Monday, March 31, 2003

چند وقتي درباره گاندي مي خونم ...

حدود ده روز پيش خواستم چيزي در مورد ماهاتما گاندي بخونم. در جستجوي عربي گوگل نام "گاندي" را تايپ كردم تا ديدم سي صفحه نتيجه جستجو داره. همه رو كه مرور كردم خيلي هاش اصلاً ربطي به شخصيت گاندي نداشت و بيشتر نام خيابان گاندي بود. ولي در همان بيست مورد خوبي هم كه بود مطالب جالبي ديدم كه خيلي به دردم خورد. خيلي از آنها وبلاگ بودند. شايد اگر پرشين بلاگ ايندكس جستجو در آرشيو داشت خيلي بيشتر از اينها پيدا ميكردم. ولي با اين وجود سه ، چهار مورد در پرشين بلاگ يافتم. اين شايد يك ركورد باشه كه در يك روز چهار نفر فقط در صفحه اصلي پرشين بلاگ نامي از يك شخصيت تاريخي كه بيش از نيم قرن از وفاتش ميگذره آورده باشن. از اون روز به بعد در كار پردازش مطلبي درخور شخصيت او و توانايي ذهني خودم هستم. تا بالاخره ديروز در دو قسمت مجزا ــ يكي در مورد شخصيت اخلاقي و ديگري تفكرات اجتماعي و منش سياسي گاندي ــ كاملش كردم. امروز بعد از پيدا كردن چند تا عكس مناسب آماده اش مي كنم براي فردا كه پابليش كنم. منبع اصلي كه خيلي ازش سود بردم مقاله اي بود در مجله كلك شماره 93 از جورج اورول و ترجمه كمال فهيم با عنوان “سيري در احوال گاندي”. و همچنين يك سري مقاله سه قسمتي در همشهري سال 78 با عنوان “آموزه هاي ديني و اخلاقي ماهاتما گاندي” از مرضيه سليماني. گرچه اميدي ندارم كسي حتي همين مطلب رو بخونه و اصلاً هم برام مهم نيست، ولي در مورد گاندي بايد همه تلاشم رو بذارم تا هر كس علاقه اي داره بياد بخونه و اگر كمه زيادش كنه، اگر اشتباهه درستش رو بگه، و بعد هم اگر دوست داشت بره و ديگه پشت سرش رو نگاه نكنه!

شرق شناسى روشى است بر پايه مبانى علمى كه از دويست سال پيش در اروپا ايجاد شد وموجب تأسيس مدارس خاص، موزه ها، كتابخانه ها، چاپخانه ها، نشريه ها و كتابها و مجله ها، كنگره ها و مجامع شد كه هم وسيله تحقيق و تجسس علمى بوده است و هم آنكه دول اروپاي از آن وسايل در راه بسط نظريات تجاري و سياسي خود اطلاعات كسب مي كرده اند. شرق شناسي تا بيست سال پس از جنگ جهاني دوم نيم رمقي داشت ولي با تغيير وضعي كه به كنگره بين المللي شرق شناسان داده شد آن بساط كهنه برچيده شد و اغلب تأسيسات پيشين با عناوين جديد و راههاي جديد به تحقيق و پژوهش در مورد مباحث مربوط به ملل شرقي پرداختند.

ادوارد سعيد نخستين كسى است كه كتابى از ديد شرقى در نقد شرق شناسى نوشت و گذشته اين مكتب را بر علاقه مندان مكشوف كرد. در نقد و قبول كتاب او مقاله هاى متعدد انتشار يافت. با وجود اين جنبه نگاه تاريخى به شرق شناسى هنوز مطرح است. از جمله كتاب ديگرى در سال 2000به قلم A. L. Macfie توسط انتشارات دانشگاه ادينبورگ انتشار يافت به نام‏Orien talism: A Reader. او درين كتاب به نظرياتى كه توسط متفكرين بنام مانند هگل، ماركس، نيچه، فوكو و بريان ترنر، جان ماكنزى، ادوارد سعيد ابراز شده است پرداخته. قصدش آن است كه مبتديان و وارد شوندگان به مطالعات شرقى را از كيفيت قضيه آگاه كند.

