پيامبر خود مي گويد: “من انساني هستم برخوردار از وحي”. يعني گرچه سر بر آسمان سايم ولي پاي بر زمين دارم، خورشيد بي سايه نيستم. صورتي بي ماده و غيبي بي شهادت و تنديسي بي تاريخ و جغرافيا نيستم. فرشته اي نيستم كه از غيب آمده تا شما را به غيب الغيب برد. اين جاي شرح فراوان دارد و از توان من خارج است. جايي هم خوانده بودم از يك نويسنده شهير عرب كه تنها فرق پيامبر با ديگر مردمان اينست كه او پس از رفتن به معراج و ديدن چشمه كوثر و بپا داشتن نماز جماعت كه پشت سرش پيامبران بودند و فرشتگان، همانجا نماند و بازگشت، اين غنيمتي است كه اگر به من دست ميداد هرگز بازنمي گشتم. آري اين قابل پذيرش كه پيامبر روحي داشت به وسعت همه عالم هستي كه خدا اگر مي دانست او نمي آيد جهان برپا نمي داشت و اين سنت خدا است، اما او آنچنان نيست كه به كل قياس خود با او گناهي نابخشودني باشد و اين بازگشتش هم فقط بخاطر رسالتش است كه بايد بازمي گشت و رنج زندگي ميان گوسفندان را تحمل ميكرد كه شايد دو تايشان انسان شود و با خود برد به آن ملك وصف ناپذير و بهشت عدن، گم گشته انسان را راه نشان دهد تا به عدم جاودان ماند اين راه. اين سنت غلط را عارفان بيشتر دامن زدند و با همه خدمتي كه به باز آفريني لب و مغز دين كردند، پيامبر را به كل از ماده و تاريخ و هر چه از جنس انسان گناهكار است پاك كردند و او به فرشته اي دست نيافتني بدل شد. و هم مي گويند روزي پيامبر به نخلستاني درآمد و ديد مشغول لقاح نخلها هستند. يكي از همينها از پيامبر پرسيد: شما چه دستوري ميفرماييد، اين روش كار ما صحيح است، آيا حالا وقتش هست، گناهي نيست، لقاح نخلها احياناً كار زشت و ناپسندي نيست و از اين حرفها. پيامبر متعجب گفت من هم از شما بايد بياموزم و قرار نيست من چيزي بداند كه در تخصصم نيست و آموزش نديده ام. اين كه ديگر چنان موضوعش پيچيده به بحث روز حكومت ولايي است كه نياز به شرح ندارد. پيامبرش هم مي گويد من آنچه نمي دانم مي پرسم و بايد هم بياموزم و با همه علم و دانشم از انسان و خدا و تاريخ و غيب، نمي دانم بهترين راه براي لقاح خرما كه رايج ترين كار زمانه اش بوده چيست و چگونه است. آنگاه علماء عظام اكنون خود را داناتر از پيامبر مي دانند كه مي فرمايند فقه، آنهم فقط فقه، توانايي مديريت و حكومت دارد آنهم به مدرن ترين شكل و پيشرفته تر از همه مردم دنيا. بايد براي شناخت بهتر پيامبر او را در ظرف تاريخ ديد و گرفتار تمام آن سنتهاي تاريخي كه ما نيز دچارش هستيم. بيست و سه سال طول كشيد كه قرآن به پيامبر نازل شد، پس بگوييم كه پيامبر از ابتدا نماز و روزه و حجاب و بسياري از احكام آنچناني امروزي را رعايت نمي كرد و مسلمان نبود!؟ خير، پيامبر مسلمان دنيا آمد و مسلمان از دنيا رفت و اين آيتي است براي ما كه دريابيم، امروز نيز بايد دين را تشريع كنيم و هنوز هم نزول قرآن ادامه دارد. چه بسا اگر اينگونه بود آنان كه به كفر مي خوانيم شان، مسلمان تر از ما بودند كه سخت دچار احكام فقهي عقب افتاده از تاريخ و سنت الهي هستيم.
Wednesday, April 30, 2003
Tuesday, April 29, 2003
در حاليكه حتي كوچكترين اجزاء فكري مردم در اين مدت ده ساله اخير كاملا تغيير كرده و از طرز لباس پوشيدن گرفته تا ديدگاهشان به حكومت و حتي دينداري رفرم شده، آنگاه مي شنويم كه نظريه پردازان چشم و گوش بسته نظام ولايي همچنان درصدد توجيه همان نظريات ابتداي انقلابند.
اينكه تدوين رابطه دين و سياست هنوز هم دغدغه اصلي ايشان باشد و از هر فرصتي براي اثبات يگانگي دين و سياست بهره جويند بسيار شبهه انگيز است. يعني پايه هاي نظام ولايي بعد از اين سالها هنوز ايجاد نگشته بوده يا شايد آنچنان سست است كه پس از گذشت حدود ربع قرن بايد ستون و پايه بنا كرد يا ماله برداشت و از نظريات مشعشع صاحبنظران حاصل تردستي لاريجاني ها بر ديواره ريخته و سست نظام كشيد، آنهم از جنس همان مسالح بيست و پنج سال پيش.
بنظرم اصلا داستان چيز ديگريست. نارضايتي مردم از نظريات پايه اي انقلاب و نظام اهميتي ندارد. چرا كه اينگونه بحثهاي نظري بطور منطقي نزد متخصصان شكل ميگيرد و شامل طيفي از پاسخها و گفتگوها است كه مردم اصولا علاقه اي به نتيجه علمي آن ندارند. مردم نياز به نتيجه قطعي دارند، انتخاب ميان دو يا سه حالت ممكن و ملموس، نه اين مباحث نظري كش دار. حال فرض بگيريم اين نظام ولايي از لحاظ پشتوانه فكري و ايدئولوژيك كاملا غني باشد و دست نيافتني. يعني ولي فقيه كاملا بر حق باشد و همچنين اصل وجود نهادهايي چون شوراي نگهبان، خبرگان، مجمع تشخيص، سپاه و بسيج، بنيادهاي مختلف تحت نظر رهبري، قانون اساسي سراسر اسلامي، چگونگي و نحوه انتخابها و انتصابها، همه و همه از پايه هاي نظري قوي برخوردار باشند و خدشه ناپذير. اما داستان رضايت و مشروعيت مردمي شرح ديگري دارد و صرفاً با اين مفاهيم پيچيده فكري كه بيان ميكنند هرگز حاصل نخواهد شد و آرزو به گور ميبرند.
يادم آمدم جايي مي خواندم از فعاليت نمايده ولي فقيه در يكي از كشورهاي اروپايي. آنجا نيز همين سبك و سياق را داشتند، چه اينكه مولود فكري نظريات داخلي هستند، بايد هم نمايندگي كنند ديگر. چه دقيق هم انجام مي دادند. نمايشگاهي برپا كرده بودند كه شامل كتابهايي بود در باب رد تثليث مسيحيت و اثبات توحيد اسلامي. در مقابل وقتي نمايندگان پاپ و كليسا از نمايشگاه ديدن كردند، جملات جالبي گفته بودند به اين مضمون كه: "اگر مي خواهيد مردم به اسلام خوشبين شوند و گرايشي پيدا كنند، بايد اوضاع مسلمانان را نزد مردم دنيا خوب كنيد تا آنان پي برند به مثمر ثمر بودن اسلام و زندگي بخش بودن و انساني بودنش. نه اينكه اكنون هر جا گدايي و دزدي و دروغگويي و رياكار و چاپلوسي مي بينيم به احتمال غريب به يقين مسلمان است. همه جا مشهورند به صفات پست انساني و آدم كشي و خوي انتقام گيري و از همه مهمتر تروريسم. دنيا مسلمانان را به تحجر و عقب افتادگي فكري متهم مي كند و آنگاه شما براي تثليث نقد مي نويسيد. درحاليكه مسيحيان عملا باور دارند خداي واحد را و مسيح را چون علي براي شيعيان نام مي برند." و اگر بخواهم خود نيز چيزي بيافزايم بايد بگويم در ايران اگر از نام امامان معصوم كه به حق شايسته تعظيم و تكريمند بگذريم نامها و بتهايي هست كه اكنون خلق مي شوند و بايد كاري در همينجا كرد اگر واقعا به فكر شيوع چندگانه پرستي و انحطاط يگانه پرستي هستند.
در ايران نيز همين است اوضاع. بيكاري، وخامت وضع معيشت، شيوع صفات پست انساني، دروغ و دغل، رياكاري و چاپلوسي، دزدي و حراج بيت المال، جنايت و آدم كشي و بي ارزشي جان انسانها، ابتذال فرهنگي، فشار نمايندگان حكومت بر مردم، دستگيري و بازداشت و زندان كردن اربابان فرهنگ و هنر و نمايندگان فكري مردم، سلب قدرت انتخاب در ساده ترين مسايل فردي، دگم و تحجر در شخصي ترين مسئله انسان از بدو بلوغ كه همانا دين باشد، و هزار و يك علت ديگر از جمله شكاف طبقاتي از لحاظ اقتصادي و عدم تجانس فرهنگي مردم در شهرهاي تازه شكل گرفته و رشد كرده در اين سالها كه بيشتر بخاطر مهاجرت از روستاهاي اكنون ديگر متروك بوده و شهرهاي كوچك اطراف، و يا جنگ هشت ساله و آوارگي مردم جنگ زده. اين مشكلات زندگي اجتماعي ديگر چه رمقي براي مردم ميگذارد براي اعتماد و حمايت از نظام باصطلاح ولايي، آنهم براي خاطر فرضاً راستي و درستي مسايل پيچيده فكري و نظري در باب اثبات حق بودن ولايت مطلقه فقيه و يگانگي دين و سياست، كه اصلا براي مردم جذاب نيست. مردم علاقه دارند حقانيت حكومتها را در عمل ثابت كنند، نه در مباحث فكري و نظري.
Sunday, April 27, 2003
يگانه التيام بخش زخمهايم اين روزها آواز شجريان است و اشعاري كه هر بند و بيتش عالمي است يكپارچه نور و ذوق شعري. مرحمي است برايم به گاه دلتنگي و تلخي كام. رباعيات خيام برايم دير هضم است و سخت در فكر فرو ميبردم. واژه ها را ساده بيان مي كند اما پرمحتوا و پيچيده در معني.
