روزنامه بهار ، صفحه سياسي ، ستون ضد يادداشت -- چهارشنبه 11 دي 81شبي از شبهاي زمستان مسافريفريدون عموزاده خليلي
دوست جوان ناديده اي درباره نسل سوم پرسيده است . درباره زادگاه اين نسل ، درباره روز و ماه ميلادش . درباره روزهاي هيجان و فريادش ، درباره روزهاي ملال و سكوتش ، درباره اندوه بي پايان 18 تير ، درباره شادكامي بي سرانجامش در 18 خرداد ، درباره هيجان لجام گسيخته اش در روزهاي فوتبال ... من اما از نسل ها چه مي دانم جز شعرهايي كه گاه و بيگاه خوانده ام ، جز نمايش هايي كه گاه و بيگاه ديده ام ، جز قصه هايي كه گاه بيگاه نوشته ام . اما به راستي كدام قصه ، كدام شعر ، كدام نمايش است كه از تولد نسلي بگويد كه در يك شب طوفاني ، يا در يك روز گرم يا يك نيمه شب تاريك يا يك صبح روشن طلوع كرده است ؟
به دوست ناديده ام نمايش گاليله را يادآور مي شوم ، اندوه بارترين صحنه اش را در نوشته برتولت برشت.
12 ژوئن 1633و روزي از روزهاي ژوئن بود كه به شتاب گذشت / روزي كه براي من و تو اهميت بسيار داشت / خرد از دل تاريكي برآمد / و روزي تمام پشت در ايستاد ...
كاخ سفير فلورانس در رم . شاگردان گاليله منتظر خبر هستند . كشيش جوان و فدرزوني بنا به قواعد جديد ، با حركات بزرگ ، شطرنج بازي مي كنند . در گوشه اي ويرجينيا زانو زده ، دعا مي كند.
فدرزوني : اين آخرين اميدش بود . آنچه سالها پيش ، وقتي كه هنوز كاردينال بربرين بود ، در رم به گاليله گفت ، راست بود : ما به تو احتياج داريم ، حالا ديگر در چنگ آنهاست.
آندره آ : مي كشندش .« رساله مباحثات » به آخر نمي رسد.
فدرزوني ( يك وري نگاهش مي كند ) : جدي مي گويي؟
آندره آ : هرگز عقيده خودش را انكار نخواهد كرد.
(سكوت) ...
كشيش جوان : با خود مي گفتم آيا سنگريزه كوچكي را كه هميشه توي جيب دارد برايش باقي خواهند گذاشت . اين سنگ ، شاهد و برهان اوست.
فدرزوني : جايي كه او را مي برند ، كسي با لباس نمي رود كه جيبي داشته باشد.
آندره آ ( فرياد مي زند ) : جرأت نخواهند كرد و حتي اگر اينكار را هم بكنند ، گاليله انكار نخواهد كرد . « آنكه حقيقت را نمي داند ، فقط بي شعور است ، اما آنكه حقيقت را مي داند و آن را دروغ مي نامد ، تبهكار است » .
فدرزوني : بهتر است بميرم و چنين روزي را نبينم ...
( در اين لحظه ناقوس كليساي سن مارك به صدا در مي آيد ، همه بر جا خشك مي شوند. )
ويرجينيا ( برمي خيزد ) : ناقوس سن مارك ! به لعنت ابدي گرفتار نشد ! ( از كوچه صداي جارچي را مي شنوند كه توبه نامه گاليله را مي خواند )
صداي جارچي : « من گاليله ئو گاليله ئي ، استاد رياضيات و فيزيك در فلورانس ، از همه تعاليم خود درباره اينكه خورشيد مركز جهان است و از جاي نمي جنبد و زمين مركز جهان نيست و مي جنبد ، توبه مي كنم . من از سر صدق و با ايماني كه از شائبه ريا مبراست ، همه اين خطاها و عقايد كفر آميز و نيز هر گونه خطا و عقيده ديگري را كه مخالف آيين مقدس باشد ، طرد و لعن مي كنم و به دور مي افكنم .»