Saturday, March 29, 2003

لجاجت: ضعف شخصيت

انسان هميشه در زندگي خواستهايي دارد كه در شرايط طبيعي و روال عادي روي آنها را نخواهد ديد. غارنشينان وقتي از صرف نيازهاي جسمي سير مي شدند، براي تأمين كمبودهاي دروني خود با نقش و نگارهاي روي ديوارهء غار سعي در پوشش آن داشتند. اين از ابتدا همراه ما انسانها بوده و هميشه خواهد بود. انسان هميشه به دنبال چيزي ديگر است، از جنس ديگر، نوعي ديگر، برتر از اين كه هست، جداي از آن، جاي ديگر، جور ديگر. اينها دغدغه ذاتي بشر است. هر چه متفاوت تر، انسان تر. اما در تاريخ، انسانها ثابت كرده اند گاهي مجبور به كسب تفاوت هستند! نه اينكه بدنبال فضيلتي باشند. و اين شبهه انگيز است. آيا اين هم ارزش انساني دارد؟

صوفيان و درويش مسلكان در عهدي كه جبر و سلطه حاكمان نواحي مختلف ايران بيداد ميكرد، تبديل به يك قشر گسترده در جامعه ايران شدند. تا آنجا كه بزرگانشان از انحرافات آنان بسيار گله كرده اند. از غزالي گرفته تا مولانا و حافظ. حتي برخي امروزه همان نداي قديم را به زبان حال خود نجوا مي كنند. سپري كردن روزگاري كه حاكمان در امور شرعيه مردمان دخالت مي كنند و بخاطر رعايت بهتر ظواهر آن جايزه تعيين مي كنند، صوفي رندي چون حافظ را به اظهار «مي» خواري در ملأ عام واميدارد، و از هر فرصتي براي سوا كردن خود از صوفيان سجاده به دوش بهره ميبرد. از مطلب اصلي پرت شدم. مي خواستم بگويم انسانها براي برآورده كردن نيازهاي روحي و رواني خود، دو راه پيش رو دارند. يا بايد دنياي درون را تغيير دهند يا بيرونشان را مطابق خواست درون بسازند. گاهي بوده كه مردم اساساً از هر تغيير و كاري به اراده خود منع مي شدند، و براي تسليم و انقياد در رفتار و گفتارشان رنج هاي بسياري مي كشيدند، تا آنگونه كه حاكمان مي خواستند زندگي كنند و بجاي ساخت بيرون، درونشان را با خواست و اراده ايي ديگرگون تغيير دهند. شيوع تصوف از همين رو بود. تصوفي كه در منش راستينش از عهدهء انسان هاي خارق العاده برمي آمد و بس، تا آنجا گسترش پيدا كرد كه توانست با جلب اعتماد مردم، خود مدعي حكومت شود، و آنگاه بود كه كلام غزالي روشن شد كه مي گفت: دريغا، همهء معارف دين رنجور و سست مايه شده اند بجز تصوّف كه پاك نابود گشته است.

اما دستهء ديگر كه بعد از پشت سر گذاشتن تجربهء تاريخ تصوّف گمان ميكردند لاجرم بايد جهان بيرون را در مشت گره كرده نرم و خمير كنند، در قرن بيستم به ظهور رسيدند. مردمان ستم كشيده روزگاران، در اين قرن با انقلاب هاي پي در پي تصميم خود را عملي كردند. اولين نسل آنان شايد در فرانسه بود. اما در روسيه وضع فرق داشت. آنان هفتاد سال دوام آوردند تا به تفاهم امروزين رسيدند. روزگار خودمان هم كه ديگر گفتن ندارد و بر همه آشكار است كه چه كردند، نسل خواستگاه انقلاب كه تفاهم نامه شان ــ كتابهاي شريعتي ــ هم اكنون نيز در دسترس همه گان هست، و چه اندازه با وضع موجود متفاوت مي نمايد. تا آنجا كه شاگردش را امروزه ديوانه و مجنون مي خوانند. شايد جنون واقعاً شايستهء انقلابيان باشد.