رباعيات خيام
صداي احمد شاملو
آواز محمدرضا شجريان
موسيقي فريدون شهبازيان
يا از پس صد هزار سال از دل خاك / چون سبزه اميد بردميدن بودي
Friday, April 25, 2003
آخرين نگاهت را به ياد دارم. تو خود را ز جمع شور و حال سوا كردي. در شگفتي و ناباوري من، و شايد بي اراده و ناخودآگاه بلند كردي دستت و بسويم چشم دواندي. دست تكان دادي و چشمت كه به ديده ام افتاد، روح از تنم پريد و رفتم به ملكوت. چنان از خود بي خودم كردي كه تاكنون كه از ديدارت محرومم، سخت مشتاقم كه نشاني از تو يابم و هر چه مي گردم كمتر مي يابم و نااميدم كرده اي از آينده و ديدار چشم و گرمي نفسي چند، هنوز در سرم كرخي هست و ابرويم در هم. سويي اگر كنون در نگاهم هست از روشناي چشم توست و گرماي وجودت از تنم نمي رود. در زمستان فرحزاد و برف و سرماي كشنده و شوفاژ خراب و خاموش، همه مي گفتند تو چرا عرق مي كني و چه گرمي و اين تب مزمن از كجا در بدنت جمع شده.
كجا جويم تو را. كجا بردارم قدم از قدم، تا نزديكترت يابم. به كدام منظر سرك كشم و از كدام غيبگو نام تو را جويم. نابودم كرده اي و بي خود. محوم در پي ات. بي نياز!
هر چه مي كشم از كرده خودم است، خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. آنگاه كه جلوي چشمم بودي يادت نكردم، نبردم نامت، نساختم ذكرت، دل قوي نكردم به ديدارت و رخصت نطلبيدم. اكنون كه در سرابم و در ظلمت به انتها رسيده ام، چگونه سازم ورد ضميرت و چه ثمر از آن بي نيازي و اين نيازمندي كه هيچكدام بگاهش و بجا نبوده و نيست.
زيبا رو و صفابخش زندگي، زادگاه عشق و مادرزاد مرگ، آغاز وحي و پايان مكر. مي نالم و نااميدم، به دست كه بسپارم نامه ام. كه از خفت و خاري است، از كوري و پشيماني. بيا به سويم و قلبم روشن كن. شفابخش و زندگي ساز!
نه! من اكنون نيز خودخواهم. تو را براي خود مي خواهم و نه براي خودت، آن وجود عزيزت كه سراسر نور بود و طلوع. اما چه گويم: اگر گويم نيا!؟ چرا كه من هنوز در اصل حماقتم و قدر ناشناسي، ناسپاسم و بي معرفت. قصد نامردي دارم و نااميدت مي كنم، كه آنگاه در قعر ظلمت خواهم ماند و نمي ميرم تا نجات يابم، كه مرگم هم در دست توست انگار! و اگر ملتمسانه بخواهم سراغم بگيري و آواز نيازت سردهم، كه سخت دربند كورسويي هستم از خورشيد نگاهت، ترسم از بندت رهايي جويم و در دام خبط هاي گذشته گرفتار آيم. آنروزها كه خود را بي نياز صفايت مي ديدم، كه ناگفتنم بهتر است و چاره ام نيست
Thursday, April 24, 2003
سحر زيباست
سحر ميان دو آن است
سحر طلوع دوباره ، وحشت جغدان ، شادي ساران
سحر اشك مهتاب است
سحر گل خند آفتاب است
سحر در ميان دو انگشت خدا
سحر زيبا ولي كوتاه
سحر سحرانگيز است
سحر گنجينه اسرار عاشقان
سحر يادبود اشك عارفان است
سحر پايان شب تار است
سحر حوض آشتي كنان مردمان است
سحر در نگاه ما چو نور خورشيد
سحر را چو نيك بنگري همان خورشيد
سحر در حال شدن
سحر جاريست چون اشك چشمم
سحر پشت پرده اشكم
سحر در كام دستان آفرينش
سحر مغموم هر لحظه از كار جهان است
سحر در حال و در آينده ، هرگاه
بر آيد ، بر مردمان زيباست ، اما
سحر در ياد من همچون عروسي
برهنه بر ياد آسمان هاست
سحر را هر كه در ياد خود آورد
شكرخند و گوهر بر لب آورد
سحر مژده دارد از هاتف غيب
سحر مي ماند اما در خاطر ما
سحر اكنون پشت در آمده ، در مشرق عشق
سحر كه بردميد از افق بر منزل ما
مي كند جهان را فريبا
Tuesday, April 22, 2003
همه چيز اينقدر پيچيده و گنگ است و در عين حال آنقدر روشن و واضح كه جز شعر و ناله جگر سوز عاشقان آزادي و زندگي هيچ مخلوق بشري توان پاسخگويي به احساس و انديشه آدمي را ندارد. كه آنهم در آزمايشگاه خالق انسان پرورش يافته. متن زير را، در وبلاگ شادي شاعرانه خواندم و مرحمي بود شفابخش بر دلهاي سنگين و غريب كه نور خورشيد را مي جويند، بو كه برآيد. با خواندنش ديگر نتوانستم چيزي بنويسم، اميدوارم آقاي پاريزي راضي باشند.
با توام بازجو! ... سينا چه كرده است ؟
وبلاگ مي نوشت؟
من هم مي نويسم
ما هم مي نويسيم
به كنج خانه نشسته ام تا دلم را بگشايم!
يادت نيست چگونه بر همه اشتياقم تاختي؟
يادش بخير: دلم شيفته صلح بود و ايران
دلي كه روزي گنجي بود
بي انصاف!
غارتش بس نبود؟
پا از گلويم بردار
مي خواهم خود را مرور كنم
مي خواهم خود را به باد بسپارم!
اين سالها فقط شما را مي ديديم
تو و برادرانت را ..
بگذار باد بيايد
..
مي خواهم جهان را ببينم
مي خواهم بنويسم!
مي خواهم عيارم را بسنجم!
با آن خشم چركين نگاهم مكن!
تعقيبم كن اما
بيا
بيا
بيا و ببين چگونه دلم خيس خواهد شد
ببين چگونه دوش نور مي گيرم
دربند تو نيستم!
تو در بند مني!
با توام بازجو! ... سينا چه كرده است ؟
وبلاگ مي نوشت؟
Friday, April 18, 2003
به تازگي كاري را شروع كرده ام در شركتي كه اينترنت LAN دارند و هر زمان كه خواستي بي هيچ سر و صدا و زحمت و بوق اشغالي آنلاين مي شوي. من پبشتر سعي ميكردم بيش از 15 دقيقه آنلاين نباشم و معمولا هم هر چه مي خواندم يا مي نوشتم آفلاين بود. نه به آنموقع كه در قحطي اينترنت بسر ميبردم و نه به الان كه تمام روز آنلاين هستم. به هر حال مي خواستم بگويم اين تغيير شكل صفحه هم كه مي بينيد بخاطر همين است كه اينروزها حداقل دو ساعت بطور معمول در صفحات مورد علاقه ام ميگردم و دسترسي بيشتري دارم. بنابراين خواستم به مطالبي كه جلب نظرم مي كنند و از خواندنشان لذت ميبرم لينك بدهم، اما در قسمتي مجزا و آرشيو اختصاصي. شايد هنوز اين تغييرات باگ داشته باشد يا نافرم باشد كه پيشاپيش عذر مي خواهم. از اين موضوع كه بگذريم، بايد بگويم ده روزي هست كه مقدمه چيني مي كنم و تجزيه تحليل كه يك مسئله بظاهر پيچيده اما بسيار ساده را مطرح كنم. پيشتر شفاهي با نزديكانم مطرح كرده ام و اصلا مورد توجه واقع نشد. اما همين باعث پخته تر شدن مسئله گشت. تا جايي كه برخي ايرادها را خود مطرح مي كنم و پاسخش را خواهم داد.
حس ارادهواقعيت اين است كه ما در وضعيت پادرهوا و معلقي هستيم و هيچ كار اصولي كه نتيجه اش را مسلم بدانيم متصور نيست برايمان. اين است كه امروز همه در انتظار خبر حمله آمريكا هستيم و ديگر خاطرمان از درون به بيرون دور زده و اميدي به خودمان نداريم. اگر روزي براي تغييرات ريشه اي در ساختار حكومت به پاي صندوقهاي رأي مي رفتيم لاجرم اميدي داشته ايم به نتيجه كار و اگر امروز در انتخاباتي ــ هرچند آزادترين آنها در تاريخ پس از انقلاب ــ شركت نمي كنيم بخاطر همان اميد به نتيجه آن است، كه ديگر اكنون نيست و چشممان به تحركات قدرتهاي بيروني دوو دوو مي زند. گمانه زني هاي بسياري وجود دارد در رابطه با حمله احتمالي متحدين به ايران، اما من كاري به هيچكدام ندارم. گرچه از آن بيمناكم، ولي ترجيح مي دهم در پي احتمالات غريب و شانس هاي خيالي نباشم. (پيشتر گفته ام كه از شنيدن اينچنين خبرهايي اصلا خوشحال نمي شوم، اينرا بگويم كه سوءتفاهمي پيش نيايد.) بنظرم نبايد برايمان مهم باشد كه ديگران چه خوابي ديده اند برايمان، بلكه ما بايد حكممان را برايشان تعبير كنيم، كه اگر تصميمي نگيريم، آنگاه يك تنه همه پارچه را خود مي بُرند و خود هم خواهند دوخت و هيچ سهمي به مردم نخواهد رسيد براي داشتن اختيار و تغيير سرنوشت. ماييم كه بايد خارجيها را بدنبال خود بكشيم، نه اينكه آنها آنچنان كه اميد پشتيباني از جانب مردم عراق را داشتند از ما نيز چنين انتظاري داشته باشند. قدرت آمريكا اگر به هر بهانه اي هم وارد خاك ايران شود، نبايد چون قدرتهاي پيشيني كه در ايران بوده اند، (حال چه حكومت كنوني و چه از نوع دست نشانده و ...) تصور كنند مي توانند رفتاري خودمختارانه داشته باشند. و اين حس اراده را مردم بايد نشان دهند كه اگر هم بهانه اي براي ورود آمريكا باشد، بايد توسط خود مردم و با اراده و پيشبيني هاي قبلي، بدست آمريكا افتاده باشد، كه روشن شود بر تمام دنيا كه ما خودخواسته به قدرت خارجي اجازه ورود را داديم و بايد هم از اين پس قدرت ها هر چه كه باشند و از هركجا، به اراده مردم رفتار كنند. فكر مي كنم اگر دير يا زود نيروهاي آمريكايي براي حمله به ايران بهانه اي جور كردند و جار زدند در دنيا كه ما مي رويم جانفشاني مي كنيم براي آزادي و استقلال و پيشرفت مردم ايران تا خود را خيرخواه جلوه دهند و بفرض مردم ايران را مستحق چنين تلاش عظيم و طاقت فرسايي، آنگاه ديگر اراده اي از خود نخواهيم داشت و اين آمريكا و جامعه به اصطلاح جهاني است كه بايد برايمان تصميم بگيرد و ما هيچ نقشي نخواهيم داشت و هر چه گفتند فقط مطيعانه بايد سر فرود آوريم. اگر فكر مي كنيد غير از اين است پس ببينيد كه نيروهاي آزادي بخش(!) عراق چگونه با مردم رفتار مي كنند و آيا اصولا برايشان حقي قايلند كه حكومتشان را بسازند و يا دستي كم رونق و بي تأثير داشته باشند. نه، ساختار حاكميت را بايد آمريكاييها بسازند و خواهيد ديد كه روش زندگي عراقيها را نيز تغيير خواهند داد. (در مورد روش زندگي ما شرقيها البته حرف دارم. بنظرم اين روش زندگي ماست كه در تاريخ شكست خورده از غربيها و بايد شكست را پذيرفت و مثل هر جنگ ديگري كه مغلوب به رنگ فاتح مقلوب مي شود، روش زندگي ما نيز بايد بدل شود يا رفرم گردد. اما مسئله بر سر تغييرات خودخواسته است و اجباري، كه عراقيها مجبورند و ژاپنيها مختار بودند و ما نيز بايد چون ژاپنيها اراده خود را بيازماييم. البته عراقيها هم در آينده مشخص خواهد شد شانسهاي زيادي خواهند داشت، اما آنچه از كف رفته به عمري بايد بازيابند، آنهم درصورتيكه بتوانند ابتدا اراده خود را بسازند.) آنچه نبايد مردم در بدترين شرايط از دست بدهند احساس داراي اراده بودن است، كه بنظرم ديگر اكنون مردم افغانستان و عراق كمترين اثري از آن مي چشند.
