Monday, March 31, 2003

چند وقتي درباره گاندي مي خونم ...

حدود ده روز پيش خواستم چيزي در مورد ماهاتما گاندي بخونم. در جستجوي عربي گوگل نام "گاندي" را تايپ كردم تا ديدم سي صفحه نتيجه جستجو داره. همه رو كه مرور كردم خيلي هاش اصلاً ربطي به شخصيت گاندي نداشت و بيشتر نام خيابان گاندي بود. ولي در همان بيست مورد خوبي هم كه بود مطالب جالبي ديدم كه خيلي به دردم خورد. خيلي از آنها وبلاگ بودند. شايد اگر پرشين بلاگ ايندكس جستجو در آرشيو داشت خيلي بيشتر از اينها پيدا ميكردم. ولي با اين وجود سه ، چهار مورد در پرشين بلاگ يافتم. اين شايد يك ركورد باشه كه در يك روز چهار نفر فقط در صفحه اصلي پرشين بلاگ نامي از يك شخصيت تاريخي كه بيش از نيم قرن از وفاتش ميگذره آورده باشن. از اون روز به بعد در كار پردازش مطلبي درخور شخصيت او و توانايي ذهني خودم هستم. تا بالاخره ديروز در دو قسمت مجزا ــ يكي در مورد شخصيت اخلاقي و ديگري تفكرات اجتماعي و منش سياسي گاندي ــ كاملش كردم. امروز بعد از پيدا كردن چند تا عكس مناسب آماده اش مي كنم براي فردا كه پابليش كنم. منبع اصلي كه خيلي ازش سود بردم مقاله اي بود در مجله كلك شماره 93 از جورج اورول و ترجمه كمال فهيم با عنوان “سيري در احوال گاندي”. و همچنين يك سري مقاله سه قسمتي در همشهري سال 78 با عنوان “آموزه هاي ديني و اخلاقي ماهاتما گاندي” از مرضيه سليماني. گرچه اميدي ندارم كسي حتي همين مطلب رو بخونه و اصلاً هم برام مهم نيست، ولي در مورد گاندي بايد همه تلاشم رو بذارم تا هر كس علاقه اي داره بياد بخونه و اگر كمه زيادش كنه، اگر اشتباهه درستش رو بگه، و بعد هم اگر دوست داشت بره و ديگه پشت سرش رو نگاه نكنه!

شرق شناسى روشى است بر پايه مبانى علمى كه از دويست سال پيش در اروپا ايجاد شد وموجب تأسيس مدارس خاص، موزه ها، كتابخانه ها، چاپخانه ها، نشريه ها و كتابها و مجله ها، كنگره ها و مجامع شد كه هم وسيله تحقيق و تجسس علمى بوده است و هم آنكه دول اروپاي از آن وسايل در راه بسط نظريات تجاري و سياسي خود اطلاعات كسب مي كرده اند. شرق شناسي تا بيست سال پس از جنگ جهاني دوم نيم رمقي داشت ولي با تغيير وضعي كه به كنگره بين المللي شرق شناسان داده شد آن بساط كهنه برچيده شد و اغلب تأسيسات پيشين با عناوين جديد و راههاي جديد به تحقيق و پژوهش در مورد مباحث مربوط به ملل شرقي پرداختند.

ادوارد سعيد نخستين كسى است كه كتابى از ديد شرقى در نقد شرق شناسى نوشت و گذشته اين مكتب را بر علاقه مندان مكشوف كرد. در نقد و قبول كتاب او مقاله هاى متعدد انتشار يافت. با وجود اين جنبه نگاه تاريخى به شرق شناسى هنوز مطرح است. از جمله كتاب ديگرى در سال 2000به قلم A. L. Macfie توسط انتشارات دانشگاه ادينبورگ انتشار يافت به نام‏Orien talism: A Reader. او درين كتاب به نظرياتى كه توسط متفكرين بنام مانند هگل، ماركس، نيچه، فوكو و بريان ترنر، جان ماكنزى، ادوارد سعيد ابراز شده است پرداخته. قصدش آن است كه مبتديان و وارد شوندگان به مطالعات شرقى را از كيفيت قضيه آگاه كند.

Saturday, March 29, 2003

لجاجت: ضعف شخصيت

انسان هميشه در زندگي خواستهايي دارد كه در شرايط طبيعي و روال عادي روي آنها را نخواهد ديد. غارنشينان وقتي از صرف نيازهاي جسمي سير مي شدند، براي تأمين كمبودهاي دروني خود با نقش و نگارهاي روي ديوارهء غار سعي در پوشش آن داشتند. اين از ابتدا همراه ما انسانها بوده و هميشه خواهد بود. انسان هميشه به دنبال چيزي ديگر است، از جنس ديگر، نوعي ديگر، برتر از اين كه هست، جداي از آن، جاي ديگر، جور ديگر. اينها دغدغه ذاتي بشر است. هر چه متفاوت تر، انسان تر. اما در تاريخ، انسانها ثابت كرده اند گاهي مجبور به كسب تفاوت هستند! نه اينكه بدنبال فضيلتي باشند. و اين شبهه انگيز است. آيا اين هم ارزش انساني دارد؟

صوفيان و درويش مسلكان در عهدي كه جبر و سلطه حاكمان نواحي مختلف ايران بيداد ميكرد، تبديل به يك قشر گسترده در جامعه ايران شدند. تا آنجا كه بزرگانشان از انحرافات آنان بسيار گله كرده اند. از غزالي گرفته تا مولانا و حافظ. حتي برخي امروزه همان نداي قديم را به زبان حال خود نجوا مي كنند. سپري كردن روزگاري كه حاكمان در امور شرعيه مردمان دخالت مي كنند و بخاطر رعايت بهتر ظواهر آن جايزه تعيين مي كنند، صوفي رندي چون حافظ را به اظهار «مي» خواري در ملأ عام واميدارد، و از هر فرصتي براي سوا كردن خود از صوفيان سجاده به دوش بهره ميبرد. از مطلب اصلي پرت شدم. مي خواستم بگويم انسانها براي برآورده كردن نيازهاي روحي و رواني خود، دو راه پيش رو دارند. يا بايد دنياي درون را تغيير دهند يا بيرونشان را مطابق خواست درون بسازند. گاهي بوده كه مردم اساساً از هر تغيير و كاري به اراده خود منع مي شدند، و براي تسليم و انقياد در رفتار و گفتارشان رنج هاي بسياري مي كشيدند، تا آنگونه كه حاكمان مي خواستند زندگي كنند و بجاي ساخت بيرون، درونشان را با خواست و اراده ايي ديگرگون تغيير دهند. شيوع تصوف از همين رو بود. تصوفي كه در منش راستينش از عهدهء انسان هاي خارق العاده برمي آمد و بس، تا آنجا گسترش پيدا كرد كه توانست با جلب اعتماد مردم، خود مدعي حكومت شود، و آنگاه بود كه كلام غزالي روشن شد كه مي گفت: دريغا، همهء معارف دين رنجور و سست مايه شده اند بجز تصوّف كه پاك نابود گشته است.

اما دستهء ديگر كه بعد از پشت سر گذاشتن تجربهء تاريخ تصوّف گمان ميكردند لاجرم بايد جهان بيرون را در مشت گره كرده نرم و خمير كنند، در قرن بيستم به ظهور رسيدند. مردمان ستم كشيده روزگاران، در اين قرن با انقلاب هاي پي در پي تصميم خود را عملي كردند. اولين نسل آنان شايد در فرانسه بود. اما در روسيه وضع فرق داشت. آنان هفتاد سال دوام آوردند تا به تفاهم امروزين رسيدند. روزگار خودمان هم كه ديگر گفتن ندارد و بر همه آشكار است كه چه كردند، نسل خواستگاه انقلاب كه تفاهم نامه شان ــ كتابهاي شريعتي ــ هم اكنون نيز در دسترس همه گان هست، و چه اندازه با وضع موجود متفاوت مي نمايد. تا آنجا كه شاگردش را امروزه ديوانه و مجنون مي خوانند. شايد جنون واقعاً شايستهء انقلابيان باشد.

نظرتان راجع به آدمهاي لجباز چيست؟ به من مي گويند لجوجم و يكدنده. آدمهاي بي شخصيت كه نيازهاي دروني شان در عين حال كه پست و حقير است و بي اهميت، تا آنجا كه با نيازهاي جسمي و بيروني شان چندان فاصله ايي ندارد، با تأكيد بروي برخي صفات بسيار معمولي كه هر فردي ممكن است داشته باشد، در واقع با لجاجت، مي خواهند آن شخصيت ضعيف و پست خود را در پوشش توانايي هاي بيروني مخفي كنند. داشتم سخت بخود گير ميدادم، كه آيا واقعاً من اينگونه لجبازم!!!؟

آري بايد پذيرفت. بلي من هم مثل همه انسانها سرشتم در آسايش و راحتي و تنبلي و ريا و خودفريبي و خوش نشيني و شادنوشي ارضاء مي شود و تمايل دارد. اما در اين عمر نكبتبارم هرگاه مجالي براي زندگي بود، سعي خود را كرده ام. گرچه اكنون كه به عقب مي نگرم از خود حجالت مي كشم. مسئله اين است كه اصلاً مگر من چند روز توان زندگي كردن داشتم. تواني در حد معمول و متوسط جامعه اي كه در آن دنيا آمدم.