نظرتان راجع به آدمهاي لجباز چيست؟ به من مي گويند لجوجم و يكدنده. آدمهاي بي شخصيت كه نيازهاي دروني شان در عين حال كه پست و حقير است و بي اهميت، تا آنجا كه با نيازهاي جسمي و بيروني شان چندان فاصله ايي ندارد، با تأكيد بروي برخي صفات بسيار معمولي كه هر فردي ممكن است داشته باشد، در واقع با لجاجت، مي خواهند آن شخصيت ضعيف و پست خود را در پوشش توانايي هاي بيروني مخفي كنند. داشتم سخت بخود گير ميدادم، كه آيا واقعاً من اينگونه لجبازم!!!؟

آري بايد پذيرفت. بلي من هم مثل همه انسانها سرشتم در آسايش و راحتي و تنبلي و ريا و خودفريبي و خوش نشيني و شادنوشي ارضاء مي شود و تمايل دارد. اما در اين عمر نكبتبارم هرگاه مجالي براي زندگي بود، سعي خود را كرده ام. گرچه اكنون كه به عقب مي نگرم از خود حجالت مي كشم. مسئله اين است كه اصلاً مگر من چند روز توان زندگي كردن داشتم. تواني در حد معمول و متوسط جامعه اي كه در آن دنيا آمدم.

خدا ما را از فُرم خودش ساخت و ما هم... .ما با فرشتگان و شيطان تفاوت اساسي داريم. آنها توان اشتباه هم ندارند. شرط انسانيت ما به اشتباه كردنمان است. آن هم ناشي از خداگونه بودن ماست، چون خدا نيستيم. بر خي اشتباهات، خود يك ثواب است. مثلاً ترحم بر گرگ تيز دندان، اشتباه است، چون ظلم است بر گوسفندان. ولي ترحم به خودي خود صفت پسنديده اي است. جورهاي ديگري هم هست، اينقدر كه شايد فكرش به انكار بيانجامد و...

شرمنده نمي دانم چه كار كنم با اين هزيان ها.

Friday, March 28, 2003

حاكم برنده، دين پيروز

عربها كه به ايران حمله كردند كارشان براي تسلط كامل به درازا مي كشد، شايد يك قرن، دقيقاً يادم نيست. چون مركزيتشان در كوفه و بصره بود و براي لشكركشي ــ فرض كنيد به خراسان ــ مجبور به طي مسافت بسياري بودند و توان تسلط نظامي كامل را نداشتند، مدام مردم با رهبري مذهبي پيشين بر والي شورش مي كردند و اوضاع را براي مدت كوتاهي بدست ميگرفتند تا از نو مسلمانها لشكركشي كنند. در خراسان و نواحي جبال اين جريان مدام تكرار مي شد. خوب در آن زمان مردم عادت داشتند به دين حاكم درآيند و اين مسئله اي كاملاً طبيعي بود. براي ايرانيان (نه در عصر كوروش يا داريوش بلكه همان دورهء هجوم اعراب) بجز برخي نواحي چون اصفهان يا شيراز كه مركز تجمع آتشكده هاي زرتشتيان و رهبرانشان بود و وضع فرق ميكرد، در باقي مناطق ايران، اغلب پيروي از دين حاكم امري طبيعي بود و غير از اين مزموم شمرده مي شد. خوب طبيعتاً در جريان گيرودار شورشهايي كه صورت ميگرفت مردم ممكن بود در يك نسل به چند روش و مسلك متفاوت به پرستش خدايي بپردازند كه مورد قبول پيروز ميدان جنگ قدرت بود. استاد زرين كوب مي گويند بخاطر اين فرهنگ ارباب ــ رعيتي در ميان ايراني ها، مسلمانان براي توجيه اسلام در ايران چندان مشكلي نداشتند. اين نشانهء تخفيف و پستي فرهنگ خداپرستي ما ايرانيان نيست، بلكه در همه جاي دنيا همينگونه بوده. بهرحال با وجود آن شرايط ضعيف ارتباط انسانها مسلماً نمي شد همه را آگاهانه خداپرست كرد، ولي با اين وجود در ايران جمعيت هاي بسياري محققانه ديني را مي پذيرفتند يا طرد ميكردند، كه در ميان تمدنهاي مختلف مثال زدني است.