براي اينكه باز كسي نگويد اصلا نفهميدم منظورت چه بود، در آخر تكرار مي كنم مردم ايران بايد به اراده خود هرگونه بهانه اي كه مورد نياز آمريكا است (بفرض حمله آنها) به دستشان بدهند. اگر قياس مع الفارق نباشد، مثل خانه اي كه آتش گرفته و زن در منزل اسير حريق گشته و شوهرش نيست و او چون مأموران آتشنشاني را به خود حرام مي داند، خبري نمي دهد تا در حريق يا بسوزد يا به زور، مأموران وارد شوند، مناسب باشد براي مردم عراق كه تا موقعي كه مطمئن از شكست قدرت خودكامه داخلي نشدند، نتوانستند خوشي خود را حتي نشان دهند. اما ما عقلمان را كه از دست نداده ايم. امروز خودمان بايد خبر دهيم. خجالتي هم ندارد كه به خانه پدري خيانت كرديم و آنرا بدست اجنبي سپرديم. چه بسا بهتر از قبلش بازپس خواهيم گرفت. خود اجازه اش داده ايم، پس مي توانيم بازيابيم.
من آنچه كه مي دانم را گفتم و چيز ديگري كه مي دانم اينكه داناييم بسيار كم است و ناچيز. اما آنچه كه هيچيك نمي دانيم، فرجام كار است و آينده نديده. برخي بخاطر شباهت هاي صوري انقلاب ايران و شوروي، با روسها همزاد پنداري مي كنند و سرنوشت هر دو را يكي ميگيرند. من اينرا هم نمي دانم و حرفي ندارم. شايد آنها از آينده مطلعند! كه مي گويند ما نيز بايد همچون روسها دست روي دست بگذاريم تا نسل حاكميت عوض شود.
آنچه برايم مهم است و بايد بدانم و از شما نيز سئوال مي كنم، اين است كه چگونه بايد اراده خود را نشان دهيم و بهانه اي كه دير يا زود آمريكا به چنگش خواهد آورد، خود بدستش دهيم؟ روشي كه مناسب اوضاع و احوال امروزمان باشد و قابل اجرا و واقعي!؟ من هم نظري دارم البته كه مي گذارم براي بعد. پيشتر و بيشتر دوست دارم بدانم ديگران چه مي گويند و نظرشان چيست. گرچه اين نوشته ها غريبند و چندان خواننده اي ندارند و شايد همان دو ، سه نفري هم كه گاهي سري ميزنند با خواندن همان چند جمله اول از آمدن خود پشيمان شوند.
Monday, April 14, 2003
اينروزها خبرهاي جنگ تسلط كاملي بر خبرهاي داخلي يافته. شايد هم اصلا ضعف از خبرهاي داخلي باشد. اهم اخبار داخلي را مرور كنيم: 1.رد يكي از لوايح دوگانه رئيس جمهور توسط شوراي نگهبان. 2.پيشنهاد رفراندوم به مجلس براي مذاكره با آمريكا از سوي هاشمي رفسنجاني 3.خبر سخنان رئيس جمهور در رابطه با مذاكره با آمريكا در يكي از جلسات مشترك مجلس و دولت.(گرچه تكذيب شد اما بار خبري آن بسيار با اهميت است.) 4.دريافت مبلغ دوميليون و پانصد پوندي قوه قضائيه از وزارت خارجه انگليس بابت گسترش حقوق بشر و اصلاحات قضايي.(با رايزنيهاي آقاي لاريجاني كه معاونت بين الملل قوه قضائيه را بر عهده دارند دارند.)خودم كه اين خبرها را خواندم و اكنون يكجا نوشتم و مرور كردم هيچ احساس ويژه اي نداشتم كه مثلا اتفاق بزرگي دارد رخ مي دهد و يا تحولي در پيش داريم كه بايد براي آن لحظه شماري كرد و آماده بود. نه. حتي اگر بگويند خامنه اي ترور شد يا استعفا داد و بعد هم خبرگزاريهاي دنيا گمانه زني براي آينده رهبري ايران را آغاز كنند. چندان برايم جالب نيست و به شوق نخواهم آمد و اميدوار به تغيير بنيادين و اصولي در حاكميت ايران. نه. اصلا برايم مهم نيست اين خبرهاي زپرتي ودرپيت. شايد اگر همين خبر درگوشي كه قاضي مرتضوي براي ادامه تحصيل عازم كانادا است. دو سال پيش گفته ميشد. به نوعي موضوع چندين تحليل و عنوان ستون اصلي روزنامه بود. اما اكنون هيچ واكنشي نشان داده نمي شود. اين يك دليل واضح دارد. ما در ايران داراي يك خبرگزاري پيچيده هستيم كه بسيار پر مخاطب و توانا در خبرپراكني سريع است. و در مقابلش هر تكنولوژي پيشرفته اي كه قرار گيرد بزودي بي آبرو و رسوا خواهد شد. ايرانيها خبرگزاري شنيداري مخصوص خود را دارند و بسيار هم اخبارش متنوع و قابل اطمينان است براي مخاطبانش. بايد گفت پيش از اين نيز اگر خبري مورد وثوق مردم قرار ميگرفت نه بخاطر تبليغات و خبرپراكني خبرگزاريهاي معروف دنيا كه بيشتر بخاطر خواست و نظر اعتماد اين خبرگزاري شنيداري است كه مردم به آن اعتماد دارند و باورش دارند چون خود عاملان اصلي خبر هستند نه حكومت يا هر شخص (حقوقي) ديگري. اما اكنون براحتي مي توان دريافت كه اين منبع خبر توده اي كه حامل اخبار مورد توجه عموم مردم است هيچ اشتهايي براي كسب اخبار داخلي ندارد. خبرهايي كه در دو هفته اخير هر كدام تا دو سال پيش و شايد همين يك ماه قبل داراي پتانسيل خبري ويژه اي مي بودند و مي توانستند خوراك تحليلگران مسايل ايران در كل جهان باشند و در صدر خبرهاي جهاني بنشينند اكنون ارزشي پست تر از عكسهاي خبري ساده اي از شادي مردم بغداد يافته اند. آري. در ايران يقينا خبري هست و فقط هم همان يك خبر است و چنان پر حجم و وسيع در حال گسترش است و روز به روز بر بار تحليلي آن افزوده ميشود كه ديگر هيچ مجالي براي خودنمايي به اينچنين خبرهاي از ناحيه حكومت نمي دهد. آنچه بر صدر نشسته خبري است از جنس خود مردم و برخواسته از آنها و لزوما لياقت آنرا دارد كه چنين خبرهاي از جنس حكومت مهجور و غريب ايران در نزد مردمانش را كنار زند و به گوشه اي براند و همچون خود حكومت كه در دل مردم هيچ جايي ندارد خبرش هم بايد مهجور و غريب بماند تا بپوسد. اما آن خبر چيست كه اينگونه هوش و هواس از مردم ربوده. خبريست از جنس انتظار. انتظاري كه انگيزه اش از دل مردم برنخواسته و لزوما بر دلشان نخواهد نشست. اين يك خواست نيست بلكه تنها انتظاريست كه تجربه تاريخ كهن ايران به مردم آموخته كه بايد داشته باشندش. نمي خواهم از تجربه تاريخي ايرانيان و انتظار معقول و طبيعي شان از واكنشهاي خردناپسند حكومت و فرجام كار در برابر قدرت برتر آمريكا توضيح اضافات دهم كه مي دانم بهترش را خود مي دانيد. من بسيار از آنروز و اتفاقاتي كه ممكن است درپي برخوردهاي نسنجيده داخلي رخ دهد ميترسم و نگرانم. گاهي براي تسكين خاطرم البته تلاشهاي نافرجامي دارم كه شايد از جنس فريب باشد. اما باز برميگردم سر نقطه اول. كه ما در تاريخ خود چنين نموده ايم و چنان خواهيم كرد و آنان چنان با ما خواهند كرد كه با عراق كردند و ما چنان خواهيم شد كه خاكستر بر سر و ايواي كه هر چه كشتيم بر باد رفت و دويست سال كه عقب بوديم و حال شد چهارصد سال. اگر بخواهم خود را(شايد) فريب دهم به همان تاريخ پر فراز و نشيبمان اشاره مي كنم و پتانسيل قوي اجتماعي و سياسي كه از دل همين تاريخ نسيبمان شده كه اگر با نيروي سياسي و اقتصادي خارجيمان جمع كنيم و يكجا در جهت منافع ملي ايران بسنجيم ديگر نمي دانم چه نيروي بيگانه اي مي تواند سرنوشتمان را به دست گيرد و ما را به راه خودخواسته خويش كشاند. از سوي ديگر نيز حساب اين تغيير جهت آمريكا در برخورد با ايرانيان را در نظر مي آورم. بوش كه چندين نامه و پيام در دو سال اخير خاص مردم ايران فرستاده و خواهان مذاكره با دولت و هيچ نمايده اي از حكومت ايران نبوده و تنها مخاطب خود را به آشكارا مردم ايران معرفي كرده شايد به اين نتيجه رسيده باشد كه بايد در ايران حاكم اصلي را مردم بداند. اما گفتم كه همه اينها شايد دلخوشكي بيش نباشد.
