Friday, January 31, 2003

بهار و مدرسه دخترانه حقاني!
مسعود مهاجريمنبع:سايت خبري گويا

عده اي از اصلاح طلبان معتقدند مطابق نظر محسني اژه ايي روزنامه هاي بهار و نوروز (توقيف اين روزنامه اول بهمن به پايان رسيد ) قرار بود تا اعلام نتايج انتخابات شوراها منتشر شوند ولي اقدام روزنامه بهار در ورود به برخي از خطوط قرمز اين روزنامه را براي بار دوم به بهاري نارس بدل كرد . اما اين خطوط قرمز چه مطالبي بودند .

به نظر مي رسد نام بردن از بنياد جامعه الزهراء چاپ جداول ريز تعرفه هاي آگهي صدا سيما و افشاي وجود شركت هاي فرار محاسباتي در اين سازمان و مطلب ديگري كه احتمالا در روزهاي آينده توسط يكي ديگر از روزنامه ها پيگيري خواهد شد مهمترين مسائلي بودند كه خشم مقامات قضايي را برانگيخته است . آنچه كه در اين مطلب به آن اشاره خواهم كرد مطالب مستندي است در مورد بنياد جامعه الزهرا كه سعي شده است در آن به حقايقي پرداخته شود كه قابل دسترسي است . سوالي كه در مورد اين بنياد در روزنامه بهار به چاپ رسيد اين بود كه منابع مالي اين بنياد و بنيادهاي مشابه از كجا تامين مي شود و به طور تلويحي پرسيده شد پشت پرده اين بنيادها چه كساني هستند ؟ اما آياخبرنگار روزنامه" پورعزيزي" (رئيس واحد اطلاعات و اخبار نهاد رياست جمهوري ) جواب اين سوالات را نمي دانست؟

آنچه بيش از همه درمورد اين بنياد مشهور است اين است كه اين نهاد از ابتدا كار تربيت بانوان طلبه و تعليم امور ديني را بر عهده داشته است , جامعه الزهرا در محافل اصلاح طلبان به مدرسه دخترانه (!) حقاني معروف است و هويت اداره كنندگان و اساسنامه احتمالي بنياد از مسائلي است كه به سبب مسائل تاريكخانه اي و همچنين روايات مختلف چندان مستند به نظر نمي رسند , هر چند بسياري , طلاب مشهور مدرسه حقاني ( مصباح ,فلاحيان , جنتي , رازيني , اژه ايي , عليزاده , رئيسي , مقتدايي , حسينيان و ...) بستگان نسبي و سببي آنان را از عوامل اصلي اداره بنياد مي دانند اما همانطور كه قبلا اشاره شد اين نظر بدليل عدم حضور فيزيكي اين اعضا در اداره بنياد قابل اثبات نيست .

... ... ...

آنچه كه در نگاه اول و در صحبت با يكي از افراد به نظرم باور نكردني رسيد وجود يك منطقه ممنوعه در اين بنياد بود . در واقع تنها چيزي كه در اين زمينه به ذهنم خطور كرد چين و شهر ممنوعه آن بود . اما وقتي افراد ديگري به اين منطقه اشاره كردند به وجود آن مطمئن شدم .

... ... ...

از نگاه رهبري نيز اتفاق خوشايندي رخ داده بود , محلي كه تا سال 78 داراي رديف هزينه اي در دفتر نهاد رهبري بود حالا با مديريت سربازان هميشه گمنام از درآمد ميلياردي خود سالانه چندين ميليون هم به رهبري پرداخت مي كند . روزنامه بهار اما در صفحه مياني خود از اين موضوع هم به سادگي عبور نمي كند جايي كه براي اطلاق نام جامه الزهرا عنوان "به اصطلاح خصوصي " را بيار مي برد . به نحوي كه هر خواننده اي به وابستگي اين نهاد به بخش غير دولتي و همچنين غير خصوصي اقتصاد ايران پي مي برد . بهار هنگامي رسالت خبري خود را به خوبي ايفا كرد كه صريحا نوشت :

"هيات مديره بنياد جامعه الزهرا را افراد ذي نفوذي بر عهده دارند ..."

... ... ...

اميدوارم ديگر نيازي به تحقيق در مورد" بنياد فواد ري" رقيب اصلي جامعه الزهرا در بورس تهران نمانده باشد . ... اميدوارم اين سوال براي شما پيش نيامده باشد كه آخرين قراردادي كه براي حضور يك قاري مصري در ايران توسط اين مجري تلويزيوني منعقد شد چند صد هزار دلار ارزش داشته است؟

بهار در معدود شماره هايي كه منتشر شد به مباحث ديگري از جمله سازمان جذاب صدا و سيما هم اشارات كوتاهي داشت. اميدوارم به زودي فرصت مناسب براي بررسي موارد مطرح شده در مورد اين سازمان نيز فراهم شود.

Wednesday, January 29, 2003

افكار پريشان

سبكبال و شادان، بااراده و روحبخش، پرانگيزه و نيرومند. دانه هاي برف را مي گويم؛ ذره ذره و اقيانوس وار. تماشايش تو را محو و نابود مي كند. ذهنت را از كار مي اندازد و خشك و مجسم برجا مي ماني. دلت شاد و لبت خندان و چشمت گشاد، چون زايش و رويش فرزندي نو كه بر دنيا با آقو آقوي خود اميد و دل گرمي مي آورد.

لغزش و لرزش و چرخش دانه هاي برف، رقص منظم و هماهنگي را تداعي مي كند و شائبه اختيار و اراده و روح را به ذهنت مي آورد و نشاط و سرزندگي مي بخشد. با نرمش و پيچش و سايشي بي مانند از آسمان اول به پائين سر مي خورد تا راه پر فراز و نشيب خانه پست و خاكي ما زمين خورده گان را به منزل خويش هموار سازد. برفها را از سقف خانه پارو نكنيد تا به دعوت او به ميهماني آسمان برويم.

××××××××××××××××××××××××××××

زمستان
مهدي اخوان ثالثدي ماه 1334 ــ تهران

سلامت را نميخواهند پاسخ گفت،

{ سرها در گريبان ست.
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،
كه ره تاريك و لغزان ست.
و گر دستِ محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛
كه سرما سخت سوزان ست.

نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريك.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاينست، پس ديگر چه داري چشم
ز چشمِ دوستان دور يا نزديك؟

مسيحاي جوانمرد من، اي ترساي پير پيرهن چركين،
هوا بس ناجوانردانه سردست ... آي ...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وشِ مغموم.
منم من، سنگ تيپا خوردهء رنجور.
منم، دشنام پست آفرينش، نغمهء ناجور.

نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم.
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم.
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد.
تگرگي نيست، مرگي نيست.
صدائي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان ست.

من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه ميگويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد امد؟
فريبت مبدهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيليِ سردِ زمستان ست.
و قنديل سپهر تنگ ميدان. مرده يا زنده،
به تابوتِ ستبرِ ظلمت نه تويِ مرگ اندود، پنهان ست.
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان ست.

سلامت را نميخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان؛
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهايِ بلورآجين،
زمين دلمرده، سقفِ آسمان كوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان ست.

Tuesday, January 28, 2003

افكار پريشان

از ميان خاك، از ميان باد، از ميان آبهاي زلال، در ميان دو چشم نگار، بيا يك دم بحال خود فرو رويم، به ياد خويشان و به ناله هاي خويش گوش دهيم، از سفر كرده خويش ياد كنيم و در ياد خود به بيراهه رويم. بزرگان و شهان صاحب منسبان ز سياره دوري نيستم، حرف بي ربطي نيست و به گزافه و بيگانه نيست، سخن از محال و البته نامشروع نمي گويم. كمي ، دمي، آني، گامي، بيشتر گوش كنيم ، بياساييم ، تفكر كنيم ، به پيش نهيم. غروب است و شب و سرما و ظلمت در پيش. شبي يلدايي، دراز دامن از سكوت و ظلمت. با دو چشم بي سو كه كنون مي پرورانيم در اين شب يلدايي قصراً ، به چاله و چاهيم و چگونه اگر آب زلال ايمان را از نهال نوبر اميدمان دريغ كنيم از طوفان انتهاي اين شب در امان بمانيم و از سرما نسوزيم و از سكوت مطلق كر نشويم، نااميدانه دلسرد و مات و مبهوت نمانيم، كه ديگر ز سر نيايد اين خدايگان روشنايي و نور و باز نيايد به بر از دل اين ظلمت پهناور و شب اسرار سراپا كر و لال. دريغا و اسفناكا، آنروز كه پاره پاره و سرگردان هر يك به راهي و نااميد چشم بگشائيم كه ديگر از آب و خاكمان چيزي به جا نمانده.

