با عرض پوزش لطفا به اين آدرس مراجعه كنيد:
?�?�?�?�?�?� ?�?�?�?�?�?�??
Tuesday, July 15, 2003
يك ماهي بود كه در فكر ساختن خانهي جديدي بودم، با سبكي كه از ابتدا در فكرش بودم. هميشه فكر ميكردم چرا در تمام وبلاگها بايد مطالب روي هم تلمبار شود؟ اكنون كه دانش فني آنرا يافتهام، اين كار را در خانهي جديدم انجام دادم، اما بعد از يك ماه كلنجار رفتن هنوز هم مشكلاتي دارد. ولي برخي مشكلاتي كه اينجا داشت، راغبام كرد به اسبابكشي زودتر..
از اينجا يادگاريهايي برايم مانده كه هنوز هم تازهگي دارند. شايد هم اين خاصيت دنياي مجازي است كه در آن هيچ دفتر خاطراتي، كهنه و از ياد رفته نميشود.. روزهاي اولي را به ياد ميآورم كه فقط ميخواندم و ياد ميگرفتم. شديداً مشتاق خواندن يادداشتهاي تنهايي بودم، كه برايم همچون مخمل مهتاب بود و با سوز دل سازشها داشت و دارد.. بعد هم كه بهنود عزيز آمد؛ با آن قلم شيوا و روح بلند و شخصيت متيناش.. روزي از اشتياق مدام و وابستهگي قلبي به نوشتن گفته بود. براي منِ بيتجربه، آن ابراز احساسات يك عاشق شيفته و دلداده به معشوق جگرخراشاش چندان لذتبخش و هيجانانگيز بود كه امروز با اين حافظه كُند و تنبلام يادآوري آن برايام چندان مشكل نيست.. اينجا دوستان ناديدهاي يافتم كه حقيقتاً، دوستي و محبتشان را تنها مديون قلب پر مهرشان ميدانم. باباحميد، باباي عرفان، غربتي و اخيراً هم امين عزيز؛ از اينكه رنج آمدن به اين خانهي نامرتب و ميزباني فقيرانهي مرا تحمل ميكردند سپاسگزارم.
Thursday, June 19, 2003
1. افراد و جريانات با طرح و انديشهي خاصي وارد تونل تاريخ ميشوند، اما در كنش و واكنشهاي مستمر، در انتها به آنچه ميخواستند نميرسند. آنها تأثيرات خود را مثبت يا منفي بر تاريخ و جامعه خواهند گذاشت، اما اينكه اين تأثيرات عين خواستهشان باشد خلاف حقيقت و غيرقابل باور است. دكتر شريعتي روشنفكر مسئول و مسلمان زمانهي انقلاب بود، نه روشنفكر انقلاب. او هيچگاه در پي تحول و تغيير روبنايي و كوتاه مدت، همانند آنچه پس از مرگش رخ داد نبود. او تمام تلاشاش و فكر و انديشه و عمل و گفتار و مجموعهي آنچه استراتژي زندگي و ماندن او بود بر پايهي يك هدف بلند مدت و تحول عميق و ساختاري در فرهنگ و دين بنا نهاده شده بود. گرچه او از لحاظ استراتژي در يك پروسهي فرهنگي نظر به تحولات عميق داشت و بسيار هم مؤثر بود (آنچنان كه اكنون پس از گذشت 25 سال از مرگش هنوز اين تأثيرگذاري با آثار پربارش ادامه دارد) اما او در ايدئولوژي و نحوهي گويش آن (كه در ذات خود خواستار تحولات سريع و روبنايي است) پيشرو تر از ديگر هم عصران خود بود. اين نيز وابسته به ذات شخصيت او نيست كه او روشنفكر زمانهي خود بود و ديگران را نيز به اين امر دعوت ميكرد. اما معاصر خود بودن همان و پذيرفتن برخي انتظارات و صفات اجتماعي ناخودآگاه هم همان. بنظرم او دين را ايدئولوژيك نميخواست اما جز قلم زدن در اين راه، اختياري نداشت.
2. انسانها را نميتوان بيرون از ظرف تاريخشان تصور كرد. و همچنين نبايد آثار آنها را با تأثيراتاش مخلوط كرد. يعني نميتوان براي نقد شخصيت او از آثارش شروع كرد و در انتها براي نتيجهگيري به تأثيرات آن آثار بر جامعه رجوع كرد.
3. در دوران انقلاب جوانان بنا به نياز روحي و حس برانگيتهگي به كساني رو ميآوردند كه نيازشان را برآورده ميكردند. و در اين جهت، از آثار شريعتي آنچه مطابق با آن نياز رومانتيك و راديكال زمانهي خودشان بود گزينش ميكردند و حتي برخي جملات او را هم تحريف ميكردند تا در اين جهت بكار گيرند. در آن دوران جوانان انقلابي تفاوتي ميان سخنرانيهاي خميني، نوشتهجات شريعتي و عمليات مسلحانهي مجاهدين قائل نبودند. همه را به يك چهره محبوب و معشوق خود مينگريستند، درحاليكه كاملا با هم متفاوت بودند. چه در روش و منش و چه در هدف و انگيزه.
4. او معلم تاريخ بود، اما معلم انقلاب شد! شريعتي پيغمبر شريعت دوران خود بود. او در معلمي، الهي همهي تاريخ است. او پيغمبري بود كه ما هر بار او را مينگريم و آثارش را مطالعه ميكنيم در قالبهاي تنگ و تاريك عقدهها و عقيدههاي شخصيت منعكس از جامعه دوران خود مسدودش ميكنيم. ما به ضمير نوراني او راهي نداريم و تنها از ظن خود يار او ميشويم و در انتها تمام تقصيرات را گردن او مي نهيم. او معلم عشق و شور بود، عرفان، برابري ، آزادي. او معلم خويشتن شناسي بود. اسلاميات و اجتماعيات و كويريات او در برههاي از تاريخ ايران به ظهور رسيد كه كسي فرصت تأمل و انديشه در آثارش را نداشت و اكنون هرگاه او را با هر ديدي مينگريم چهرهاي تازه و با نوري دوباره مييابيم.
5. من در بحبوحهي جواني كه همچون جوانان انقلاب ميتوانستم سري پر شور و شر داشته باشم، ابتدا كتاب ابوذر كه از اتفاق اولين اثر او نيز هست مطالعه كردم. بعد از آن علي، نامهها، فاطمه فاطمه است، اسلام شناسي (تاريخ اسلام)، حسين وارث آدم، تشيع علوي تشيع صفوي، پدر مادر ما متهمايم (نوار)، هبوط و كوير و ... همان كتابهايي كه جوانان آن نسل را بري از هر گونه پرسشي ميكرد و تنها دغدغهي دستيابي به اتوپياي مجهولشان را در آنها شعلهور ميساخت، مرا به فكر فرو ميبرد و در غرقاب اين سوال و جوابها بود كه متوجه شدم تمام كاخهاي زيباي ذهني كه جامعه و فرهنگ عامه برايم تدارك ديده بود را برج به برج و قدم به قدم ويران كردهام و با هبوط در كوير راهام را يافتهام. در ميان مخلوقات خدا، سرگردان و حيران و بيهمانديش و همنفسي، كه بازآرد راز دل نهفتهاي، يافته در كوير دلي، پي برده به امواج ساحلي، آنقدر در آن كوير بيسرانجاميها گشتم تا پيغمبر دورانام را بيابم و ... و اين خواستهي نهايي شريعتي بود. او پيغمبري بود رمزگشا و كليددار و باطل السحر جادوي فريبكاران و خرافه پرستان. پيغمبري از جنس موسي بود و اكنون پيغمبر محبت و صلح و دوستي را بايد بيابيم.