اوضاع مردم عراق را نمي توان با آنزمان يكي گرفت، اما مقايسه آن آموزنده است. صدام تاكنون پيروز جنگ قدرت در عراق بوده و اين طبيعي است كه تا وقتي مردم به سقوط او اطمينان حاصل نكنند به دين جديد رو نياورند. اين دقيقاً همان چيزيست كه آقاي فرد هاليدي در پاسخ به اين سئوال كه «چرا مردم عراق قيام نمي كنند؟» به آن اشاره كوچكي مي كنند. ملتي كه از كوچكترين آزادي ابراز عقيده بي بهره بودند و هيچ گزينه اي جز صدام پيش رو نداشته اند، حتي شايد در برخي مناطق عقب افتاده تر از ايرانيان باستان فكر كنند. كساني هم كه در سالهاي پيشين مورد سركوب رژيم بودند، اينك شايد منتظر فرصتي مناسب براي ابراز وجود باشند. به گفتهء اين كارشناس بين الملل «اكثر مردم عراق از سقوط صدام حسين استقبال خواهند كرد ولي آنها در اين برهه از آغاز جنگ، رغبتي به آغاز شورش مسلحانه در مقابل رژيم عراق ندارند. اين بي رغبتي محصول مشترك سركوب اعمال شده توسط نيروهاي دولت عراق و خاطره وقايع سال 1991 است».

Wednesday, March 26, 2003

كلام آقاي بهنود

كلام آقاي بهنود در مورد سياست و عقل ابزاري آمريكاييها كه هميشه در پي محاسبه سود و زيان و منافع حاصل از نتيجه تصميمشان هستند، كاملاً پذيرفتني و صحيح است. ايشان مي گويند آمريكا حتي در جنگ با ويتنام هم در نهايت شكست نخورده است. «دولت نيكسون وقتي كه دريافت جنگ ويت نام سودي ندارد. به كاري كه به نظر رهبران شرقي غيرقابل تصور بود دست زد. به مذاكرات صلح تن داد و به ويت كنگ ها اين امكان كه وارد سايگون شوند و ارتش آمريكا به خواري از آن شهر گريخت و حاميان جنوبي خود را هم رها كرد.» در اين ميان مسئله اي را كه عالي توضيح مي دهند، تفاوت حس غرور ملي غربيها با ديدگاه سنتي ما شرقيها است. ژاپني ها را مثال ميزنند كه بعد از فرود بمب اتم، سرشان را پايين گرفتند به علامت تسليم و ظاهراً از ديدگاه ما به غرور مليشان خدشه وارد شده بود اما آنها بعد از بيست و پنج سال چله نشيني سرفراز و مغرور بودند. «... جامعه اي صنعتي بودند كه از اتفاق بسيار بيشتر از ديگران سنت ها و اعتقادات خود را هم حفظ كرده بودند و اين بار مغرور بودند و اين غرورشان بنيادي بود.»

مولوي بسيار زيبا از وارد شدن عشق به انسان سخن مي گويد. اين كلمات آقاي بهنود هم چون عشقي فريبا و ملكوتي بعد از ساعتها ذهن و روحم را به خود معطوف كرده و از يادش غافل نمي شوم. غير آنچه در كلامشان واضح است، بنظرم چيزي هست كه آنرا مخفي مي كنند. من هم توانايي فكري و دانش تاريخي و لكنت زبانم اجازه نمي دهد، دربارهء آنچه بنظرم رسيده توضيحي دهم. پيشتر خوانده بودم از غصه هاي مصدق و شريعتي از مردم ايران. آنچه آنها از قول دشمنان آشكار ايران نقل مي كردند و در واقع حرف خودشان بود. آنچه از «عارف نبودن ملت به حق خود» و «ناسيوناليسم نارس ايراني» مي گفتند به زبان ايماء و اشاره.

مقالهء اخير آقاي حجاريان با عنوان سوء دموكراسي نيز بسيار كامل و موشكافانه است. تاكنون اينطور عميق و حساب شده به دموكراسي فكر نكرده بودم. ايشان سؤالاتي در ابتدا مطرح مي كنند: آيا ما به مردم دموكراسي عرضه كرده ايم كه آنان چنين از دموكراسي زده شده اند؟ آيا مردم ايران از دموكراسي روي گردان شده اند؟ آيا از آزادي، مشاركت و ديگر جلوه هاي دموكراسي قهر كرده اند؟ آيا همان گونه كه اريك فروم مي گويد جامعه ايران دچار «گريز از آزادي» شده است؟ يا آن گونه كه تئودور آدورنو (از متفكران نئوماركسيست مكتب فرانكفورت) مي گويد مردم ايران به دنبال شخصيتي اقتدارگرا مي گردند كه به آلامشان تسلي و تسكين دهد؟ و در ادامه ده نوع سوءدموكراسي را بيان مي كنند و در انتها مي افزايند: ... رويگرداني از دموكراسي استراتژي مناسبي نيست. دانش بشري راهي بهتر از دموكراسي را پيش پاي ما قرار نداده است. بايد آموخت كه برآوردن نيازهاي ابتدايي ما هم در گرو دموكراسي است. همچون آن ساكنان روستايي كه رود ده را خشك يافتند و باريكه زهري را در آن جاري ديدند. هنگامي كه از ده پائين به ده بالا رفتند بر فراز كوه اژدهايي خفته به ده بالا را ديدند كه از دهانش زهر مي تراود. پس چاره اي جز كشتن اژدها نيافتند. بنابراين اگر مردم همه بفهمند ديكتاتوري مانع توسعه است راهي جز دموكراسي ندارند.

