يك ماهي بود كه در فكر ساختن خانهي جديدي بودم، با سبكي كه از ابتدا در فكرش بودم. هميشه فكر ميكردم چرا در تمام وبلاگها بايد مطالب روي هم تلمبار شود؟ اكنون كه دانش فني آنرا يافتهام، اين كار را در خانهي جديدم انجام دادم، اما بعد از يك ماه كلنجار رفتن هنوز هم مشكلاتي دارد. ولي برخي مشكلاتي كه اينجا داشت، راغبام كرد به اسبابكشي زودتر..
از اينجا يادگاريهايي برايم مانده كه هنوز هم تازهگي دارند. شايد هم اين خاصيت دنياي مجازي است كه در آن هيچ دفتر خاطراتي، كهنه و از ياد رفته نميشود.. روزهاي اولي را به ياد ميآورم كه فقط ميخواندم و ياد ميگرفتم. شديداً مشتاق خواندن يادداشتهاي تنهايي بودم، كه برايم همچون مخمل مهتاب بود و با سوز دل سازشها داشت و دارد.. بعد هم كه بهنود عزيز آمد؛ با آن قلم شيوا و روح بلند و شخصيت متيناش.. روزي از اشتياق مدام و وابستهگي قلبي به نوشتن گفته بود. براي منِ بيتجربه، آن ابراز احساسات يك عاشق شيفته و دلداده به معشوق جگرخراشاش چندان لذتبخش و هيجانانگيز بود كه امروز با اين حافظه كُند و تنبلام يادآوري آن برايام چندان مشكل نيست.. اينجا دوستان ناديدهاي يافتم كه حقيقتاً، دوستي و محبتشان را تنها مديون قلب پر مهرشان ميدانم. باباحميد، باباي عرفان، غربتي و اخيراً هم امين عزيز؛ از اينكه رنج آمدن به اين خانهي نامرتب و ميزباني فقيرانهي مرا تحمل ميكردند سپاسگزارم.