خدا ما را از فُرم خودش ساخت و ما هم... .ما با فرشتگان و شيطان تفاوت اساسي داريم. آنها توان اشتباه هم ندارند. شرط انسانيت ما به اشتباه كردنمان است. آن هم ناشي از خداگونه بودن ماست، چون خدا نيستيم. بر خي اشتباهات، خود يك ثواب است. مثلاً ترحم بر گرگ تيز دندان، اشتباه است، چون ظلم است بر گوسفندان. ولي ترحم به خودي خود صفت پسنديده اي است. جورهاي ديگري هم هست، اينقدر كه شايد فكرش به انكار بيانجامد و...

شرمنده نمي دانم چه كار كنم با اين هزيان ها.

Friday, March 28, 2003

حاكم برنده، دين پيروز

عربها كه به ايران حمله كردند كارشان براي تسلط كامل به درازا مي كشد، شايد يك قرن، دقيقاً يادم نيست. چون مركزيتشان در كوفه و بصره بود و براي لشكركشي ــ فرض كنيد به خراسان ــ مجبور به طي مسافت بسياري بودند و توان تسلط نظامي كامل را نداشتند، مدام مردم با رهبري مذهبي پيشين بر والي شورش مي كردند و اوضاع را براي مدت كوتاهي بدست ميگرفتند تا از نو مسلمانها لشكركشي كنند. در خراسان و نواحي جبال اين جريان مدام تكرار مي شد. خوب در آن زمان مردم عادت داشتند به دين حاكم درآيند و اين مسئله اي كاملاً طبيعي بود. براي ايرانيان (نه در عصر كوروش يا داريوش بلكه همان دورهء هجوم اعراب) بجز برخي نواحي چون اصفهان يا شيراز كه مركز تجمع آتشكده هاي زرتشتيان و رهبرانشان بود و وضع فرق ميكرد، در باقي مناطق ايران، اغلب پيروي از دين حاكم امري طبيعي بود و غير از اين مزموم شمرده مي شد. خوب طبيعتاً در جريان گيرودار شورشهايي كه صورت ميگرفت مردم ممكن بود در يك نسل به چند روش و مسلك متفاوت به پرستش خدايي بپردازند كه مورد قبول پيروز ميدان جنگ قدرت بود. استاد زرين كوب مي گويند بخاطر اين فرهنگ ارباب ــ رعيتي در ميان ايراني ها، مسلمانان براي توجيه اسلام در ايران چندان مشكلي نداشتند. اين نشانهء تخفيف و پستي فرهنگ خداپرستي ما ايرانيان نيست، بلكه در همه جاي دنيا همينگونه بوده. بهرحال با وجود آن شرايط ضعيف ارتباط انسانها مسلماً نمي شد همه را آگاهانه خداپرست كرد، ولي با اين وجود در ايران جمعيت هاي بسياري محققانه ديني را مي پذيرفتند يا طرد ميكردند، كه در ميان تمدنهاي مختلف مثال زدني است.

اوضاع مردم عراق را نمي توان با آنزمان يكي گرفت، اما مقايسه آن آموزنده است. صدام تاكنون پيروز جنگ قدرت در عراق بوده و اين طبيعي است كه تا وقتي مردم به سقوط او اطمينان حاصل نكنند به دين جديد رو نياورند. اين دقيقاً همان چيزيست كه آقاي فرد هاليدي در پاسخ به اين سئوال كه «چرا مردم عراق قيام نمي كنند؟» به آن اشاره كوچكي مي كنند. ملتي كه از كوچكترين آزادي ابراز عقيده بي بهره بودند و هيچ گزينه اي جز صدام پيش رو نداشته اند، حتي شايد در برخي مناطق عقب افتاده تر از ايرانيان باستان فكر كنند. كساني هم كه در سالهاي پيشين مورد سركوب رژيم بودند، اينك شايد منتظر فرصتي مناسب براي ابراز وجود باشند. به گفتهء اين كارشناس بين الملل «اكثر مردم عراق از سقوط صدام حسين استقبال خواهند كرد ولي آنها در اين برهه از آغاز جنگ، رغبتي به آغاز شورش مسلحانه در مقابل رژيم عراق ندارند. اين بي رغبتي محصول مشترك سركوب اعمال شده توسط نيروهاي دولت عراق و خاطره وقايع سال 1991 است».

Wednesday, March 26, 2003

كلام آقاي بهنود

كلام آقاي بهنود در مورد سياست و عقل ابزاري آمريكاييها كه هميشه در پي محاسبه سود و زيان و منافع حاصل از نتيجه تصميمشان هستند، كاملاً پذيرفتني و صحيح است. ايشان مي گويند آمريكا حتي در جنگ با ويتنام هم در نهايت شكست نخورده است. «دولت نيكسون وقتي كه دريافت جنگ ويت نام سودي ندارد. به كاري كه به نظر رهبران شرقي غيرقابل تصور بود دست زد. به مذاكرات صلح تن داد و به ويت كنگ ها اين امكان كه وارد سايگون شوند و ارتش آمريكا به خواري از آن شهر گريخت و حاميان جنوبي خود را هم رها كرد.» در اين ميان مسئله اي را كه عالي توضيح مي دهند، تفاوت حس غرور ملي غربيها با ديدگاه سنتي ما شرقيها است. ژاپني ها را مثال ميزنند كه بعد از فرود بمب اتم، سرشان را پايين گرفتند به علامت تسليم و ظاهراً از ديدگاه ما به غرور مليشان خدشه وارد شده بود اما آنها بعد از بيست و پنج سال چله نشيني سرفراز و مغرور بودند. «... جامعه اي صنعتي بودند كه از اتفاق بسيار بيشتر از ديگران سنت ها و اعتقادات خود را هم حفظ كرده بودند و اين بار مغرور بودند و اين غرورشان بنيادي بود.»

مولوي بسيار زيبا از وارد شدن عشق به انسان سخن مي گويد. اين كلمات آقاي بهنود هم چون عشقي فريبا و ملكوتي بعد از ساعتها ذهن و روحم را به خود معطوف كرده و از يادش غافل نمي شوم. غير آنچه در كلامشان واضح است، بنظرم چيزي هست كه آنرا مخفي مي كنند. من هم توانايي فكري و دانش تاريخي و لكنت زبانم اجازه نمي دهد، دربارهء آنچه بنظرم رسيده توضيحي دهم. پيشتر خوانده بودم از غصه هاي مصدق و شريعتي از مردم ايران. آنچه آنها از قول دشمنان آشكار ايران نقل مي كردند و در واقع حرف خودشان بود. آنچه از «عارف نبودن ملت به حق خود» و «ناسيوناليسم نارس ايراني» مي گفتند به زبان ايماء و اشاره.

مقالهء اخير آقاي حجاريان با عنوان سوء دموكراسي نيز بسيار كامل و موشكافانه است. تاكنون اينطور عميق و حساب شده به دموكراسي فكر نكرده بودم. ايشان سؤالاتي در ابتدا مطرح مي كنند: آيا ما به مردم دموكراسي عرضه كرده ايم كه آنان چنين از دموكراسي زده شده اند؟ آيا مردم ايران از دموكراسي روي گردان شده اند؟ آيا از آزادي، مشاركت و ديگر جلوه هاي دموكراسي قهر كرده اند؟ آيا همان گونه كه اريك فروم مي گويد جامعه ايران دچار «گريز از آزادي» شده است؟ يا آن گونه كه تئودور آدورنو (از متفكران نئوماركسيست مكتب فرانكفورت) مي گويد مردم ايران به دنبال شخصيتي اقتدارگرا مي گردند كه به آلامشان تسلي و تسكين دهد؟ و در ادامه ده نوع سوءدموكراسي را بيان مي كنند و در انتها مي افزايند: ... رويگرداني از دموكراسي استراتژي مناسبي نيست. دانش بشري راهي بهتر از دموكراسي را پيش پاي ما قرار نداده است. بايد آموخت كه برآوردن نيازهاي ابتدايي ما هم در گرو دموكراسي است. همچون آن ساكنان روستايي كه رود ده را خشك يافتند و باريكه زهري را در آن جاري ديدند. هنگامي كه از ده پائين به ده بالا رفتند بر فراز كوه اژدهايي خفته به ده بالا را ديدند كه از دهانش زهر مي تراود. پس چاره اي جز كشتن اژدها نيافتند. بنابراين اگر مردم همه بفهمند ديكتاتوري مانع توسعه است راهي جز دموكراسي ندارند.

Tuesday, March 25, 2003

شتري ميهمان مرغ!