Tuesday, March 25, 2003

شتري ميهمان مرغ!








شخصيت اخلاقي گاندي و طرز فكر و رفتار گاندي در برخورد با موضوعات بغرنج زمانه خود، مسائلي هستند كه جوانان امروز ايراني را به خود معطوف مي كند. با يك جستجو و تحقيق خيلي ساده در ميان همين وبلاگ نويسان به عنوان نماينده جوانان ترقي خواه ايراني مشخص مي شود كه تا چه حد مردم ايران خواسته و ناخواسته، بطرزي غير ملموس و باور نكردني در پي مبارزه منفي ابتكاري گاندي هستند. تصور مي كنم در چند سالهء اخير ذهنيت گاندي در قبال حاكمان مستبد انعطاف ناپذير، ابتدا در ميان نخبگان جامعه و در پي آن به طرزي غير قابل باور بصورت عملي ــ نه آنچنان كه مفهوم علمي مبارزه منفي را بدانند ــ در ميان قشر متوسط و حتي در نقاط دور افتاده و بعيد، بعنوان راهكار اصلي زندگي و مقاومت در برابر زورگويان حكومتي در آمده است. اين اقشاري كه از آنها صحبت مي كنم، نه تحصيل كرده اند و نه حتي در زندگي به چيزي بيش از آب و نان روزانه لازم است فكر كنند. اصلاً شايد تلاشي براي فكر كردن نمي كنند، ولي آنچنان كه پيداست دست حكومت در تمام شئونات زندگي شخصي و روزمره مردم نقش تعيين كننده دارد. مردم ايران اغلب انسانهايي خدا محورند، و اين ويژگي اصلي فرهنگ ايرانيان در تاريخ بوده. حكومتي كه خود را نمايده امر حق بر زمين مي داند و مقدس، چگونه ممكن است در جزئي ترين و فردي ترين امور زندگي شهروندان كه همانا دين و مذهب است، وارد نشود و دخالت جبارانه آنگونه كه تنها شايسته خداست نكند. پس مردم ايران همگان نيازمند روش و منشي هستند كه با آن بدون آسيب رساندن به آنچه تاكنون از دل تاريخ پرفراز و نشيب و سراسر ويراني و خونريزي و انقلاب و جنگ، كسب كرده اند به مبارزهء با حاكمان ستمگر امروزي روند. مبارزه اي بي خشونت و بي شكست. امروز شاهد عملكرد نسخهء ايراني ساتياگراها هستيم. از اينرو قصد دارم انديشه و منش و مبارزات گاندي را تا آن حد كه از توان فكريم برآمد و اين منزل حقير گنجايش آنرا داشت، بيان كنم. ناتواني ذهني و لكنت زبانم را در كشيدن بار هستي قديسي چون او درك مي كنم. به قول مولوي، مهمان فربهي كه خانهء عقلم براي پذيرايي از او تنگ است و چون مرغي كه شتري را ميهمان كند، ليكن گرچه آب دريا را نتوان كشيد، هم بقدر تشنگي بايد چشيد. پس هم از شما كمك مي خواهم و هم از قديس "ماهندس كرام چند گاندي" (Mohandas Kramchand Gandi) طلب بخش و صبوري دارم.