پيوست: اين مقالهي «آنان كه شريعتي را تكفير ميكردند» در شمارهي امروز ياسنو منتشر شده، به قلم «محمد حيدري» كه توصيه ميكنم حتما بخوانيد. نويسنده چهرهي كساني كه در زمان انقلاب شريعتي را تكفير ميكردند را با اسناد و مداركي از آن زمان و يك سري از اطلاعات سري ساواك بازنمايي ميكند.PDF Fileقسمت اول و قسمت دوم
همچنين به كساني كه به نوشتههاي دكتر سروش علاقه دارند سخنرانيروحانيت منهاي اسلام؟ را توصيه ميكنم.
رسواي تو ام، بيپرده بگويم
اين روزها اوج مظلوميت دانشجويان محروم و گارگران زحمتكش است. بوي عفن بده بستان پشت پرده براي به خاك و خون كشيدن فرزندان اين ملت مشامم را سخت ميآزارد. مصالحهاي براي سر و سامان دادن امور سخيف وطنفروشانه و از سرگذراندن مخالفهاي دست و پا گير و به سرانجام رساندن برخي برنامههاي نيمهكاره براي آيندهي محتمل و اصل قضيه معطوف كردن توجه آمريكا به قدرت و صلابت خود و ضعف و انفعال حريفان..
اصلا تحمل حرف زدن از كثافتها و لجنهاي زمين را ندارم كه تنها بايد گوشهاي دنج بيابم و ناله و نفرين كنم و هر چه فحش بلدم نثارشان كنم.. در پيش چشمم صحنههاي فجيع كوي دانشگاه و خوابگاه علامه ميآيد. خونهاي پاشيده به هر گوشه و جاي دست خونآلود بر ديوار، ترس و وحشتي كه مغولهاي وحشي دست پروردهي اسلام فقاهتي جاري كردند. بر سر دانشجوياني آوار شدند كه در طول سال غذايي نميدهند براي كتكخور بودنشان در اين روزها.. نميدانم با چه جملاتي همدردي و حضور بياثر خود را در كنارشان بيان كنم، كه اكنون تنها با ديدن و شنيدن صحنههايي از آن وحشيگري ترس و ضعف تمام وجودم را فراگرفته.. آخر چرا پدرانمان ما را براي جنگ و گريز و وحشتآفريني تربيت نكردند تا امروز مرعوب ابراز قدرت اين مغولهاي خونخوار نشويم.. ضعف ما در مقابل جنگ و گريز مدام ناشي از كدام خواست و انديشهي پدرانمان بوده.. چگونه از زمانهي خود درس گرفتهاند، كه پي به بينيازي ما از هر گونه وحشت آفريني بردهاند، تا اكنون طرز مقابله با وحشت را نيز تجربه نداشته باشيم.
Monday, June 16, 2003
1. پيشتر مافياي قدرت و ثروت در ايران نشان داده كه با تكيه بر شعارهاي مذهبي و فريب عدهاي مزدور به نام لباس شخصي يا گروه فشار ميتواند آشوبهاي خياباني را آنچنان برنامهريزي كند كه به اهداف محتمل خود دست يابند. اين اهداف ميتواند طيفي از منافع اقتصادي تا موانع سياسي باشد.. گرچه نميتوان گفت دانشجويان را آنها بازي ميدهند، اما اين واقعيت كه بسادگي ميتوان دانشجويان بيپناه خوابگاهها را وارد يك سناريوي از پيش طراحي شده كرد، و واكنش آنها را پيشبيني كرد، واقعيتي است كه اعتراف آن براي هيچ دانشجويي خفت محسوب نميشود، كه اين براي آن بيماران رواني صاحب قدرت ننگي تاريخي خواهد ماند. ننگ اين فاجعه كه از جان جوانان كشور خود براي منافع خانواده و جناح خود سوءاستفاده ميكنند تا هميشهي تاريخ بر پيكر نحس و انسانيت كُش استبداد ديني خواهد ماند.
2. گروههاي فشار داراي منابع اقتصادي و نظامي گستردهاي هستند. آنچه اينروزها از انقضاي تاريخ مصرفشان گفته ميشود بيشتر مربوط به گروههاي فشاري است كه از كنترل رهبرانشان خارج شده و جلوتر از آنها حركت ميكنند. لايههاي مختلف خشونت طلبان ايران از يك ارتباط منطقي و با ديسيپلين برخوردار نيستند. آنها زاييده اين تفكراند كه هنوز انقلاب و جنگ ادامه دارد و آنها مشغول بازسازي همان سيستم روحي و رواني منجر به انقلاب و رشادتهاي رزمندگان جنگ هستند. شرايط انقلاب تنها منحصر به همان دوران است و نميتوان بطور مصنوعي آنرا ايجاد كرد و اگر هم بشود، اصولا انقلاب برنامهاي كوتاه مدت است و در دراز مدت منحرف خواهد شد. چون ضابطهمند و برنامهريزي شده نيست.
3. رهبران گروههاي فشار كه يقينا در ميان مقامات درجهي اول حكومت جاي دارند به اين نتيجه رسيدهاند كه بايد ميان بقاي قدرت خود و حضور اين آشوبگران خياباني يكي را انتخاب كنند. آشوبگراني كه پس از اين سالهاي پر التهاب، به آن درجه از بلوغ فكري دست يافتهاند كه براي تصميم گيريهاي در مواقغ لزوم بر پايهي منافع رهبرانشان بيكسب اجازه از آنها اقدام كنند. اما متوجه نشدهاند كه منافع رهبرانشان در اين چند ساله تغيير كرده، و راهبردهاي جديدي را پيش روي خود ميبينند كه در تضاد با آشوبگريهاي خياباني و دادن بهانه براي فشارهاي خارجي و داخلي است. و بيشك در اين معاملهي حساس و تاريخي آنها قدم به قدم پيش ميروند كه ناگاه از اين مانده و از آن رانده نشوند. برخي سخنرانيها و مقالهها و احكام قضايي كه بنظر متضاد هم ميآيند و يكي به نعل ميزند و يكي به ميخ، در همين رابطه قابل ارزيابي هستند.
4. چندي پيش خبري از نيروهاي مسلح داشتم كه در ميان نيروهاي متخصص خود مشغول تعديل هستند. افرادي كه كوچكترين شائبهي دلبستگي يا تفكر غيرخودي دارند، عذرشان را ميخواهند و بجاياش از نيروهاي مخلص و ذوب در ولايت كه طبيعتا هيچگونه تخصصي ندارند در قسمتهاي فني استفاده ميكنند.
5. پس از به نتيجه نرسيدن مذاكرات محافظهكاران با آمريكاييها و طرد و افشاء اين نوع مذاكره توسط آمريكا، اولين نكتهاي كه به ذهنم رسيد اين بود كه ما داراي چگونه رهبران حكومتي هستيم كه اجنبيها بيشتر براي حفظ منافع مردم ايران نگران هستند. سياست پيشهگاني كه بيش و پيش از هر چيز به فكر منافع قبيله و هزار فاميل خود هستند. حاكماني كه ريشه در خاك ايران ندارند. آنها خود را متعلق به اسلام ميدانند و براي دين خودساختهشان ميميرند.
6. در شمارهي ديروز ياس نو مقالهي مختصر و مفيدي چاپ شده بود از احمد پورنجاتي با عنوان «سندرم نامعاصر بودن». اين مقاله اينگونه آغاز ميشود:
تمامي نشانهها و شواهد گواهي ميدهد كه «ما»، جماعت ايراني، «معاصر» نيستيم! درست است كه به ظاهر در يك دوره زماني معين بسر ميبريم اما واقعيت آن است كه جامعه ما در يك «دوره تاريخي واحد» قرار ندارد. معاصربودن به مفهوم «همعصري» لوازم و نتايجي دربر دارد كه متأسفانه با آنچه در اوضاع و احوال كنوني كشور ما شاهديم فرسنگها فاصله دارد.