×××××××××××

در غروب بنگر، به دريغ تابش نورش بر ما بردگان برهنه پا، از آن سوي كه مي رود از همان سوي بر ما نويد غربت و سرما و ترس، بر ما دريغ روشنايي. و يادگاري خويش را بر ماه مي نهد كه انگارة اوست در اين شب تار. ماه مي آيد كه اعلان حضور دوباره خورشيد دهد و سينه اميدمان گرم دارد. كور سويي است و سخت اميدمان زنده دارد. شباهنگ را بنگر كه به آواز مي آيد و صلا در مي دهد كه آي زنده دلان از كنج درآييد و به آوارگان و سرما زدگان و خسته دلان بپيونديد و شفاعت كنيد و نور فشانيد و با شعله هاي آتشفشان سينه خروشان خويش، سرما و غربت و ظلمت و سكوت را بشكنيد و آنان اينچنين كنند، كه اينگونه خداي، صفات خويش را ظاهر گرداند.

اظهارات خاتمي درباره غيبت در مراسم 16 آذر

خبرنگار «رويداد» كسب اطلاع كرد كه اعضاي شوراي مركزي دفتر تحكيم‌وحدت، دانش‌آموختگان، تحكيم‌وحدت و نمايندگان جنبش دانشجويي قصد دارند بزودي با رئيس جمهوري ديدار داشته باشند. خاتمي برگزاري اين ديدار را قبول كرده است.

رئيس جمهوري در مورد علت عدم حضور در مجمع دانشجويان در روز 16 آذر سال‌‌جاري گفته است: «نمي‌توانستم در بين دانشجويان حاضر شده و شعار بدهم. نيامدن من داراي پيام بود.»

قابل توجه كساني كه در روز دوم خرداد 76 فقط به اين اميد ناطق نوري پيروز نشود به خاتمي رأي دادند، اما امروز توقعات و انتظارات و بهانه ها و ايرادها و پيشنهادهاي ، خيلي عذر ميخوام بني اسرائيلي دارند.

Monday, January 27, 2003

><><><><><><><><><><><><><><><><><><

Sunday, January 26, 2003

سريال “ خاك سرخ ”

من برنامه هاي تلويزيون را فقط براي تفريح و سرگرمي دنبال مي كنم. ماهي و سالي بگذرد تا فيلمي سريالي مستندي درخور توجه و دقت از اين جعبه قراضه لاريجاني سهواَ بيرون بزند. در يكي از همين بلاگهاي سينمايي ( فكر كنم خوابگرد ) شبهه نقدي از سريال خاك سرخ خواندم ، بعداً متوجه كسي به “خوابگرد” گفته كه “ تو كه از جبهه ففط خبرهاي تلويزيون در آرامش مي شنيدي چه حقي داري كه اينطور از اين سريال جنگي از يك شخصيت آزموده حرف ميزني و آنرا فيلم هندي مي خواني”. البته من از كليت جملات “خوابگرد” ناراحت شدم ( شايد چون خودم را بچه خرمشهر مي دانم و به آن تعصب دارم!) ولي حرف منتقد او نه صحيح است نه اخلاقي نه منطقي( “خوابگرد” بعداَ اعتراف به حضور در جبهه كرد).

الان بيش از يك هفته از آخرين قسمت اين سريال ميگذرد و با توجه مخاطبان بسيار اين سريال بهتر ميتوان به يك جمع بندي كلي در مورد ميزان موفقيت اين سريال و كيفيت آن پرداخت. من فنون سينما وارد نيستم ، ولي وقتي ميگويند اين سريال هر چه پيش ميرفت بيشتر كشدار ميشد، همه حتي خود كارگردان هم مي پزيرد (هفته بعد از پخش آخرين قسمت، ايشان در برنامه اي كه با موضوع به اصطلاح نقد برگزار شد اين اعتراف را كردند ). يا اينكه داستان بيشتر شبيه فيلم هندي بود را ديگر هر كسي كه دو تا فيلم هندي ديده باشد متوجه مي شود. در مورد كارهاي فني هم (از اشكالات چهره پردازي كه در يك صحنه چهره سياه شخصيتي از داستان به يكباره سفيد مي شود و همچنين تمام عربها سياه هستند، گرفته تا محيط فيلمبرداري كه كاملاً سرد به بنظر مي رسد) خود كارگردان خيلي ها را گفت. ولي انصافاً بازيگريها خوب بود.

به تصور من اگر پيش از اين بيشتر به كار سينمايي در مورد حصر خرمشهر پرداخته شده بود اين فيلم اصلاً اينقدر مورد توجه واقع نمي شد كه شخصي ( توي همين بلاگهاي معروف سينمايي خواندم) اين سريال را در رديف سريال هاي ماندگاري چون هزار دستان و كمال الملك بداند. بنظر من تنها نقطه قوت اين سريال كم كاري پيشينيان است كه اين هم برتري و شايستگي محسوب نمي شود . راستي چرا در مورد دومين واقعه خطير و تاريخ ساز معاصرمان حتي هيچ مستند كاملي نيز ساخته نشده. چگونه خرمشهر اينگونه مهجور و دور و پرت افتاد از نظرها غايب؟ گفتن ندارد كه اربابان فرهنگ جبهه و مدعييان كيش بسيجي در عرصه فرهنگ سازي كيآنند و كيآن در خون خود غلتيدند.

در آخر كلام بايد بگويم كار و همت و دلمشغولي ايشان در اين دنيا اگر چه بي پاسخ درخور بماند ولي من كه با بسياري از خرمشهريها صحبت ميكردم با تمام ضعفهايي كه در نقل وقايع تاريخي ميديدند ولي همان را هم با تمام وجود و از سر عمق احساس علاقه بيان ميكردند و كم نبودند كه در لحظات نمايش كوچه هاي خيالي خرمشهر چشم مي نهادند و در رؤياهاي خود بر دشمن متجاوز هنوز هم از جان مي گذاشتند و تيغ بر مي كشيدند. نكته اي كه از اغلب اين افراد مي شنيدم و من به آن اصرار داشتند در مورد اسير گرفتن مردم بود. اولاً ارتش عراق از فرط باد غرور پيروز و پيشروي اصلاً پشت سرش را نمي ديد كه بخواهد غنايم را جمع كنند . دوم اينكه نظم و دسيپلين نظامي آنها را رزمنده هاي ايراني به ارتش آلمان تشبيه ميكردند، مخصوصاً ابتداي جنگ كه همه از نيروها دوره ديده و بعثي بودند. سوم اينكه مردم منتظر ماشين نبودند ، يعني ماشيني در كار نبود. ملت آواره خرمشهر مي توانستي ببيني كه همچون آواره گان كرد در جنگ كويت يا بوسنيايي هاي جنگ زده سيل وار از خرمشهر و آبادان و روستاهاي اطراف با پاي پياده به سمت اردوگاه آواره گان مي رفتند، كمپ ژاپني ها را بسيار مي شنوم، با خاطره هاي تلخ و شيرين. در آخر آنچه بسيار به انتقاد شنيدم در مورد اسارت ايرانيان بود. از شما مي پرسم هيچ شنيده ايد اسيري غير نظامي از زمان حصر خرمشهر آزاد گرديده. عراقي بيرحم و خداگونه پاي به شهر من گذاشتند. در خيال خود سه روزه در تهران بودند و كاملاً جامعه بين الملل از آنها حمايت ميكرد. نيازي به اسارت ، مگر كمبود تير و تفنگ و مهمات داشتند، يا جان ما برايشان عزيز بود، يا شايد به آن درجه شعور انساني آلماني هاي جنگ جهاني رسيده بودند. خير، هنوز چشمان خيس دايي ام را به ياد مي آورم وقتي از اجساد به هم تلمبار شده همشهريانش را به خاطر مي آورد و بغض و ... گلويش را مي فشرد و به سختي برايم مي گفت كه چگونه از چنگشان گريخت و در آن ميان همه سيل خون بود. من سيلي را كه مي گويد به داستان و اغراق نمي گيرم، شما شايد. برادر كوچكتر محمد جهان آرا همسن او بود چشمانش شاهد، شاهد مرگ برادر، دوست، مردان و زنان سالخورده و كودكان كنون ديگر يتيم.

شايد چون كسي انتظار درك بارش مرگ را از من و شما ندارد، يا اينكه خوب بالاخره سريال را پايان بايد(!)، نقل اينگونهء داستان و تحريف وقايع تاريخي را شايسته نويسنده و كارگردان و اما سكوت من و تو را خير! خرمشهري ها از دشمن بسيار درد و شكنجه و مرگ ديدند و بياد دارند و سينه به سينه ميسپارند، ليكن شايد روزي از درد شمشير غفلت و ناداني و كين دوست و هموطن ، در آوارگي شان را بيشتر گفتم.

افكار پريشان

چرا اينجا؟ چي چرا؟ اينجا هم زمين خدا. اينجا هم مقدس و عزيز. اينجا هم مفيد و مؤثر حتي در نقطه صفر. حتي در سكوت. در سكوت نامفهوم. آيا بي انتها؟ چرا در انتظار انتها؟ چون ناخوشايند است؟ اين هم مثل ديگر اوقات جاري ست و خواهد گذشت. ثانيه ثانيه و لحظه لحظه. كماكان چون گذشته. چه خواهد شد مگر در آينده؟ پس از اين دقيقه آن ساعت امروز و فردا؟ در پي چه؟ هر زمان مقدس است و هر مكان. حتي اگر در نقطه صفر.

رنج اين گمان خطير و راه باريك را بر دوش به تنهايي نتوان كشيد. باري ، دريغا ، ياري ، همراهي ، همسري ، همنفسي؟ در اين غربت نقطه صفر؟ از تندي نفسهايم پيداست كه سختي را از پي اين تقدير لج و خيال كج مي كشم به دوش.

Friday, January 24, 2003

خيلي خوشحالم . بالاخره تونستم فرم نظر خواهي درست كنم. من عقده ايي نيستم ولي تنهايي و بدون كمك كسي اينكار رو تموم كردم . كسي واسم چيزي نمي نويسه!

Tuesday, January 21, 2003

30 دي سالروز فوت مهدي بازرگان

« اعليحضرت شاه سابق با بيان خيلي ملايم و در عين حال مطمئن و متين و با نگاه خفته و بيدار مخصوص به خود ، در حاليكه تيمورتاش و مرحوم اعتمادالدوله قرگوزلو وزير معارف در طرفين قدري عقب ايستاده بودند ما را خطاب صحبت قرار دادند . بيانات ايشان ربع ساعتي طول كشيد . من تمام آنها را فراموش كرده ام... جز يك مطلب آن را كه از سه جمله تشكيل مي شود جمله اول انگار هنوز در گوشم صدا مي كند و با اطمينان 100 درصد نقل مي نمايم ، روي جمله دوم 70 درصد و جمله سوم كمتر از 50 درصد . گفتند : يقيناً تعجب مي كنيد ما شما را به كشوري مي فرستيم كه رژيم آن با ما فرق دارد . آزادي و جمهوري است ، ولي وطن پرست هستند . شما وطن پرستي و علوم و فنون را به ايران سوغات خواهيد آورد.»{ بازرگان،مدافعات،ص39 }

« اين همه اختلاف و تشتت ها و مزاحمت ها از آنجا ناشي مي شود كه مردم ايران هدف و آمال معيني كه ملي و واحد باشد ندارد. هر كس در صدف تنگ و تاريك منافع شخصي مي لولد. از صبح تا غروب كارمان دوندگي و زد و خورد است... بدون آنكه قدمي جلو برويم.»

...

« اما آنجا كه آثار نبوغ و عظمت و قدرت و كمال انسان بهترين نمونه ها را ساخته است و عاليترين درجه آثار دست يا زبان و ذوق و زندگي را بيرون داده است مواقعي بوده كه پاي پرستش خدا و ايمان به خالق در كار بوده است.»{ بازرگان،دل و دماغ،ص19 }

« اصولاً در ايران مقام كار از... سرحد خدمتكاري و دوران كشاورزي... تجاوز نكرده... هر نوع كار كردن و حركت دون شأن اشخاص محترم يا متمكن حساب مي شده است و مي شود. موجهين مردم، خواه روحاني، خواه اعيان و اشراف، خواه مالك و تاجر، خواه دانشمند و افاضل به هيچوجه نمي بايستي دست به كاري بزنند و خود كفيل اموري بشوند. كار و زحمت را بايد كلاهي ها، مباشرها، پيشكارها، فراش ها، نوكرها يا شاگردها ... انجام دهند.»

« از نظر فردي هر مسلماني خود را موظف بداند كه از پرحرفي و بيكارگي و بي خاصيتي شديداً احتراز كرده و كار را افتخار و كليد نجات بداند. چند هزار سال شعر گفتيم و سخن سنجيديم حالا قدري هم به كار و زحمت بپردازيم. براي كار و شغل ارزش و احترام قائل شويم. از كوچك و بزرگ، فقير و غني، بيسواد و باسواد، كارگر و كاسب، وزير و وكيل بايد كار كنند.»{ بازرگان، كار در اسلام، ص89 و ص94 }

« هر قدر از طلوع اسلام دور مي شويم با آنكه طي قرون متمادي عقيده و علاقه اسلامي و عواطف شيعي در ايران رفته رفته دامنه دارتر و عميقتر شده است، ولي اين گسترش و نفوذ بيشتر در جهات آسانتر ديانت انجام شده است: يعني مظاهر فكري و عاطفي ايمان ( اعتقادات و نماز و دعا و زيارت و غيره ) يا آثار نفعي تقوا ( خودداري از شراب و فحشا و دزدي و نجاست و امثال آن ).

متأسفانه در زمينه عمل مثبت و فعاليت (صرف نظر از انفاقها و موقوفات كه حقاً قابل تقدير است) توجه خواص و عوام فوق العاده ضعيف بوده از سه پايه يا شرط اساسي سعادت يعني سه دندانه كليد بهشت فقط دو قسمت ايمان و تقوا؛ اولي را بصورت نظري و عاطفي و دومي را از جنبه منفي و خودداري، اعمال كرده ايم. شرط سوم را كه كار يا عمل صالح است تقريباً كنار گذاشته ايم. مانند مسافري شده ايم كه قصد محلي را مي كند و خود را از گرفتاريها و بند و بارهاي دوران اقامت خلاص مي نمايد و بار مي بندد ولي قدم از قدم برنداشته به راه نمي افتد.

شبانه روزي لااقل از خدا سراغ راه مي گيريم و اهدنا الصراط المستقيم مي خوانيم ولي بعد از نماز مي خوابيم و حركتي نمي كنيم.

حالا اين سؤال پيش مي آيد كه تقصير بي حركتي و بي كاري ما به گردن دين ما است يا خود ما؟... ديديد كه قرآن چنين نمي گويد بلكه تمام فشار و تأكيد آن در جهت زحمت و كوشش و پايداري و فعاليت است. بنابراين اگر از طريق تلقين ها يا تأثيرهاي ديني هم چنين شده باشيم يقيناً در نتيجه عدم درك دين و تحريفي است كه تحت تأثير خصال و تمايلات خودمان در اسلام وارد ساخته ايم.»{ بازرگان، كار در اسلام }

مهندس بازرگان در مقاله «سرّ عقب افتادگي ملل مسلمان» كه در سال 1329 نوشته است ، عقب افتادگي و انحطاط مسلمين را ناشي از پنج تحول در جامعه اسلامي مي داند :

اول : پيدايش دو دسته اشراف و زهاد و عباد در امت اسلام كه خصوصيت مشترك آنها « بيكارگي و اعراض از فعاليت و تلاش براي زندگي » است .

دوم : تأسيس طبقه روحانيون و دو شغله شدن مسلمانها، شغل دنيا و شغل آخرت ( تفكيك كامل دين و دنيا و بي اعتنايي و بي علاقگي پاكان نسبت به مشاغل دنيوي ).

سوم : منحصر شدن كار دنيا به دين و تبديل دين به فقه.

چهارم : پيدايش عرفان و تصوف و درويشي در اثر سختگيريهاي افراطي فقها در فروع و سطحي شدن افكار و علوم.

پنجم : رويارويي غرب و شرق و دو قطبي شدن جامعه مسلمين: قطب متدينين و قطب متجددين.

افكار پريشان

نگاهمان به آسمان است و ديدگان آسمان بر زمين دوخته ، بي يك پلك بر هم زدن و مكثي و آني انتظار توقف در اشتياق نگريستن . ظهور خشم رعد و لطافت بارش باران بي سبب از پي هم مي آيند . كنون كه بنگري به هستي ، نشان يك چند آواز خوش كه در تاريخ طنينشان را مي جويي ، خواهي يافت . بي اندازه زيبا و روحبخش ، بي پايان لذتبخش و شادي آفرين . بي مهار از تشديد نوازش گوش جهانيان . بنواز و آخرت را فراموش كن كه ، لحظه اي ديگر آيا آخرت خواهد آمد؟ بيار جامي و مي نابي كه دم به دم مستي ام فزوده اي ، تو بي رقيب و رها . صفاي يك دم با تو بودنم را بارها باز گفته ام و از تو ملتمسانه مي خواهم مرا دريابي و دريغ ام مكني! بي مهار!

كنون كه در پي يافتن خويشتن خويش ام ، به گذر ايام و رخت بستن افكار پريشان از ذهنم مي نگرم كه بي رونق و اعتبارند و همچنان از پي هم مي آيند و مي روند ، بي رخصت و فرصت . برايم احوال پريشان و افكار پيشينيان بجا مي ماند و گسست از هواي پاك روزگاران . بخشايش تو تنها گشايشگر كارم خواهد بود كه در نزد تو به وفور خواهم يافت و تو رسوايم نخواهي كرد ، ليكن عشق رسواگر است. سوداگر و بي رحم ، سوءاستفاده گر از صبر من كه بي انتها نيست و لبريز خواهد شد بي شك ، كه استوار بر مرتبت اعمالم است. اعمال و افكار و ارواحم نيز بي تأثير نيستند. سواري گرفتن از آن آسان و بي دردسر همچو آب خوردن، كه مي توان بر چموشي اسب ذهن بيمار به يك جرعه آبي نوش پيمود و باركشيد.

بنگر كه زمانه از گفتارهاي خشك و خشن و سهل و بي پيوست خود نخواهد ايستاد، صبوري كن و گوش فرا دار به ترجمان آخرين كلامش كه از محال مي گويد و غير ممكن. امواج مصيبت را به هم مي بافد و از سيل آمال يك به يك مي نالد و اسرار هويدا مي كند. صحرا به صحرا ، كوه به كوه مي گردد و كنج خيال تو بي حركت مي ماند، تا به وقتش، طغيانگر و بي مهابا جهان را به تسخير در آورد. سر افكنده و مأيوس مباش از نيك منشي خويش، از فراز بلنديها به پيشينيان بنگر كه چگونه سرابي نيز از تو دريغ كردند، مگر شايد كنون سامان وجودت را بازيابي.

از سايت خبريگويا

رضا بلوچي در زندان آريزونا
منبع: آريزونا رپوبلي
گزارش از: دنيس واگنر
برگردان: سوسن ارام

www.roshangari.com/

رضا بلوچي در يادداشتي با انگليسي شكسته بسته در بازداشتگاه اداره مهاجر نوشت: «اسم من رضا بلوچي است. ايراني هستم. كشورم را در 1996 ترك كردم. با دوچرخه به اروپا رفتم. هدف من اين است كه بين ايران و آمريكا صبح برقرار شود. من خشونت را دوست ندارم. من صلح و آزادي را دوست دارم.»

او با همان انگليسي نوشت كه قبل از اين كه در ايالات متحده بازداشت شوم 46 هزار مايل را پيموده ام.

رضا بلوچي 30 سال دارد. اداره مهاجرت كه حاضر نشد در مورد پرونده او اظهار نظر كند احتمالا او را مورد مؤاخذه قرار ميدهد كه 15 ماه بعد از جمله به برج هاي دو قلو در مرز آريزونا _ سونورا چه مي كند. مسافرت او مربوط به 11 سپتامبر است. او مي خواهد به قربانيان برج ها اداي احترام كند.

او مي گويد: «مذهب من صلح است. دوست دارم همه با هم باشند.»

او تصاوير جالبي همراه دارد. در نيجريه بچه شيري را بلند كرده، جلوي طاق پيروزي پاريس پرچم آمريكا را تكان مي دهد، در مكزيك دوچرخه اش پر از توشه است. او مي گويد هر كشوري به من وسيله اي در جهت صلح مي دهد. همه به من كمك مي كنند. همه مهربان هستند. او طي سفر به مالاريا مبتلا و بستري شد، با ماشين تصادف كرد، بي پول شد ولي كار پيدا كرد، يا به او كمك كردند. او عكس يك دختر مكزيكي را نشان مي دهد و با شرم مي گويد: «فكر مي كنم او دوست دختر من است.»

بلوچي متولد رشت است. 7 برادر و خواهر دارد. در 9 سالگي به عنوان شاگرد مكانيك با استادش زندگي مي كرد. در نوجواني در مسابقه دوچرخه سواري شركت كرد. به عضويت تيم ملي دوچرخه سواري درآمد. 18 سالگي به سربازي رفت. بلوچي از سوزاندن پرچم آمريكا طي انقلاب، 8 سال جنگ عراق و ايران كه در 1988 پايان يافت ياد مي كند و توضيح مي دهد كه چگونه اين حوادث او را به طرف صلح كشانده است.

او نقشه اي بيرون مي كشد و نشان مي دهد كه چطور از مسير شوروي سابق و غرب اروپا به آفريقا رفته است. او ادعا مي كند كه روزانه 180 مايل را پيموده است. قرار بود مسافرت او در كانادا به انتها برسد ولي 11 سپتامبر نقشه او را تغيير داد و تصميم گرفت در سالگرد 11 سپتامبر سفرخود را در نيويورك به پايان برساند. به آفريقاي جنوبي پرواز كرد و مجددا دوچرخه سواري به طرف شمال را آغاز كرد. از 55 كشور عبور كرد و با تاملايمات هوا، راههاي بد و ساير مشكلات ساخت، ولي در برابر اداره مهاجرت ايالات متحده با سردي متوقف شد.
اتحاديه آمريكائيان ايراني تبار خواستار كمك به آزادي دوچرخه سوار دربند ايراني شد

به دنبال توقيف رضا بلوچي، دوچرخه سوار ايراني در آريزونا در ايالات متحده توسط اداره مهاجرت اين كشور، اتحاديه آمريكائيان ايراني تبار از ايرانيان خواست به منظور رفع توقيف اين ورزشكار ايراني كمك كنند. در گزارش اين اتحاديه خطاب به ايرانيان كه به زبان انگليسي انتشار يافته، آمده است كه اين اتحاديه با وكيل محلي رضا بلوچي در آريزونا تماس گرفته و در تلاش است تا رضا را از زندان نجات دهد. رضا خوشوراوش بلوچي كه در يك تور جهاني 6 قاره را پيموده اكنون در زندان آريزوناست.

براساس اين گزارش وكيل رضا كه يك آمريكايي ايراني تبار است به طور رايگان وكالت وي را پذيرفته است. اتحاديه خواستار جمع آوري مبلغ 5 تا 6 هزار دلار براي پرداخت وجه ضمانت جهت آزادي رضا بلوچي، همچنين جايي براي اقامت و در صورت امكان كار شده است .فريدون ستوده، سخنگوي اين اتحاديه از علاقه مندان به كمك خواسته است نظرات و پيشنهادات خود را به آدرس اين اتحاديه ارسال كنند.

آدرس اتحاديه آمريكائيان ايراني تبار آمريكا:

www.allianceia.org

ايميل: Mail@AllianceIA.org

mail@allianceia.org

Monday, January 20, 2003

از روزنت " امروز " ، 28 دي

استناد حسن روحاني به نظرسنجي يك موسسه آمريكايي

حسن روحاني دبير شوراي عالي امنيت ملي گفت: نظرسنجي يك موسسه آمريكايي در منطقه از جمله كشورهاي عربستان ، پاكستان ، مصر ، ايران و غيره نشان دهنده آن است كه بيش از 80 درصد مردم منطقه ضد آمريكا هستند.