Sunday, March 23, 2003

فريبكاري تركها و آمريكايي ها

مردم ايران در زمان انقلاب صاحب عزم ملي بالايي بودند. اما اين اوج كار نبود. بنظرم شنيدن صداي توپ و رشادتهاي جوانان ايراني مردم را به اوج حس و انگيزهء غرور ملي برده بود(شايد اين احساس بعد از دو سال رو به كاستي گرفت) اصولاً جنگ هرچند ضد انساني و محكوم باشد، اما افزايش غرور ملي كشورهاي درگير را نمي توان انكار كرد(شايد اين رمز بقاي نسبي ديكتاتور جنايتكاري چون صدام باشد، كه سيزده سال را در حال جنگ بود). در اين نوشتار اصلاً قصد توجيه سياستي يا سرزنش حكومتي و كسب وجهه معصومانه براي ديگري را ندارم. تنها و تنها مي خواهم عرش و فرش حس ملي گرايي كشورهايي كه از لحاظ ساختار حكومت متفاوت هستند را در جنگ نفت جاري بررسي كنم.

در ميان كشورهاي متحد جنگ، تركيه و آمريكا از لحاظ انگيزه و غرور ملي، در دو سطح مقابل هم قرار دارند.نمي دانم احساس ملي تركها را هنگام پيروزي تيم فوتبالشان در جام جهاني مي ديديد يا نه. مي شد هيجانات حاصل از تماشاي بازي تيمشان مقابل ديگر كشورها را به شور و هيجان ناشي از انقلاب تشبيه كرد. از سوي ديگر آمريكايي ها تصور مي كنم در پايين ترين سطح غرور ملي و احساس وطنخواهي هستند. اگر فكر مي كنيد فيلمهاي هاليوود كه مدام به قهرمان ملي سازي مشغولند، عكس اين را ثابت مي كند، بايد بگويم دقيقاً به همين خاطر است كه آنها اينگونه عمل مي كنند. تهيه كنندگان هاليوود مي دانند مردمشان دچار ضعف غرور ملي هستند، پس با مخاطب قرار دادن اين احساس سعي در جلب مشتري بيشتر دارند. در واقع همهء آمريكاييها اينگونه فيلمها را مي پسندد، چون آفت غرور ملي در كل آمريكا شيوع پيدا كرده. اصولاً اين يك اصل جامعه شناسي است. مثلاً مردم ايران هرجا دو سه نفر كنار هم جمع مي شوند مطلقاً بايد از فساد جنسي و شيوع آن در ميان جوانان حرفي بزنند و از آن ناله كنند. اين نشان دهندهء عزم مردم براي مقابلهء اساسي با آن است، نه اوج فساد جنسي جوانان.

وقتي از ديد جامعه شناسي به حس ملي گرايي جامعه آمريكايي و از سوي ديگر منطق جنگ طلبي آمريكايي ها نگاه كنيم برايمان بدرستي آشكار مي شود چرا اينگونه هستند؟ چرا آمريكا مدام در پي كشف دشمنان خارجي است؟ و قواي نظامي خود را در لباس كبوتران آزادي تصوير مي كند؟ براي درك بهتر، كسي را در نظر بگيريد كه از لحاظ رواني تصور مي كند شخصيت او زير سئوال رفته، و احساس ضعف و تزلزل و بي ثباتي مي كند. و آنگاه براي نوپردازي شخصيت بيروني خود بجاي ساخت دروني، وجه تمايزات بيروني را شدت مي بخشد. تا آنجا كه با همه مي خواهد وارد درگيري شود(اين نمونه روانكاوي جامعه شناختي را براي دشمن تراشي حاكمان ايراني هم مي بينيم، ولي بايد دانست ساختار سياسي ايران اجازه تصميم سازي را به مردم نمي دهد اما در آمريكا مردم اولين و آخرين تصميم گيرنده هستند). يقين داشته باشيد آمريكا كشوري آزاد و دموكرات است. دموكراسي آنها فراتر از پارلمانتاريسم مورد افتخار آزاديخواهان ايراني است. بايد دانست كه بوش جنگ طلب و رواني، شخصيت مجسم آمريكاييها در ميان ديگر ملل دنياست. او نمي تواند برخلاف ساز و كارهاي تصميم ساز كشورش دستوري دهد. مردم آمريكا، نه آگاهانه، بلكه به يك نداي غريب دروني، جنگ طلب هستند، تا با آن، آنچه در طي ساليان از كف داده اند بازسازي كنند(مي توان دلايل اقتصادي يا سياسي بسياري براي جنگ عنوان كرد، اما آنچه من مي گويم تنها دليل روان شناختي آن است، و در پيش ذهن ديگر دلايل جا مي گيرد). عِرق ملي احساسي است غريب كه تنها در پرتو تاريخ شكل ميگيرد و آمريكا اكنون در كار ساخت تاريخ خود است. آمريكا در كار آفرينش بنيان هاي تازه اي براي شخصيت ملي خود است و يا شايد پايه هاي پيشين را تقويت مي كند. جهان سوم دِين بزرگي بر گردن پيشرفتهاي غرب دارد، اما آمريكا براي غرور ملي خود هم مي خواهد از جان ملت ستم كشيده اي چون عراق مايه بگذارد.