پيشاپيش بر اين نكته بايد تأكيد شود كه هركس، به عنوان يك فرد از جامعه داراي نوعي «درك يا معرفت تاريخي» از موقعيت خود و جامعه خويش است. ذهنيت تاريخي انسانها حاصل مجموعهاي از دريافتهاي آگاهانه يا ناخودآگاه از واقعيتهاي عيني، از كنش متقابل با آنها و نيز از دادههاي ذهني و فرهنگي زمانه آنان است.
هر كس بر اساس درك و معرفت تاريخي يا، به تعبير دقيقتر، «خودآگاهي تاريخي» خويش، زندگي اجتماعياش را سامان ميبخشد. به اين ترتيب ميتوان گفت كه جامعهاي، «معاصر» است كه مردم، حاكميت و نخبگان آن، از خودآگاهي تاريخي مشابه و يكساني برخوردار باشند.
آيا در حال حاضر، چنين جامعهاي داريم؟!
آيا ردههاي گوناگون حاكميت در كشور ما، از بالا تا پايين، درك و برداشت واحدي از «موقعيت تاريخي» جامعه دارند؟
آيا نخبگان جامعه ما، چه به لحاظ نظري و چه در عرصه عمل، معاصرند؟ و آيا «درك تاريخي» تودههاي مردم ايران، همان است كه «حاكمان» و «نخبگان» ميفهمند؟
ايشان در ادامه نمونههايي را مثال ميزنند از نامعاصر بودن قشرهايي از حاكميت ايران. گروهي را با معاصر خلفاي عباسي پيوند ميزنند و دستهاي ديگر را در دوران صفويه و اختلافات شيعه و سني ميبينند.
گروه سوم كه متأسفانه عموماً از نخبگان و روشنفكران جامعهاند، سالهاست در دورههاي «ماه عسل» تحولات تاريخ معاصر ايران، يعني صدر مشروطيت چند سال اوليه پس از شهريور بيست، دوره نهضت ملي شدن صنعت نفت و برخي دورههاي بسيار كوتاه تنش سياسي ايران، زمينگير شدهاند.
...
گروه چهارم، برخي از امثال خود من، دوستان من و به اصطلاح نسل دوم انقلاب اسلامي هستيم. دوره تاريخي ما خوشبختانه خيلي به دوره معاصر نزديك است، همين چند سال پيش! اما فروتنانه و شجاعانه بايد بگويم، كه البته بسياري از ما نيز پا به دوران معاصر نگذاشتهايم! با اينكه سالهاست پس از پيروزي انقلاب و استقرار يك نظام سياسي جديد مبتني بر آن، مسؤوليت بخشهاي گوناگون حاكميت را برعهده گرفتهايم، خواه در نهادهاي مستقيماً انتخابي، خواه در نهادهاي نيمهانتخابي، خواه در دستگاههاي انتصابي (قانوني) و حتي در يك نهاد گسترده غيرحكومتي همچون ضعف روحانيت، اما عموماً همچنان از موضع رهبري و مديريت يك انقلاب در دوره مبارزه براي سرنگوني رژيم پيشين، رفتار ميكنيم!
اگر به ادبيات، منش و رفتار و شگردهاي سياسي خودمان نظر افكنيم؛ اگر به نحوه تعامل خود با جامعه، نهادهاي مدني، حقوق اساسي مردم و مناسبات بينالمللي نظر كنيم؛
و اگر به سازوكارها و واژگان ارتباطي و رسانهاي خود با مردم نگاهي متأملانه داشته باشيم، آنگاه متوجه ميشويم كه تا چه حد از قافله زمان عقب ماندهايم و پا به دوره معاصر نگذاشتهايم. اينكه براي از ميدان بيرون كردن رقيب سياسي به شيوههاي مشابه آنچه با گروهكهاي ضد انقلاب رفتار ميشد عمل شود.
...
... به جاي اطلاعرساني سريع و سالم به افكار عمومي، به شگرد سانسور و «سنگبستن» و «سگ رهاكردن» متوسل شويم؛ همه و همه نمونههايي از ضعف «درك تاريخي» ماست. بايد براي درمان اين بيماري، «سندرم نامعاصر بودن» كه گريبانگير جامعه ماست چارهاي فوري بينديشيم، تا براي دورههاي مختلف تاريخي نسخه نپيچيم.
Saturday, June 14, 2003
من يكي دو هفتهاي بود كه كاملا از خبرها غافل بودم و درگيري ذهني داشتم. اكنون پس از چهار روز كه از آغاز فجايع اخير بر عليه دانشجويان ميگذرد به سايتهاي سياسي سري زدم كه با چند عكس و گزارش تكاندهنده مواجه شدم. بنظر ميرسد كار چماق بدستان و رهبران قدرت پرست و پول دوستشان نزديك به سر رسيدن است. به دوراني نزديك ميشويم كه بايد بيش از پيش هشيار باشيم و از سرد و گرم چشيدههاي تاريخ پرفراز و نشيبمان بيشتر مشق تدبير كنيم. ديشب اوج درگيريهاي اين چند روز را گزارش كردهاند و حتي گفته ميشود اين اعتراضات تا روز 18 تير ادامه خواهد داشت.. اضمحلال گروههاي فشار بخاطر در خطر ديدن موجوديت خود در بزنگاه فشارهاي داخلي و خارجي موجب اين بيپروايي در آشكار كردن ضمير ناپاك و خشونت پرستشان گشته. سايت گويا مجموعه گزارش هاي مرتبط با ناآرامي دانشجويان در اطراف كوي دانشگاه تهران را منشر كرده كه حاوي تمامي لينكهاي متعلق فجايع اخير كوي دانشگاه است.. در اين ميان شاهد سانسور خبري پيشنهاد رفسنجاني به آمريكا براي مذاكره [+] با جناح مطبوعاش هستيم. خبري كه صدها تحليل را در خبرگزاريهاي دنيا در پي داشت اما در ايران كاملا با سكوت برگذار كردند.. آشفتگي رهبري [+] كه بنظر ميسد كاملا متوحش و از هم پاشيده شده، در اين شيوع بيماري شيطاني جلو زدن از رهبر، كه حتي پيروان چفيه بسته و جان بر كفاش هم حاضر نبودند به هشدارهاي مقتداي خود مبني بر عدم ايجاد اغتشاش و درگيري در ملأ عام، آنچنان كه بهانهاي به دست آمريكا و بوقهاي خبري دنيا بيافتد، توجه كنند. شايد اين گرگهاي خونخوار هم به آن بلوغ فكري بعيد رسيدهاند كه بفهمند اگر نجنبند، اولين قربانيان سازشكاريِ رهبرانشان خواهند بود.. آنقدر اوضاع كشور خراب هست كه نشود با شعار مرگ بر خامنهاي مرحمي بر داغ دل مردم گذاشت و آنها كه به اعتبار نيكنامي پيشين خود و با اين توجيه كه دستشان آلوده به خون مردم نيست، ميخواهند از اين معركه كه در آغاز آن هستيم بگريزند، خود هم به نيك فرجامي كارشان ترديد دارند و بايد تا عقاب اقبال بر شانهي ديگران ننشسته خود را در مسير آن قرار دهند، تا شايد از عقوبت محتمل بيتاثيري امروزشان، از چنگال مجازاتگر فرداي مردم ايمن گردند.. آنچه در زير ميخوانيد فرازهايي از مقالهي مسعود بهنود است:
براي دانشجويان و 18 تير[+]
...
