لجاجت: ضعف شخصيتانسان هميشه در زندگي خواستهايي دارد كه در شرايط طبيعي و روال عادي روي آنها را نخواهد ديد. غارنشينان وقتي از صرف نيازهاي جسمي سير مي شدند، براي تأمين كمبودهاي دروني خود با نقش و نگارهاي روي ديوارهء غار سعي در پوشش آن داشتند. اين از ابتدا همراه ما انسانها بوده و هميشه خواهد بود. انسان هميشه به دنبال چيزي ديگر است، از جنس ديگر، نوعي ديگر، برتر از اين كه هست، جداي از آن، جاي ديگر، جور ديگر. اينها دغدغه ذاتي بشر است. هر چه متفاوت تر، انسان تر. اما در تاريخ، انسانها ثابت كرده اند گاهي مجبور به كسب تفاوت هستند! نه اينكه بدنبال فضيلتي باشند. و اين شبهه انگيز است. آيا اين هم ارزش انساني دارد؟
صوفيان و درويش مسلكان در عهدي كه جبر و سلطه حاكمان نواحي مختلف ايران بيداد ميكرد، تبديل به يك قشر گسترده در جامعه ايران شدند. تا آنجا كه بزرگانشان از انحرافات آنان بسيار گله كرده اند. از غزالي گرفته تا مولانا و حافظ. حتي برخي امروزه همان نداي قديم را به زبان حال خود نجوا مي كنند. سپري كردن روزگاري كه حاكمان در امور شرعيه مردمان دخالت مي كنند و بخاطر رعايت بهتر ظواهر آن جايزه تعيين مي كنند، صوفي رندي چون حافظ را به اظهار «مي» خواري در ملأ عام واميدارد، و از هر فرصتي براي سوا كردن خود از صوفيان سجاده به دوش بهره ميبرد. از مطلب اصلي پرت شدم. مي خواستم بگويم انسانها براي برآورده كردن نيازهاي روحي و رواني خود، دو راه پيش رو دارند. يا بايد دنياي درون را تغيير دهند يا بيرونشان را مطابق خواست درون بسازند. گاهي بوده كه مردم اساساً از هر تغيير و كاري به اراده خود منع مي شدند، و براي تسليم و انقياد در رفتار و گفتارشان رنج هاي بسياري مي كشيدند، تا آنگونه كه حاكمان مي خواستند زندگي كنند و بجاي ساخت بيرون، درونشان را با خواست و اراده ايي ديگرگون تغيير دهند. شيوع تصوف از همين رو بود. تصوفي كه در منش راستينش از عهدهء انسان هاي خارق العاده برمي آمد و بس، تا آنجا گسترش پيدا كرد كه توانست با جلب اعتماد مردم، خود مدعي حكومت شود، و آنگاه بود كه كلام غزالي روشن شد كه مي گفت: دريغا، همهء معارف دين رنجور و سست مايه شده اند بجز تصوّف كه پاك نابود گشته است.
اما دستهء ديگر كه بعد از پشت سر گذاشتن تجربهء تاريخ تصوّف گمان ميكردند لاجرم بايد جهان بيرون را در مشت گره كرده نرم و خمير كنند، در قرن بيستم به ظهور رسيدند. مردمان ستم كشيده روزگاران، در اين قرن با انقلاب هاي پي در پي تصميم خود را عملي كردند. اولين نسل آنان شايد در فرانسه بود. اما در روسيه وضع فرق داشت. آنان هفتاد سال دوام آوردند تا به تفاهم امروزين رسيدند. روزگار خودمان هم كه ديگر گفتن ندارد و بر همه آشكار است كه چه كردند، نسل خواستگاه انقلاب كه تفاهم نامه شان ــ كتابهاي شريعتي ــ هم اكنون نيز در دسترس همه گان هست، و چه اندازه با وضع موجود متفاوت مي نمايد. تا آنجا كه شاگردش را امروزه ديوانه و مجنون مي خوانند. شايد جنون واقعاً شايستهء انقلابيان باشد.
نظرتان راجع به آدمهاي لجباز چيست؟ به من مي گويند لجوجم و يكدنده. آدمهاي بي شخصيت كه نيازهاي دروني شان در عين حال كه پست و حقير است و بي اهميت، تا آنجا كه با نيازهاي جسمي و بيروني شان چندان فاصله ايي ندارد، با تأكيد بروي برخي صفات بسيار معمولي كه هر فردي ممكن است داشته باشد، در واقع با لجاجت، مي خواهند آن شخصيت ضعيف و پست خود را در پوشش توانايي هاي بيروني مخفي كنند. داشتم سخت بخود گير ميدادم، كه آيا واقعاً من اينگونه لجبازم!!!؟
آري بايد پذيرفت. بلي من هم مثل همه انسانها سرشتم در آسايش و راحتي و تنبلي و ريا و خودفريبي و خوش نشيني و شادنوشي ارضاء مي شود و تمايل دارد. اما در اين عمر نكبتبارم هرگاه مجالي براي زندگي بود، سعي خود را كرده ام. گرچه اكنون كه به عقب مي نگرم از خود حجالت مي كشم. مسئله اين است كه اصلاً مگر من چند روز توان زندگي كردن داشتم. تواني در حد معمول و متوسط جامعه اي كه در آن دنيا آمدم.
خدا ما را از فُرم خودش ساخت و ما هم... .ما با فرشتگان و شيطان تفاوت اساسي داريم. آنها توان اشتباه هم ندارند. شرط انسانيت ما به اشتباه كردنمان است. آن هم ناشي از خداگونه بودن ماست، چون خدا نيستيم. بر خي اشتباهات، خود يك ثواب است. مثلاً ترحم بر گرگ تيز دندان، اشتباه است، چون ظلم است بر گوسفندان. ولي ترحم به خودي خود صفت پسنديده اي است. جورهاي ديگري هم هست، اينقدر كه شايد فكرش به انكار بيانجامد و...
شرمنده نمي دانم چه كار كنم با اين هزيان ها.