نظر شما چيست؟ گره زدن سرنوشتمان به اين روزهاي محدود و كساني كه پيش از اين ثابت كرده اند هيچ غم ايران ندارند. و يا حكومتهاي بيگانه اي كه حسابشان معلوم است. چقدر ميتواند در شرايط كنوني برايمان صحيح باشد و ثمربخش؟
Thursday, April 10, 2003
دوستي گفته بود چرا «عصر ظلمت»؟ و چرا نمي يابيم چيزي؟
«در عصر ظلمت» تنها احساسي است كه درست يا غلط من از زمانه و روزگار خود دارم. احساسي كه در ميان دو انگشت خداست. باطل السحرش هم نزد اوست. بارها گفته ام و بار دگر مي گويم، كه من گمشده اين ره نه به خود ميپويم. چيزي هم برايم نگذاشته اند كه به آن دست نياز برم، به گاه سختي و ضرورت كه بيابم راه نجات. همه جا يا سياه است، واقعاً، يا من اين بخت تيره را فقط مي بينم. بجز سياهي و تاريكي رنگي نيست. و اين جوهر تاريك بيرون آنچنان از مجاري ورودي قلبم و روحم وارد مي شود كه اكنون هر چه نقش مي زنم جز خاطر تلخ و تيره بر بوم دلم نمي نشيند.
براي زندگي نيازهايي هست فراتر از خور و خواب و خشم و شهوت. اين زندگيست، زنــــدگــــــــــي. مي خواهم ترجمه كنم اين اصطلاح غريبم را. ترجماني از آنچه مي دانم و نمي يابم. دور از انتظار هم نيست، و نه باعث شگفتي كه مردمان كوير، دريا را آب شورِ گل آلود بنامند. من نيز تعريفي از زندگي آنچنان كه بايد باشد ندارم، كه نمي توانم آنچه هيچگاه تجربه نكرده ام توضيح دهم. فقط مي دانم و مي بينم كه قلمم را به هر رنگي مي زنم و بر بوم سياه زندگي مي كشم، همه اش از سياهي نقش مي زند و بس.
دردي نيست، مرگي نيست. صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است.
فريبت ميدهد بر آسمان، اين سرخي بعد از سحرگه نيست.
گوش سرما برده است اين. يادگار سيلي سرد زمستان است.
بدبين و سياه انگار نيستم، و ساده انگار نيز. به ديگران تهمت سياهي نمي زنم، و آنان را معصوم نپندارم. چنانكه هستند، خوب و بد، در حد توان فهمم، مي بينم و مي دانم. به ديگران بخاطر شهامت و ايمان و بزرگي دلشان رشك مي برم. و در فرومايگي و بي خردي و تنگدستي شان، غمزده و نااميد نيستم. اما آنچه مي گويم تنها حال من است و احساسم. انتظار درك و همدردي ندارم، بخصوص از آنها كه واقعاً زندگي شان از هر لحاظ استثنائي است. دنياي من عالم موجودات طبيعي است. نه فريبكارم و سودجو، كه به كسب كدام ثمر؟ و نه معصومم و قديس، كه به كدام اختيار؟ از شُمام، اما نمي دانم به كدام تقدير اينگونه مستأصل و اسير. سختي را به راحتي طي مي كنم، و راحتي را به سختي.
ما بايد زندگي كنيم. زندگي واقعي، نه از جنس خواب و رؤيا، و نه فارغ از آن. زندگي، رنگين كماني بر قامت آبشار انساني. انسان، هرچه والاتر، زندگي باشكوه تر و زيباتر. اگر خورشيدِ بر فراز اين آبشار غروب كرد يا به محاق ابرهاي تيره رفت، چون باريكهء آبي، چشمه آب زلالي، نهر پرباري، رود خروشاني و آبشار بلندي، يا اصلاً خود دريا، آب زلالي در دل داشته باشيم كه از آن روشنايي بجوئيم و دار زندگي بپاداريم. آنچه مي بينم زندگي نيست و هيچ نشاني از روشنايي ندارد. پس چرا نگويم كه در اين عصر ظلمت چيزي نمي يابيم. بايد طرحي نو دراندازيم، از نو عالمي، آنچنانكه ريشه در آب باشد.
Dark Ages اصطلاحي است كه تاريخ نگاران براي قرون وسطي و سلطه ديكتاتوري ديني برگزيده اند و چه با مسمي. مرحوم طالقاني كتابي دارد با عنوان استبداد ديني، كه آنجا در مقدمه مي گويد بدترين شكل حكومت، حكومت استبدادي است اما در اين ميان استبداد ديني بدترين نوع حكومت خودكامه است. شايد چون نه فقط بر تن و جسم انسان حكم مي راند و اين دنيا، كه خود را محق در تغيير روح و جسم هر دو با هم ميداند و ماوراء اين جهان را نيز نشانه گرفته.
Monday, April 07, 2003
خيلي خوب شد، دائيم مطلبي كه چند روز پيش از قول او نوشته بودم را خواند تا ايراداتش را بگيرد. در جواب نامه اي برايم نوشته كه عيناً اينجا مي آورم.
سلام محمد جان، از اينكه خاطره من را به اين زيبايي به تحرير آوردي متشكرم ولي چند نكته دارم كه لازم است بگويم.
1- آن ماشين پر از جسد يك كاميون بود و نه وانت نيسان
2- نام دوست من سعيد جهان آرا و نه حسين جهان آرا بود و هم اكنون دكتر(پزشك) و فرمانده و تيمسار سپاه ميباشد البته بهتر بود نام آنرا نمي آوردي اما سعيد برادر ديگري بنام حسن جهان آرا داشت كه بعد از 7 سال اسارت در اوين در سال 1367 بدليل عدم تائيد نظام و نه بخاطر هواداري از مجاهدين اعدام شد.
3- اما از گفته هايم برداشت اشتباه كردي كه بعضي موارد را تصحيح ميكنم.
-از نظر من هر ملتي كه سرنوشت خود را به دست رهبران نا اهل بسپارد و در پي اصلاح و تعديل آن برنيايد مستحق مجازات ميدانم و اين مجازات را من نه براساس عدالت محض بلكه براساس جبر تاريخ (ميگويند دنيا دار مكافات است) استناد ميكنم و هچنين اسلام كه در آنجا ميگويد ما سرنوشت هيچ ملتي را تغيير نميدهيم مگر آنكه خود آنان بخواهند
- در تاريخ مي بينيم ملتهايي بدلايل بسياري مثل متمول بودن يا برده داري يا سرزمين مناسب يا در سر راه قرار گرفتن و ... فداي پيشرفت و توسعه و رفاه ديگر ملتها شده اند گاه اين ملتها با جنگ همه جانبه از پاي درآمدند و گاه با سازش و تسليم خود را حفظ كرده اند. امروز ملت عراق در سرزميني زندگي ميكنند كه قدرتمندترين دولت جهان براي بحركت درآوردن و پيشرفت چرخ اقتصاد آينده خود و دوستانش و محافظت از دوستان خود در منطقه ميبايست بر اين سرزمين تسلط يابد. و اين جبر تاريخ است در دين موسي نيز خدايشان به قوم يهود ميگويد به فلسطين حمله كنيد و اين سرزمين را اشغال كنيد تا پيشرفت و توسعه يابيد. ملتي مثل ژاپن ميپذيرد كه ديگر قدرتمند نيست وسريع و براحتي (قبل از نابودي كل مردم) شكست را ميپذيرد و اجازه ميدهد همرنگ اشغالگر و قدرت زمانه در آيد تا شايد در فرصتي بعد، آرزوي خود را بدون انتقام جويي در آينده به تحقق (امپراطوري) درآورد و ملتي مثل سرخ پوستان كه حاضر به بردگي نشده و مرگ را ترجيح دادند اثري از كشور بزرگ خود و ملت خود برجاي نگذاشتند. اما اين را ميخواهم بگويم كه نيش عقرب نه از بهر كين است بلكه اقتضاي طبيعتش اين است من آرزوي مرگ براي هيچ عراقي ندارم اما وضعيت امروز آنان ناشي از خطاي خود و پدرانشان و بزرگانشان در گذشته وحال ميدانم و از اين جهت سزاوار اين ميدانم. من دشمن دانا را كه بداند پس از پيروزي چگونه از مغلوب خود بهترين بهره برداري (بهينه) را بكند بدون آنكه ملت مغلوب را نابود كند مثل قدرت برتر امروز امريكا به دشمن نادان و احمق كه خاك روبروي خود بسوزاند و ملت روبروي خود را نابود كند (مثل عمل صدام عراق در خرمشهر وساير شهرها) و باعث عقب گرد و بدبختي ملت مغلوب شود ترجيح ميدهم. در واقع امروز را نقطه عطفي براي ملت عراق ميدانم زيرا كه مغلوب كشور قدرتمندي همانند آمريكا شده كه حداقل بصورت بهينه استثمار ميكند كه خود باعث انتقال تكنولوژي و توسعه براي ملت عراق خواهد شد و البته بايد بدانيم امروز همه ملتها هركدام كم و بيش به نوعي در استثمار سرمايه داران جهاني و نماينده اعظم آن امريكا هستند ولي آن ملتي موفق است كه در نقطه تلاقي دو منحني خط استثمار (بي عدالتي چه از ناحيه داخلي و چه خارجي) و خط پيشرفت و توسعه قرار بگيرد. از امروز (پس از فتح بغداد) بظاهر عراق در اوج استعمار و استثمار و ازنظر پيشرفت و توسعه در ميان پايين اين منحني قرار دارد، بمانند دو موتور متضاد مخالف جهت هم حركت ميكنند. محمد تو حركت اين دو موتور را در سال هاي بعد خواهي ديد كه چطور هرروز رنگ استعمار كمتر و رنگ توسعه و رفاه و پيشرفت بيشتر ميشود، اگر اگر اگر مردم عراق گوش به رهبران مرتجع مذهبي ندهند و جنگ پارتيزاني راه نياندازند (كه البته اگر همه مردم متحد يكصدا بدون شمشير، اعتراض كنند و يا متحدا" هر تصميم ديگري را بگيرند تاثير مثبت دارد).
لب كلام: ملتي موفق است كه افسار خود را در اختيار رهبراني هوشيار، آگاه از توانايي خود و قدرت هاي زمانه و توانا از بهره بردن از امكانات خود و امكانات ديگران قرار بدهد و اين موفقيت براي ملت به هر طريقي ممكن است حادث شود ولي با دمكراسي پايدارتر و بهتر صورت ميگيرد. امروز براي عراق يك توفيق اجباري پيش آمده است كه اولا رهبران دولتي عراق از امريكا پيشرفته خواهند شد (بدون تعصب) ثانيا امريكا براي نشان دادن خود حتما بهترين تكنولوژي را به آنجا ميبرد و ثالثا" دموكراسي ديكته شده اي را اجرا ميكند كه از ديكتاتوري طولاني در عراق بهتر است. البته همه آنها به ميزان ظرفيت عراقي ها بستگي دارد شايد روزي ژاپن شوند و يا بخواهند بنام شجاعت، غيرت و اسلام و... مثل افغانستان بشوند در واقع پيروزي و يا شكست در جنگ حتما" بد و يا خوب مطلق نيست بلكه چگونه استفاده كردن و بهره بردن مهم است. ما و ملت عراق ميتوانيم اين جنگ را همانند جراحي ببينيم و از سرايت و پراكندگي زخم جلوگيري كنيم تا مجبور نشويم دكترهاي جهان مجددا جراحيمان كنند و يا مانند افغانستان ولمان بكنند و نتوانيم از عميق تر شدن زخم جلوگيري كنيم.