شخصيت اخلاقي گاندي و طرز فكر و رفتار گاندي در برخورد با موضوعات بغرنج زمانه خود، مسائلي هستند كه جوانان امروز ايراني را به خود معطوف مي كند. با يك جستجو و تحقيق خيلي ساده در ميان همين وبلاگ نويسان به عنوان نماينده جوانان ترقي خواه ايراني مشخص مي شود كه تا چه حد مردم ايران خواسته و ناخواسته، بطرزي غير ملموس و باور نكردني در پي مبارزه منفي ابتكاري گاندي هستند. تصور مي كنم در چند سالهء اخير ذهنيت گاندي در قبال حاكمان مستبد انعطاف ناپذير، ابتدا در ميان نخبگان جامعه و در پي آن به طرزي غير قابل باور بصورت عملي ــ نه آنچنان كه مفهوم علمي مبارزه منفي را بدانند ــ در ميان قشر متوسط و حتي در نقاط دور افتاده و بعيد، بعنوان راهكار اصلي زندگي و مقاومت در برابر زورگويان حكومتي در آمده است. اين اقشاري كه از آنها صحبت مي كنم، نه تحصيل كرده اند و نه حتي در زندگي به چيزي بيش از آب و نان روزانه لازم است فكر كنند. اصلاً شايد تلاشي براي فكر كردن نمي كنند، ولي آنچنان كه پيداست دست حكومت در تمام شئونات زندگي شخصي و روزمره مردم نقش تعيين كننده دارد. مردم ايران اغلب انسانهايي خدا محورند، و اين ويژگي اصلي فرهنگ ايرانيان در تاريخ بوده. حكومتي كه خود را نمايده امر حق بر زمين مي داند و مقدس، چگونه ممكن است در جزئي ترين و فردي ترين امور زندگي شهروندان كه همانا دين و مذهب است، وارد نشود و دخالت جبارانه آنگونه كه تنها شايسته خداست نكند. پس مردم ايران همگان نيازمند روش و منشي هستند كه با آن بدون آسيب رساندن به آنچه تاكنون از دل تاريخ پرفراز و نشيب و سراسر ويراني و خونريزي و انقلاب و جنگ، كسب كرده اند به مبارزهء با حاكمان ستمگر امروزي روند. مبارزه اي بي خشونت و بي شكست. امروز شاهد عملكرد نسخهء ايراني ساتياگراها هستيم. از اينرو قصد دارم انديشه و منش و مبارزات گاندي را تا آن حد كه از توان فكريم برآمد و اين منزل حقير گنجايش آنرا داشت، بيان كنم. ناتواني ذهني و لكنت زبانم را در كشيدن بار هستي قديسي چون او درك مي كنم. به قول مولوي، مهمان فربهي كه خانهء عقلم براي پذيرايي از او تنگ است و چون مرغي كه شتري را ميهمان كند، ليكن گرچه آب دريا را نتوان كشيد، هم بقدر تشنگي بايد چشيد. پس هم از شما كمك مي خواهم و هم از قديس "ماهندس كرام چند گاندي" (Mohandas Kramchand Gandi) طلب بخش و صبوري دارم.

Sunday, March 23, 2003

فريبكاري تركها و آمريكايي ها

مردم ايران در زمان انقلاب صاحب عزم ملي بالايي بودند. اما اين اوج كار نبود. بنظرم شنيدن صداي توپ و رشادتهاي جوانان ايراني مردم را به اوج حس و انگيزهء غرور ملي برده بود(شايد اين احساس بعد از دو سال رو به كاستي گرفت) اصولاً جنگ هرچند ضد انساني و محكوم باشد، اما افزايش غرور ملي كشورهاي درگير را نمي توان انكار كرد(شايد اين رمز بقاي نسبي ديكتاتور جنايتكاري چون صدام باشد، كه سيزده سال را در حال جنگ بود). در اين نوشتار اصلاً قصد توجيه سياستي يا سرزنش حكومتي و كسب وجهه معصومانه براي ديگري را ندارم. تنها و تنها مي خواهم عرش و فرش حس ملي گرايي كشورهايي كه از لحاظ ساختار حكومت متفاوت هستند را در جنگ نفت جاري بررسي كنم.

در ميان كشورهاي متحد جنگ، تركيه و آمريكا از لحاظ انگيزه و غرور ملي، در دو سطح مقابل هم قرار دارند.نمي دانم احساس ملي تركها را هنگام پيروزي تيم فوتبالشان در جام جهاني مي ديديد يا نه. مي شد هيجانات حاصل از تماشاي بازي تيمشان مقابل ديگر كشورها را به شور و هيجان ناشي از انقلاب تشبيه كرد. از سوي ديگر آمريكايي ها تصور مي كنم در پايين ترين سطح غرور ملي و احساس وطنخواهي هستند. اگر فكر مي كنيد فيلمهاي هاليوود كه مدام به قهرمان ملي سازي مشغولند، عكس اين را ثابت مي كند، بايد بگويم دقيقاً به همين خاطر است كه آنها اينگونه عمل مي كنند. تهيه كنندگان هاليوود مي دانند مردمشان دچار ضعف غرور ملي هستند، پس با مخاطب قرار دادن اين احساس سعي در جلب مشتري بيشتر دارند. در واقع همهء آمريكاييها اينگونه فيلمها را مي پسندد، چون آفت غرور ملي در كل آمريكا شيوع پيدا كرده. اصولاً اين يك اصل جامعه شناسي است. مثلاً مردم ايران هرجا دو سه نفر كنار هم جمع مي شوند مطلقاً بايد از فساد جنسي و شيوع آن در ميان جوانان حرفي بزنند و از آن ناله كنند. اين نشان دهندهء عزم مردم براي مقابلهء اساسي با آن است، نه اوج فساد جنسي جوانان.

وقتي از ديد جامعه شناسي به حس ملي گرايي جامعه آمريكايي و از سوي ديگر منطق جنگ طلبي آمريكايي ها نگاه كنيم برايمان بدرستي آشكار مي شود چرا اينگونه هستند؟ چرا آمريكا مدام در پي كشف دشمنان خارجي است؟ و قواي نظامي خود را در لباس كبوتران آزادي تصوير مي كند؟ براي درك بهتر، كسي را در نظر بگيريد كه از لحاظ رواني تصور مي كند شخصيت او زير سئوال رفته، و احساس ضعف و تزلزل و بي ثباتي مي كند. و آنگاه براي نوپردازي شخصيت بيروني خود بجاي ساخت دروني، وجه تمايزات بيروني را شدت مي بخشد. تا آنجا كه با همه مي خواهد وارد درگيري شود(اين نمونه روانكاوي جامعه شناختي را براي دشمن تراشي حاكمان ايراني هم مي بينيم، ولي بايد دانست ساختار سياسي ايران اجازه تصميم سازي را به مردم نمي دهد اما در آمريكا مردم اولين و آخرين تصميم گيرنده هستند). يقين داشته باشيد آمريكا كشوري آزاد و دموكرات است. دموكراسي آنها فراتر از پارلمانتاريسم مورد افتخار آزاديخواهان ايراني است. بايد دانست كه بوش جنگ طلب و رواني، شخصيت مجسم آمريكاييها در ميان ديگر ملل دنياست. او نمي تواند برخلاف ساز و كارهاي تصميم ساز كشورش دستوري دهد. مردم آمريكا، نه آگاهانه، بلكه به يك نداي غريب دروني، جنگ طلب هستند، تا با آن، آنچه در طي ساليان از كف داده اند بازسازي كنند(مي توان دلايل اقتصادي يا سياسي بسياري براي جنگ عنوان كرد، اما آنچه من مي گويم تنها دليل روان شناختي آن است، و در پيش ذهن ديگر دلايل جا مي گيرد). عِرق ملي احساسي است غريب كه تنها در پرتو تاريخ شكل ميگيرد و آمريكا اكنون در كار ساخت تاريخ خود است. آمريكا در كار آفرينش بنيان هاي تازه اي براي شخصيت ملي خود است و يا شايد پايه هاي پيشين را تقويت مي كند. جهان سوم دِين بزرگي بر گردن پيشرفتهاي غرب دارد، اما آمريكا براي غرور ملي خود هم مي خواهد از جان ملت ستم كشيده اي چون عراق مايه بگذارد.

از سوي ديگر تركيه است، كه از لحاظ حس غرور ملي در سطحي شبيه به ايران بعد از انقلاب قرار دارد. در مورد تركيه داستان متفاوت است. دولت و ملت در تركيه همچون آمريكا يكي نيست. تصور مي كنم دولت (نظام حاكم) تركيه با فريبكاري قصد دارد انگيزه و احساس ملي گرايانه تركي را تغيير جهت داده و متوجه مرزهاي كشور كند. زيرا مي دانند در صورت قوت و قدرت اين حس وطنخواهي، مردم خواهان آنها نخواهند بود و دولتي ديگر و طرحي نو مي خواهند. از اينروست كه اينچنين اصرار بر شركت در جنگ دارند و صد برابر آن نيز جنگ را در بوقهاي تبليغاتي خود كرده اند. به اينصورت آنها خود را نماينده واقعي مردم در برابر دشمن خارجي جلوه مي دهند.

Friday, March 21, 2003

اينروزها مرتب صدائي از دور و نزديك مي شنويم كه مي گويد: عيدتان مبارك، سال خوبي داشته باشيد، موفق و پيروز باشيد. نوروز گرچه به معني نو شدن است و به روز شدن، اما اكنون نيز همان كارهايي مي كنيم كه در روزها اول سالهاي پيش مي كرديم. به همان سبك و سياق. روز نو را با عاداتي كهنه آغاز مي كنيم. آنچنان كه در طبيعت شاهد تازگي هستيم در خود چيزي نمي يابيم. رويش و زايش طبيعت چشم مان را مغفول و مشغول خود كرده، و بصيرتمان را سير.

