تلقي مصدق از مردم، مشروطه، قانون و دموكراسيجامعه شناسي نخبه كشي قائم مقام / اميركبير / مصدقعلي رضاقلينهادها، خوشه اي از الگوهاي فرافردي با هويت جمعي و تاريخي هستند و با اتكاء به تمامي سنن جمعي اعم از معرفتي و غيرمعرفتي شكل مي گيرند. نهادها برآمده ار تحولات جوامع صنعتي غربي، از قبيل «مجلس»، «انتخابات»، «هيئت وزيران»، «نخست وزير» و همچنين اصلاحاتي از قبيل «ليبراليسم» (يعني آزادي خواهي)، «دموكراسي» (يعني حكومت مردم) و ... در جامعه خود و قالب هاي اجتماعي و فرهنگي خود و آن هم در شبكه اي پيچيده از روابط متقابل ميان افراد اجتماعي و تحولات تاريخي، شكل و معني مي يابد. هر كلمه و اصطلاح، غير از آن معاني كه بطور معمول در فرهنگ لغات براي آن ثبت مي كنند، داراي يك «حوزهء معنايي فرهنگي» است كه عين «حيات اجتماعي» جامعه است. و در واقع «زبان» بدين اعتبار وسيله شرح و بيان جهان بيني و طرز فكر و نگرش قومي است كه بدان تكلم مي كنند، بدين اعتبار كه عميق ترين و صحيح ترين تعبير از «زبان يك قوم» است. وقتي كه زبان و كلمه اي از قالب هاي فرهنگ تاريخي خود جدا شود، معني خود را به طوري از دست مي دهد كه ناقص مي شود. يك مثال بسيار ساده مي تواند مبين اين مبحث باشد. بحث بر سر مفاهيم اخلاقي و عقلاني و ... پيچيده تر است تا بحث از نام هاي ساده. به عنوان مثال واژهء سادهء «كار»؛ فرانسوي ها همان تلقي را از كار ندارند كه ژاپني ها، و ژاپني ها همان چيز را از كار نمي فهمند كه ايراني ها. وقتي به ايراني گفته مي شود «كار» منظور بيشتر اين است كه با يك پيچيدگي خاص موفق شود يك بار و براي هميشه «دست خود را به جائي بند كند» و مسئله تخصص و دانش آن كار، ادامه و پيشبرد آن، آزمايش و رشد در آن كار، و هزاران «و»ي ديگر در آن بي معني است. اما ژاپني «كار» را ابزار و تنها وسيلهء جنگ مي داند. تصميم گرفته است با كار جهان را فتح كند، به كار معتاد شده است، براي او بيش از ديگر مسائل شخصي و خانوادگي ارزش دارد، منافع عموميِ كار براي او نيز اولويت دارد. كار او تخصصي و پيچيده است. آموختن آن زحمات زياد دارد. كار براي رونق مملكت و عرصهء پيكار با ديگر جوامع دنياست. كارِ مفيد مي تواند تا هفته اي صد ساعت (به عوض ده ساعتِ دنياي سوم) انجام گيرد. ... اگر اشتباهي رخ دهد به شدت متأثر مي شود. ابزار كار براي او اعتبار اجتماعي نمي آورد، بلكه حاصل كار براي او اقناع كننده است و آن هم در صورتيكه براي جامعه مفيد واقع شده باشد.
وقتي كه در مورد واژه «كار» و حوزه معنايي آن اين همه تفاوت باشد كه ما به صد يكِ آن هم اشاره نكرديم، مفاهيم پيچيده تر و اجتماعي تر مثل پارلمانتاريسم، دموكراسي و ... حوزهء معنايي بسيار پربارتر و عميق تري دارند و به محض كنده شدن از قالب هاي اجتماعي خود عقيم مي گردند. و اين در واقع تمام مقولاتي را كه جامعه صنعتي غرب، براي جوامع دنياي سوم به عاريت گرفته شده شامل مي گردد و ايرانيان نيز از شمول آن خارج نيستند.
مصدق به خوبي مي دانست كه اين مردم نه مشروطه و نه قانون را (اين هر دو وارداتي هستند و با نهادهاي ملي ــ قومي ما هيچ رابطه اي ندارند) خوب مي فهمند و نه مي توانند از آن دفاع كنند و اين همان چيزي است كه در عمل اتفاق افتاد. مصدق اين معنا را بارها با بيانِ ظريف (و بسيار محترمانه و با سرپوش) و عميق و نكته سنجِ خودش بيان مي كرد. البته سعي نمي كرد بر روي نكات منفي آن انگشت گزنده بگذارد و مردم را تحقير كند، بلكه با برخوردي محترمانه سعي داشت كه پاي مردم را به مبارزات اجتماعي بكشد و آنها را نسبت به حيات جمعي و دفاع از آن حساس كند. بسيار سعي مي كرد كه مردم را از انفعال نسبت به مسائل اجتماعي دور كرده و آنها را در «امر اجتماعي مربوط به حيات جمعي» ورزيده نمايد و مي گفت «گريز از آزادي» شيوه مرضيه استبداد است، يعني باعث رشد مستبدِ خودكامه مي شود. اين ويژگي جامعهء غيرخلاق و مصرفي است كه حتي علاقه اي نسبت به فكر كردن (كه به طور معمول مشكل ترين كار است) ندارد و بيشتر ترجيح مي دهد كه ديگري به جاي او بينديشد. اگر تلقي كسي از اين مقولات اين چنين باشد، طبعاً رفتار اجتماعي خود را نيز به همين گونه شكل مي دهد، رفتاري كه فقط در زمينهء استبدادپروري كارايي بسيار بالايي دارد. يكي از مسائلي كه زمان مشروطه اتفاق افتاد اين بود كه بعد از بلواي مشروطيت كساني به كاركنان ماليه اعتراض داشتند، به اين عنوان كه اينها داراي مفاسدي در رژيم قبل بوده اند و بازماندهء دستگاه فاسد نظام استبدادند، حال مي بايستي از اين ادارات اخراج شوند و از اين جهت به مستوفيان اعتراضات جدي مي كردند. مصدق نيز در خاطرات خود (نه در اعلانيه و نطق هاي خود) ضمن اينكه شرح اين واقعه را كه خود ناظر بوده مي آورد، اضافه مي كند: «... اين حرف صحيح بود، اگر مشروطه هم روي يك زمينه و سوابقي {يعني داراي قالب هاي متحول اجتماعي خودش} نصيب ما شده بود و مملكت مي توانست از اشخاص مطلع بر رژيم استفاده كند. گويندگان، كساني بودند كه چندي به خارج رفته جريان مشروطه را از دور ديده و معلوماتي جز يك اطلاعات سطحي با خود به ايران نياورده بودند و ديگران حتي نام مشروطه را هم نشنيده و بين استبداد و مشروطه فرق نمي گذاشتند.»
از طرف ديگر مردم نيز كه مي بايستي از مشروطه، كه به ظاهر حاصل كار آنان بوده، دفاع كنند در وضع بي خبري كامل نسبت به آنچه اتفاق افتاده به سر مي بردند. پشت سر مشروطهء ايران ويكتور هوگوها و ديدروها و چهارصد سال انقلاب اقتصادي و اجتماعي نبود. سلطان! عبدالمجيد ميرزا عين الدوله نخست وزير مشروطه بود، و سفارت انگليس حامي آن؛ تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. يك دهاتي ايلاتي اسكان يافته، دزد سر گردنه كه زماني با مشروطيت مخالف بود و همينكه مشروطه پيروز! شد استعفاء كرد و سي هزار تومان موجودي همهء خزانه را برداشت و راهي زيارت! از سمت روسيه شد. مصدق كسي نبود كه اين نكات از چشم نكته ياب او مخفي بماند. «... در سال 1299 شمسي كه با پسر و دختر بزرگم از اروپا به ايران آمدم، به دعوت ميرزا اسدالله خان عين املك كارگزار وارد كارگزاري بوشهر شدم و براي ديدن بعضي نقاط مِن جمله ميدان توپخانه كه وضعي بسيار بد داشت به آنجا رفتم. در مراجعت روي ميز اطاق نامه اي كه به عنوان من نوشته شده بود و دو ظرف پر از خرما و تخم مرغ بدين مضمون ديدم: ساعتي دارم كه مدتي است از كار افتاده، نظر به اينكه فرزندان شما تحصيلات خود را در اروپا كرده اند آن را مي فرستم درست كنند و هديه ناقابلي هم كه ارسال شده نوش جان نمايند. اين نامه وقتي نوشته شده بود كه چهارده سال از عمر مشروطه گذشته يود و هنوز مردم دور از پايتخت اين طور تصور مي كردند، هر كس براي تحصيل به خارج رفت، همه چيز حتي ساعت سازي هم آموخته است.» و از طرف ديگر اشاره مي كرد كه وزيران ماليه، حاج اميرنظام همداني، به عهد كابينه عين الدوله سابق الذكر با استخاره كار مي كرد كه پولي را بگيرد يا بدهد و يا ندهد.
البته ما در پي گستردن اين بحث نيستيم وگرنه از همين لغات و واژه هاي بسيار سادهء «حاج»، «امير نظام» و بعد منسوب به «همدان» و «مشروطه» و «عين الدوله» هزاران بارِ معنايي به در خواهد آمد كه به خوبي نشان دهند چه شكاف غير قابل ترميمي بين بار فرهنگي اين افراد و حوزهء معنايي آن اصطلاحات وجود دارد كه خود به خود ساز و كار پارلماني را از هر گونه حركت باز مي دارد.
نخست وزير ما اين قبيل مسائل را در زمينه هاي مختلف و با نرميِ زياد همانطور كه شيوهء او بود نقل مي كند كه نشان از معرفت عميق وي از ساختار فكري جامعه دارد و مطالبي را از خاطرات ايدن، وزير امور خارجه انگليس، نقل مي كند و در نهايت خودش اين گونه مي آوردكه: «... نويسندهء خاطرات مي خواهد تحت لفافه اين را بگويد كه اگر ملت ايران به حق خود عارف بود و احساساتي كه ابراز مي كرد از روي حقيقت بود، ما نمي توانستيم كاري به ضرر آن ملت صورت بدهيم.»
مصدق در جاهاي ديگر به كرات گفته است كه حتي مجلس به حقوق خود عارف نبوده است. ليكن باز به نكات مثبت آرماني خود نسبت به مردم توسل مي جويد و در جواب ايدن مي گويد ايرانيان خر نيستند كه باز بگذارند مدتها آنان را افسار كنند (و ديديم كه كردند). اين نكته نشان مي دهد كه «ايدن وزير امور خارجه انگليس» تا كجا در عمق مسائل ايران دقيق شده است و چگونه سعي نموده در ظاهر آشفته و احساسي مسائل اجتماعي، ريشه هاي عميق و قانونمندِ رفتار ايراني را بيابد. براي اينكه ببينيم آيا مصدق در ته دل و علي رغم ميل باطني و عملي كه انجام داده با ايدن هم عقيده بوده يا نه سخني ديگر از او استشهاد مي كنيم: در كتابِ مأموريت براي وطنم، محمدرضا شاه مطالبي گفته بود كه دكتر مصدق در كتاب خاطرات بدان اين گونه پاسخ مي دهد: «اگر پادشاهي رأي ملت خود را به هيچ شمرد، چگونه مي توان انتظار داشت كه دو بيگانه آن را به هيچ نشمرند، و به مملكت تجاوز نكنند، و همين توجه به افكار عمومي بود كه ايدن وزير خارجه انگليس در يكي از خاطرات خود مي نويسد ناسيوناليسِمِ ايراني يك ناسيوناليسم نارس است.»
از محتواي گفته ها و نوشته هاي مصدق و همين طور سلف شريف او، اميركبير، اين مطلب بر مي آيد كه هر دوي اين بزرگواران فهم و فرهنگ ملي را براي كاري كه در جهان آن روز به عهده گرفته بودند، «نارس» مي دانستند، ليكن اين را مجوزي و حقي براي كشورهاي استعماري نمي دانستند كه چون «نارس» است پس انگليس و امثالهم مجاز به استعمارند. و تمام تلاش خود را نيز در احياء و رسيده شدن اين «نارسي» مي كردند. و اين خلاف رأي و نظر ديگران بود. رزم آرا، كه او هم نخست وزير بود، در عمل در درگيري هاي نفتي قبل از مصدق گفته بود كه چون ملت قادر نيست يك آفتابه هم بسازد پس چطور مي تواند با استقلال نفت را عهده دار شود؟ از اينرو حضور بيگانه را مجاز مي دانست. و وثوق الدوله، كه او هم نخست وزير بود، عملاً ايران را به «130 هزار ليره فروخت» كه ايراني عارف به حق خود نبود. در اينجا، از ديد جامعه شناختي، عمل وثوق الدوله و آفتابه سازي رزم آرا و «عارف نبودن ملت به حق خود» مصدق و اشارات ايدن، همه يك معني را مي رساند و آن ناسيوناليسم نارس ايران بود و اگر استاد مرحومم و معلم بزرگم دكتر شريعتي اين استنتاج را از اين تحليل مي شنيد، همانطور كه بر موريس تورز داد زد، بر سر ما نيز فرياد مي كشيد. ولي من معتقدم كه اين «نارسي» را با گفته هاي شريعتي بهتر از هر گفته اي مي توان ثابت كرد، ليكن شريعتي همچون مصدق مي ترسيد كه نكات منفي اين برداشت يك مشروعيت ضمني هم براي ملت ايران و هم براي انگليس و آمريكا و ديگران ايجاد كند كه مي توانند كار خود را ادامه دهند. البته من تابع نظرات شريعتي و مصدق هستم. در همين راستا امير كبير مي گفت «غيرت از روح ايراني رخت بر بسته است» مصدق هم كه همين نظر را داشت. نظرات ديگران را هم ديديم. اگر چنين نبود چطور ملت اجازه داد زاهدي عامل كودتا باشد و ده ميليون دلار بگيرد. چرا نخست وزير انگليس چنين كاري را به ضرر ملت خود نمي كند، كه مي تواند بكند. و همين طور علي اميني كه پدر در پدر نخست وزير بود و داراي مكنت و ثروت بي حد و اندازه، باز هم در كودتا عليه مصدق چه كرده بود كه پنج ميليون دلار گرفت؟ بقيه هم سر و ته يك كرباس اند. مصدق هميشه مي گفت كه قدرت دولت و مجلس از ملت است و شرح مي داد كه اگر آنها وارد حيات سياسي ــ اجتماعي خود نشوند در عمل مجلس و دولت از كار مي افتد. اين كاري است كه در عمل در طول عمر پارلماني ايران انجام شده است. ايراني ها، از ظلم به ستوه آمده اند، شوريده اند، نظامي را سرنگون كرده اند ولي دوباره به دامن استبداد افتاده اند. اگر «نارس» نبودند مي توانستند هميشه از پارلمان خود دفاع كنند. اين كاري است كه بايد انجام مي دادند و نمايندگان خود را به پارلمان مي فرستادند، تا دولت نيز نماينده پارلماني باشد، نه اينكه «قدرت» به كمك و نفوذ بيگانه كم كم غصب شود و دولت براي تأمين اهداف قشر خاص و به پشتيباني بيگانه و منافع او، نادان ترين و احمق ترين و وطن فروش ترين عناصر را نمايندهء مجلس كند كه هر رطب و يابسي را به او تحميل مي كنند قبول مي كند. (رضا شاه به مجلس لقب افتخاري «طويله» را داده بود و هر كس كه مي خواست نماينده بشود، مي گفت كه به طويله ببرندش. البته اگر طويله نبود رأي به شاهي او نمي داد.)
حق مطلب را مصدق در همين جا مي گويد كه چرا چنين چيزي در سوئد و انگليس اتفاق نمي افتد؟ البته منكرين سخن وي بايد پاسخ بدهند. مصدق مي دانست كه اين نهادها برآمده از حيات جمعي ملت ايران نيست، و روابط متقابل نيروهاي انساني و نيروهاي توليدي جامعهء ايران چنين چيزي نيافريده كه بتواند از آن دفاع كند. در سرزمين ايران مواد توليد، اگر بيشتر از جاهاي ديگر نباشد كمتر نيست، ليكن فرهنگ و روابط آدميان به گونه اي منجمد شكل گرفته كه از تحول مي ماند. اين «خرد» است كه لباس عاطفه و احساس پوشيده و كارايي خود را از دست داده است.
اينكه در ايران و كشورهاي مشابه هنوز مركب قانون اساسي روي كاغذ خشك نشده به مزبله داني مي رود و قليلي متجاوز از هر قماش و صنف و به قول امير «اجامر و اوباش و هرزه هاي اين ايران به اين هرزگي» يك مرتبه تمام چيزهايي را (كه در واقع بي پايه هستند) از بن خراب مي كنند و آن بدين دليل است كه: «اين قبيل هوا و هوس بيشتر در ممالكي روي مي دهد كه ملت به حق خود عارف نيست و شاهان هم به آن درجه از تمدن نرسيده اند كه ملت خود را به پايه ملل درجه اول برسانند و در مقابل سياست خارجي، منافع ملت را حفظ كنند.»از ص 203 تا 210
در آن زمان كه فرهنگ ايران، با همكاري بيگانگان، زندان مصدق را به رنج خودسازي ترجيح داد و خود را در گور بيگانگان مدفون كرد و به گفتهء ايدن «هميشه مي خواست و مي بايست خوب بماند»، داور تاريخ گفت تا بر گورش بنويسند:
كسي كه در اينجا غنوده است
هزار سال در تولد خويش تأخير داشت
او معاصر خويش نبود
و كاسهء سفالين فكرش گنجايش خرد دورانش را نداشت
و جسم بيمارش توان پيمودن را
دريغا «كه با اشك شوق آمدي»
و در منجلاب سفاهت رفتي
مصدق، پير احمدآباد. از او بسيار شنيده و خوانده ام. نامش را كه مي شنوم يا به زبان مي آورم، در ذهنم مجسمه استواري و استقامت و پايداري، پديدار مي شود. پيغمبري را ماند، چون موسي، نه عيسي يا ابراهيم. او پيغمبر زمانه خويش بود، چون موساي چوپان كه بسيار برتر و آگاهتر از مردم زمانه اش و حتي قرنهاي بعد بود. از قوم بني اسرائيل همين بس كه معجزهء پيغامبرشان (كه طبعاً بايد شايسته مردم باشد نه پيغمبر خدا) اژدها كردن عصا و يد بيضاء بود، نه آيات كلام الله، كه معرفت درك آنرا نداشتند. مصدق نيز چون موسي، پيغمبري سخت و عبوس و حقجو و مقاوم و پايدار است. او در برابر نامردان و مردم فريبان و حق مردم خوران، بي پروا و پرشتاب و شعله ور مي شود، و عنان اختيار از كف مي دهد و بيم جانش نيز باعث انصراف از نيت مصمم او نيست. و در هنگام برخورد با مردم نادان و ناآگاه و فريب خورده، صبور است، و با تمأنينه هدايتگري مي كند و براي فروخوردن خشم خود از بي خبري و ناآگاهي مردم، از خدا طلب حلم و بردباري مي كند. و براي مقابله با خدايگان زور، از خدا شرح صدر و زبان گشاده مي خواهد تا امرش را بدرستي اطاعت كند. خدايا او را بيامرز، و به ما توانايي بازشناسي نيك مرداني چون او در زمانه خويش ارزاني دار!