نكته اي فراموش كردم اين است: آمار كشته هاي غير نظاميان عراقي بدست امريكا تاكنون از آمار كشته هاي غيرنظاميان ايراني در سه روز اول جنگ بدست صدام هنوز كمتر است. در واقع عراق امروز شانس آورد بدست نيرويي اشغال ميشود كه داراي تكنولوژي بمب هوشمند است و كمتر غير نظامي كشته ميشود و گر نه اشغال شدن ملتي بدست كشور قدرتمند ديگر يك امر ديرينه تاريخي است و فكر كنم هزاران سال بعد نيز ادامه داشته باشد. اما بدشانسي ما خرمشهري ها آن است كه بدست قدرت همسايه ايي احمق و نژادپرست و جنايتكار اشغال شد و همين امر باعث 30 روز مقاومت جوانان شهر شد و شايد مقاومت زياد در استالينگراد نيز به همين دليل بود. ...
توضيح: شايد دو سال پيش بود كه نامه منشر شد از پدر شهيد جهان آراء كه مخاطبش خاتمي بود. در آنجا از وضعيت بد خرمشهر گفته بود و اينكه ديگر جاي زندگي نيست. چيزي كه در آن برايم جالب بود سرنوشت برادران فرمانده سپاه خرمشهر از زبان پدرشان بود، كه يكي يكي بدست نظام، مستقيم يا باواسطه كشته شدند. دقيقاً يادم نيست هر كدام در چه سالي و به چه نامي و چگونه، اما يادم هست كه سه برادر ديگر بودند كه همه اكنون بنحوي قرباني شده اند. شايد هم اشتياه ميكنم.
از بالاي خرپشتك كه به كوههاي پشت خونه مون نگاه مي كنم، سبزه هاي خيالم رو واضح تر مي بينم. نه آنقدر كه طراوت و پاكيزگي شون رو لمس كنم، كه آرامش شون رو به سختي دستم، و سادگي شون رو به شكستگي حركات انگشتانم نمي سپرند. نه آنقدر كه از دوري شون دلتنگ و بي انگيزه شوم، كه درك نيازمندي من براشون آسونه و ميزان بزرگ منشي اونها غير قابل باور. از همينرو گهگاه كه مادرم دنبالم مي گرده منو اونجا پيدا ميكنه. بي توجه به وقت روز و شب، بي خيال از سردي امواج سراسيمه، بي فكر اينكه با كدام پله آمدم بالا، كه به نداي مادرم پاسخ درخور بدهم.
اما خوب كه مي نگرم خود را در ميان دست و بازوي پدران پيرم مي يابم كه مبادا به آسمان و ابرها صعود كنم كه منزل ديوهاي آدم خوار است يا هرگز به زمين سقوط نكنم كه بس متلاشي كننده است. از احوال من نيز اگر بخواهيد خواهم گفت در ميان آسمان و زمينم، گرچه آسمان مال من است و زمين نيز.
Sunday, April 06, 2003
اگر جامعه جاهلي اعراب صدر اسلام را بعنوان نمونه جامعه عقب افتاده عصر ماقبل مدرن در نظر بگيريم، جنگ نزدشان وسيله اي براي ابراز هويت قبيله اي بود. گاهي كه ميان فرد يا افرادي از يك قبيله با فرد يا افرادي از قبيله ديگر درگيري ــ بهر دليل ــ صورت ميگرفت و فردي كشته مي شد، آن قبيله كه كشته داده بود بصورت يك جمعيت واحد و متشكل، شخصيت قبيله اي خود را خدشه دار مي ديد و تا گرفتن انتقام آرام نمي گرفتند. گاهي اين جنگهاي قبيله اي به كينه هاي ابدي تبديل ميشد و هر گونه مذاكره و گفتگويي خيانتي بود در حق شخصيت واحد قبيله. در واقع هر قبيله اي منافعي داشت ــ درست يا نادرست ــ كه ممكن بود با منافع ديگر قبايل در تضاد قرار گيرد و موجب جنگ و دشمني شود. اما پيش از اين عصر و تاريخ، جنگ ها هويت و مفهوم ديگري داشتند. جنگ ها در پي منافع فردي بود و آن فرد كسي بود كه بر جامعه يا گروه و دسته اي حاكميت مطلقه داشت. از همينرو توان مذاكره و مصالحه نيز وجود داشت. به عصر خرد و انقلاب صنعت و مدرنيت كه نزديك مي شويم، شاهد گونه اي جنگها و دشمني ها هستيم كه بر پايه منافع جوامع بزرگ و پيشرفته اي استوار است كه با خرد جمعي اداره مي شوند. هميشه استثناء وجود دارد البته، و مردماني هستند كه گاهي بقدر عصري و دوراني، از ديگران عقب يا جلوترند. پس تا اينجا جنگها و دشمني ها بر پايهء منافع تقسيم بندي شد، حال مي خواهد منافع فردي باشد، يا قبيله و گروه، يا يك ملتي بزرگ.
بنظرم درباره جنگ عراق، آنچه در پس همه ابراز احساسات و ترس و وحشت و قدرت طلبي فراموش شده، مفهوم جنگ است. من مي پذيرم كه آمريكا عاشق چشم و ابروي هيچ مردمي از جهان نيست كه براي خاطر آنان از آن سوي دنيا گز كند براي آزادي و حقوق بشر فقط. اما فراموش نكيم كه هيچ تحولي در اولين جرقه هاي خود قابل اثبات نبوده و دانشمندان معمولاً آنچه قصد انجامش داشتند، با نتيجه كارشان متفاوت بوده. در جامعه انساني كه اصلاً تحولات ــ در اين مورد فرهنگي ــ اصلاً قابل برنامه ريزي از بالا نيست. جوامع انساني را نمي توان با توطئه و سياست، شكل و حالتي خاص و هرچند مطلوب داد. مردم خود راهشان را بدرستي مي يابند، هرچند با مخالفت و مقاومت قدرت هاي بزرگ و كوچك مواجه شوند. ديگر نمي توان بواسطه منافع مطلقاً ملي جنگ را توجيه كرد. جنگ از اين پس به اجماع جهاني فراتر از سازمانهاي ــ بظاهر يا واقعاً ــ بين المللي نياز دارد. آن دموكراسي پيشرفته كه در اروپا و آمريكا فراتر از پارلمانتاريسم ــ مورد ادعاي دموكراسي خواهان ايراني ــ در جريان است، ــ كه ديگر كسي براي مشاركت و تصميم سازي آنچنان نيازمند انتخابات نيست كه به آن وابسته باشد و اگر فرد مورد نظرش انتخاب نشد سر خورده شود و سرافكنده، يا اگر رأي گيري صورت نگرفت استبداد حاكم شود ــ اكنون در ميان مردم دنيا بعنوان يك احساس نياز جمعي از آن استقبال مي شود. و در اولين گام اينك مردم دنيا جنگ را نشانه گرفته اند، بعنوان غير انساني ترين فعلي كه از بشر ممكن است سرزند.
Saturday, April 05, 2003
به همه تبريك و شادباش عرض ميكنم. بمناسبت آينده سرفراز و پيروز و پرافتخار ايران كه نگهدارنده آبروي همه تاريخمان است. امروز در ساعت سه بامداد مايهء مباهات عالم فرهنگ و هنر تاريخ تمدنها متولد شد. او نابغه عصر است و انقلابي در ماهيت هنر ايجاد مي كند. انسانيت را به مفهوم كامل آن معني خواهد كرد و با آنهمه دانشمند و هنرمندي كه در همين چهار ــ پنج ساله اخير متولد شدند، نام ايران در سراسر گيتي طنين افكن خواهد شد. آثار هنرمندان ايراني باعث تعالي نوع بشر خواهد شد. فرهنگ غني ايراني ــ اسلامي را آنها بازمي پرورند و بدنيا نشان خواهند داد كه بشريت تاكنون از چه موهبيتي بي نسيب بوده. ميليونها پيرواني كه در دهه هاي آتي دنيا خواهند آمد، روش و منش فكري و هنري آنها را گسترش مي دهند، آنچنان كه تا پايان قرن بيستم و يكم پرچم ايران به نشان انسانيت و فرهنگ و هنر و زندگي واقعي سرشار از مهر و عاطفه، در سراسر دنيا به خير و صلاح و با رغبت و اشتياق بر سينهء مردم دنيا خواهد نشست. كاوه گلستان را با درود و سلام و صلوات به خاك مي سپاريم، درحاليكه تسبيح نام دانشمندان و هنرمندان تاريخ ايران را نجوا مي كنيم. نام همانها كه اينروزها پشت هم متولد مي شوند.
Friday, April 04, 2003
امواجيست كه در سرم به گردابي بدل ميشود و مرا اسير و گم و گيج كرده كه چه بگويم و كدام را ارضاء كنم. كه هر يكي مرا به سوي خود مي كشاند از پي ديگري. يكي جنگ كه وحشت و درد و فلسفه آن رهايم نمي كند و هر دم بر انگاره خاطراتم از پشته هايي كه از كشته بود در دامن محمره ــ خرمشهر ــ مي دمد. و آنچه از امواج وحشت و درد بزرگانم از خاطرات نحس آغاز جنگ و آنچه رفت بر خرمشهريها و ديگران، بر ذهن و روحم مي نشيند. يا از صفاي ايرانيان و سنتهاي ديرينشان كه گاهي از آماج بلاي روزگاران پناهم مي دهد. خواهرم هم خواستگاري دارد و فكرم را گاه و بيگاه كه مي بينمش مي برد به روزي كه دائي مي شوم. بتازگي هم كه بهنود عزيزتر از جان با آن شيوايي كلامش از نوشتن گفت و حال و روز نويسنده دربند دل خويش. آنگاه كه حال او را مي خواندم بيش از پيش به حقارت خود پي ميبردم. زار زدم از آنهمه عجز و ضعفم و قدرت برتر او. از سوي ديگر هم قديس ماهاتما گاندي و انديشه اي كه از يكماه پيش دارم براي بكاربست منش و روش او در بستر جامعهء بحران زده ايران. به ياد او كه مي روم خود را موري و ذره اي مي يابم ضعيف و ذليل و ناتوان. چاره اي ندارم جز سراندازي و اطاعت، از آنهمه قدرت و خلاقيت. دل پري دارم اما شايسته بيان نيست كه به گاه قلم فشردن همه را خراب مي كنم و ناآگاهانه از چيزي مي گويم كه اصلاً از ابتدا قصدش نبود ــ عين همين حالا. وقتي مي خواهم مطلبي در مباحث اجتماعي يا سياسي را موشكافانه بيان كنم آنقدر پرت و پلا به هم مي بافم كه مخاطب گيج مي شود و سرگردان و خودم در نهايت پايه هاي منطقي انديشه ام را سست و متزلزل مي يابم. يا وقتي حسي شاعرانه در توصيف رفتاري و اخلاقي بر دلم مي نشيند، تا آنگاه كه قصد ثبت آنرا ندارم لذت مي برم و خوشم و ادامه مي دهم، اما فقط تا لحظه اي كه نمي خواهم آنرا بنويسم. خدا نكند كه بخواهم آنرا بيان هم بكنم پيش محبوبي كه از ديدنش در شوقم و گاهي صبر از كف مي دهم، چنان او را از خود مي رنجانم كه دعا مي كنم اي كاش لال مي شدم. احساسم همه از عتيق و الماس تراشيده و ناب، اما همينكه در ويترين و پيش چشم محرم و غريب مي نهم، انگار به پستي دادمش و گناهي نابخشودني كرده ام و آنچه به درد و رنج بسيار كسب كرده ام به طرفةالعيني پژمرده و پرپر مي كنم.