مي شد از جنگ گفت و زشتي آن. چنان كه عادت كرده ايم در هر صحنه ايي زشتي هايش را ببينيم. همانگونه كه نينوا را در خون به تصوير مي كشيم و فقط مي گرييم. اينك نيز صحنهء جنگي ست در نينوا و كربلا. مي توان در خاك و خون، بر بوم ذهن پر غصهء خود از روزگاران، تصويرشان را حك كنيم، كودكان و زنان و بي پناهاني كه به دست تقدير تاريخ، سرزمينشان اكنون از ما جداست، منفور خلق و زمانه خويشند، فريادي مي كشند به پهناي عالم و آدم از ازل تا ابد، چنين ستمي را ناروا نپذيرفتيم تا بر نعش خونين ما بگرييد. اين غرقابه خون قساوت كه ننگش به تاريخ آدميان خواهد ماند، تنها و يگانه دليلش، فرزندانمان هستند، تا هرچند اندكي بيش از ما بر سرنوشتشان تسلط يابند. ظلم است، اگر همچون آنان كه آتش مي فروزند بر سر كودكان و زنان بي دفاع، بخواهيم مردم عراق را مردگاني بناميم بر مصدر نام صدام. آنان شهيداني هستند كه آيندگان عراق از هر موهبتي از جهان آزاد بهرمند شوند، به نام و يادشان سجده خواهند كرد. اكنون عراق و اين ملت رنج كشيده از دست استبداد داخلي و فريبكاري و استثمار خارجي به ستوه آمده، كه چنين قلب خويش نشان تير كين هر ظالمي به جهان خونخوار جلادان كرده. تا سازندگان عراق بيش از پيش بازشناسند دشمنان قسم خوردهء مام ميهنشان را.

نوروز و نرگس
مراسم نوروز در تخت جمشيد، اثر استاد حميدرضا مهرپرور، در سال 1379 بعنوان اثر برتر برگزيده و برنده جايزه ويژه سومين نمايشگاه نگاره هاي چوبي سازمان ميراث فرهنگي كشور شده است ، اين تابلو طلا كوب است.




بوي گل نرگس؟
- نه،
كه بوي خوش عيد است!
شو پنجره بگشا ،
كه نسيم است و نويد است.


پيشتر از استادان بسياري شنيده و خوانده بودم كه اغلب احكام و سنتهايي كه پيامبر باب كرد و اكنون ما آنرا بعنوان اسلام مي شناسيم، سنتهايي بوده از عصر جاهلي. سنتهايي چون غسل، ماه حرام، ديه، مناسك حج، و حتي من فكر مي كنم حجاب و نماز و روزه نيز از همين دسته اند (نماز و روزه را در تمام اديان مي توان يافت، با شباهتها و تفاوتهايي كه اگر دقت شود مختص زمان و مكان بعثت پيامبرش بوده). مقاله اي خواندم با عنوان نوروز در روايات اسلامي از مهدي مهريزي كه نكات جالبي داشت. نويسنده مي خواهد با يك ديد بومي ــ عربي به اسلام، بگويد نوروز نيز سنتي ديني خاص ايرانيان است. برايم روايات اعراب جاهلي جالب است، چرا كه از دكتر شريعتي آموخته ام، كه براي درك صحيح از احكام و آيات اسلام بايد آنها را در ظرف زمان خويش جست. بايد مقايسه كامل و دقيقي ميان فرهنگ و سنن اعراب جاهلي با بعد از آن داشته باشيم، تا بدانيم اسلام چه رويكردي دارد. آنگاه خواهيم دانست تا چه حد آنچه بعنوان اسلام (كه تصور مي كنم فقط فقه است) امروزه معرفي مي شود، در واقع سنتهاي عصر جاهلي و تغييراتي است كه با ظهور اسلام در فرهنگ و سنت آنها پيدا شده، نه آن اسلام كه قاعدتاَ بايد امروز براي ما تدوين شود. بقول استاد مطهري اسلام را بايد رِفٌرم كنيم. در اين مقاله روايات بسياري ذكر شده در تأييد يا تخطئه نوروز، كه براي برخي مشتاقان مي تواند جالب باشد.

Thursday, March 20, 2003

هر عيدتان نوروز، نوروزتان پيروز

نوروز نويدبخش جنبش و رويش طبيعت است. در طول تاريخ، مردم ايران از هر قوم و نژاد اين جشن را به گونه اي به پا داشته اند و بر آن رسمي افزوده اند. نوروز جشن آئيني مردم ايران است و با وجود تغييرات ماهوي در آئين ايرانيان و چند دستگي هايي كه از ديرباز بوده و هست همچنان زنده و پاينده مانده. در كلام امام صادق نوروز روزي است كه مردم بزرگش مي دارند و براي يكديگر پيشكش مي فرستند. امام به مكه سوگند ياد مي كند كه اين رسمي ديرپاست و آن روزي است كه خداوند در عهد ازل با مردم پيمان بست، در آن روز خورشيد براي نخستين بار بدرخشيد و باد بوزيد و كشتي نوح بر كوه فرونشست و جبرئيل امين بر پيامبر فرود آمد و علي بر شانه هاي رسول بنشست و بتان كعبه را سرنگون ساخت. براستي كه نوروز مايه فخر و مباهات هر جشني است.

سالي رفت و با خود سرمايه يكسال ديگر از عمرم برد. با شتاب بسيار در گذر از رود روزگار، به زير سم هاي خود برد، يكسال از آنچه اندوخته بودم به صميم قلب سليم در ايام شباب و نشاط. سالي رفت و مرا با خود نبرد. شايد امسال مرا برد، به آنجا كه از اين حال ملال هيچ خبري نيست. من بايد بروم، به اختيار و به اراده، پيش از آنكه مجبورم كنند. بعد از كوچ پرنده هاي مهاجر، بعد از پارس هاي پياپي سگهاي خانگي. بايد خود را آماده كنم. زمان وداع نزديك است.

پروردگارا، اي آنكه گرداگرد هستيِ ما از وجود تو لبريز

اي كه آسمانها و زمين به سرانگشت تو در تقويم

به ارادهء تو قرار يابم در تشويش

پروردگارا،

در اوج قله هاي خروشان زندگي، آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد!

Wednesday, March 19, 2003

گيتي همه از نهضت ما پر ز خروش است

فردا سالروز ملي شدن صنعت نفت است. تأثير شگرف نهضت ملي ايران به رهبري مصدق بر ملل ستم كشيده اي چون مصر، هندوستان، الجزاير، غنا، افغانستان، عراق، يوگسلاوي، اندونزي و حتي آمريكاي لاتين موضوع مقاله اي است در سايت مليون، كه خلاصه آنرا در اينجا با تغيراتي مي آورم. نامش گرامش و راهش پر رهرو باد.

28 آبان 1330 هنگاميكه مصدق از پلكان هواپيما پايين مي آيد، شاهد خيل جمعيتي است كه به استقبال او آمده اند. كسي باور نمي كند و او نيز شكه شده است از اينكه آيا اينجا پايتخت مصر، قاهره است؟ مردم او را بر سر و دست بلند مي كنند و هلهله كنان فرياد مي كشند «يحيي المصدّق»، «يحيي الايران»، «يحيي النحاس». خبرگزاريها جمعيت را حدود دو ميليون تخمين زدند. آنها براي خوش آمد گويي به رهبر ضد استعماري شرق تجمع كرده اند. مقابل هتلي كه النحاس پاشا نخست وزير وقت از او پذيرايي مي كرد جمعيتي از مردم قاهره در اطراف هتل تجمع كرده اند و ابراز احساسات مي كنند، كه اسوه و رهبر ملل ستم كشيده را به چشم خود ببينند. نحاس پاشا به مصدّق مي‍گويد: «اين مردم براي خوشامدگويي به شما اجتماع كرده اند. بايد خودتان را از بالكن به جمعيت نشان دهيد.» مصدّق به بالكن رفت. جمعيت موج مي‍زد. مردم با فرياد خروشان خود شعار مي‍دادند و مصدّق كه به وجد و هيجان آمده بود، رو به نحاس مي كند و مي‍گويد: «اي برادر، تو با اين مردم، بايد انگليسي ها را از كانال سوئز بيرون كني!» آرمان ملي شدن كانال سوئز توسط شاگرد معنوي و پيرو مكتب مصدق، جمال عبدالناصر كه خود از نوابغ خاور ميانه است، به واقعيت پيوست. در حقيقت با بازگشت مصدّق از لاهه در عرض يك هفته انگلستان دو ضربهء مهلك خورده بود. در آن هفته نه تنها مصدّق مستعفي دوباره به حكومت بازگردانده شده بود، بلكه دادگاه بين المللي لاهه هم در اين روز رأي خود را به نفع ايران صادر كرد. ضربهء سخت ديگري نيز كه در اين هفته به انگلستان وارد آمد، يك شورش نظامي در قاهره بود كه ملك فاروق را از سلطنت بركنار كرد و ژنرال نجيب را بقدرت رساند. چندي نگذشت كه سرهنگ عبدالناصر جانشين نجيب شد.

مجلّه الأهرام مصري در تشريح تأثير حركت مصدّق در جهان سوّم مي‍گويد: «دكتر مصدّق استاد فنّ ملّي شدن در شرق است. تمام رهبران نهضت هاي خاورميانه در مكتب مصدّق درس خوانده اند. دكتر مصدّق قدرت و قوّت حيرت آور و سرسختي بي نظير خود را به انگليسي ها نشان داد و آنان را مجبور ساخت در برابر قدرت و نيروي معنوي ايران زانو بزنند.»

به گفتهء ويليام دوگلاس قاضي ديوانعالي كشور آمريكا: «هنگاميكه مصدّق در ايران دست به اصلاحات اساسي زد، ما به وحشت افتاديم. ما با انگليسي ها همدست شديم تا او را از ميان برداريم. در اين راه توفيق يافتيم ولي از آنروز ديگر در خاورميانه از ما به نيكي ياد نشد.»

آنتوني ايدن در پارلمان انگليس، ضمن اشاره به مزاحمت افكار مصدّقي براي اعمال سلطه انگلستان در سراسر جهان، اقرار كرد كه پس از سقوط مصدّق، براي اوّلين بار به راحتي خوابيد! به گفته او: «پس از مصدّق ايران 214 ميليون ليره به انگلستان خسارت داد. ولي اگر مصدّق مانده بود، شانس وصول حتّي 214 پنس غيرممكن بنظر مي‍رسيد. فكر مصدّق در همه كشورهاي خاورميانه توليد اثر منفي كرد و انگلستان را در مصر، دچار ناصر كرد. افرادي نظر مصدّق گاهي مسير تاريخ جهان را عوض مي‍كنند. ناصر نيز مكرّراً اظهار داشت كه انقلاب مصر به جهان سوّم درس بزرگي داد و بدون استقلال سياسي و دخالت مردم در كارها كه زاييده فكر مصدّق بود، مصر هنوز در زنجير اسارت انگليس مي‍ماند. ناصر از شكست موقّت حركت مصدّق درس عبرت گرفت و اوّل فاروق و دربارش و بعد انگليسها را بيرون كرد.»

جواهر لعل نهرو كه پس از مهاتما گاندي محبوبترين و نامدارترين رهبر ضدّ استعماري هند شمرده مي‍شود نيز، از پيروان مكتب «عدم تعهّد» دكتر مصدّق بود. نهرو كراراً خدمات دكتر مصدّق را به كشورهاي غير متعهّد مي ستود و او را كراراً پيشگام مبارزه براي غرور ملّي و آزادي و شرافت مي ناميد. بهنگامي كه در تهران مهمان دولت بود و نامه از طرف نهضت ملّي راجع به فشار و اختناق عمومي و حبس دكتر مصدّق و قتل دكتر فاطمي تسليم او شد، وي اين موضوع را با شاه مخلوع در ميان مي‍گذارد. شاه در جواب مي‍گويد: اين افراد بر عليه حكومت قيام كردند، خود شما هم به همين جرم به زندان رفتيد! نهرو پاسخ مي‍دهد: «زندانبان من انگليسي ها بودند و مردم هند، زندان من و گاندي را گلباران كردند. ولي زندانبان نخست وزير سابق و ملّي كننده نفت، پادشاه ايران است!»

اصل مقاله

Tuesday, March 18, 2003

حق توحش
كنم آغاز ياد تو را / در جهان ناله كنم حال تو را
از نگاه يار تو / باز كنم حال پريشان تو را

سرزمين پيامبر پسند فلسطين را بگو كه اينك چنين به خون كودكان چهار ساله گلگون و سرخ گشته. چنين نيازمند مروت و انصاف نديده به تاريخ جهان كس تا به امروز. زمانه سختي ست و آوار بي گناهي را يكي مردي، ز سياره اي از همين نزديكي نيست، فريادي كند، طنين افكن در اقيانوس و كوير، از آن پس بيارامد در گوشه اي، اسير. مشتاقان ديدار تو از قفس هاي تنگ و نمور و آشيانه هاي متزلزل نمي آيند. آنان را ز استقامت شما خبري نيست. به زيارت آمده اند. در كنار شما نيستند. اما ... آري ... چگونه باورم؟ در اين ازدحام تقدير لج و خيال كج كه به ساليان آموخته ام، چگونه باورم، كه فرشته اي پيوسته به رشته هاي آه كسان، از سرزمين اميد و آرزو به جهنم ما آيد، كه نگهدارد از شهامت و دليري، ماشين ننگ و نفرت و ويراني. آيا گارگاه عملي خداپسندي را در جهمنم آزموني دوباره بايد مي دادي، كه عزيز جان، به پندار توقف شرارت دادي؟ كودك چهار ساله كه سينه به تير نكبت آزمود، سخن هر روزهء ديار اشك و آه بود. اما تو، تو از ميان گلستان اميد به جهنمي آمده اي كه در آن نه حرمت انسان، كه حرمت برتر از آن، چشمان آبي نيز ندارند.

اسرائيل پيش از شروع جنگ، روش خود در توسعه و انتشار جنايت در خاك فلسطين را آغاز كرده است. روزنامه لبناني المستقبل ديروز گزارشي داشت از كشتار فلسطينيان. سينه كودكي چهار ساله كه تير جلادان اسرائيلي را به خود ديد. دختر دانشجوي آمريكايي كه با يك گروه صلح طلب از هم سن و سالان خود به جهنم فلسطن آمده بود، با در خطر قرار دادن جانش مقابل بولدوزرهاي اسرائيلي را گرفت و اميد داشت شايد از تخريب خانه هاي مظلومان جلوگيري كند. به گمان اعتبار موي بور و چشم آبي اش نزد مهاجمان. شايد بواسطه كمكهاي گزافي كه از ماليات مردم كشورش به آنها تعلق مي گيرد، براي خود اين حق را قايل بود، كه مقاومتي كند درخور قربتي كه دارد نزد آمريكا. به گمانم او در آن لحظات كه يادش سخت آزار دهنده است، آنگاه كه شاهد پيش آمدن ماشين تخريب بود، فهميد كه كمكهاي آمريكا نه به پيشرفت و تعالي انسان، كه حق توحشي ست، براي حفظ نسل وحشيان.

خبر هولناك له شدن اين دختر بيست و سه ساله را هر چه گشتم، شايد عكسي از او بيابم، نبود كه نبود. تنها در شماره ديروز المستقبل (ص 14) گزارشي به عربي بود و عكس از او پيش و پس از واقعه.

Monday, March 17, 2003

واقعيت هستي كلوزآپ

پنج شنبه شبها كوه صدايم مي كند. نه از آنرو كه مرا به مبارزه و استقامت بخواند، يك عادت ديرينه و غريب، شايد صدايي مي شنوم از كوههاي غريب و دست نخورده كه به آغوش خويش مي خواندم. آن شب با تجهيزات كامل به كوه پوزِ دد رفته بودم، كه محبوب شبهاي من است، آنگاه كه از پنجرهء اتاقم، پيش از خواب، در خيال خود مي بينمش. راهي نيست، نيازي به كوهنوردي نداريد، شايد روزي قرارش را گذاشتيم. تازه اُتراق كرده بودم، در چادر شبم اجاقي روشن بود و گرمم مي كرد. اينجا اگر ترسي نيست، صداي صحبت سرما و دندان هست. گرمم بود و صحبتي نيست، اما صدايي از گوشه و كنار مي شنوم. پرده ترس را از سينه پس زدم و بيرون رفتم. دنبال صدا بودم. مكثي ميكردم و از نو پي مي گرفتم. گمان كردم صداي باد يا حيواني ست، شايد درنده، كه اينجا نامش پوزِ دد است. منشأ صدا را ديده بودم و قدم به قدم به او نزديك ميشدم. چيزي افتاده بر زمين، در هم گره خورده بود. اگر گرگي باشد چه. اما اين صداي عجيب. صدايي شبيه به استغاثه، استغفار كسي كه از رنج گناه و هجرانِ باري به خود مي پيچد و گريه اش چون مرديست كه بار اول مي گريد. ترسم ريخته بود و احساس تسلط بر او مي كردم. دو سه قدم كه برداشتم، پايم را محكم كردم و انگار او نيز متوجه من شده بود كه صدايش خاموشي گرفت.شايد وحشت زده بود. براي جلب اعتمادش دستم را به پيش بردم و خواستم چيزي بگويم از سر محبت و دلداري، كه با يك عكس العمل شديد، خيز برداشت و به عقب رفت. داد زدم: نه اونطرف دره ست. شوكه شده بود. به زحمت روي پا مانده بود. همانطور دولا دولا و خيلي سريع از سراشيبي كنار دره فرار كرد و مرا به خود گذاشت با يك ذهن مشوش و متعجب. چشمم خيره بدنبال او مي گشت و چيزي نمي يافت. به چادرم رفتم و هزار جور فكر تا صبح به ذهنم مي آمد. شايد از زائران امامزاده داوود بود. برخي نذر دارند كه پاي پياده بروند. اما آن چه حالي بود. تا صبح نخوابيدم. با اين فكر پريشان، خوابي نيست جز اوهامي كه پي در پي مي آيند و مي روند. هوا گرگ و ميش بود كه يك ساعتي خوابيدم. بيدار كه شدم، اولين كارم رفتن به محل ديشبي بود. بالاي يك تپه بود و پشتش سراشيبي تندي، كه نزديك بود از آنجا پرت شود. دامنه تپه را طي مي كردم كه با ديدن خاك و خونِ آنجا وحشت كردم. خواستم كه برگردم و پشت سرم هم نگاه نكنم. گفتم از خير كوه گذشتيم، ديگه نمي آم. اما اين موضوعي بود كه اگر برايم روشن نمي شد تا آخر عمر يقه ذهنم را رها نمي كرد و پشيمان مي شدم كه چرا چند قدم پيش نرفتم. به هر زحمتي بود پا از زمين كندم و پيش رفتم. گامهايي بود كه يك به يك طي مي شد و دلهره ايي كه اوج مي گرفت، تا رسيدم. لاشه خرگوشي بود، غرق در خاك و خون، به چنگال گرگي شايد پاره پاره. گيج و مبهوت بودم و اندوهگين. اين چه حكايت است؟ آن چه بود و اين چيست؟ گنگ و غرق در فكر و عاجز از هر توضيحي. در راه بازگشت، هر چه خواستم به خود بقبولانم كه آن موجود مجعول گرگي گرسنه بود، كه خدا خواست مرا در امان دارد، نشد. شايد درويشي بود كه خدا از چشم نامحرمانش امان داد و مرا در گرداب اوهام كرد. به ياد عنكبوتي افتادم كه با تارهاي بافته به امر باري، پيامبر و يارانش را از چشم نامحرمان در امان داشت. خانه عنكبوت، سست و بي پايه، استقامتي درخور انديشه جاهلان.

Sunday, March 16, 2003

نهم اسفند ماه ، فرياد پايان اصلاحات حكومتي اصل خبر

...
عدم حضور اكثريت مردم در انتخابات تهران و شهرهاي بزرگ، آنهم انتخاباتي كه بدون شك آزادترين انتخابات در تاريخ نظام جمهوري اسلامي بوده است نشان از عدم اطمينان مردم به حاكميت و عدم مشروعيت در عاليترين سطح آن مي باشد.
انتخابات نهم اسفند ماه نشان داد كه امروز ديگر نه حذف نظارت استصوابي و نه حتي حضور نيروهاي اپوزيسيون در رقابت هاي سياسي نيز نمي تواند مطالبات مردم ايران را تضمين كند. حضور آزادانه نيروهاي اپوزيسيون در صحنه و عدم استقبال مردم از آنها به وضوح مي رساند كه اكنون ديگر حتي اپوزيسيون نيز در چارچوب اين نظام پذيرفته نيست . و خواسته هاي مردم بسيار فراتر از اين مسائل رفته است.
...
جامعه ايران دريافته است كه اصلاحات سالهاست به ديواره‌هاي قانون اساسي برخورده است و در چنبره مشكلات ساختاري و غير دموكراتيك آن گرفتار آمده و اصلاح طلبان نيز سالهاست كه تلاش بيهوده مي كنند چرا كه اراده اي در برداشتن ديواره هايي كه سد راه اصلاحات است در آنها وجود ندارد. اين اصرار اصلاح طلبان حكومتي بر روش ها و منش هاي به بن بست رسيده يشان، با وجود هشدار هاي جنبش دانشجويي در 18 خرداد ماه 80 اكنون به جايي رسيده است كه اصلاحات را در محاق كشانده و پتانسيل هاي اجتماعي آن را به هرز برده است و سرانجام اصلاحات حكومتي تنها به لوث كردن مفاهيمي چون آزادي بيان، آزادي عقيده، حقوق بشر، جامعه مدني و دموكراسي و از ميان بردن نهادها و جنبش هاي اجتماعي انجاميده است.

اقتدارگرايان مي گويند مردم كشورهاي صاحب دموكراسي در هر انتخابات حداكثر پنجاه درصد شركت مي كنند، ولي در ايران مردم خيلي بيش از اينها مشاركت مي كنند، پس ايران دموكرات تر از فرضاً اروپا يا آمريكاست. بطلان استدلالشان براي همه ما آشكار است، چرا كه مردم اروپا يا آمريكا لزوماً نيازي به مشاركت در تصميم گريها با انتخابات ندارند، و راههاي مختلفي براي تأثير گذاري وجود دارد. براي همين است كه نظريه پردازان غربي، دموكراسي انتخابات را عملاً در جهان پيشرفته امروز و دنياي ارتباطات ناكارآمد تشخيص مي دهند، و در همين ارتباط اين دسته از دانشمندان در قالب پست مدرنيسم نسخه هاي جديدي از دموكراسي را پيشنهاد مي كنند. روش هايي كه در مختصات كمتر نشاني از انتخابات هاي و پرهزينه ديده مي شود، و البته به دنياي از ما بهتران اختصاص دارد، نه ما، كه بيش از صد سال اندر خم يك كوچه ايم.

Saturday, March 15, 2003

شام غريبون

سيد و سالار ... علم دار ... نيامد ... حسين. من مي دويدم و صدا دور و دورتر مي شد. خدا خدا مي كردم امشب دوباره ببينمش. گلوم خشك بود و صداي خس خس نفسم رو مي شنيدم، اما تا ديدمش نفسم سر جاش اومد و آب دهنم رو قورت دادم. سلام، خيلي دنبالت گشتم، فكر كردم رفتي ديگه! نه، دسته كه رسيد سر كوچه من جدا شدم، گفتم امشب يه باره ديگه ببينمت. قيافم خيلي مسخره شده بود، مي خواستم اشتياقم رو مثلاً مخفي كنم. بگو چه كار كنيم هنوز وقت هست، بريم چند تا شمع روشن كنيم؟ تازه آشنا شده بوديم، تو همين ده روز محرم. راه افتاديم كه دو تا شمع روشن كنيم. جفتمون ساكت و آروميم. اينوقتا حرفي براي گفتن نيست، زبون خود بخود تو غلاف ميره، انگار روي ابرها هستيم، با گامهايي معلق از بي تعلقي، دست و بازوم خشك و يخ زده، ميره و مياد، نمي تونم درست راه برم، دارم پرواز مي كنم. كسي، چيزي، صدايي نيست. همه جا روشن و خيال انگيز و ما مثل كرمهاي شب تاب. فقط من و تو و يه دنيا تنهايي و سكوت. شمعمون رو كه روشن و محكم كرديم، بي هدف ايستاديم به تماشاي رقص شعله شمع اون يكي. گفتگويي نيست، همه چيز در كرشمه رقص شمع هست. هميشه يكي زودتر حواسش جمع ميشه. نگاهم رو در حدقه دوختم به دو چشم سياهش كه حالا آسماني بود پرستاره، مي درخشيد و مرا به آغوش خود فرامي خواند. جانم ... فدايت ... يا حسين ...

Friday, March 14, 2003

من مي گويم كافيست خودم را ايراني بدانم تا مجرم باشم، يا رفيق دزدان و غارتگران تاريخمان. ليكن هيچ به خود اجازه نمي دهم شريك قافله نيز باشم. آيا با اين همه قانون شكني يا همراهي با بي قانوني كه روزانه در حق ايران و ايراني مرتكب مي شوم، حق دارم از ديگران بخواهم براي ايران از جانشان مايه بگذارند؟ آيا سزاست من كه هيچ تواني براي مقابله با جلادان و نامردمان صرف نمي كنم و اندك مايه نيز لايق آن آرزوي بي ثمر ندانم، اينچنين بر سر تيره بختان دل به اميد رأي مردم و نيروي اتحادشان بسته فرياد كنم كه شما خيانت كرديد به رأي ما كه ناتوان بوديد از احقاق حق ما، همانچه كه خود نيز از آن ناتوان بوديم، و ناسزا گويم به آن دلبسته و نيك مرد روزگار اكنون مان؟ چرا؟ چون او مردانه تر از من، خود را به دل معركهء نبرد رسانده، بي مهابا و جسور! آيا نه خاتمي فقط و فقط بواسطه آن دليري و پايمردي هرچند كمتر از توقع گزاف من و بيشتر از توان اندكم مايه افتخار تاريخمان است، همان تاريخ كه به ناجوانمردي تمام دست بسياري از اين نيكان را چون مصدق و ديگران در دل تاريخ نكبتمان در حنا كرديم و رهايشان، تا به تنهايي خود بميرند. نه! اين نه سزاوار نيك مردان ناياب تاريخ جهل و عصيان ماست. بيش از اين بايد انديشه كنيم!

Thursday, March 13, 2003

ياد حسين با نام شريعتي

ياد حسين بي نام شريعتي هيچ لطفي ندارد و مي دانم كه همه آنچه شريعتي سروده و تفسير كرده را خوانده ايد، پس تنها به ذكر برخي جملات ناب او مي پردازم.

حسين به عنوان يك رهبر مسئول مي بيند كه اگر خاموش بماند تمام اسلام به صورت يك «دين دولتي» در مي آيد، اسلام تبديل مي شود به يك قدرت نظامي ــ سياسي و دگر هيچ!...

... در اين جهان هيچكس نيست كه همچون او، بداند كه: «چگونه بايد مرد؟» دانشي كه دشمن نيرومند او ــ كه بر جهان حكومت مي راند ــ از آن محروم است، و اين است كه قهرمان تنها، به پيروزي خويش بر انبوه سپاه خصم، اين چنين مطمئن است، و اين چنين مصمم و بي ترديد، به استقبال آمده است. آموزگار بزرگ «شهادت» اكنون برخاسته است، تا به همه آنها كه جهاد را تنها در «توانستن» مي فهمند و به همهء آنها كه پيروزي بر خصم را تنها در «غلبه» ، بياموزد كه: «شهادت» ، نه يك «باختن» كه يك «انتخاب» است؛ انتخابي كه در آن، مجاهد با قرباني كردن خويش، در آستانهء معبد آزادي و محراب عشق پيروز مي شود...

م.آ 9

و امام حسين را ببين كه دامنه اين حكم (امر به معروف و نهي از منكر) را تا كجا گسترده است و تا چه حدي مي فهمد و مي فهماند.

ولي افسوس كه اينها به جاي آنكه افكار حسين را به ما بياموزند، فقط زخم هاي تنش را نشان مي دهند! و بزرگ ترين رنج او را كم آبي معرفي مي كنند! و تنها حرفي كه از او نقل مي كنند و تكرار، اين كه كودكش را دستش گرفته و پيش شمر و حرمله ايستاده و تلاش مي كند تا آنها را به رحم آورد و ناله مي كند كه:

«يا قوم! ان لم ترحموا الي، ترحمّوا لهذا الطفل» اي قوم، اگر به من رحم نمي كنيد، به اين كودك رحم كنيد، اگر من گناهكارم، اين طفل كه گناهي نكرده است...!

چقدر روانشناسي ذلتِ خود را در بزرگ ترين قهرمان دلاوري بشريت دميده اند و مجسم كرده اند؟...

م.آ 7 / ص 72

مي خواستم از كتاب مطهري هم چيزي نقل كنم، ديدم حساس ترين قسمت فصل اول كتاب كه به روايات و جعلياتي از اين دست مي پردازد، آنجا كه از شعر معروف تمام روضه خواني ها و پارچه نويسي ها مي گويد، باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است / باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است، و جمله را طوري آغاز مي كند كه در نفي بار معنايي و اصالت شعر است، فصل با سه نقطه خاتمه مي يابد. شاهد سانسور آشكار كتاب فردي هستم كه يادم مي آيد سال 76، وقتيكه خاتمي به عنوان اولين فردي از حكومت، در كلامش بوضوح از تفكرات و اصطلاحات دكتر سروش استفاده مي كرد، در جوابش كتابها و انديشه هاي مطهري را اساس و پايهء حكومت معرفي كرد.

Monday, March 10, 2003

آخرين مقاله از مجموعه يادداشتهاي نيويوركي مجيد محمدي را مطالعه مي كردم كه نكته ها و تازه هاي مطلب ايشان از بعضي جهات، از جمله پيشنهادات ايشان به مجموعه اصلاح طلبان داخل حاكميت بنظرم حائز اهميت بود و تبعاً قابل ذكر.

انتخابات لازم است اما كافي نيست

... اين فكر بشدت در ايران ممكن است تقويت پيدا كند كه براي كسب قدرت ديگر لازم نيست پيروز انتخاباتي جدي باشيد و به صندوق هاي راي بيانديشيد. بدين لحاظ دندان سلطنت طلبان، مجاهدين خلق يا اقتدارگرايان داخلي مدافع سلطنت فقيه، كه همه در اختيار داشتن راي اقليت شهروندان با يكديگر مشتركند و راي عمومي و دمكراسي براي آنها يا اهميتي ندارد يا زينت المجالس است، بيشتر براي كسب قدرت تيز مي شود. رفتار مافياي سياسي چنين ايده اي را بشدت تقويت كرده است كه تحول و تغيير سياسي در ايران از مجراي صندوق هاي رأي دشوار يا غير ممكن است و بايد به راههاي ديگري انديشيد. به همين لحاظ است كه سلطنت طلبان به قدرت نظامي امريكا، مجاهدين خلق در يك دوره به قدرت نظامي صدام و خامنه اي به قدرت نيروهاي نظامي تحت امرش مي نازد (در روز انتخابات اين قدرت نظامي به رخ مردم كشيده شد)، و همواره منتظر بوده اند كه از آن قدرت نظامي يا ماشين سركوب براي كسب يا حفظ قدرت بهره بگيرند.

... اين اميد كه اصلاح طلبان پس از چهار سال دوباره نهاد شوراها را در شهرهاي بزرگ در اختيار گيرند، اميدي واهي است، چون هنر اقتدارگرايان آن است كه نهادهاي انتخابي را از معني و مفهوم خود تهي كنند. كاري كه هاشمي رفسنجاني با نهاد رياست جمهوري كرد باعث شد كه خاتمي تنها در عرض دو سال به الگوي وي رجوع كند؛ كاري كه مجلس چهارم و پنجم با مجلس شوراي اسلامي كردند (البته قبل از آن مجلس هاي اول تا سوم كه در اختيار اقتدار گرايان چپ مذهبي بود، ولي مجلس هاي چهارم و پنجم با تصويب نظارت استصوابي) باعث شده است كه مجلس به ماشين امضاي معاهدات دولت با كشورهاي خارجي، تصويب بودجه هايي كه از بيت رهبري مي آيد و ثنا گويي دولت مشغول باشد. در طول عمر سه ساله مجلس حتي يك مصوبه در جهت حاكميت مردم و استيفاي حقوق ملت از نهاد قانونگذاري كشور به لطف شوراي نگهبان خارج نشده است. شوراها نيز تنها در يك دوره كوتاه توسط اقتدارگرايان به ثنا گويان رهبري و مداحان مافياي سياسي تبديل خواهند شد و چنان اين نهاد از معناي خود تهي مي شود كه ديگر بازگشت آن به نمايندگي مردم غير ممكن خواهد شد. اقتدارگرايان مذهبي در ايران اين كار را نه تنها با نهادهاي انتخابي بلكه همه مفاهيم عصر جديد كرده اند؛ آنها دموكراسي، جامعه مدني، حاكميت قانون و حقوق مردم را نيز عملا بي معني كرده اند. بدين ترتيب اميد چنداني نبايد به بازپسگيري اين نهاد حتي به صورت فعلي از اقتدارگرايان و افراد بي خاصيتي مثل چمران و شيباني داشت. آنها همچنان كه تا به حال در درگاه مافيا سر تعظيم فرود آورده اند در آينده نيز در خدمت مافيا خواهند بود و رشته هاي مافياي سياسي را بر شهرداري ها خواهند تنيد، چنانكه بر تن مجلس يا رياست جمهوري بافته اند.

... اصلاح طلبان بايد حضور خود را در انتخابات دوره آينده منوط به امكان طرح اين ايده ها، اصول، اقدامات و شعارها بدون پيامد هاي قضايي مثل زندان و شكنجه و نظامي و انتظامي و شبهه نظامي از سوي ماشين سركوب كنند. لازمه اين امر، چندين اقدام غير خشونت آميز اما بيانگر قدرت از سوي اصلاح طلبان است. اقتدارگراياني مثل خامنه اي و صدام فقط زبان زور را مي فهمند: اقداماتي غير خشونت آميز مثل اعتصاب در يك حوزه كليدي مثل صنعت نفت، يا يك تظاهرات چند صد هزار نفري در تهران مثل تظاهرات سكوت اما با شعارهايي از پيش اعلام شده و به دعوت گروه هاي خاص. براي آنكه هم اقتدارگرايان و هم خيل عظيم اكثريت خاموش، اصلاح طلبان حكومتي را باور كنند آنها بايد در يك مقطع به نحو غير خشونت آميز ابراز قدرت كنند و اگر چنين قدرتي ندارند بايد از قدرت كناره گيري كرده و به كارهاي اجتماعي ، خيريه، آموزشي و فرهنگي مشغول شوند.

Thursday, March 06, 2003

تلقي مصدق از مردم، مشروطه، قانون و دموكراسي
جامعه شناسي نخبه كشي         قائم مقام / اميركبير / مصدق
علي رضاقلي

