاتش هيچ غسالي حاضر به غسل او نبود و كسي هنگام تشييع زير تابوتش را نمي گرفت كه اين در واقع بخاطر ترس از مذهبيهاي افراطي بود.