از سوي ديگر تركيه است، كه از لحاظ حس غرور ملي در سطحي شبيه به ايران بعد از انقلاب قرار دارد. در مورد تركيه داستان متفاوت است. دولت و ملت در تركيه همچون آمريكا يكي نيست. تصور مي كنم دولت (نظام حاكم) تركيه با فريبكاري قصد دارد انگيزه و احساس ملي گرايانه تركي را تغيير جهت داده و متوجه مرزهاي كشور كند. زيرا مي دانند در صورت قوت و قدرت اين حس وطنخواهي، مردم خواهان آنها نخواهند بود و دولتي ديگر و طرحي نو مي خواهند. از اينروست كه اينچنين اصرار بر شركت در جنگ دارند و صد برابر آن نيز جنگ را در بوقهاي تبليغاتي خود كرده اند. به اينصورت آنها خود را نماينده واقعي مردم در برابر دشمن خارجي جلوه مي دهند.

Friday, March 21, 2003

اينروزها مرتب صدائي از دور و نزديك مي شنويم كه مي گويد: عيدتان مبارك، سال خوبي داشته باشيد، موفق و پيروز باشيد. نوروز گرچه به معني نو شدن است و به روز شدن، اما اكنون نيز همان كارهايي مي كنيم كه در روزها اول سالهاي پيش مي كرديم. به همان سبك و سياق. روز نو را با عاداتي كهنه آغاز مي كنيم. آنچنان كه در طبيعت شاهد تازگي هستيم در خود چيزي نمي يابيم. رويش و زايش طبيعت چشم مان را مغفول و مشغول خود كرده، و بصيرتمان را سير.

مي شد از جنگ گفت و زشتي آن. چنان كه عادت كرده ايم در هر صحنه ايي زشتي هايش را ببينيم. همانگونه كه نينوا را در خون به تصوير مي كشيم و فقط مي گرييم. اينك نيز صحنهء جنگي ست در نينوا و كربلا. مي توان در خاك و خون، بر بوم ذهن پر غصهء خود از روزگاران، تصويرشان را حك كنيم، كودكان و زنان و بي پناهاني كه به دست تقدير تاريخ، سرزمينشان اكنون از ما جداست، منفور خلق و زمانه خويشند، فريادي مي كشند به پهناي عالم و آدم از ازل تا ابد، چنين ستمي را ناروا نپذيرفتيم تا بر نعش خونين ما بگرييد. اين غرقابه خون قساوت كه ننگش به تاريخ آدميان خواهد ماند، تنها و يگانه دليلش، فرزندانمان هستند، تا هرچند اندكي بيش از ما بر سرنوشتشان تسلط يابند. ظلم است، اگر همچون آنان كه آتش مي فروزند بر سر كودكان و زنان بي دفاع، بخواهيم مردم عراق را مردگاني بناميم بر مصدر نام صدام. آنان شهيداني هستند كه آيندگان عراق از هر موهبتي از جهان آزاد بهرمند شوند، به نام و يادشان سجده خواهند كرد. اكنون عراق و اين ملت رنج كشيده از دست استبداد داخلي و فريبكاري و استثمار خارجي به ستوه آمده، كه چنين قلب خويش نشان تير كين هر ظالمي به جهان خونخوار جلادان كرده. تا سازندگان عراق بيش از پيش بازشناسند دشمنان قسم خوردهء مام ميهنشان را.

نوروز و نرگس
مراسم نوروز در تخت جمشيد، اثر استاد حميدرضا مهرپرور، در سال 1379 بعنوان اثر برتر برگزيده و برنده جايزه ويژه سومين نمايشگاه نگاره هاي چوبي سازمان ميراث فرهنگي كشور شده است ، اين تابلو طلا كوب است.