( صحنه تاريك مي شود )
( وقتي كه دوباره صحنه روشن مي شود ، ناقوس هنوز مي زند . سپس از صدامي افتد . ويرجينيا بيرون رفته است و شاگردان گاليله هنوز همانجا هستند. )
آندره آ : بدبخت كشوري كه قهرمان ندارد!
( گاليله با قيافه اي كه بر اثر محاكمه به كلي دگرگون شده ، وارد مي شود . به زحمت مي شود او را شناخت . به كلي گفته آندره آ را شنيده است . چند لحظه در آستانه در مي ايستد و منتظر اشاره خوش آمدي است . چون هيچ كس به او خوش آمد نمي گويد ، و شاگردانش از او رو مي گردانند ، آهسته پيش مي آيد . بالاخره يك صندلي پيدا مي كند و روي آن مي نشيند . )
آندره آ : ديگر نمي توانم ببينمش ، بايد از اينجا برود.
فدرزوني : آرام بگير.
آندره آ : ( به گاليله پرخاش مي كند و ناسزا مي گويد ) : خيك ...! شكم چران پر خور ! فقط تن خودت را نجات دادي ، نه؟ ( مي نشيند ) حالم بد است.
گاليله ( آرام ) : يك ليوان آب به او بدهيد.
( از دور هنوز صداي جارچي شنيده مي شود )
آندره آ : اگر كمكم كنيد ، حالا ديگر مي توانم راه بروم.
( او را به طرف در مي برند . در اين لحظه گاليله به سخن مي آيد )
گاليله : نه ! بدبخت كشوري كه احتياج به قهرمان دارد.
************اما هيچ كس گاليله نيست ، هيچ كس آندره آ نيست ، هيچ كجا صحنه رم ، صحنه فلورانس ، صحنه سن مارك نيست . آندره آ ، شاگرد عصيان زده گاليله ، شايد طرح ديرين و كمرنگي از خاكستر فرومرده اي باشد كه نسل تازه از آن سر بر مي آورد . اما براستي آندره آي شورشگر كيست ، كدام است؟ حاصل يك عمر آموزه هاي علمي گاليله يا زاده اعتراف كوتاه گاليله در نفي پژوهش هاي علمي يك عمر بلند كه صداي ذوق آلوده و يكنواخت جارچي شهر ، جار زده مي شود؟
از من مخواه براي اين پرسش هاي بي پايان و بي سرانجام پاسخي يافته باشم . دوست جوان ناديده ام ! من اما قصه مردي را خواهم گفت در شبي از شب هاي زمستاني برف آلود تهران امروز ، كه پس از يك زندان كوتاه به سوي فرزندان رفت كه از نسل تازه اي بودند.
************هنوز شب از نيمه نگذشته ، هنوز شهر آنچنان نخفته كه بتوان در آرامش پياده رو صداي وهم آلود برفي را كه بر درختان و بام ها و سنگفرش پياده رو مي نشيند ، شنيد. مرد اما با گردني فرو پوشيده در يقه اي بلند ، احساس انجماد مي كند:
-- نه سرد نيست ، آنقدرها هم سرد نيست ، پس چرا پاهام ميلرزه .
مرد پاهايش ميلرزيد و دل نگران جا پاهايش بود كه شايد تا صبح حتي اگر با برف تازه پوشيده نمي شد ، حتما ميان جا پاهاي ديگر گم مي شد . سايه اش اما بلند بود . پرده نازك برف هم قادر نبود روشناي چراغ ها را محو كند و از بلندي سايه اش بكاهد . سايه اش خيلي بلند و جلوتر از او رو به انتهاي شمالي خيابان ، روي برف مي لغزيد و جلو مي رفت.
-- يعني اين سايه منه به اين بلندي ؟
جلوي در خانه شان ايستاد . سايه هم ايستاد . به راستي چه مي شد اگر سايه ها قادر بودند زنگ را به صدا در آورند ، سايه ها وارد خانه شوند . سايه ها به دخترش ، به پسرش ، به همسرش سلام كنند و نخستين كلمه - آن سخت ترين كلمه عمرش را - بر زبان آورند . آه! كه چه جانكاه بود برآمدن اين نخستين كلمه از زبان او كه سايه نبود و زنده بود و واقعيت داشت و پاهايش مي لرزيد و دست هايش رعشه غريبي داشت و قلبش انگار در انفجار مهيب سحرگاه تاريخ از هم فروپاشيده بود.