نيازي به طول و تفصيل ندارد كه حكومت اگر همچنان دور از مردم و مردم در گريز از آن بمانند وضع بسيار خطرناك است، نه اين كه براي حكومت خطرناك است كه كسي براي حكومتي كه مردم آن را نخواهند اشكي نخواهد ريخت. به سازكاري كه در ميان مي افتد هم منافع ملك ما و هم آرامش و امنيت ما را تهديد مي كند. چرا كه قدرت هاي جهان مطمئن از دوري مردم از حكومت مدام بر اين دره كار مي كنند و در آن تخم هاي نفاق و جدائي مي كارند به قصد آن كه مردم خود كار حكومت را يكسره كنند و با هزينه اي كه مردم با جان و آرامش و امنيتشان مي پردازند ايران وارد نقشه مزيت نسبي جهاني شود. و اين كار با وسايلي كه قدرت هاي جهاني به آن مجهز شده اند به معناي تلاطمي مدام است كه با بي تدبيري تصميم سازان كه همراه مي شود خطرش تا آن جا مي رود كه امكان تجزيه كشور هم در آن هست. اتفاقي كه اگر افتاد مسووليتش نه به دوش روشنفكران و نه دوش سياست پيشه گان بلكه فقط و فقط در عهده رهبران در قدرت است كه دنيا را به اندازه عقل خود گرفتند و نديدند كه بازي مي خورند بلكه تصور كردند كه دارند حريف را بازي مي دهند و چنان در اين بازي گيج كننده غرق شدند كه همه چيز را با هم باختند. هم اكنون بخشي از لابي صهيوني ها در واشنگتن به صراحت مي گويند ايران خيلي بزرگ است و به هر حال و با هر نظامي كه داشته باشد بيش از آن قدرت خواهد داشت كه مزاحم نقشه جهاني شدن و يا نظم نوين جهاني نشود.
صاحب مقامان ما شهامت علي دشتي و عبدالله انتظام و حسين علا و حتي شريف امامي ندارند كه پيه مطرود شدن و از چشم شاه افتادن را به تن ماليدند و به گفته خود شاه ـ نقل از جلد پنجم خاطرات اسدالله علم وزير دربار سابق ـ در روز پانزده خرداد انگشتشان را به سوي شاه گرفتند و سر او داد زدند كه چرا آدم كشي، مگر اين طور مي شود مردم را كشت ... اين همان كاري بود كه مهندس بازرگان زنده يادش بر سر فتح خرمشهر و جنگ كرد و در پيري آن كشيد كه درهمين سال ها ديديم، اين همان كاري بود كه عبدالله نوري پنج سال پيش در دادگاهش كرد و از مقام و موقع گذشت و به زندان رفت چرا كه همه آن چيزهائي را گفته بود كه امروز حكومت دارد به زاري مي پذيرد ـ شوكران اصلاحات را بخوانيد ـ اين همان كاري بود كه بخش روشنگري جنبش اصلاحات دوم خرداد كه روزنامه ها و روزنامه نگاران باشند، جنبشي كه اينك بي يال و دم و اشكم شده است در يك سالي كه حضور داشت انجام داد، گفت و گفت تا به غضب گرفتار آمد و هشتاد و دو نشريه را تعطيل كردند. حالا يكي يكي با فشار و شرمساري و با زور همان كارها را مي كنند. سنگسار را ممنوع كرده اند، اعلام داشته اند كه صلح خاورميانه را مي پذيرند، سربازان آمريكائي به كنار اروند رودند و آقايان از ترس به شيعيان عراق توصيه مي كنند كه آرامش را حفظ كنند مگر عبدالله نوري جز اين ها گفته بود. خواهيد ديد كه زير فشار ناگزير مي شوند كه به هر آن چه گنجي گفت هم تن دهند براي ماندن. به آن چه احمد زيدآبادي به عنوان متخصص سياست خارجي گفت صحه بگذارند منتها نه به زماني كه او گفت و با سربلندي و انتخاب، بلكه همان طور كه حجاريان پيش بيني كرده بود به زور و ديكته. بي گرفتن امتياز و فقط براي حفظ رژيم.
و همه اين ها كه برشمردم و بسياري ديگر هزينه سنگين گفتن آن چه را دريافته بودند پرداختند، بعضي هاشان ديگر نيستند، هم اينك بعضي از نمايندگان مجلس دارند اين مي كنند و دانشجويان ما كه گفتم چشم همه جهان به آن هاست دارند همين مي كنند، صد صد دستگير مي شوند و هزينه وطن پرستي و حفظ منافع ملي را مي پردازند، ولي چرا همه نمي كنند، چرا اعضاي دولت كه به راي مردمي كه خواهان تغيير بوده اند به آن مقام رسيده اند شهامت نمي كنند. نامه اي نوشتيد به رهبر و فاشش نكرديد و وقتي روزنامه رسالت فاشش كرد و عسگراولادي توپي در كرد چرا خاموش شديد. اين سكوت درايت نيست، خالي گذاشتن پشت كساني است كه خطر مي كنند و مي گويند و نشان مي دهند.
به شوخي مي ماند حكايت ما، به شاه سلطان حسين مي مانيم با همه شعار و شعر و خودفريبي. اكثريت مردم خواست خود گفته اند، دولت و مجلس در دست هاي كساني است كه به همين وعده به آن جا رفته اند و آن وقت به گفته وزير اطلاعات پانصد نفر كه بي شك يك دهم اينند و همه فاسد و داراي پرونده هاي مشخص و هركدام براي ده محكمه كافي، كشور را به پرتگاه مي كشانند و تكنوكرات هاي دولتي و كارگزاران حكومتي كه مي دانند چه دارد بر سرمان مي آيد ساكت نشسته اند در اين خيال باطل كه دست در بدكاري ندارند. نه اين به راستي خيالي باطل است و كشور بر باد ده. روز سئوال تكليف آن چند معلوم است و با «نمي دانستيم» از خود دفع خطر مي كنند و مي ماند ملتي با خيل كساني كه با سكوت خود اين تبه كاري را ممكن كردند.
Tuesday, June 10, 2003
در فرهنگ ايراني، دست، سمبل زايش و آفرينش است. نو آوري و تازگي، بدعت و خلاقيت. محال است دست انسان يك حركت را تكرار كند. هر حركت دست نشانهاي از آيات خداست. سراسر بدعت و تازگي. به همين خاطر، داشتن شغلي كه كاري تكراري بايد انجام داد براي ما ايرانيها تا اين حد كشنده و طاقتفرساست.
ما ايرانيها نميتوانيم دو فرش را از يك نقش ببافيم. براي هر فرش بايد يك نقش تازه بزنيم هر چند شبيه قبلي، اما كار دست يعني آفرينش طرحي نو.. نواي ايراني يعني آفرينشي نو به نو. هيچ آوايي را به نوايي دوباره نميشنويد. شعر و ساز و نوا و آوا و مايه و ريتم و همه و همه يكيست ، اما يك چيز كم است كه نواي ايراني شود و آن هم دست خلاق ايرانيست.
در اين عصر صنعت و سرعت ما ايرانيها لواشك خانهگي (دستي) را بيشتر ميپسنديم و از اشتهاي خود هيچ نميپرهيزيم، حتي اگر به غير بهداشتي بودن آن ايمان بياوريم. نوشابه كه توليد ايراني باشد، ترجيحا با دخالت دست است. هيچ نوشابهاي را اما به اندازهي عرقيات گياهي كه در كمال كار دست است نميپسنديم. ما ايرانيها با دست خود به اشيا بيجان را روح و زندگي ميبخشيم.
در مقابل غربيها دوست دارند دست طبيعت را هم كوتاه كنند و كار را به دست بيروح ماشين بسپارند. سبزي خوردن كنسرو و كشت ماشين؛ تخم مرغ ماشيني به زور مواد تركيبي دو زرده؛ ميوهي هرموني هر كدام ده برابر اندازه طبيعي. اينها محصول تفكر صنعتي غرب است.. دوستي ميگفت چرا به خودمان زحمت بينتيجهي توليدات صنعتي ميدهيم، آنها ماشين را كه ميساختند! ما چرا بايد ماشين ساختن را بياموزيم تا امروز آن توليد لواشك و آلو و زرشك و زعفران و پسته و فرش و كلي هنرهاي دستي ديگر را از ياد ببريم. مگر تبادل اينها و رونق اينگونه كارها به معني وابستگي است؟
تابستان سال پيش دختر داييهايم از آمريكا آمده بودند و بعد از پانزده سال ديگر چيزي از ايران يادشان نبود. فارسي را از نو تجربه ميكردند و ايران را از نزديك ميديدند. آنها گرچه خود نميگفتند، اما ايراني بودند. ميگفتند نوشابهي ايراني گواراتر از بهترين نوشابههاي آمريكاست. خوشمزهتر است. تنقلات ايراني حرف ندارد. از آدامس و چيپس و پفك گرفته تا تخمه و پسته و بادام. لواشك كه حرف ندارد. اگر خانهگي و دستي باشد كه معركه است. آنجا هم از اينها هست اما اصلا مزهي طبيعي ندارد.. توت فرنگي آورده بودم براي دايي؛ ميگفت چقدر ريز و له است! گفتم شرمنده ديگه، ببخشيد.. دو تا كه خورد نظرش برگشت. ميگفت آنجا توت فرنگيها هر يكي اين هوا است و با چند تا گاز بايد خورد. اما اينها با همهي ريزي و له بودنشان مزهي ديگري دارد.
امسال كه انگار تابستان خيال آمدن ندارد و بهار جا خوش كرده. اما امشب كه بنظرم گرمتر از شبهاي پيش است بياد آن شب زمستاني افتادم از دست اين خيال هرزهگرد و هپروتي.. از ديشباش هوا سرد شده بود اما خبري از ابر نبود و گزارش هواشناسي هم هيچ اطلاعي از برف فردا نميداد. صبح ساعت پنج و نيم از خواب پريدم، ديدم آسمان سرخ شده اما برفي نيست. يك ساعت بعد برف شروع شده بود و تعجب اينكه زمين كاملا سفيدپوش بود. ساعت هشت كه از خانه بيرون ميرفتم آن دست كوچه را مات ميديدم از شدت برف."نگه جز پيش پا را ديد نتواند كه ره تاريك و لغزان است. و گر دست محبت سوي كس يازي به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛ كه سرما سخت سوزان است." شدت برف و غافلگيري آن به حدي بود كه هر گونه رفت و آمدي در تهران غير ممكن مينمود. ملت تا ظهر هم به محل كارشان نرسيده بودند و من كنار خيابان مانده بودم.. شاهد منظرهي زيباي غلبهي طبيعت بر صنعت..
Saturday, June 07, 2003
طبق معمول سنوات گذشته كه اولين شعلههاي ناشي از بالا گرفتن درگيري ميان جناحهاي درون حاكميت به دامن كارمندان حقوق بگير دولت ميافتاد، اكنون نيز اين داستان براي هزار و يكمين بار تكرار ميشود. پس از طرح تحليلهايي مبني بر خودنمايي گروههاي فشار و تندروي جناح اقتدارگرا نزد سران محافظهكار كه قدرت خود را در مخاطره ميبينند، براي اثبات لياقت و شايستگي خود و غالب كردن تفكرات خشونتطلبانه خود بر برخي سياستهاي اعتدالگرايانه كه پشت پرده در محافل محافظهكار بيان ميشود، براي جلوگيري از تعديل احتمالي قدرت ويرانگري و پرخاشگري خود، دست به اقداماتي ميزنند كه اكنون جلوههاي عيني اين تحليلها را شاهد هستيم. استعفا و اخراج نيروهاي حتي كمي بودار شهرداري تهران و جايگزيني نيروهاي ارزشي، كم و بيش در جرايد انعكاس يافت، اما در ارگانهايي چون نيروهاي مسلح، اين داستان به شكلي بي سر و صدا تعقيب ميشود و هيچ خبري از آن در جايي درج نشده.
ديروز يكي از دوستان دورهي دانشجويي را ديدم كه چند سالي است در صنايع دفاع كار ميكند. او از فهرستي صحبت ميكرد كه قرار است به بهانه تعديل نيرو اخراج شوند. نام او نيز در اين ميان بوده.. ميگفت چند روز پيش در سالن نمازخانه، حاج آقاي پيش نماز بلند شد و گفت اين آقاي عبدي جاسوس است و خونش حلال و من حاضرم خودم از طناب دار آويزاناش كنم.. من هم تحمل نكردم؛ گفتم حاج آقا ما نيروي نظامي هستيم نميتوانيم در مسايل سياسي قضاوت كنيم وگرنه من هم در دفاع از ايشان حرفهايي دارم براي گفتن.. همان موقع فردي نزديكام شد و گفت كه با همين حرف حكم اخراجات را امضا كردي..
گرچه اين دوستام اساسا كلهاش بوي قرمهسبزي ميدهد و دير يا زود اخراج ميشد؛ همين دو سال هم فقط چون خيلي خر كار است و بجاي چهار نفر كار ميكند، نگهاش داشتهاند، اما تصور ميكنم اين ماجراهاي اخير هم بيتاثير نبوده در اخراج امثال او كه تاكنون با وجود اعتراضهاي شديدتر از اين، بخاطر كاراييي خوبشان تحمل ميشدند.
در بيان نظرات
گرچه زندگي در جامعهي بحران زدهي ما اقتضا ميكند مدام در مورد مسايل ديني بحث و گفتگو شود، و من هم عادت كردهام بنا به تفكرات مذهبي خودم به اين مسايل فكر كنم و بالاجبار بحث هم ميكنم؛ اما اصلا از اين كارم راضي نيستام، چون تصور ميكنم به دين بايد ايمان داشت و به آن عمل كرد، نه اينكه بحث كرد. زيرا دين موضوعي متعارف و قابل اندازه گيري نيست و بحث درباره مسايل موهوم و غيرقابل تعريف بنظرم بينتيجه است و در نهايت باعث سو’تفاهم و از ميان رفتن انگيزهها و نيات خير ميشود. اكنون كه ميتوانم، اين پرهيز را حتيالامكان رعايت ميكنم.. در مورد جهاد و امر به معروف ، معتقدم اينها اسلامي بودند، اما نه اسلامي كه امروز مسلمانان به آن نياز دارند.. بعد از آنكه سالها از آنزمان كه در باب نگاه دين به فرد يا اجتماع با خود كلنجار ميرفتم ميگذرد، بحث دربارهي آنرا براي خود نوعي عقب گشت ميدانم و متاسفانه هيچ علاقهاي به اين بحث ندارم. شايد چون تصور ميكنم اين از آن دست مسايل بياهميتي است كه فقط در كشورهاي بحرانزدهاي چون ايران تا اين حد رونق دارد.. اما در مورد خميني؛ بنظرم مشكل ما تصميمات اتخاذ شده از سوي اوست، اما نميدانم چرا حرف دين را وسط ميكشيم.. من هم وقتي به ياد روزهاي سخت زندگي ميافتم دوست دارم تمام تقصيرات را گردن خميني بياندازم و بگويم : اونهم با اين انقلاباش، بدبختمون كرد رفت پي كارش! .. اما اينكه تا چه حد ميتوان مسايل را اينگونه سادهسازي كرد، سوالي است كه جداً بايد از خود بپرسيم.. و اما در زمانهاي كه همه ناخودآگاه هر بلايي را از چشم خميني ميبينند، ميخواهم بگويم با وجود تمام جنايتها و خيانتهايي كه به فرمان و امضا او انجام شده، معتقدم آيندگان بيش از پيش احساس دين به انقلاب سال 57 خواهند كرد. انقلابي كه نقش رهبري آنرا هيچ كس به خوبي خميني نميتوانست ايفا’ كند.