بوي گل نرگس؟
- نه،
كه بوي خوش عيد است!
شو پنجره بگشا ،
كه نسيم است و نويد است.


پيشتر از استادان بسياري شنيده و خوانده بودم كه اغلب احكام و سنتهايي كه پيامبر باب كرد و اكنون ما آنرا بعنوان اسلام مي شناسيم، سنتهايي بوده از عصر جاهلي. سنتهايي چون غسل، ماه حرام، ديه، مناسك حج، و حتي من فكر مي كنم حجاب و نماز و روزه نيز از همين دسته اند (نماز و روزه را در تمام اديان مي توان يافت، با شباهتها و تفاوتهايي كه اگر دقت شود مختص زمان و مكان بعثت پيامبرش بوده). مقاله اي خواندم با عنوان نوروز در روايات اسلامي از مهدي مهريزي كه نكات جالبي داشت. نويسنده مي خواهد با يك ديد بومي ــ عربي به اسلام، بگويد نوروز نيز سنتي ديني خاص ايرانيان است. برايم روايات اعراب جاهلي جالب است، چرا كه از دكتر شريعتي آموخته ام، كه براي درك صحيح از احكام و آيات اسلام بايد آنها را در ظرف زمان خويش جست. بايد مقايسه كامل و دقيقي ميان فرهنگ و سنن اعراب جاهلي با بعد از آن داشته باشيم، تا بدانيم اسلام چه رويكردي دارد. آنگاه خواهيم دانست تا چه حد آنچه بعنوان اسلام (كه تصور مي كنم فقط فقه است) امروزه معرفي مي شود، در واقع سنتهاي عصر جاهلي و تغييراتي است كه با ظهور اسلام در فرهنگ و سنت آنها پيدا شده، نه آن اسلام كه قاعدتاَ بايد امروز براي ما تدوين شود. بقول استاد مطهري اسلام را بايد رِفٌرم كنيم. در اين مقاله روايات بسياري ذكر شده در تأييد يا تخطئه نوروز، كه براي برخي مشتاقان مي تواند جالب باشد.

Thursday, March 20, 2003

هر عيدتان نوروز، نوروزتان پيروز

نوروز نويدبخش جنبش و رويش طبيعت است. در طول تاريخ، مردم ايران از هر قوم و نژاد اين جشن را به گونه اي به پا داشته اند و بر آن رسمي افزوده اند. نوروز جشن آئيني مردم ايران است و با وجود تغييرات ماهوي در آئين ايرانيان و چند دستگي هايي كه از ديرباز بوده و هست همچنان زنده و پاينده مانده. در كلام امام صادق نوروز روزي است كه مردم بزرگش مي دارند و براي يكديگر پيشكش مي فرستند. امام به مكه سوگند ياد مي كند كه اين رسمي ديرپاست و آن روزي است كه خداوند در عهد ازل با مردم پيمان بست، در آن روز خورشيد براي نخستين بار بدرخشيد و باد بوزيد و كشتي نوح بر كوه فرونشست و جبرئيل امين بر پيامبر فرود آمد و علي بر شانه هاي رسول بنشست و بتان كعبه را سرنگون ساخت. براستي كه نوروز مايه فخر و مباهات هر جشني است.

سالي رفت و با خود سرمايه يكسال ديگر از عمرم برد. با شتاب بسيار در گذر از رود روزگار، به زير سم هاي خود برد، يكسال از آنچه اندوخته بودم به صميم قلب سليم در ايام شباب و نشاط. سالي رفت و مرا با خود نبرد. شايد امسال مرا برد، به آنجا كه از اين حال ملال هيچ خبري نيست. من بايد بروم، به اختيار و به اراده، پيش از آنكه مجبورم كنند. بعد از كوچ پرنده هاي مهاجر، بعد از پارس هاي پياپي سگهاي خانگي. بايد خود را آماده كنم. زمان وداع نزديك است.

پروردگارا، اي آنكه گرداگرد هستيِ ما از وجود تو لبريز

اي كه آسمانها و زمين به سرانگشت تو در تقويم

به ارادهء تو قرار يابم در تشويش

پروردگارا،

در اوج قله هاي خروشان زندگي، آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد!