Wednesday, November 27, 2002

ديشب براي لحظاتي آب درياها شيرين بود ، خوشا به حال آنان كه لب دريا در كمين آن لحظه ماندند.

گمان آن مدار كه در خرابه هاي وجودت نيز توان يافتن جرعه آبي ، گرم و لذيذ نداري . بر هر تل خاكي و تپه ويراني ، نقطه نوري از اميد مي توان يافت ، اگر اكنون نشد ، شايد وقتي ديگر... سراب اميد نيست كه از هر زاويه باز آيد و بيرون رود . اينجا سراب بي معني ست زيرا همه سراب است.

Monday, November 25, 2002

هنوز هم تصور مي كنم آنچه در عصر قديم براي ملل مختلف سرنوشت ساز بود اتفاق ، حادثه ، شانس و معجزه بوده ، عناصري كاملاً غير انساني . يعني ديگر كسي نبايد فكر كند تمدن ايران بخاطر افت فكري و فرهنگي ايرانيان از هم پاشيد ، بلكه فقط ما بدشانس بوديم . ولي امروز عصر ديگري ست ، عصر انسان متفكر ، انتخابگر و با اراده ، كه هيچ چيز را به دست معجزه و تقدير وا نمي گذارد . آيا ايران امروز اين گونه است ؟ ايرانيان مي خواهند ثابت كنند بشر امروز اشتباه مي كند و او هنوز تحت اراده عناصر مؤثر عصر قديم است . اگر از درست و غلط راه و رسممان بگذريم ، آيا مي توان كارگران و مهندساني كه كوچكترين اعتقادي به عملكرد خود ندارند به چنين هدف عظيمي دست يافت . آيا مردم ايران اينچنين باوري دارند يا حتي همان پيشروان و طراحان اين گونه نظريات . پس كساني هم كه رهروان صديق اين مذهب هستند براي نيل به آرزوي خود نياز به عمله و مزدور دارند ، آنچه امروز به آن چماقدار مي گويند . اما بايد به اين هر سه دسته ، يعني رهروان صديق ، پيشروان و طراحان رياكار و چماقداران گفت كه اگر چه دين عنصر مؤثر و مطرح عصر قديم بود ولي در همان زمان هم هيچگاه از ناحيه پيامبران بعنوان ابزار تغيير سرنوشت ملل و توجيه حاكميت بكار نرفت . ولي امروز آنان آشكارا از دين بعنوان ابزاري براي تعيين مسير حركت جامعه نام مي برند ، و با آن حكومت خود را توجيه مي كنند . آنچه كه هيچگاه از دين و يا هر عنصر مؤثر و لي غير واقعي و نامتعارف بر نمي آيد .

Thursday, November 21, 2002

در جامعه ايي زندگي مي كنيم كه دزدي از بيت المال گناه قابل پوششي محسوب مي شود . آيا تن فروشي براي گذران زندگي يكجور ثواب نيست؟

در ايران هركس كه مي خواهد از وخامت اوضاع حرفي بزند بدون هيچ مكثي شروع به تعريف كردن از مشاهدات عيني خود از وفور فساد جنسي مي كند و در آخر بحثشان هم سخن سير قهقرايي بشر يه سمت نيستي و هلاكت سر مي دهد .اول بايد روشن شود آيا تن فروشي در زمانه ما گناه است . ما ميدانيم در زمان پيغمبر اعراب ، حتي آن دسته از مسلمانان ، براي رفع بدهي مالي مجاز بودند زنشان را براي مدتي در اختيار طلبكار گذارند ، كاري كه امروز فكرش هم شايد گناهي باشد ولي در صدر اسلام نه . اينها را براي توجيه ، نه آن مي گويم و نه اين ، بلكه واقعياتي ست كه بايد بخاطر داشت تا بي خود حكم به سير نزولي اخلاق در جامعه نداد . پيغمبر هم مي توانست رسالت خود را مثل ما ساده كند و مدام ذكر و سخن و توجه خود را معطوف به فساد اخلاقي در جامعه زمان خود كند ، ولي او ميدانست اينها همه معلول علل ديگري هستند كه اول بايد آنها رفع شوند ، و شايد بعد از آن ديگر اثري از فساد اخلاقي وجود نداشته باشد . اما دو نكته جالب ديگر در اين قضيه وجود دارد :

اول اينكه در انتهاي اينگونه بحثها واقعيات تلخ جامعه بسيار شداد و غلاظ و با آب و تاب ذكر مي شوند ، حتي كساني كه خود دستي بر آتش دارند يا موجب تندي آن مي شوند ، وقتي مي خواهند بدي اوضاع اخلاقي ميان جوانان را تشريح كنند از تجربيات خود بيان مي كنند بدون هيچ ترس و واهمه اي كه ظن ديگران را برانگيزد . در آخر هم براحتي بشر را در مسير نابودي عنوان مي كنند و همه رسالت پيغمبران را پوچ گرفته و صفت هديت خدا را باطل مي كنند . ما بايد بدانيم در تاريخ بشر جنگ ميان خدا و شيطان نيست بلكه تمام اجزاء خير و شر آفريده اويند و او مصمم بر هدايت بشر است .

دوم اينكه يك اصل جامعه شناسي مي گويد وقتي مردم زياد در مورد معضلي حرف مي زنند و به آن توجه مي كنند دليل بر وخامت آن معضل كه نيست هيچ ، بلكه ميزان همت و انگيزه مردم براي رفع آن معضل را نشان مي دهد . در سال 75 كه اوج درگرفتن بحث جنگ تمدنها بود در كنفرانسي كه به همين مزمون اختصاص داشت و آقاي دكتر سروش در آن شركت داشت ، ايشان در انتهاي بحثشان همين اصل جامعه شناسي را با آوردن مثالي از بطلان نظريه جهانگيري كمونيسم و سوسياليسم توسط غرب بيان كردند و فرمودند كه چه بسا جهاني كه اينگونه به مسئله جنگ تمدنها مي پردازد در واقع در پي يافتن راه حل آن باشد ، و اكنون مي بينيم كه اينگونه بود. بنظر مي آيد اينطور كه مردم به فساد جنسي توجه مي كنند از ديد جامعه شناسي آنها در پي يافتن راه حلي براي رفع آن هستند و اين راه حل مصلما نه با حكم حكومتي از جنس طرح عفاف حاصل مي شود نه با بگير و ببندهاي كنوني . بايد ديد مردم در آينده چه مي خواهند و چه مي كنند.

Friday, November 15, 2002

دعواي دو جناح عمده كشور در چند هفته اخير چنان بالا گرفته كه محافظه كاران تا سر حد اعدام يكي از سرشناسان اصلاح طلب پيش رفته اند. ولي آنچه در ميان تمام گمانه زني هاي حاضر در مورد پيشرفت و عاقبت كار اصلاح طلبان غايب است زاويه ديد خاصي است كه رهبري مي تواند داشته باشد . برخي او را رهبر ايران نه ، كه رهبر خشونت طلبان مي دانند و برخي ديگر او را در ميان سر دسته هاي محافظه كاران مي دانند . ولي بايد صادقانه پيشينه خامنه اي انقلابي و بعد هم رئيس جمهور را در ذهن مرور كنيم . برخي كه سنشان بيش از من قد مي دهد بياد مي آورند آن سخنراني هاي پرشور ايشان در دوران انقلاب و بعد از آن تا پيش از رهبري . مصداق بارز اين افراد مصلح كه گذشته خامنه اي را خوب ميشناسند آقاي نوري زاده است كه بنظر مي آيد با او پيش از انقلاب از نزديك برخورد نيز داشته است . آقاي نوري زاده هميشه وقتي از خامنه اي حرف مي زند با حالتي از ترحم كه اين چه عاقبتي براي آن مرد نيكوكار دوران جواني است كه پيش آمده . او خامنه اي را مرد انقلابي خوش مرامي ميداند كه زمانه و روزگار اينچنين به گمراهي و اعتذال دچار گشته . بنظر من بايد ما خودمان را جاي او بگذاريم تا بفهميم او با كيست و جگونه است ؟

در ميان ما افراد خيرخواهي بوده اند كه به محض رسيدن به مقام و منسب ، خودباخته و فريفته ميز رياست شده اند . آيا در جامعه ما كسي توانايي پيشرفت بصورت ممتد را دارد؟ آيا كسي مي تواند بگويد به خطاهايش اعتراف مي كند و نيكوكاري اش را وظيفه و تكليف خود مي داند كه در مقابلش حقوق گرفته ؟ اگر جامعه ما سابقاً جامعه اي نخبه كش بود اكنون مانع پيشرفت طبيعي انسان نيز مي شود . چه رواني و دروني و چه بيروني و شغلي . در اين روزگار وانفسا خامنه اي هم از اين روال مستثناء نيست او هم تقديري چون ما دارد و به سرنوشتي چون ما دچار خواهد شد .

از سخنراني اخير او تحليل گران چنين برداشت كردند كه عمر سياسي خود را در پايان مي بيند و اميدي به بقاي مسالمت آميز خود ندارد . بخاطر همين تهديد به حضور چماقدارانخود كرده است. ساده لوحانه است اگر بگوئيم كه او منظورش همان مردم هوادارش باشند او خود نيز اين گمان نمي برد . اما اگر او را رهبر محافظه كاران و مسئوليت هر چه آنان كنند را به عهده او بدانيم هم ره به سلامت نرفته ايم . تصور كنيد كه شما مدير كل يك شركت بزرگ هستيد و فعلاً چه از لحاظ مادي و چه رواني و روحي به آن وابسته شده ايد . ولي اكنون ديگر زير دستان شما از شما حساب نمي برند وقتي مي گوييد صلح و ثبات كسي توجه نمي كند وقتي مي گوييد همه خفه فقط من بازهم مي پرند وسط حرفتان و از آن بدتر زيردستانتان مدام ياد سيره سلفتان را مي كنند و اعمال آنها را با شما مقايسه مي كنند . آنگاه فكر مي كنيد حال شما چگونه خواهد بود . خواهيد ديد كه چگونه به دست و پا زدن مي افتيد و برادرتان هم يا بايد خفه شود يا دشمن محسوب مي شود . اين فرهنگ ما ايرانيان است چيزي كه در طول تاريخ به ما تحميل شده كه توپ را پاس نمي دهيم مگر مجبور شويم . خيلي ساده بگويم كه من او را سواي از تمام گروههاي سياسي موجود مي دانم ولي خطر از دست دادن موقعيت شغلي و آبرو و حيثيت پيغمبر گونه اي كه فرهنگ ايراني برايش ساخته او را مجبور به پيوستن به دسته خشونت طلبان كرده . سرنوشتي كه هيچ كدام از شاهان و رهبران ايراني از آن گريزي نداشته اند .

چند ماه پيش كه اوضاع سياسي كشور بظاهر آرام و قابل تحمل براي محافظه كاران بود ، چندي از استخوان خورد كرده هاي تاريخ سياسي ايران پيشگويي تحولي بزرگ در رده بالاي ساختار حكومت مي كردند . شايد اكنون بهتر بتوانند در مورد آن نظر بدهند.