دهم فروردين
امشب پشت سر هم تيرهايي بود كه بر دلم مي نشست. در نگاه ميهمانان، مرا فردي ناخوشنود مينمود. تيرهايي از شيراز و شاهچراغ كه روزگاراني دلم در تنم پيششان بوديم. اول خواهرم از شيراز مي گفت و فيلمي كه در سفر به شيراز با خود آورده بودند. بعد از آن محمد بود، دوست دوران دانشجويي ام در شيراز. با شنيدن صدايش ديگر غرق بوي نارنج بودم و چهچه بلبل و شرشر باران و آب ركن آباد. صفاي شاهچراغ را هيچ كجا نديدم. نمي دانم، شايد هم از چيز ديگري بود. شريعتي مي گفت همه موهبت خدا به دانشجويان در محروميتشان است. شايد هم از اينرو صفاي شاهچراغ اينقدر به دلم مي نشست. موقعي بود كه همه در پي ماجراي مهدي و دخترعمويش، لهله آب زلال عشق آنها را مي زديم. مهدي سيد است ولي نه از آنها كه مي دانيم. سحركلام و دلربايي غريبي دارد. دوستانش از همه جنس و طرز زندگي هستند. شايد دوستانش در كنار هم اختلافات اساسي پيدا كنند و چشم هم نداشته باشند، اما او در دل همه شان جا دارد. بغض گلويم را مي فشارد و اشكم لب چشم شوق مي نشيند. دوستانم مرا به بي احساسي مي شناسند و مي گويند من ديجيتالي هستم. صفر و يك مي زنم، خشك و بي تفاوت. واقعا اينگونه نيستم و آنها نيز خود مي دانند. من تنها تواني ناچيز و كج و معوج در بيان احساسم دارم و از طرفي گمان مي كنم مشكلي هم از بابت عمق احساسم دارم. آن شبها خيلي كم حرف بودم و شديداً در فكر تهذيب نفس ــ نخنديد، مي دانم كه شما هم اينكاره ايد در دور جواني. بطرز وحشتناكي در تعقيب و گريز شخصيت ثانوي خود بودم. آن موقعها كتابهايي مي خواندم از شخصيتهاي اسلام: ابوذر، سلمان، فاطمه، حسين، علي و محمد. در اين حال كسي، چيزي، از كجا، در درونم مرموزانه مزاحم بود و نمي دانم چگونه سوار بر فكر و خيالم ميشد و وادارم ميكرد به فحش دادن به اينها. كاملاً بر فكر و خيالم سوار بود و هر چه بيشتر گير ميدادم كه نباشد، فقط خودم را عصباني مي كردم و دوستان را ناراحت. او ضعيف كه نميشد، قدرت بيشتري هم يافته بود و كاملاً بر رفتارم تأثير ميگذاشت. چنان در مقابلش مستأصل و اسير بودم و ناچار كه بهر سمتي كه مي خواست مي رفتم و اراده اي نداشتم از خود. فقط گاهي كه در شاهچراغ سر ميكردم، احساس امنيت و آرامش داشتم و ميدانستم كه هر چه مي كنم از خودم هست و به اراده ام. آنچنان لذت ميبردم كه همه چيز برايم بي تفاوت ميشد و آن شخصيت منفور درونم را نمي ديدم و او در اين حال مجبور به تلاش براي خودنمايي بود چون اصلاً ديده نميشد. لحظه هايي كه هيچ فراموشم نمي شود، خيلي خوش بودم، خيلي. امروز پنج ــ شش سالي از آن روزگار ميگذرد و من در حسرت ديدار مجدد مي سوزم. بهم الهام شده هيچوقت برنمي گردم به شيراز، همانطور كه ده ــ دوازده سالي هست كه نمي دانم از كجا فكر مي كنم سي سالگي بر اثر سانحه اي مي ميرم. مي خواهم هنوز بگويم اما چيزي نيست. چيزي نيست و همه چيز هست، همه چيز. تا همينجا هم كه به بالاي قلمم مي نگرم جملاتي ناقص و معانيي نارس مي بينم. فقط يادش بخير!
سيزدهم فروردين
دائي علي، جوان هجده ساله اي بود كه بخاطر همكاري با مجاهدين خلق دستگير شد و دو سال در اوين زندان بود. همان سالهايي كه بسياري بي دادگاه به اعدام محكوم شدند. او هم دوبار در اوين تا مرز مرگ پيش رفت و بازگشت. يكبار قصد خودكشي داشت اما با وجود نااميدي و سختي و تحمل شكنجه ها با خود گفت: چه بسا آن دنياي بدتر از اين داشته باشم. بار دوم، اعدامش بود كه حكمش را داده بودند ولي با توبه و قبول رأفت اسلامي با ثبت تعهد، بعد از طي مدت زندان آزاد شد. روز سيزده بدر با دائيهايمان رفتيم به تپه هاي شمال غرب دارآباد، جائي بنام محمود آباد. آنجا نيز تا فرصتي پيش مي آمد، بحث جنگ بالا ميگرفت. دائي علي مردي فوق العاده احساسي و دل نازك است. روزي را به ياد مي آورم كه براي بردن مادرم به بيمارستان ميمنت مشكل داشتيم و مادر لج ميكرد و نمي آمد. دايي گوشه اي كز كرده بود و چشمهايش سرخ بود و توان حرف زدن نداشت. حالا شما تصور كنيد همين آدم كه از ديدن صحنه هاي جنايت در عراق دلش به رنج مي آيد و چشمش را مي پوشاند، از آمريكا در برابر صلح طلبان حمايت مي كند. گاهي كه به ياد خاطرات دوران جنگ در جبهه و هم در خرمشهر مي افتد، حتي مردم عراق را مستحق اين سرنوشت نحس مي داند. او مي گويد اگر قرار است به بهاء مرگ صدهزار عراقي بيگناه، حكومت صدام از ميان رود، بصرفه است و چه بسا اگر او بماند صدها هزار تلفات داشته باشد، با اين حكومت خودكامه كه مردم از پيش مردگاني متحركند. گاهي نيز ابراز خشم مي كند به خود مردم عراق كه چه جناياتي در خوزستان و كردستان و ايلام و.. مرتكب شدند. برايمان تعريف مي كند از روزهاي آغازين جنگ كه عراقيها به هيچكس رحم نمي كردند و به هر كجا وارد مي شدند آنجا را از وجود هر گونه موجود زنده اي پاك مي كردند. آنها فقط مي كشتند و اصلاً اسيري در كار نبود. زن، بچه، جوان، پير، مريض، زخمي، نظامي و غيرنظامي اصلاً مطرح نبود، همه با خاك يكسان مي شدند. از روزهاي اول جنگ مي گفت: من و حسين جهان آرا (برادر كوچكتر محمد جهان آرا) از هراس و وحشت نمي دانستيم چه مي كنيم و كجا مي رويم، ناگاه وارد ميداني شديم كه از شدت بمباران نشاني از ميدان سايق نداشت. در آن ميانه لاشه متلاشي الاغي بود و صاحبش، كه خرده خرده هاي اندامشان بر اثر اصابت توپي به اطراف پرت شده بود. آنقدر فجيع بود كه توان قدم برداشتن از ما سلب شده بود، چه رسد به فرار. اما وقتي به هوش آمديم با همان تصوير ذهني به سوي بيمارستان فرار كرديم، تا شايد مقر امني بيابيم. نرسيده به بيمارستان ايستاديم. وانت نيسان بزرگي كه مخصوص حمل گاوهاي روستائيان بود را از روبرو ديديم. من تعجب كردم كه اين آب سرخ رنگ چيست كه از پشت ماشين ميريزد، سيل وار. نزديكتر كه آمد و پشتش را نگاه كردم، كم مانده بود قالب تهي كنم. شايد تنها اين وحشتزدگي شديد و انگيزه فرار بود كه باعث شد زمين نخورم. پشت وانت اندمهاي در هم فرورفته همشهريانم بود، كه از هركدامشان چندين نشان مجزا مي شد يافت. تفاله هايي بودند كه از لاي دندانهاي دژخيمان جمع شده بود. سر و دست و پا و روده هايي كه بر هم تلمبار بود و خوني كه آبشار شده بود از پشت ماشين. چنان وحشتزده بودم كه تا يك هفته درست حرف نمي زدم و نمي خوابيدم. ماهي گذشت آن صحنه ها جلو چشمم بود. عادات طبيعي روزانه را از ياد برده بودم و گيج و گنگ و حيران، دور خود مي چرخيدم.
از حسين هم اگر بخواهيد بدانيد، او را نيز چون دائي علي به زندان اوين بردند اما همانجا اعدامش كردند. دائي اوج احساسش را پشت قهقه خنده پنهان ميكرد، آنگاه كه از آن فرمانده ايراني در تلويزيون مي گفت كه چگونه از مقامت نيروهاي خودي عراقي تمجيد مي كرد. ما خرمشهري هستيم و عزيزترين كسانمان را در جنگ، همين عراقي ها گرفتند، امنيت و آسايش و اصل زندگي را نيز. من اما مي دانم در شرايط امنيت و آزادي در هر دو كشور ايران و عراق، ما دوستاني بهتر از همين عراقيها در ميان همسايگان نخواهيم يافت.
مي خواستم از فلسفه جنگ و صلح طلبي بگويم كه بنظرم تا همينجا نيز روده درازي كردم و شايد از ابتدا بايد مي گفتم ديازپام فراموش نشود.
Thursday, April 03, 2003
ماهاتما گاندي (شخصيت سياسي)شكي نيست كه گاندي فردي خدامحور است و از اينرو رياضت هاي شاقي را بر خود تحميل ميكرد. برخي صلح طلبان و يا حتي هرج و مرج طلبان، گاندي را تنها بواسطهء مخالفت او با مركز مداري و خشونت حكومت از آنِ خود ميدانند. آنان به اين نكته توجه نمي كنند كه تعليمات گاندي را نمي توان با اعتقاداتي چون: بشر معيار همه چيز است و يا وظيفه ما قابل زيست كردن اين جهان است، كه جهان تنها متعلق به ما است و بس. تعليمات گاندي وقتي واجد معني كاملي مي شود كه اين پيش فرض (جهان بيني) را در ذهن داشته باشيم كه: «تنها و تنها خداست كه وجود حقيقي دارد، و اين جهان اشياء ملموس، توهمي در پندار ماست». جهان بيني او خدامحور و ضد انسان باوري (اومانيسم) است. صلح جويي او نيز ريشه در مذهبش دارد، در عين حال كه ادعا ميكرد صلح طلبي تكنيك و روشي است قاطع كه مي تواند نتايج سياسي مطلوبي به بار آورد. بايد دانست صلح طلبان غربي گرچه برخي گاندي را مي پرستيدند ولي او شخصيتي متفاوت از آنان دارد. چه از لحاظ انديشه و چه در مقام عمل و هم در انگيزه. ساتياگراها نمود عملي روش قاطع او براي تأثيرگذاري بر حاكمان است. اين روش در ابتدا كه در آفريقاي جنوبي تكوين يافت، گونه اي جنگ بي خشونت بود، يعني نوعي مغلوب كردن خصم بي آسيب رساندن به او و بي كوچكترين احساس نفرت يا ترويج آن. ساتياگراها را مي توان نوعي نافرماني مدني ناميد با پيچيدگيهاي خاص تعليمات گاندي. واكنشهايي چون: اعتصاب، دراز كشيدن در مقابل قطار راه آهن، تحمل حملات پليس بدون گريختن و يا بدون ضربه زدن متقابل و امثال آن. گاندي در مقاطع مختلف، روزه ميگرفت و روح مردم را برمي انگيخت، و به اين ترتيب دهها مبارزه مسالمت آميز را به سرانجام رساند. نقطهء عطف روش مبارزه گاندي زماني بود كه چمبرلين نخست وزير وقت انگليس بخاطر وقاحت رفتار نژادپرستان آفريقاي جنوبي ناچار به نشان دادن واكنش شد. ولي گاندي در كمال بزرگواري مهاجمان را بخشيد. او در ادامهء مبارزاتش براي اولين بار در سال 1908 ساتياگراها را در آفريقاي جنوبي براي مبارزه با «قانون سياه» بكار برد. اما او يكسال بعد به همراه جمعي از يارانش به زندان رفت. زندان مدرسه برتر او بود: «آزادي نهالي است كه از لابلاي ديوارهاي نم كشيده زندان جوانه مي زند، و نه از ميان مدرسه ها و كتابها». واژهء ساتياگراها در زبان گوجاراتي به معني «ثبات قدم در راه حقيقت و راستي» است. اما آنرا به «مبارزهء منفي» ترجمه كردند، كه تنها حامل گوشه اي از ظاهر رفتار پيروان آن است، و گاندي نيز به معادل آن ايراد داشت.
گاندي حتي بعد از آنكه خشونت را كاملاً مطرود اعلام كرده بود، آنچنان صداقت داشت كه متوجه شود كه در جنگ معمولاً جانب گرفتن لازم است. گاندي بي حاصل و رياكارانه تظاهر نمي كرد كه در هر جنگي هر دو طرف دقيقاً يكي هستند و تفاوتي نمي كند كه كدام طرف برنده شود و در واقع، از آنجا كه همه زندگي سياسي گاندي حول محور مبارزه در راه استقلال ملي دور ميزد، وي نمي توانست اهل چنين تظاهري باشد. هر چند كه اغلب صلح طلبان غربي، كه در پرهيز از پاسخ به سئوالات آزار دهنده متخصص هستند، چنين روشي داشتند. در جنگ دوم جهاني از جمله سوالاتي كه صلح طلبان غربي از پاسخ به آن با استادي تمام طفره مي رفتند چنين بود: با يهوديان چه بايد كرد؟ آيا بايد نابوديشان را شاهد باشيم؟ و در غير اينصورت، چگونه مي توان بدون توسل به جنگ نجاتشان داد؟ (هم اكنون نيز سوالاتي از اين دست وجود دارد و كماكان صلح طلبان غربي براي آن پاسخي مناسب و عملي نيافته اند.) هيچگاه از زبان هيچ صلح طلب غربي پاسخ صادقانه اي شنيده نشد، اما وقتي سوالي مشابه در سال 1938 از گاندي پرسيده شد، او پاسخي غير منتظره ولي صادقانه داد. گاندي معتقد بود كه يهوديان آلمان بايد دسته جمعي خودكشي كنند، «كه در اين صورت توجه جهانيان و مردم آلمان به قساوت هيتلر برانگيخته مي شود.» در واقع او به صلح طلبان گوشزد مي كند، اگر آماده جان ستاندن نيستيم، چه بسا بايد آماده باشيم تا جان عدهء ديگري به طرزي متفاوت ستانده شود. در سال 1942 كه گاندي اصرار بر مقاومت بي خشونت در برابر حملهء ژاپن داشت آماده تصديق اين مطلب بود، اما چنين روشي شايد به بهاي مرگ ميليونها نفر تمام شود.

از عبارت بالا چنين برمي آيد كه گاندي شديداً معتقد به «برانگيختن توجه جهانيان» بوده، آنچه امروزه به نام دادگاه افكار عمومي از آن ياد مي كنند. گاندي هميشه قادر به جلب توجه عموم بود، و اين را بيش از آنكه مديون شكيبايي انگليسي ها باشد، از توان بالاي روحي خود داشت. اما نكته مهمي هست كه گاندي به عنوان فردي متولد سال 1869 نمي توانسته ماهيت حكومت خودكامه را دريابد. در كشوري كه مخالفين رژيم در نيمه شب ناپديد مي شوند و ديگر كسي از وجودشان خبري نمي گيرد، تصور استفاده از روشهاي گاندي دشوار است. بدون مطبوعات آزاد و حق برگزاري اجتماعات، نه تنها توسل به افكار عمومي در خارج، بلكه پديد آوردن يك جنبش توده اي و يا حتي اعلام مقاصد خود به طرف مقابل محال است. اگر غير از اين بود، آيا هيچ فردي در جمهوري شوروي، از آنچنان رشد معرفتي و محبوبيت مردمي در ميان نخبگان كشوري با آن وسعت و آنهمه استعدادهاي بي نظير، يافت نمي شد، كه چون گاندي رفتار كند؟ اگر هم بود چه حاصل از كارش؟ توده هاي مردم روس تنها در صورتي مي توانستند به نافرماني مدني دست بزنند كه انديشه چنين كاري تصادفاً همزمان به مغز همه آنان خطور كند. اين مسئله ايست كه در جريان جنگ جهاني و پاسخ هاي بعضاً متناقض گاندي در برابر برخي سئوالات پيچيده كه در توان پاسخگويي هيچكس نبود، بيشتر نمود يافت. شايد گاندي نيز متوجه برخي نواقص ساتياگراها در برابر حكومت هاي خودكامه يا مقابله با دشمن خارجي شده بود. بهرحال آنچه گاندي را بعنوان سياستمدار صرف از ديگران متمايز مي كند، آمادگي دائم او براي بررسي صادقانه مسائلي از آنگونه كه در بالا مطرح شد است. هرچند او بسياري از اين قضايا را درنمي يافت، اما از اظهار نظر يا انديشيدن درباره آن به هيچوجه نمي هراسيد.

موضوعي كه در زندگي مبارزاتي او جلب نظر مي كند، بردباري اوست كه از روح بزرگش نشأت ميگرفت. او هيچگاه از ابتداي مبارزاتش خواستار استقلال هند نبود، حتي وقتي در آفريقاي جنوبي فعاليت ميكرد، تا حد زيادي به انگليسي ها اعتماد نيز داشت. او پله پله پيش ميرفت، درحاليكه يك رهبر انقلابي، مي دانيم از ابتدا مواضع ايدئولوژيك خود را دارد و بايد به آنها بپردازد. (شايد از همين جهت باشد كه به گمانم دوستداران افراطي و تقريباً آگاهتر امام خميني با وجود همهء بي تناسبي هاي ظاهري و باطني، خميني را با گاندي مقايسه مي كنند) اما گاندي از ابتدايي كه فعاليت اجتماعيش را آغاز كرد و به مسائل آفريقاي جنوبي حساسيت نشان داد، تا زمانيكه به هدف نهايي خود نائل شد، دهها طرح و برنامه مختلف و پيشرو را پشت سر گذاشت و براي امتحان آنها و هماهنگي در ميان مردم از جان خود مايه گذاشت تا نهايتاً بعد از نيم قرن در 26 ژانويه 1941 جمهوري هند رسماً اعلام و آغاز به كار كرد. او برخلاف اغلب رهبران دنيا در پشت مردم مخفي نمي شد، بلكه هميشه در سخت ترين شرايط خود در صف مقدم بود. وقتي به زندان مي رفت با روزه داري، مردم را تشويق به مبارزه ميكرد و احساساتشان را برمي انگيخت. (گاندي در سال 1931 بعد از بازگشت از انگليس براي مذاكره با حزب كنگره، متوجه دستگيري برخي يارانش از جمله جواهر لعل نهرو شد. او بعد از گفتن اين جمله كه هديهء ميلاد مسيح يك نايب السلطنه مسيحي براي هنديان ذيقيمت است، زندان شد. گاندي در زندان دانست كه انگلسي ها براي هر مذهب مي خواهند انتخاباتي جداگانه برگزار كنند كه اين باعث بيشتر شدن اختلافات مذهبي مي شود. او نيز در مقابل گفت تا پايان عمرم در زندان روزه خواهم گرفت. كه همين، تأثير فوق العاده اي بر مردم گذاشت كه تنها بعد از پنج روز اين قانون لغو شد. او تا جايي به وحدت مردم نياز و اعتقاد داشت و در اين راه مي كوشيد كه حتي فرقه نجس ها را فرزندان خود مي خواند.) او هيچگاه چون انقلابي ها در پي كسب قدرت نبود. در اوج مبارزاتش كه مردم تنها چشم به او داشتند، حزب كنگره ملي هند وي را بعنوان رهبر و مركز تصميماتش برگزيد، ولي او نپذيرفت. نفوذ كلام و رفتار گاندي فراتر از احزاب و مذاهب بود و او در روح مردم هند رسوخ كرده بود. حتي پس از پيروزي و استقلال هند هيچ توجهي به حكومت و قدرت نداشت. او خير و اصلاح و تأثيرگذاري بر مردم را براي رفع مشكلات آنان نه از بالا و از طريق حكومت كه در ميان آنان و با آنها شروع ميكرد.