ظاهرا موسسه مورد اشاره حسن روحاني ، همان موسسه گالوپ است كه براساس عرف كاري خود ، اقدام به نظرسنجي در بسياري از كشورهاي خاورميانه ، درباره احساسات ضد آمريكايي كرده بود . اما انجام دهندگان اين نظرسنجي در ايران كه آمار آنان نيز به آمار مورد استناد دبير شوراي امنيت ملي نزديك است ، به اتهام جاسوسي در زندان هستند.

هزارمين روز بازداشت گنجي

با احتساب روز جمعه گذشته ، 27 دي ماه ، هزار روز از بازداشت اكبر گنجي ، سپري شد. در اين مدت اكبر گنجي تنها سه بار از حق مرخصي استفاده كرده است . آخرين خبرها از وضعيت او حاكي است كه با وجود بيماري شديد در ناحيه پا ، وي موفق به استفاده از حق معاينه كامل در خارج از زندان جهت انجام M.R.I نشده است. لازم به ذكر است طي 28 ماه گذشته ، استفاده از تلفن براي اكبر گنجي و عمادالدين باقي ، ممنوع شده است.


Thursday, January 16, 2003

مجبورم به مطلب قبلي توضيحاتي را پيوست كنم . گرچه مخاطبم آقايان معماريان و بهنود بودند ولي در اين ميان جوان ديگري مثل خودم لطف كرد و جوابي داد . روزگار من را تا حالا نمي شناختم ولي حالا سعي مي كنم اگر وقت كردم مطالبش را بخوانم . لازم ميدانم توضيح دهم منظورم از آن كاري كه برخي نظريه پردازان اصلاح طلب از آقاي خاتمي انتظار دارند ولي خود انجام نمي دهند چيست ؟ به تصور من اينان از رئيس جمهور توقع دارند در ملأ عام فرياد بكشد از سر درد و عصيانگري ، مي خواهند او به تنهايي چون آرش كمانگير جانش را در كمان اصلاحات بگذارد و به قلب دشمن خائن و فريبكار يورش ببرد . به زبان ساده تر از او مي خواهند ، جانش را فداي كلامي يا رفتاري بر خلاف مصلحت خود كند . امام رضا ( تو لدش ديروز بود مبارك باد! ) در مقابل مأمون ، خليفه فريبكار و ستمگر زمانش ، اگر مجبورش ميكرد ، تن به هر كاري خلاف نظر مردم مي زد ، تا آنجا كه به دينش و جانش ضربه نزده باشد . اشتباه نكن من نه از انجمن حجتيه ام و نه ... فقط ميگويم من كه سر كوچه يك بقالي دارم ، و هر روز يك مأمور زورگو به من مي گويد اجناس فلان شركت را به مردم قالب كن ، يا وقتي شبي از پنجره به كوچه نگاه مي كنم و مي بينم از ماشين نيروي انتظامي چند نفر بيرون مي آيند و ماشين را مي دزدند ، يا مي بينم اگر جنازه زني را كف خيابان جمع كنم بلاگيرم خواهد شد ، يا اگر فاميل سابقاً انقلابيم را در مافياي واردات شريك مي بينم و با او همكاري مي كنم ، “ يا اگر ”هاي بسياري را حالا مي تواني در اطرافت دريابي . من مي گويم كافيست خودم را ايراني بدانم تا مجرم و رفيق دزدان و غارتگران باشم ، ولي به خود اجازه نمي دهم شريك قافله نيز باشم . آيا با اين جناياتي كه روزانه در حق ايران و ايراني مرتكب مي شوم ، حق دارم از ديگران بخواهم براي ايران از جانشان مايه بگذارند ؟ نه ! نه اين سزاوار نيك مردان ناياب تاريخ جهل و عصيان ماست . بيش از اين بايد انديشه كنيم!

Tuesday, January 14, 2003

در سايت " گويا " مطلبي از آقاي اميد معماريان ، نويسنده توانا و جوان روزنامه توقيف شده " حيات نو " خواندم . براي من عمق پريشان حالي ايشان قابل درك نيست اما از ايشان نه ، كه از تمام ايرانيان ميخواهم كه تسليت مرا بپذيرند . كلام ايشان هميشه بر دلم مي نشيند و متفكر رهايم مي كند . مطالب ايشان را تا به آخر خواندم ، تا آنجا كه ياد كلام مادر بزرگوارشان درباره خاتمي مي افتد كه : « اين سيد هم ديگر به آنچه مي گويد اعتقادي ندارد » و بعد رأي آخر خود را اين گونه اعلام مي كند كه : « سكوت خاتمي در اين باره اما به نظرم سخت چندش آور آمد سكوتي كه قرباني مي گيرد ... سكوتي كه بوي ناتواني ميدهد ....... او نيز مصلحت انديشي آموخته است . هميشه با خودم فكر كرده بودم آيا محبوبيت چنين مردي زوال خواهد يافت ..... هنوز چند سال نمي گذرد و مي بينم كه پشت ميز هاي رياست جمهوري چگونه مردي از جنس انديشه فرو مي رود و كوچك مي شود وما كمتر او را مي بينيم ..... البته آنگونه كه او را مي شناختيم . نه آنگونه كه او خود را به ما مي نماياند ..... »

آقاي مسعود بهنود نيز در آخرين يادداشت شان انذاري به خاتمي در مقام رئيس جمهور داده اند . همه ميدانيم ايشان تا چه حد ميانه رو ، متفكر ، معقول ، مستند ، پر تحمل و خويشتندار هستند . ايشان بواقع مصداق عملي پند نيك حافظ شيرين گفتارند كه : « با دوستان مروت با دشمنان مدارا ».

كلام ايشان نيز درباره توقيف دو جريده " بهار " و " حيات نو " مي باشد . « تا به حال پذيرفتني و فهميدني بود كه رييس جمهور به جهت حساسيت موقع و مقام مي كوشد تا بحران پديد نيايد و آرامش جامعه به هم نريزد كه مبادا دشمن استفاده كند . اما همه دلايل گفته شده اينك معتقدم كرده است كه ادامه سكوت ايشان همان كاري را امكان پذير مي كند كه ايشان نگرانش هستند و زمينه ساز تهديد ها و فشارهاي جديد مي شود. »

بجز اين دو نويسنده توانا و محبوب ديگراني نيز هستند كه مدتي كم و بيش ، همين تذكر را به خاتمي ميدهند . به كساني كه اميد برچيدن تومار اصلاح و اصلاح طلبي به انتظار نشسته اند كاري ندارم ، ولي از آنان كه با هر گونه رفتاري كه از خود بروز ميدهند خود را به عالم و آدم مي شناسانند كه مآييم از دسته مصلحان ، و هر فرد كم هوشي نيز آنانرا بر صدق گفتارشان مي يابد ، سؤالي بس بي اهميت دارم ، اگر قابل بدانند ، پاسخ گويند . مقام و منسب ، تفاوتي در امر خطير اصلاح طلبي ندارد ، چه رئيس و چه مرئوس همه در يك صف هستيد . چه نكته ناگفته اي در كار جماعت اصلاح طلبان هست كه اينگونه ، عده اي از آنان از خاتمي انتظار داشتن جسارت و شهامت انجام روش و مهارتي دارند كه خود از انجام آن ، در حد توانشان ، پيش از اين سر باز زده اند و بعد از اين نيز اين گمان به آنان نمي رود؟

خبرنامه " امروز "

به جاي كاغذ روزنامه گاز اشك‌‌آور وارد كنيد
يكي از نويسندگان روزنامه بهار
مرتضي عسگري

روز شنبه هفته جاري دو روزنامه اصلاح طلب ديگر بسته شدند و جناح اقتدارگراي عرصه سياست يك گام ديگر به فضاي اجتماعي مورد علاقه خود نزديك شد. فضايي كه مشخصه آن انكار حقوق اجتماعي آحاد مردم، ستايس غلوآميز پيروي همه از افكار و انديشه‌ها و فرامين واحد، و بي‌اعتنايي به نازا بودن يك جامعه تك صدا و بي‌رقابت است. شنل اين پيروزي تازه بر قامت رعناي اشاره كنندگان اين رفتار غير عاقلانه در عرصه اجتماع مبارك باشد، اما به عنوان كسي كه ديگر براي حفظ جمهوري اسلامي از طريق فعاليت مطبوعاتي فرصتي نخواهد يافت و دفاع از آن را به عرصه مدعيان وا مي‌گذارد، به اشاره دهندگان به سركوب فرهنگي توصيه مي‌كنم پس از اين براي مبارزه با آنچه آن را به غلط علت دردسر و سرطان بدخيم سياسي خود مي‌يافتند هزينه‌اي نكنند. زيرا زنجيري از روزنامه‌ها كه براي مبارزه با نفوذ كلام روزنامه‌هاي دوم خرداد به صورت زنجيره‌اي، با اموال آستانه‌هاي مقدسه، بودجه‌هاي اختصاصي دولتي براي جامعه‌هاي خاص و دفاتر ويژه پديد آمدند ديگر بكار نمي‌آيند. آنها در همان دوران برخورداري از سوبسيدهاي دو ميليارد توماني و تبديل هفته نامه مهجور به روزنامه‌اي با تيراژ زير 4 هزار نسخه و بالا آوردن بدهي‌هاي چند ميليارد دلاري به حساب برخي نهادها (كه حتي به دعواي مالي بين برادران انجاميد) تاثير نداشتند و سر كنگبين از كار درنيامدند، صفرا آنقدر افزوده شد كه جز توسل به قوانين مهجور دوران سلطنت پهلوي براي برخورد با اراذل و عرق خورها راهي براي خفه كردن صداي اصلاحات نماند. پس اين همه روزنامه رنگارنگ كه تيراژ آنها در مجموع به 25 هزار نسخه نمي‌رسد به چه درد مي‌خورد؟ به قول خط دهندگان مخالف اصلاحات، همان يكي دو روزنامه دهه 60 براي همه كشور كافي است و شايد بهتر باشد حالا كه ديگر آقايان بين خود و مردم را پاكسازي مي‌كنند و هيچ حفاظ و واسطي را در اين بين تحمل نمي‌كنند، هزينه ارزي واردات كاغذ روزنامه را صرف واردات گاز اشك‌آور و با طوم كنند. تجربه تاريخي در مورد نظامهايي كه كارشان از طرفداري آزادي‌هاي اجتماعي به تحديد نيروهاي زنده داخلي و كرنش در مقابل بيگانگان در زمينه رعايت صوري حقوق اجتماعي مي‌رسد هميشه همين بوده است. لااقل از اين يك تجربه تاريخي استفاده كنيد.

Sunday, January 05, 2003


روزنامه بهار ، شنبه 14 دي 81 ، صفحه آخر ، ستون پژواك

خوان هشتم خوان يغماي خزر

دكتر محمد قراگوزلو

پژوهشگر روابط بين الملل

ايران معاصر به طرز شگفت ناكي ، سياسي ترين كشور (ملت - دولت) جهان امروز است . در سرزميني كه بيش از يك سوم بافت جمعيتي اش - به شيوه اي سخت حيرت انگيز و البته خطرناك - از جوانان شكل گرفته است ، چنين پديده اي چندان هم غريب و عجيب نيست !

اين سياست گرايي (سياست زدگي؟) ، به گونه اي ويژه و در سطوح مختلف ، معطوف به كشمكش هاي دو جريان ، سياسي - و كمتر اجتماعي - اصلاح طلب و اقتدار گرا بوده و گاه در حالتي اصطكاكي نظير تنازع بقا خود را در سطح مناسبات اجتماعي نيز بالا مي كشد و در عين حال افكار عمومي را بي تابانه در شرايطي كه از آن به گاردهاي بسته آفتاب تعبير مي شود ، تنزل مي دهد . غليان ماجرايي به نام [هر نه روز يك بحران ، به نعبير خاتمي ] نگاه مضطرب مردم را از اين سو به آن سو مي كشد و در اين بحبوحه البته مناقشات داخلي بر تمام مقولات ديگر مقدم و مقوم است . كساني به نام تحليلگر ! مسائل سياسي - اجتماعي از اين بالا ، پائين شدن ها ، به عنوان عوارض طبيعي دوران گذار سنت - مدرنيته ياد كرده اند ، اما نگفته اند چنين وخامتي چرا فقط به هنگام بيماري هاي داخلي عود مي كند و نسبت به منافع فرامرزي ميزان الحراره اي هميشه مساوي 37+ و كمي هم پايين تر نشان مي دهد . في المثل جريان موسوم به جنبش دانشجوئي - كه نه حرف مفت است و نه البته بنيادهاي تئوريك منسجم و نأثيرگذار دارد - پس از يك دوره خواب گزيدگي ، ناگهان با يك سطل آب به دست فلان قلضي جوان دادگاه بدوي همدان ، بيدار مي شود و مثل برق دوباره به خواب مي رود . افكار عمومي نيز متأثر از همين آفتاب مهتاب هاست . كما اينكه دادگاه مؤسسه نظرسنجي آينده ، لوايح مهم دوگانه دولت را به محاق فراموشي مي كشد . مي توان از همين فردا گالوپ و زاگبي را نيز از ياد برد و به چيز تازه اي مشغول شد . چيزي ديگر !

در ايران معاصر ، سياست تاريخ منقضي " چار ديواري اختياري " كه به لحاظ تاريخي به پايان دهه 60 ميلادي و اوج جنگ سرد باز ميگردد ، گاه تا مرز يك دكترين قطعي حاكم مي شود . همه مشكلات در حوزه مسائل داخلي و جناحي با هدف چانه زني پيرامون يك سانتي متر بيشتر دموكراتيزه كردن كشور (توسعه سياسي؟) مي گذرد .

گاهي اوقات به كلي فراموش مي شود كه اين خانه پنجره اي هم دارد و مي شود آن را باز كرد و به بيرون نگريست . به آن سو تر . آن سو تر از بچه هاي تك سلولي " صبح امروز " نمي گويم به به گوانتانامو يا پاناما و يا حتي سومالي ! سرزمين هاي دور پيشكش . و نه حتي ژنو و لاهه و دادگاه بين المللي ميلوسوويچ و نحوه قضاوت خانم دل پونته !

بعضي از اين سرزمين ها را كه ما روزگاري به دنبال يك لقمه تحصيلات عالي قدم به قدم ، گز كرده ايم ، و به خصوص جاهاي خوش آب و هوا ، بماند براي ماه عسل ديپلماتها . لندن و وين براي مذاكره ! و چانه زني . اوپك هم بد نيست ! هواي هميشه باراني بيرمنگام و كنسرت هاي سالزبورگ آدم را دچار نوستالوژي مي كند . من كه به ياد لاهيجان و تئاتر شهر تهران مي افتادم . شما چطور ؟ حاشيه نرويم . همين افغانستان مصيبت زده خوب است ؟

چه كسي كشتار مزار شريف (قتل عام ديپلمات هاي ايراني و آن خبرنگار مظلوم ايرنا را ) به ياد مي آورد ؟ هنوز طالبان در هوالي جلال آباد و قندهار پايگاه دارد . هنوز كشاورز بيچاره افغان از ترس مافياي مواد مخدر - و گرسنگي - افيون ميكارد و در تهران بدون خاك سفيد خيلي از جوانان ، هروئين مخلوط با هزار زهر مار ديگر را تزريق مي كنند . آنهم با يك سرنگ آلوده به ايدز و هپاتيت HIV. از پكتا هم مي آيد . فقط نگران دندان پزشكي هاي غير اسناندارد ورامين و فاحشه خانه هاي دوبي نباشيم . راستي سهم ما در افغانستان چه شد ؟ آنهمه كمك مالي و معنوي ... آن 500 ميليون دلار اهدايي در ژاپن حتي نتوانست وزارت كشور را براي يونس قانوني به مدت يكسال تضمين كند . يادم آمد كه كشتزارهاي بلوچستان ايران نيز در حسرت آب هيرمند ، پرپر مي زنند !

احتمالاً در شمال ايران اتفاقات تازه اي ! روي داده است . مي گويند اصلاحات گلاسنوستي و پروسترويكايي گورباچف ، فرزند حرامزاده اي به نام تزار يلتسين به بار آورد . مثل اين كه ! ما با كشورهاي جديدي همسايه شده ايم ! چقدر خوب . پس مي توانيم به سمرقند و بخارا برويم . پس مي توانيم تجاوزات روس ها را با مهرباني همسايگان جديد تاخت بزنيم و فاتحه اي براي عباس ميرزا بخوانيم . ديگر چه كسي به فكر كشور گشائي است ؟ صدام و قادسيه اش در يك محاسبه فاحش استراتژيك دود شدند و به هوا رفتند . اسيران ايراني و كويتي هم آزاد مي شوند بالاخره غرامت جنگي را هم برادران عرب مي گيرند . چه فرقي مي كند ؟ ما همه متعلق به يك سياره ايم !

خزر هم متعلق به همه مردم دنيا ست (الا مردم بي نواي ايران) چه فرقي مي كند تركها يا تركمن ها يا قزاقها سود ببرند يا شركتهاي آمريكايي ، اسرائيلي . لابي ايپك در خزر براي ما دندان تيز مي كند !

در كوبا رويزيونيستهاي كهنه كار ، رقيباني چون ايلچي بيك و مطلب اف و صورت حسين اف را ضربه فني كردند . رئيس آنان در سفر به تهران - كه چند بار جابجا شد - نشان داد در بازي با كارت ايران به اندازه تمام ديپلماتها و كارمندان وزارت خارجه ما حرفه اي است . " لطفاً آقاي رئيس جمهوري را ناراحت نكنيد . پرزيدنت! من پوزش مي خواهم " يادتان آمد ؟ حافظه تاريخي بقول شاملو ، حلقه مفقوده فرهنگ ملي ماست . به ذهنتان كمي فشار بياوريد ، روزنامه نگاري را تداعي كنيد كه از جانب حيدر علي اف - به هنگام ترك ايران - درباره " درياي مازندان " پرسيده بود! جمله داخل گيومه را خاتمي گفته بود . براي خاموش كردن خشم پرزيدنت از بكار بردن مازندران به جاي خزر ، شما كوتاه بياييد آقاي خبرنگار مگر نمي بينيد و نمي دانيد كه پرزيدنت علي اف كمي عصبي مزاج تشريف دارند . بله درست گرفتيد ، ما ايراني ها ، هم خيلي نجيب و هم خيلي بسيار كم رو ؟! هستيم ، سالهاست كه اخوان عزيز با تحريف قطعي ترين ، بديهي ترين و مسلم ترين مسائل ژئوپليتيكي ، حتي حاضر نيستند نام واقعي درياي پارس را كه همان خليج فارس است در نقشه هايشان ثبت كنند . يكي از ديپلماتهاي آنان در سخنراني اينجانب تحت عنوان " خليج فارس خليج فارس است " ، روزي به من گفت ، تمام نقشه ها ، استدلال ها و منطق تاريخي شما درست . اما مي دانيد وحدت عربي ... ! بگذاريد بگذريم . قرار بود درباره خزر سخن بگوئيم.

خزر ( مازندران ) امروز به " خوان يغما " تبديل شده است . شعر حافظ - لابد - يادتان آمد :

فقان كين لوليان شوخ شيرين كار شهر آشوب

چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را

خوان يغما ، امروز همان خزر مظلوم است . اگر روزي به شيوه شهر آشوبان ( كه نام كتابي است از بنده )
، صبر از دل عاشقان برده اند ، اكنون نيز تركان ، خوان يغما را غارت مي كنند . مسائل خزر پيچيده تر از آن است كه در يك يادداشت ، ابعاد مختلفش ، باز و پرداخته شود . حضور تمام و كمال ايالات متحده در منطقه و پيوستن برخي از همسايگان محترم به ناتو و انفعال روسيه ، سبب شده است كه برخي به مصداق مثل ( تحريف شده ) كدخدا را ببين و ده را ... ، تصور كنند ، از طريق تنش زدايي با ايالات متحده مي توان به سهم بيشتري در خزر دست يافت . سياست چند پهلوي روس ها ، نشان داده است كه پشت خيلي ها نمي توان يادگاري نوشت . شكستن پيمان عشق آباد و ناشكيبايي تا كنفرانس تهران با توافقات دو جانبه ، استحصال از منابع نفت و گاز درياچه ؛ خطوط لوله تنگ نظرانه باكو - تفليس - جيهان ؛ نزديك شدن لابي ايپك به منطقه - كه در يادداشت نوام چامسكي ( بهار ، 12/10/81 ) آمده بود ؛ - ديپلماسي خارجي ايران را به چالش جدي فرا مي خواند . قرار بود در اين يادداشت به رژيم حقوقي درياچه مازندران بپردازيم . به حاشيه رفتيم . اگر در آينده فرصتي دست داد ، راهكارهاي عملي را به ميدان خواهيم فرستاد.

روزنامه بهار ، صفحه سياسي ، ستون ضد يادداشت -- چهارشنبه 11 دي 81
شبي از شبهاي زمستان مسافري

فريدون عموزاده خليلي

دوست جوان ناديده اي درباره نسل سوم پرسيده است . درباره زادگاه اين نسل ، درباره روز و ماه ميلادش . درباره روزهاي هيجان و فريادش ، درباره روزهاي ملال و سكوتش ، درباره اندوه بي پايان 18 تير ، درباره شادكامي بي سرانجامش در 18 خرداد ، درباره هيجان لجام گسيخته اش در روزهاي فوتبال ... من اما از نسل ها چه مي دانم جز شعرهايي كه گاه و بيگاه خوانده ام ، جز نمايش هايي كه گاه و بيگاه ديده ام ، جز قصه هايي كه گاه بيگاه نوشته ام . اما به راستي كدام قصه ، كدام شعر ، كدام نمايش است كه از تولد نسلي بگويد كه در يك شب طوفاني ، يا در يك روز گرم يا يك نيمه شب تاريك يا يك صبح روشن طلوع كرده است ؟

به دوست ناديده ام نمايش گاليله را يادآور مي شوم ، اندوه بارترين صحنه اش را در نوشته برتولت برشت.

12 ژوئن 1633

و روزي از روزهاي ژوئن بود كه به شتاب گذشت / روزي كه براي من و تو اهميت بسيار داشت / خرد از دل تاريكي برآمد / و روزي تمام پشت در ايستاد ...

كاخ سفير فلورانس در رم . شاگردان گاليله منتظر خبر هستند . كشيش جوان و فدرزوني بنا به قواعد جديد ، با حركات بزرگ ، شطرنج بازي مي كنند . در گوشه اي ويرجينيا زانو زده ، دعا مي كند.

فدرزوني : اين آخرين اميدش بود . آنچه سالها پيش ، وقتي كه هنوز كاردينال بربرين بود ، در رم به گاليله گفت ، راست بود : ما به تو احتياج داريم ، حالا ديگر در چنگ آنهاست.

آندره آ : مي كشندش .« رساله مباحثات » به آخر نمي رسد.

فدرزوني ( يك وري نگاهش مي كند ) : جدي مي گويي؟

آندره آ : هرگز عقيده خودش را انكار نخواهد كرد.

(سكوت) ...

كشيش جوان : با خود مي گفتم آيا سنگريزه كوچكي را كه هميشه توي جيب دارد برايش باقي خواهند گذاشت . اين سنگ ، شاهد و برهان اوست.

فدرزوني : جايي كه او را مي برند ، كسي با لباس نمي رود كه جيبي داشته باشد.

آندره آ ( فرياد مي زند ) : جرأت نخواهند كرد و حتي اگر اينكار را هم بكنند ، گاليله انكار نخواهد كرد . « آنكه حقيقت را نمي داند ، فقط بي شعور است ، اما آنكه حقيقت را مي داند و آن را دروغ مي نامد ، تبهكار است » .

فدرزوني : بهتر است بميرم و چنين روزي را نبينم ...

( در اين لحظه ناقوس كليساي سن مارك به صدا در مي آيد ، همه بر جا خشك مي شوند. )

ويرجينيا ( برمي خيزد ) : ناقوس سن مارك ! به لعنت ابدي گرفتار نشد ! ( از كوچه صداي جارچي را مي شنوند كه توبه نامه گاليله را مي خواند )

صداي جارچي : « من گاليله ئو گاليله ئي ، استاد رياضيات و فيزيك در فلورانس ، از همه تعاليم خود درباره اينكه خورشيد مركز جهان است و از جاي نمي جنبد و زمين مركز جهان نيست و مي جنبد ، توبه مي كنم . من از سر صدق و با ايماني كه از شائبه ريا مبراست ، همه اين خطاها و عقايد كفر آميز و نيز هر گونه خطا و عقيده ديگري را كه مخالف آيين مقدس باشد ، طرد و لعن مي كنم و به دور مي افكنم .»

( صحنه تاريك مي شود )

( وقتي كه دوباره صحنه روشن مي شود ، ناقوس هنوز مي زند . سپس از صدامي افتد . ويرجينيا بيرون رفته است و شاگردان گاليله هنوز همانجا هستند. )

آندره آ : بدبخت كشوري كه قهرمان ندارد!

( گاليله با قيافه اي كه بر اثر محاكمه به كلي دگرگون شده ، وارد مي شود . به زحمت مي شود او را شناخت . به كلي گفته آندره آ را شنيده است . چند لحظه در آستانه در مي ايستد و منتظر اشاره خوش آمدي است . چون هيچ كس به او خوش آمد نمي گويد ، و شاگردانش از او رو مي گردانند ، آهسته پيش مي آيد . بالاخره يك صندلي پيدا مي كند و روي آن مي نشيند . )

آندره آ : ديگر نمي توانم ببينمش ، بايد از اينجا برود.

فدرزوني : آرام بگير.

آندره آ : ( به گاليله پرخاش مي كند و ناسزا مي گويد ) : خيك ...! شكم چران پر خور ! فقط تن خودت را نجات دادي ، نه؟ ( مي نشيند ) حالم بد است.

گاليله ( آرام ) : يك ليوان آب به او بدهيد.

( از دور هنوز صداي جارچي شنيده مي شود )

آندره آ : اگر كمكم كنيد ، حالا ديگر مي توانم راه بروم.

( او را به طرف در مي برند . در اين لحظه گاليله به سخن مي آيد )

گاليله : نه ! بدبخت كشوري كه احتياج به قهرمان دارد.

************

اما هيچ كس گاليله نيست ، هيچ كس آندره آ نيست ، هيچ كجا صحنه رم ، صحنه فلورانس ، صحنه سن مارك نيست . آندره آ ، شاگرد عصيان زده گاليله ، شايد طرح ديرين و كمرنگي از خاكستر فرومرده اي باشد كه نسل تازه از آن سر بر مي آورد . اما براستي آندره آي شورشگر كيست ، كدام است؟ حاصل يك عمر آموزه هاي علمي گاليله يا زاده اعتراف كوتاه گاليله در نفي پژوهش هاي علمي يك عمر بلند كه صداي ذوق آلوده و يكنواخت جارچي شهر ، جار زده مي شود؟

از من مخواه براي اين پرسش هاي بي پايان و بي سرانجام پاسخي يافته باشم . دوست جوان ناديده ام ! من اما قصه مردي را خواهم گفت در شبي از شب هاي زمستاني برف آلود تهران امروز ، كه پس از يك زندان كوتاه به سوي فرزندان رفت كه از نسل تازه اي بودند.

************

هنوز شب از نيمه نگذشته ، هنوز شهر آنچنان نخفته كه بتوان در آرامش پياده رو صداي وهم آلود برفي را كه بر درختان و بام ها و سنگفرش پياده رو مي نشيند ، شنيد. مرد اما با گردني فرو پوشيده در يقه اي بلند ، احساس انجماد مي كند:

-- نه سرد نيست ، آنقدرها هم سرد نيست ، پس چرا پاهام ميلرزه .

مرد پاهايش ميلرزيد و دل نگران جا پاهايش بود كه شايد تا صبح حتي اگر با برف تازه پوشيده نمي شد ، حتما ميان جا پاهاي ديگر گم مي شد . سايه اش اما بلند بود . پرده نازك برف هم قادر نبود روشناي چراغ ها را محو كند و از بلندي سايه اش بكاهد . سايه اش خيلي بلند و جلوتر از او رو به انتهاي شمالي خيابان ، روي برف مي لغزيد و جلو مي رفت.

-- يعني اين سايه منه به اين بلندي ؟

جلوي در خانه شان ايستاد . سايه هم ايستاد . به راستي چه مي شد اگر سايه ها قادر بودند زنگ را به صدا در آورند ، سايه ها وارد خانه شوند . سايه ها به دخترش ، به پسرش ، به همسرش سلام كنند و نخستين كلمه - آن سخت ترين كلمه عمرش را - بر زبان آورند . آه! كه چه جانكاه بود برآمدن اين نخستين كلمه از زبان او كه سايه نبود و زنده بود و واقعيت داشت و پاهايش مي لرزيد و دست هايش رعشه غريبي داشت و قلبش انگار در انفجار مهيب سحرگاه تاريخ از هم فروپاشيده بود.

زنگ ، زنگ ، زنگ . صداي رعب آور زنگ ، دري كه گشوده مي شود و كسي كه پشت در ايستاده است ، خارج از دايره كوچك پيش بيني اوست . كليد آسانتر است . با همين دست هاي رعشه گرفته منجمد شده بايد كليد را در آورد . در قفل در چرخاند و وارد خانه شد . چراغ پذيرايي هنوز روشن است . همسرش آنجاست.

-- سلام !

-- سلام ...

كاش سلام نكرده بود .

-- مي دونستين مي آم.

-- خبر داشتيم ، گفته بودن مي آيي.

كاش چراغ خاموش بود ، كاش هرگز برق اختراع نشده بود . كاش ...

-- بچه ها ؟

-- خوابند . فاطمه همون سرشب خوابيد ، مرتضي يك ساعت پيش .

-- سه ماهه كه ...

و نگفت كه سه ماه است كه آنها را نديده و نگفت كه باورش نمي شود كه حالا امشب كه او بيرون آمده و مي تواند گرماي دست هايشان را بدون هيچ ميله و شيشه اي لمس كند ، نبايد بچه ها يش در اين لحظه خاص خوابيده باشند ...

پاورچين ، پاورچين سمت اتاق دخترش رفت . فاطمه روي تخت دراز كشيده بود . بيدار بود. مي دانست بيدار است . دخترش بود . پاره تنش بود . از نفس هايش مي فهميد بيدار است . جلو رفت موهايش را نوازش كرد:

-- فاطمه ، بابا !

دختر برگشت سمت ديوار و پشتش را به او كرد . مرد بيرون آمد . آن همه حرف حالا يك گوله استخوان فشرده توي سينه اش كه نمي تركيد ، گويي هرگز نمي تركيد.

به پذيرايي برگشت ، چيزي در اتاق دختر تركيد . چيزي شبيه يك بغض دخترانه پنهان . پاهايش سست شد و دستش را از روي دستگيره اتاق پسر برداشت و برگشت. زن نبود . توي آشپزخانه بود . شايد ، يا روي ايوان كه باد سردي مي وزيد و پرده حرير را حركت مي داد.

رفت سمت در . زن از بالكن آمد . شايد سرما چشم هايش را آب انداخته بود . خواست بگويد به خاطر شما بود ، اگر ... اما نگفت ، فقط گفت : « مي رم بيرون ، يه دوري بزنم برمي گردم .»

بيرون ، حالا برف جاهايش را خوب پوشانده بود . انگار نه انگار كه از سمت جنوبي پياده رويِ جنوبي كسي آمده بود . در خيابان پرنده پر نمي زد.

به آن سوي خيابان رفت . پاركي نقلي خالي بود . انگار پاركي در برهوت . برف هاي روي نيمكت چوبي را با دست كنار زد . جايي براي نشستن يك مرد كه احساس مي كرد لاغرترين مرد دنياست . كاش سيگاري بود يا ديوانه يا مثل آن مجسمه مردي كه با چشم هاي سنگي برف گرفته اش به او زل زده بود .

آن سوي خيابان ، درِ خانه شان صدا كرد . پسرش بود . بيرون آمد بدون شال ، بدون كلاه ، با دمپايي ، در اين برف كجا مي رفت مرتضي؟

-- مرتضي؟

--بلند نگفت ، در دلش گفت . فقط توانست با چشم هايش تعقيبش كند.

اشك بود ميان چشم هايش يا بخاري كه از دهانش تنوره مي كشيد كه خيابان را تار مي ديد و پسرش را كه مثل يك شبح گريزان به سمت شمالي پياده رو مي رفت و از او دور مي شد. « يعني جاي دمپايي هاي پسرش مي ماند روي برف در اين شب وهم انگيز برف آلود؟ »