Sunday, November 10, 2002

من نه جامعه شناسم و نه تاريخدان ، ولي به اينگونه مسايل علاقه بسيار دارم و معمولا به آنها فكر مي كنم . از سؤالاتي كه معمولا در ذهنم هستند و به آنها فكر مي كنم يكي اين است كه سرنوشت و انجام كار مردمان در دل تاريخ چگونه تغيير مي كند؟ و چگونه ملتي متحجر و بي فرهنگ بر مردماني متمدن و قدرتمند چيره مي شوند و بر آنها حكومت مي كنند ؟ يا ملتي فرهمند خردمند تسلط حاكماني زورگو و بي تدبير را مي پذيرند ؟ و اينها چگونه تعاملي با يكديگر دارند ، آيا حاكم بي تدبير مردم با فرهنگ را از راه راستي و درستي خارج مي كند يا اين مردمان هستند كه حاكم را به منزل امن و اعتماد هديت مي كنند ؟ و زاويه ديد جديدي كه مرا به خود مشغول كرده و بنظرم ممكن است درست باشد اينكه جواب تمام اين سؤالات بسته به اينكه در چه دوره تاريخي پيش بيايد ، تفاوت مي كند واقعيت اين است كه كنش و واكنش ميان مردم و حاكمان در عصر جديد و تاريخ ماقبل مدرن پيرو مظاهر و قوانين ذاتي خاص خود هستند و اساسا تاريخ ماقبل مدرن ملل مختلف را بايد با ديد ديگر متعلق به زمان خود تحليل كرد . ديدي كه ديگر اكنون شايع نيست و به همين دليل برخي در تحليل علل فراز و فرود تمدنها كمي مخاطباني چون مرا كه از تاريخ ملل كمي مي دانم و به آنها در تحليل گوناگون فكر مي كنم دچار سردرگمي مي كند .مثلا فرض كنيد اگر خسرو پرويز هم مثل ديگر پادشاهان رفتار معقولانه اي مي كرد نامه پيامبر را پاره نمي كرد پيامبر هم چنان دعا يا نفريني نمي كرد و در آنصورت سرنوشت امروز مردم ايران چيز ديگري بود . و اصلا اين مسخره نيست كه سرنوشت بشر به حركت نابخردانه يك فرد هر چند پادشاه بستگي داشته باشد ؟ آيا اين ظلمي در حق ايرانيان امروز نيست ؟ و شايد هم شانس آورديم . اما در بزرگترين عنصر تعيين كننده زندگي مان ما هيچ نقشي نداريم. دكتر شريعتي وقتي به تاريخ مردمان مي نگرد مي گويد سه عامل در تغيير سرنوشت تمدنها مؤثرند 1. مردم (انس) 2. قهرمانان و سومين عامل را از يكي آيات قرآن مي گويد كه خداوند ظهور و سقوط تمدنها را در يك چرخه ازلي نهاده است كه بلا تغيير است و او خود اعتراف مي كند هيچ چيز در مورد آن نمي داند و تا به حال كسي به آن اشاره نكرده . شايد اگر شريعتي امروز زنده بود حتما در مورد جهان امروز عواملي ديگر را ذكر مي كرد و شايد آنها را به تدبير كردگار نسبت مي داد.

آنچه امروز فكرم را به خود مشغول كرده قوم يهود است . آيا اقوام يهود امروز همان قوم سرگدان در قرآن است ؟ اينرا نه از لحاظ ديني و عقيدتي بلكه از ديد جامعه شناختي مي گويم . آيا اگر امروز وحي ادامه داشت قرآن يا پيامبر همان قضاوت را مي كردند ؟ مسئله ديگر اينكه چه چيزي باعث سرگرداني ملل در عصر قديم مي شد ؟ و اقتباس همان عوامل در عصر جديد چگونه شواهدي را ايجاد مي كند ؟ مسلما سرگرداني يك ملت آنگونه كه در عصر قديم رخ داده را نمي توان در عصر جديد مشاهده كرد . لب كلام اينكه ، مي خواهم بگويم ملت سرگردان در عصر حاضر چگونه ملتي است ؟ و امروز چه شاهدي مي توان براي آن يافت ؟ آيا ما ايرانيان نيستيم ؟