Tuesday, June 03, 2003
به نام زندگي
پديده وبلاگ تاثيري غيرمستقيم اما عميق بر گسترش ظرفيت هاي ناشناخته جامعه ايراني دارد: رقابت آزاد، مدارا با مخالف، تساهل با موافق، پس زدن نقاب هاي تجاهل و تفاخر، ايجاد رابطه بيدغدغهي رعايت برخي مسائل حاشيهاي كه تنها در دنياي واقعي يافت ميشود، درون گرايي بيتوهّم و ترس و برونگرايي بي خودفريبي و خودپسندي؛ صفات انساني فراموش شدهاي هستند كه اكنون جوانان ايراني در شهر مجازي بلاگستان تمرين مي كنند. من شخصاً در دستيابي به اين صفات شايستهي اخلاق فردي و اجتماعي چندان موفقيتي نداشتم، اما اميدوارم بتوانم با كشيدن پاي كساني كه ميشناسم و تصور ميكنم با كمي كمك و پشتيباني ميتوانند __ اگر نه در صف مقدم __ كه از پيشتازان اين صنعت نوپا باشند، به جريان وبلاگ نويسي، بي استعدادي خود را در تمرين دموكراسي جبران كنم.. دو - سه روزي هست كه وبلاگ به نام زندگي را به صاحبخانهاش سپردهام.. خودم تصور ميكنم در زمينه طراحي آن، سنگ تمام گذاشتهام.. تا نظر دوستان چه باشد..
نميدانم دوستان پرشين بلاگي از ميزبانشان چه رنجي كشيدهاند كه اينقدر پرشين بلاگ را تهديد به استفاده از BlogSky ميكنند.. من شناختي از پرشين بلاگ ندارم، اما با وجود اين ايرادهايي كه BlogSky دارد، معلوم نيست پرشين بلاگ چه تحفهاي است.. ايراد نيست، اما از فرط ظرافتهاي ابتدايي براي كساني كه از HTML اطلاعي ندارند، گنگ و پيچيده شده و غيرقابل انعطاف.. بعد هم اينكه نميدانم چرا فرم نظرخواهي ايراد داشت و دو تا فرم ظاهر ميشد.. آمدم يكي از همين فرمهاي نظرخواهي مثل مال خودم درست كنم، ديدم اينها بلاگ آيدي ندارند. حتما ميدانيد كه اين فرمهاي نظرخواهي نياز به يك عدد يكتا و غير تكراري دارند، كه در BlogSpot و PersianBlog همان Blog ID ميشود.. خلاصه با يك پلتيك جانانه سر سرويس دهندهي نظرخواهي را هم شيره ماليدم تا اشكال نگيرد.. بعد از آن رسيدم به نحوه آرشيو بندي، كه بعد از يكبار اشتباه كردن متوجه شدم نبايد مطلب را بعد از نوشتن، آرشيو كرد. وگرنه از صفحه اصلي حذف خواهد شد، و اين واقعا مسخره است.. ديگر اينكه با اين اوضاع و احوالي كه بسياري از مجلات الكترونيكي با وجود داشتن مخاطب بسيار و گرفتن تبليغات، باز هم از لحاظ مالي در تنگنا هستند، چرا بلاگ اسكاي هيچگونه تبليغاتي ندارد؟! .. بهرحال اميدوارم فرح جان مرا از ساختن اين خانه پشيمان و سرخورده نكند..
رشوه خواهيي قلدر مآبانهي قضات
اخيراً يك مشكل قضايي براي يكي از اقوام پيش آمده.. موضوع از اين قرار است كه ايشان سه سال پيش تمام مراحل دادگاههاي ايران را پشت سر گذاشتند تا بالاخره در ديوان عالي راي دادگاه بدوي و تجديدنظر شكسته شد و ايشان تبرئه گشت. اما اكنون پس از سه سال دوباره همان پرونده به جريان افتاده و ايشان را بازداشت كردهاند. خب طبق قانون وقتي شش ماه از راي دادگاه گذشت ديگر راي اجرا شده و قابل تجديدنظر نيست، اما.. در اين مورد اين فاميل ما يك اشتباه بزرگ كرد.. آنروز كه رأيش در ديوان شكسته شد، معاون شعبه ابتدا با زبان بيزباني و بعد هم خيلي رك و پوست كنده گفته بود شما بايد مبلغي را به دادگاه هبه كنيد! اين خويشاوند ما نميدانم از چه رو اينكار را نكرد، و اكنون مجبور است هم يكي - دو ماهيي را در بازداشتگاه بندرعباس، كه زمان شاه تبعيدگاه بود سر كند، و هم، اكنون خودش بايد در پي هبهاي مناسب شأن دادگاه و خسارت واردهي اين سه سال باشد!
شهرداري تهران سور ميدهد
در اين چند روز تعطيلي قرار است شهرداريهاي مناطق تهران به مناسبت سالگرد فوت امام خميني به تمام زائران مرقد نسبتا مطهر ايشان، سور بدهند! شنيدهام شهرداريهاي مناطق تهران هر كدام از يك و نيم تا سه ميليون تومان هزينه كردهاند.. هزينهاي از جيب من و شما براي آن ده درصد راي دهنده شوراي شهر كه قرار است ميهمان امامشان باشند.. اين هزينهها شامل تنقلات رايج در اينگونه مراسم ميشود، باضافهي يك سري داربست و گل و گياه. اين فقط هزينهى آشكار براي اين سه روز است، و خب اگر قرار باشد شوراي محترم شهر تهران مراسم نوحه و مداحي هم برپا كند، كه نميشود مبالغ پرداختي به آقايان منبر نشين خوش صدا را فاش كرد!
اشتباه يا سوءاستفاده
ممكن است من هم اين سه روز را بروم نهاوند، پيش خواهرم.. شايد مثل بار پيش وقتي از كنار قبر خميني رد ميشوم برايش فاتحه بخوانم.. نميدانم چرا دوست دارم درونم را به مبارزه بخوانم.. ميدانم كه از خواندن فاتحه براي كسي كه اكنون مورد بيشترين هجوم چه از سوي دوستداران و چه دشمنانش است، سخت و غير طبيعي است، اما من دوست دارم درونم را به محاجه بخوانم.. ميخواهم در انتها نظرم را در مورد خميني بگويم، اما ابتدا بايد بر ترسم غلبه كنم و صادقانه آنچه فكر ميكنم را بگويم: بنظرم خميني وجوه انساني كاملتري داشت نسبت به هم طرازان پيشين خود. ولي هميشه انسانهاي بزرگ اشتباهات بزرگي مرتكب ميشوند (واين ناشي از فرهنگ اختناق حاكم بر جامعهي ما است كه تمام تصميمات را يك نفر ميگيرد). بنظرم اشتباه خميني هم ورودش به حاكميت و چارچوب قدرت بود.. شايد برخي بگويند انقلاب اساساً براي قدرت يابي ملايان بود. عقيدهشان محترم است، اما من نميپذيرم رهبران انقلابي بتوانند انقلاب را برنامهريزي كنند و براي آن طرح و نقشه بريزند. انقلاب همچون سيل است و عشق، غير قابل كنترل و خط دهي.. من يقين دارم خميني در زمان انقلاب به آرمانهاي واقعيي آنموقع مردم باور داشت و در همان جهت گام برميداشت، اما با مردم نماند؛ و اين همان بلايي است كه بر سر تمامي شخصيتهاي بزرگ ايران آمده؛ يا بايد در قدرت بود يا در دل مردم؛ هر دو با هم ممكن نيست.. اما هيچ انقلابي با برنامهريزي براي پس از پيروزي به بار ننشسته، و انقلاب ايران هم از اين قاعده مستثنا نيست. با اين وجود تصور ميكنم اگر مردم به چنان رشد فكري و فرهنگ سياسي دست يافته بودند كه ميفهميدند قدرت، ارزش نيست؛ آنگاه خميني را با آن توانايي كاريزماتيكي كه داشت در چاه ويل قدرت، آنهم در كشور استبداد زدهي ايران رها نميكردند، تا اكنون افسوس فرصتها، و جسارت و شهامت و از همه مهمتر اتحاد آنروزشان را بخورند. اگر خميني در قم ميماند، به جماران نميآمد، قدرت قانوني نمييافت، در ميان توده مردم مانده بود و آنها را با قدرت كاريزماتيك خود همچون پيش از پيروزي انقلاب در تحديد قدرت حاكميت هدايت ميكرد، اكنون اوضاع ايران به از اين بود.. اما اينرا هم ميدانم كه جريانات انقلاب آنچنان سريع پيش ميرفته كه توانايي تفكر و سنجش اوضاع و تاثيرش بر آينده ايران را از همه سلب ميكرده و آن دسته هم كه فكر اينروزها را ميكردند، يا مورد توجه مردم نبودند يا از مغضوبين محسوب ميشدند.