رايحه دل انگيزي كه گاندي در عالم سياست عصر خود برجا گذاشت اكنون نيز به مشام مي رسد. آنگاه كه در نقاط مختلف دنيا از روشهاي ابداعي او (عدم همكاري، سرپيچي مدني، عدم خشونت در مقابل دشمن، دور كردن نفرت از دل) در مقابل حكومت ها و سياستمداران جائر و براي جلوگيري از جنگهاي بي نتيجه، مردم آزاده دنيا در هر كجا كه باشند، به زبان قلب و احساس گرم، نام او را طنين افكن فضاي شنوايي قدرت طلبان مي كنند. او هفت سال پس از اعلام جمهوري هند در مكاني بنام بيرلاهاوس توسط هندوي قشري مذهب و متعصبي كه به بهانه اداي احترام به او نزديك شد، با شليك سه تير طپانچه جان عزيزش را به پاي ملت هند ريخت. آخرين كلمه اي كه گاندي گفت اين بود: «هه رام» يعني «خداوندا».
در انتها با او همكلام مي شويم و در قلب و روح خويش نجوا مي كنيم: «من فطرتاً همواره مستقيم به قلبم رجوع مي كنم و هرگاه مدتي غفلتي شود، مي دانم كه نهايتاً حقيقت نداي خود را به گوشم خواهد رساند و خواهد فهماند. همانطور كه در تجربيات زندگيم بسيار پيش آمده است. باشد كه صدها تن چون من فنا گردند اما حقيقت به كرسي نشيند، مبادا كه تار مويي از ارزشهاي حقيقت بخاطر بشر فاني خطا كاري چون كم شود!»
Tuesday, April 01, 2003
قديسان را همواره بايد با ديد گناهكار سنجيد، مگر بي گناهي شان ثابت شود. چنانچه با معيارهاي عادي و مورد نظر انسانهاي هرچند بالغ اما معمولي، اعمالشان را قضاوت كنيم، اجحافي نابخشودني در حقشان شده. آن صفات كه اغلب برازنده ماست براي آنان ناپسند و گناه محسوب مي شود. غرور و نخوت ــ يعني آگاهي از خود به عنوان پير مردي فروتن و برهنه كه بر سجاده مي نشست و صرفاً با روحانيتش لرزه بر پيكر امپراتوري ها مي افكند ــ آيا براي قديس مورد وثوق ملت هند و همهء ملل رنج كشيده عالم، گناه محسوب مي شود؟ و آيا با وجود آنچنان تأثيري كه گاندي بر جهان سياست ــ كه به اقتضاي طبيعتش از زورگويي و حيله گري جدايي پذير نيست ــ گذاشت، مجبور به معامله بر سر اصول اخلاقي و ديني خود نشد؟ پاسخ قطعي به اين پرسش ها نيازمند تأمل و تفحص بيش از توان من، در زمينه گفتار و رفتار گاندي است.

گاندي فردي زيرك و باهوش بود كه اگر مي خواست مي توانست وكيلي درجه يك يا مديري معتبر باشد، يا حتي كاسبي موفق. و در عين حال قديسي نبود كه از كودكي به بعد زهد و تقواي خارق العاده نمايان شود. و نيز از قماش قديساني نبود كه بعد از هرزگي و عياشي فراوان ترك دنيا مي كنند. به كج رويهاي ايام جواني خود تمام و كمال اقرار مي كند، اما به راستي چندان مطلبي براي اقرار ندارد. صفحه اول زندگي گاندي حاوي عكسي است از دار و ندارش در زمان مرگ. و همهء گناهانش منحصر مي شود به چند بار سيگار كشيدن، خوردن چند لقمه گوشت، دزديدن چند شاهي پول از خدمتكار منزل در كودكي، دو بار سر كشيدن به فاحشه خانه (هر دو بار بي آنكه كاري كند بيرون مي رود)، يك بار پيش رفتن تا مرز روي هم ريختن با خانم صاحبخانه در پيلوت و يكبار هم به خشم آمدن. تقريباً از كودكي به بعد عميقاً جدي است. سرشت گاندي، آميزه اي عجيب و استثنايي است، اما چيزي كه بتوان بر آن انگشت نهاد و آنرا بد ناميد در سرشت وي نبود و بدترين دشمنان گاندي تصديق مي كنند كه او انساني جالب و غير عادي بود كه صرفاً با زنده بودن خود جهان را بارور و سرشار مي ساخت.
او همواره در صدد جلوگيري از خشونت در هر بحراني بود. گرچه اين براي انگليسي ها نوعي ممانعت از اقدام مؤثر بود، و بخاطر حس ملي گرايي اش دشمن محسوب مي شد، اما به هر تقدير همواره در قبال او رفتاري نرم و ملايم داشتند و جز اين چاره اي نمي گذاشت. انگليسي ها تنها زماني از او به خشم آمدند كه اصول انديشه خود را، يعني عدم خشونت و راستي را عملاً به ديگر فاتحان نيز تجويز مي كرد، همانطور كه در سال 1942 چنين كرده بود. اما حتي در آنزمان نيز مقامات انگليسي گرچه با آميزه اي از مزاح و عدم رضايت راجع به او مي گفتند، در عين حال نمي توانستند او را دوست نداشته باشند و تحسينش نكنند. هيچگاه كسي گاندي را فاسد و يا بلند پروازي مبتذل ندانست و يا انگيزهء پرهيز از خشونت و اين قبيل را ترس يا خباثت نپنداشت. حتي بايد گفت شجاعت نفساني و ذاتي اش واقعاً بارز بود: نحوه مرگش اين نكته را به اثبات مي رساند. او گر چه آنقدر زيرك بود كه عدم صداقت اشخاص را دريابد، اما معتقد بود كه مردم سرشت خوبي دارند كه از آن طريق مي توان به دل آنان را يافت و به آنها اعتماد كرد.
گاندي با تهذيب نفس و رياضتهاي سختي كه به خود ميداد، بر مردم تأثير مي گذاشت و حتي دشمنانش نمي توانستند او را دوست نداشته باشند. بنظر او اگر انسان بخواهد كمر خدمت به خلق يا بشر ببندد، چنين رياضتي گريز ناپذير است. گر چه او اين سختي را به جان مي خريد اما هيچ اصراري به يكايك پيروانش براي تن دادن به اين اعمال نمي كرد. نخست، اجتناب از گوشت خواري، و در صورت امكان پرهيز از هرگونه غذاي حيواني همچون لبنيات (خود گاندي، بخاطر رعايت سلامتيش مجبور شد به نوشيدن شير تن دهد، اما ظاهراً اين كار را كاهلي و لغزش ميشمرد). اجتناب از مسكرات يا دخانيات و ادويه و يا چاشني، حتي از نوع گياهي، چرا كه غذا را نبايد براي نفس غذا، بلكه صرفاً براي قوت گرفتن بايد خورد. دوم، اجتناب كامل از آميزش جنسي. و اگر چاره اي جز آميزش جنسي نبود در آنصورت بايد تنها به قصد توالد و آن هم احتمالاً در فواصل طولاني صورت گيرد. خود گاندي در اواسط سنين سي تا چهل سالگي سوگند براهماچاريا (تجرد در عين تأهل) ياد كرد كه نه تنها به معني عفت و پاكدامني كامل، بلكه به معني حذف ميل جنسي است.

گاندي مي گويد دوستي هاي صميمانه خطرناكند، چرا كه «دوستان بر يكديگر اثر مي گذارند» و با وفاداري به دوست، انسان ممكن است به راه خطا افتد. در نظر يك انسان عادي عشق يعني فردي را بيشتر از ديگران بايد دوست داشت و اين با دوست داشتن خدا و كل بشريت مي تواند در تضاد قرار گيرد. او خود مي توانست شاهد مرگ همسر يا يكي از فرزندانش باشد، اما هيچگاه به آنها گوشتي كه پزشك تجويز كرده بود نخوراند. البته هيچگاه مرگي كه خطر وقوعش بود اتفاق نيافتاد. گاندي به بيمار اين حق انتخاب را مي داد كه به بهاي ارتكاب گناه سلامتيش را حفظ كند، اما براي خود مطلقاً ممنوع كرده بود و نگران خطر مرگش هم نبود. او مي گفت آنچه كه انسان براي زنده ماندن مي كند بايد حد و حدودي داشته باشد و احتمالاً سوپ مرغ آنطرف اين حد خواهد بود. اين طرز تفكر شايد شرافتمندانه باشد اما اغلب مردم براي آن واژهء غير انساني را قائلند.
در پايان آنچه را بعنوان اساس و پايهء مكتب اخلاقي گاندي مي توان نام برد، «عدم دلبستگي» مي باشد. اگر بدنبال ريشه هاي روان شناختي اين اصل باشيم ممكن است به گريز از زيستن و بالاتر از آن گريز از تحمل درد عشق برسيم، چه عشقي عميق و چه سطحي و ظاهري. مطمئناً گاندي گونه اي از عدم دلبستگي را مي خواست كه او را صاحب دردي فراتر از عشقهاي هر چند عميق و آتشين كند و سختي زندگي را دو چندان. اينها كه به پايان مي رسد پرهيز از قداست است كه اگر رعايت نشود تمام پله هاي زير پا گذاشته را ويران مي كند و فرد را به قهقرا خواهد كشيد. گاندي نيز هيچگاه ادعايي در اين مورد نداشت و خود را فردي گناهكار و همطراز مردم عادي مي ديد.
در اينجا من سعي كردم خصوصيات اخلاقي و معنوي گاندي را مجزا از ديگر وجوه شخصيت قدسي او بيان كنم. بعنوان اولين قسمت از اين سلسله، لازم بود شخصيت اخلاقي و ديني او بيان شود، زيرا او خود مي گفت: «... من عدم همكاري را در قالب دين عرضه كردم. چون تا جائي وارد سياست مي شوم كه قوهء ديني مرا بپروراند.» اينك با او هم كلام مي شويم و از اعماق قلب خويش ندا مي دهيم: «من بايد بروم... با خدا كه يگانه راهنماي من است. خدايي كه شريكي در قدرت نمي پذيرد. پس بايد با خضوع و دست خالي و به حالت تسليم محض به درگاهش روي آورد. آنگاه او تو را چنان تواني مي بخشد تا در برابر كل دنيا بايستي و از همهء آسيبها محفوظت ميدارد.»
صداي گاندي و متن كلام ايشان
We on this side for a long time have striven to build between our world and yours a bridge whereby man could climb to heights and find that peace which your world could not give. We know that it is only in this truth, only in this realisation of communication between the so-called dead and the living, there lies the salvation of your world.