زنگ ، زنگ ، زنگ . صداي رعب آور زنگ ، دري كه گشوده مي شود و كسي كه پشت در ايستاده است ، خارج از دايره كوچك پيش بيني اوست . كليد آسانتر است . با همين دست هاي رعشه گرفته منجمد شده بايد كليد را در آورد . در قفل در چرخاند و وارد خانه شد . چراغ پذيرايي هنوز روشن است . همسرش آنجاست.
-- سلام !
-- سلام ...
كاش سلام نكرده بود .
-- مي دونستين مي آم.
-- خبر داشتيم ، گفته بودن مي آيي.
كاش چراغ خاموش بود ، كاش هرگز برق اختراع نشده بود . كاش ...
-- بچه ها ؟
-- خوابند . فاطمه همون سرشب خوابيد ، مرتضي يك ساعت پيش .
-- سه ماهه كه ...
و نگفت كه سه ماه است كه آنها را نديده و نگفت كه باورش نمي شود كه حالا امشب كه او بيرون آمده و مي تواند گرماي دست هايشان را بدون هيچ ميله و شيشه اي لمس كند ، نبايد بچه ها يش در اين لحظه خاص خوابيده باشند ...
پاورچين ، پاورچين سمت اتاق دخترش رفت . فاطمه روي تخت دراز كشيده بود . بيدار بود. مي دانست بيدار است . دخترش بود . پاره تنش بود . از نفس هايش مي فهميد بيدار است . جلو رفت موهايش را نوازش كرد:
-- فاطمه ، بابا !
دختر برگشت سمت ديوار و پشتش را به او كرد . مرد بيرون آمد . آن همه حرف حالا يك گوله استخوان فشرده توي سينه اش كه نمي تركيد ، گويي هرگز نمي تركيد.
به پذيرايي برگشت ، چيزي در اتاق دختر تركيد . چيزي شبيه يك بغض دخترانه پنهان . پاهايش سست شد و دستش را از روي دستگيره اتاق پسر برداشت و برگشت. زن نبود . توي آشپزخانه بود . شايد ، يا روي ايوان كه باد سردي مي وزيد و پرده حرير را حركت مي داد.
رفت سمت در . زن از بالكن آمد . شايد سرما چشم هايش را آب انداخته بود . خواست بگويد به خاطر شما بود ، اگر ... اما نگفت ، فقط گفت : « مي رم بيرون ، يه دوري بزنم برمي گردم .»
بيرون ، حالا برف جاهايش را خوب پوشانده بود . انگار نه انگار كه از سمت جنوبي پياده رويِ جنوبي كسي آمده بود . در خيابان پرنده پر نمي زد.
به آن سوي خيابان رفت . پاركي نقلي خالي بود . انگار پاركي در برهوت . برف هاي روي نيمكت چوبي را با دست كنار زد . جايي براي نشستن يك مرد كه احساس مي كرد لاغرترين مرد دنياست . كاش سيگاري بود يا ديوانه يا مثل آن مجسمه مردي كه با چشم هاي سنگي برف گرفته اش به او زل زده بود .
آن سوي خيابان ، درِ خانه شان صدا كرد . پسرش بود . بيرون آمد بدون شال ، بدون كلاه ، با دمپايي ، در اين برف كجا مي رفت مرتضي؟
-- مرتضي؟
--بلند نگفت ، در دلش گفت . فقط توانست با چشم هايش تعقيبش كند.
اشك بود ميان چشم هايش يا بخاري كه از دهانش تنوره مي كشيد كه خيابان را تار مي ديد و پسرش را كه مثل يك شبح گريزان به سمت شمالي پياده رو مي رفت و از او دور مي شد. « يعني جاي دمپايي هاي پسرش مي ماند روي برف در اين شب وهم انگيز برف آلود؟ »