Sunday, June 01, 2003
آگاهي، اختيار، اراده، توانايي، دلبستگي، روز الست، خميدگي پشت كوه در انتظار طاق آمدن تحمل انسان، آدم سفيه. بلاهت از سر و رويش مي بارد، كه اينچنين در دامي به اين واضحي گرفتار گشته. دامي كه خر هم ازش پريد.
خودم رو مي گم : آره ، اراده دارم. مثلا الان بجاي كلمه اراده از اختيار استفاده كنم! اما موقعي مي تونم بگم اختيار دارم كه بتونيم مفهوم جملات رو عوض كنم، نه فقط كلمات رو جابجا كنم.
اَه، كه چه ابله بودم اون روز الست! .. خوبي اين دنيا اينه كه ميشه گذشته رو جبران كرد. اما من حتي اون روز الست رو يادم هم نمي ياد، چه رسد به اينكه بخواهم جبران كنم و حرفم را پس بگيرم.
نمي دونم چرا اينقدر دو دلم..
لعنت به اين اختيار كه بيچاره مون كرده و همه رو از زندگي انداخته.. فقط مسئوليت مي آره. اما اگه بگي قد يه سر سوزن واقعا اراده اي داشته باشي براي تغيير سرنوشت ، نع ، همش دروغه!
Thursday, May 29, 2003
حدود يك ماه پيش يكي از شهروندان وبلاگشهر، كه اينك در ميان ما نيست و به جبر زمانه ، ناچار به ترك اين ديار مجازي گشت، در فرازي از مطالبش، از گيرهايي كه به كار اصلاح طلبان هست نوشته بود: اينكه آنان موجوديتشان به اين نظام گره خورده. در اين ميان نام عبدي را هم آورده بود كه: او اصلا بخاطر يك كار خبط بالا رفتن از ديوار سفارت ، يك عنصر تاثيرگذار سياسي ، و اكنون نيز يك اصلاح طلب مشهور معرفي مي شود ، درحاليكه حاضر نيست به اشتباهات گذشته خود همچون گنجي اعتراف كند و خود را از بايگاني ذهني كه مردم از اين نظام دارند، خارج كند. البته اينها كه مي نويسم عين كلام ايشان نيست ، اما برداشتي است كه تقريبا من از نوشته هاي ايشان به ياد دارم.
گرچه نام او را گاهي در ميان كامنت هاي برخي وبلاگ هاي پر بيننده مي بينم، اما بعيد مي دانم بتازگي شروع به نوشتن كرده باشد. به هر حال من در پاسخ به ايشان مطلبي نوشتم كه در آغاز تصور نمي كردم تا اين حد مفصل شود.. ايشان هم در پاسخ فرمودند كه فعلا درگير پاك كردن آرشيو وبلاگشان هستند، و سر فرصت پاسخ مرا خواهند داد. اما صد دريغ كه يك ماه گذشت و آن شعف كه از بابت انتظار خواندن نامه ايشان داشتم به يأس بدل گشته. گرچه از ابتدا انتظار نداشتم حتي رغبت خواندن نامه مرا داشته باشد، اما وقتي خودش گفت كه مي نوسد ، ديگر جاي شك و شبهه اي نماند.. اينك آن جوابيه را كه نوشته بودم و حاوي مطالبي است كه اگر در اين روزها به آن پرداخته نشود يقينا ديري نخواهد گذشت كه اصل قضيه بيات خواهد گشت، اينجا مي آورم. البته با برخي حذف و اضافه ها تا بيشتر مناسب حال اين وبلاگ باشد. اميد كه مورد توجه قرار گيرد و از نقد محروم نماند.
سهراب كشي
ميخواهم تصورم را از اصلاح طلبان بگويم و اينكه سرانجام كارشان چه خواهد شد. از فرضياتي كه در تجربه تاريخي مان داريم، توانايي، شجاعت، پايداري و هوشياري آنان را در حد و قواره و اعتبار و لياقت مردم ايران مي بينم. نه بيشتر و نه كمتر. مردم ايران شايسته اينچنين اصلاح طلباني هم هستند. البته من آنان را داراي صفات برجسته اي مي دانم و بنظرم از ديگر اصلاح طلباني كه مي شناسيم در كشور هاي ديگر بوده اند، كشورهايي حتي پيشرفته تر از ايران، بيشتر از خود مايه گذاشته اند و كسب اعتبار جهاني كرده اند براي ايران و ايراني. اما مي خواهم از يك خواست و انتظار عمومي بگويم كه نه فقط مردم ايران كه حتي برخي تحليلگران خارجي اوضاع ايران هم دارند از اصلاح طلبان بخت برگشته. ابتدا بگذاريد به اين قضيه برسيم كه مهمتر است، بعد گيرهاي شما به اصلاح طلبان خود به خود روُ خواهد شد كه از كجا نشأت ميگيرد.
ما از آنان ميخواهيم براي ايرانيان و اعتبار نام ايران و رسالتي كه بر دوششان هست، در ميان گرگان و ددان ، فريادي زنند از سر عصيان و درد و اعتراض ، و چون آرش كمانگير جان نازنين خود در اندام خميده و فرتوت بگذارند ، چون تيري در كمان ، و به قلب خصم پليد يورشي برند از سر ناچاري و گريز از نااميدي. يا بايد چون سالار شهيدان حسين ، جهاد را تنها در توانستن ، و پيروزي را تنها در غلبه ندانند ، و از او بياموزند و عمل كنند كه شهادت به معني باختن نيست كه يك انتخاب است ، و شهيد همانگاه كه بر معراج شهادت حاضر شد پيروز است و قهرمان تاريخ. .. نمي دانم چگونه «اصلاح طلبي» را كه با مصلحت سنجي عياق گشته در آن مقاله بحث برانگيز «مصلحت برتر از حقيقت» از آقاي مرديها ، مي توان با اينگونه شهادت طلبي ها و تهورات افسانه آميز يكجا جمع كرد.
آري ، يكجاي كار لنگ مي زند ، يا بقول شما گير دارد انگار! گير كار آنجاست كه انتظاري داريم از آنها ، كه خارج از تواناييهاي به ارث برده از ما است. اكنون ما هيچ توانايي اينچنيني نداريم كه جان و مال و شغل خود را فدا كنيم ، بخاطر كسب موفقيت ديگران ، حتي اگر اين ديگران همانا ايرانيان باشند. حتي اگر نزديكانمان هم در آن موفقيت سهيم باشند.. من در همين رابطه پيشنهادي داشتم كه مطرح ميكردم با دائيم كه بسيار با هم بحث داريم و گفتگو. چيزي شبيه به روش ساتياگراهاي گاندي. به همين منظور هم بود كه دو مقاله مفصل نوشتم در باب شخصيت اخلاقي و سياسي گاندي. در واقع براي ياد گرفتن خودم بود و پيش كشيدن بحثش كه اصلا هم موفق نبودم.. مي گفتم چرا به عوض خاتمي و اصلاح طلبان، مردم خود از مردمي، و رعيتي و مظلومي، استعفاء نمي دهند.. بنظرم يك هفته پيش بود كه يهودي هاي اسرائيل بمناسبت سالگرد يك فاجعه انساني در جريان جنگ جهاني، يك دقيقه سكوت كردند. همه، هرجا، مشغول هركاري كه بودند، بر سر جاي خود ايستادند و يك دقيقه سكوت كردند. هيچكدام هيچكاري نمي كردند، يا به نوعي همه يك كار مي كردند.. چرا ما در ايران نتوانيم اينچنين برنامه هايي داشته باشيم. مثلا مردم هند به رهبري گاندي مي آمدند جلوي تير و تفنگ انگليسي ها سينه سپر ميكردند، نه فرار ميكردند و نه واكنشي نشان ميدادند، تا كشته شوند، و اين بهترين وسيله بود براي گاندي تا واكنش افكار عمومي دنيا را به حساب خود ذخيره كنند.. البته در همان مقالات هم گفتم كه وضع ما فرق دارد و اكنون نيز قصدم قياس مع الفارق نيست، اما مي توان چشمه هايي را آموخت تا به گيرهاي كارمان پي ببريم.. منظورم لُب كار آنان است كه ناشي از همبستگي و الفت و از خود گذشتگي براي هدفي مشترك است.. به هر كه مي گفتم اين حرفها را يا توجهي نمي كرد يا مي خنديد، و يا اگر چون دائيم آدم صادقي بود، مي گفت: «مردم الان به فكر زندگي و راحتي و خوشي هستند، و اگر هم اعتراضي دارند براي كسب هينهاست. اگر بميرند كه ديگر چيزي نسيبشان نمي شود.» او از خود البته مي گفت كه اصلا حاضر نيست براي ايران، و آينده و آزادي و عدالت، كه چه شود يا نشود، جانم را فدا كنم و زن و بچه را اسير و ابير بلند پروازي هاي خود كنم (البته او بسيار فداكاري كرده كه پيشتر اندكي را گفته ام در وبلاگم). مردم حق دارند ديگر انقلابي فكر نكنند و عملشان را تغيير دهند به وضعيت ثبات امروزي.. اما نمي دانم چرا اين حق را براي خاتمي و دار و دسته اش قائل نيستند.. آنها هم مثل من و شما شغلي دارند و مسئوليتي، و قرار نيست جانشان را پاي آن بگذارند.. اين را در نظر بگير كه به خواهرم كه حسابرس شهرداري است مي گويم چرا اين تخلفات و هزينه هاي بي مورد و معامله هاي پنهاني كه با رئيس حسابرسي مي شود را فاش نمي كني؟ مي گويد: «از جانم كه سير نشده ام، مگر من چقدر حقوق ميگيرم كه بخواهم جانم هم بدهم. من جوانم، آينده دارم، زندگيم را از دست بدهم براي هيچ. همه جا تكرار ميشود اين زد و بندها، كسي چيزي نمي گويد و نمي شود جلويش را گرفت، چون مردم اينگونه هستند و مي خواهند هم همين را». اين استدلال را در نظر بگير. مي تواني تعميم بدهي به همه مردم ايران، در هر شغلي كه هستند، و هر كاري كه مي كنند. همه همينطور فكر مي كنند. ولي نوبت كه به خاتمي مي رسد داستان طور ديگري مي شود.. او را چون پيغمبران محاكمه مي كنيم. اعمالشان را مي خواهيم در باسكول بسنجيم. ولي خود را به ترازوهاي نقره گون طلا فروشي مي آويزيم (در اين مورد هم پيشتر در وبلاگم گفته ام).
البته بنظرم اينهم علتي دارد، و مربوط مي شود به گيري كه در فرهنگ و تاريخ سياسي ايران است. توضيحش را در اين دفترچه يادداشتم نوشته ام، اما مي ترسم از گيج و گمي نوشته هايم سر درد بگيري و شرمنده ات شوم يا اصلا نخواني. فقط اينرا بگويم كه آنها ابزارهايي هستند در دست ما ، و ما هستيم كه آنها را به دنيا آورديم و خود هم بايد بزرگشان كنيم و به پيش ببريم ، نه اينكه از آنها انتظار رهبري داشته باشيم. مي خواهم اگر شد جمع بندي كنم و بيشتر سرت را درد ندهم.
اوج شاهنامه را كه مي خواني داستان رستم و سهراب است و رزمشان در آوردگاه شاهنامه. فردوسي پاكزاد به آن سطح از بينش تاريخي و فرهنگي مردم ايران دست يافته بود كه بي جهت يك ماجراي نسبتا رمانتيك را در قالب رزم نامه به اوج شاهكار خود بدل نكند! در واقع او به يكي از ريشه اي ترين صفات اخلاقي مردم ايران در روابط فردي و اجتماعي اشاره مي كند و بسيار موشكافانه هم بيان مي كند. سهراب كشي را مي گويم. اين را اگر به رزم و شاهنامه بخواني يا مرثيه و مثنوي، يا شعر و غزل تفاوتي ندارد. به هر روي و عنوان و سبكي، روايت حال ما نيز هست و هر روزه در زندگي فردي تكرارش مي كنيم و در ديدگاه هاي اجتماعي و چالش هاي پيش روي مردم كاملا نمود دارد. كوتاه سخن اينكه، بنظرم تجربه سهراب كشي ديگري را ما ايرانيان آغاز كرده ايم و در نقش رستم بخوبي ايفاي نقش مي كنيم. روز سهراب كشون هم دير نيست. فرزندمان را كه خود دنيا آورديم و اصلا كسي فكرش را نمي كرد به اين صلابت و شجاعت و رشادت دست يابد، بزرگ كرديم و اكنون رهايش مي كنيم به دست تقدير. تقديري كه پيشتر رقم خورده براي ديگر فرزندانمان.. اما او بنظرم زيركتر است و ما لج مان گرفته از همين زيركي او كه چرا تن نمي دهد به مبارزه با رستم.
اشتباه نكن. من از زواياي مختلفي نگاه كردم و شايد در ظاهر با هم قابل جمع نباشند. اما كار انسان همانا جمع اضداد است در باطن خود.. براي اصلاح طلبان مظلوم نمايي نمي كنم و هيچ علقه خاطري هم به آنها ندارم ، آنچنان كه بيش از احساس همبستگي ام با تاريخ و فرهنگ ايران باشد.. در توجيه اين پيشگويي سهراب كشي هم نظري دارم.
هيچ توجه كرده اي كه خاتمي را چقدر خوب بدنيا آورديم و بزرگش كرديم. او بارها شهادت داده كه فرزند كوچك ملت ايران است. از اين لحاظ ايرانيان فرزنداني رشيدتر و قويتر و جوانمردتر از خاتمي داشته اند، چون مصدق و امير كبير و قائم مقام كه آنها را هم رستم وار به دست غربت و مرگ سپرده اند. ما رسم مألوف خود را تكرار مي كنيم و هيچ در كارمان به دل شك و ترديد راه نمي دهيم. ولي آنها كه رفتند ، با همه استعداد و توانايي شگرفي كه از خود نشان دادند براي دلربايي از مردم بيدل ايران ، و جمع كردنشان حول يك محور واحد ، هيچكدام تجربه خاتمي را نداشتند و او نيز نمي خواهد به سرنوشت آنها دچار شود.
هنوز حرفهايي هست كه باقي مانده و تازه مي خواستم كوتاه كنم سخنم را. نتيجه گيري هم مي ماند براي شما كه از اين آشفته بازار درمي يابيد. راستي با اين اوصاف شما باز هم معتقد به اهميت و توجه به همان گيرهاي كار اصلاح طلبان هستيد، كه بفرض چرا آقاي عبدي به اشتباهش اعتراف نكرده؟
يا حق!