نهادها، خوشه اي از الگوهاي فرافردي با هويت جمعي و تاريخي هستند و با اتكاء به تمامي سنن جمعي اعم از معرفتي و غيرمعرفتي شكل مي گيرند. نهادها برآمده ار تحولات جوامع صنعتي غربي، از قبيل «مجلس»، «انتخابات»، «هيئت وزيران»، «نخست وزير» و همچنين اصلاحاتي از قبيل «ليبراليسم» (يعني آزادي خواهي)، «دموكراسي» (يعني حكومت مردم) و ... در جامعه خود و قالب هاي اجتماعي و فرهنگي خود و آن هم در شبكه اي پيچيده از روابط متقابل ميان افراد اجتماعي و تحولات تاريخي، شكل و معني مي يابد. هر كلمه و اصطلاح، غير از آن معاني كه بطور معمول در فرهنگ لغات براي آن ثبت مي كنند، داراي يك «حوزهء معنايي فرهنگي» است كه عين «حيات اجتماعي» جامعه است. و در واقع «زبان» بدين اعتبار وسيله شرح و بيان جهان بيني و طرز فكر و نگرش قومي است كه بدان تكلم مي كنند، بدين اعتبار كه عميق ترين و صحيح ترين تعبير از «زبان يك قوم» است. وقتي كه زبان و كلمه اي از قالب هاي فرهنگ تاريخي خود جدا شود، معني خود را به طوري از دست مي دهد كه ناقص مي شود. يك مثال بسيار ساده مي تواند مبين اين مبحث باشد. بحث بر سر مفاهيم اخلاقي و عقلاني و ... پيچيده تر است تا بحث از نام هاي ساده. به عنوان مثال واژهء سادهء «كار»؛ فرانسوي ها همان تلقي را از كار ندارند كه ژاپني ها، و ژاپني ها همان چيز را از كار نمي فهمند كه ايراني ها. وقتي به ايراني گفته مي شود «كار» منظور بيشتر اين است كه با يك پيچيدگي خاص موفق شود يك بار و براي هميشه «دست خود را به جائي بند كند» و مسئله تخصص و دانش آن كار، ادامه و پيشبرد آن، آزمايش و رشد در آن كار، و هزاران «و»ي ديگر در آن بي معني است. اما ژاپني «كار» را ابزار و تنها وسيلهء جنگ مي داند. تصميم گرفته است با كار جهان را فتح كند، به كار معتاد شده است، براي او بيش از ديگر مسائل شخصي و خانوادگي ارزش دارد، منافع عموميِ كار براي او نيز اولويت دارد. كار او تخصصي و پيچيده است. آموختن آن زحمات زياد دارد. كار براي رونق مملكت و عرصهء پيكار با ديگر جوامع دنياست. كارِ مفيد مي تواند تا هفته اي صد ساعت (به عوض ده ساعتِ دنياي سوم) انجام گيرد. ... اگر اشتباهي رخ دهد به شدت متأثر مي شود. ابزار كار براي او اعتبار اجتماعي نمي آورد، بلكه حاصل كار براي او اقناع كننده است و آن هم در صورتيكه براي جامعه مفيد واقع شده باشد.

وقتي كه در مورد واژه «كار» و حوزه معنايي آن اين همه تفاوت باشد كه ما به صد يكِ آن هم اشاره نكرديم، مفاهيم پيچيده تر و اجتماعي تر مثل پارلمانتاريسم، دموكراسي و ... حوزهء معنايي بسيار پربارتر و عميق تري دارند و به محض كنده شدن از قالب هاي اجتماعي خود عقيم مي گردند. و اين در واقع تمام مقولاتي را كه جامعه صنعتي غرب، براي جوامع دنياي سوم به عاريت گرفته شده شامل مي گردد و ايرانيان نيز از شمول آن خارج نيستند.

مصدق به خوبي مي دانست كه اين مردم نه مشروطه و نه قانون را (اين هر دو وارداتي هستند و با نهادهاي ملي ــ قومي ما هيچ رابطه اي ندارند) خوب مي فهمند و نه مي توانند از آن دفاع كنند و اين همان چيزي است كه در عمل اتفاق افتاد. مصدق اين معنا را بارها با بيانِ ظريف (و بسيار محترمانه و با سرپوش) و عميق و نكته سنجِ خودش بيان مي كرد. البته سعي نمي كرد بر روي نكات منفي آن انگشت گزنده بگذارد و مردم را تحقير كند، بلكه با برخوردي محترمانه سعي داشت كه پاي مردم را به مبارزات اجتماعي بكشد و آنها را نسبت به حيات جمعي و دفاع از آن حساس كند. بسيار سعي مي كرد كه مردم را از انفعال نسبت به مسائل اجتماعي دور كرده و آنها را در «امر اجتماعي مربوط به حيات جمعي» ورزيده نمايد و مي گفت «گريز از آزادي» شيوه مرضيه استبداد است، يعني باعث رشد مستبدِ خودكامه مي شود. اين ويژگي جامعهء غيرخلاق و مصرفي است كه حتي علاقه اي نسبت به فكر كردن (كه به طور معمول مشكل ترين كار است) ندارد و بيشتر ترجيح مي دهد كه ديگري به جاي او بينديشد. اگر تلقي كسي از اين مقولات اين چنين باشد، طبعاً رفتار اجتماعي خود را نيز به همين گونه شكل مي دهد، رفتاري كه فقط در زمينهء استبدادپروري كارايي بسيار بالايي دارد. يكي از مسائلي كه زمان مشروطه اتفاق افتاد اين بود كه بعد از بلواي مشروطيت كساني به كاركنان ماليه اعتراض داشتند، به اين عنوان كه اينها داراي مفاسدي در رژيم قبل بوده اند و بازماندهء دستگاه فاسد نظام استبدادند، حال مي بايستي از اين ادارات اخراج شوند و از اين جهت به مستوفيان اعتراضات جدي مي كردند. مصدق نيز در خاطرات خود (نه در اعلانيه و نطق هاي خود) ضمن اينكه شرح اين واقعه را كه خود ناظر بوده مي آورد، اضافه مي كند: «... اين حرف صحيح بود، اگر مشروطه هم روي يك زمينه و سوابقي {يعني داراي قالب هاي متحول اجتماعي خودش} نصيب ما شده بود و مملكت مي توانست از اشخاص مطلع بر رژيم استفاده كند. گويندگان، كساني بودند كه چندي به خارج رفته جريان مشروطه را از دور ديده و معلوماتي جز يك اطلاعات سطحي با خود به ايران نياورده بودند و ديگران حتي نام مشروطه را هم نشنيده و بين استبداد و مشروطه فرق نمي گذاشتند.»

از طرف ديگر مردم نيز كه مي بايستي از مشروطه، كه به ظاهر حاصل كار آنان بوده، دفاع كنند در وضع بي خبري كامل نسبت به آنچه اتفاق افتاده به سر مي بردند. پشت سر مشروطهء ايران ويكتور هوگوها و ديدروها و چهارصد سال انقلاب اقتصادي و اجتماعي نبود. سلطان! عبدالمجيد ميرزا عين الدوله نخست وزير مشروطه بود، و سفارت انگليس حامي آن؛ تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. يك دهاتي ايلاتي اسكان يافته، دزد سر گردنه كه زماني با مشروطيت مخالف بود و همينكه مشروطه پيروز! شد استعفاء كرد و سي هزار تومان موجودي همهء خزانه را برداشت و راهي زيارت! از سمت روسيه شد. مصدق كسي نبود كه اين نكات از چشم نكته ياب او مخفي بماند. «... در سال 1299 شمسي كه با پسر و دختر بزرگم از اروپا به ايران آمدم، به دعوت ميرزا اسدالله خان عين املك كارگزار وارد كارگزاري بوشهر شدم و براي ديدن بعضي نقاط مِن جمله ميدان توپخانه كه وضعي بسيار بد داشت به آنجا رفتم. در مراجعت روي ميز اطاق نامه اي كه به عنوان من نوشته شده بود و دو ظرف پر از خرما و تخم مرغ بدين مضمون ديدم: ساعتي دارم كه مدتي است از كار افتاده، نظر به اينكه فرزندان شما تحصيلات خود را در اروپا كرده اند آن را مي فرستم درست كنند و هديه ناقابلي هم كه ارسال شده نوش جان نمايند. اين نامه وقتي نوشته شده بود كه چهارده سال از عمر مشروطه گذشته يود و هنوز مردم دور از پايتخت اين طور تصور مي كردند، هر كس براي تحصيل به خارج رفت، همه چيز حتي ساعت سازي هم آموخته است.» و از طرف ديگر اشاره مي كرد كه وزيران ماليه، حاج اميرنظام همداني، به عهد كابينه عين الدوله سابق الذكر با استخاره كار مي كرد كه پولي را بگيرد يا بدهد و يا ندهد.

البته ما در پي گستردن اين بحث نيستيم وگرنه از همين لغات و واژه هاي بسيار سادهء «حاج»، «امير نظام» و بعد منسوب به «همدان» و «مشروطه» و «عين الدوله» هزاران بارِ معنايي به در خواهد آمد كه به خوبي نشان دهند چه شكاف غير قابل ترميمي بين بار فرهنگي اين افراد و حوزهء معنايي آن اصطلاحات وجود دارد كه خود به خود ساز و كار پارلماني را از هر گونه حركت باز مي دارد.

نخست وزير ما اين قبيل مسائل را در زمينه هاي مختلف و با نرميِ زياد همانطور كه شيوهء او بود نقل مي كند كه نشان از معرفت عميق وي از ساختار فكري جامعه دارد و مطالبي را از خاطرات ايدن، وزير امور خارجه انگليس، نقل مي كند و در نهايت خودش اين گونه مي آوردكه: «... نويسندهء خاطرات مي خواهد تحت لفافه اين را بگويد كه اگر ملت ايران به حق خود عارف بود و احساساتي كه ابراز مي كرد از روي حقيقت بود، ما نمي توانستيم كاري به ضرر آن ملت صورت بدهيم.»

مصدق در جاهاي ديگر به كرات گفته است كه حتي مجلس به حقوق خود عارف نبوده است. ليكن باز به نكات مثبت آرماني خود نسبت به مردم توسل مي جويد و در جواب ايدن مي گويد ايرانيان خر نيستند كه باز بگذارند مدتها آنان را افسار كنند (و ديديم كه كردند). اين نكته نشان مي دهد كه «ايدن وزير امور خارجه انگليس» تا كجا در عمق مسائل ايران دقيق شده است و چگونه سعي نموده در ظاهر آشفته و احساسي مسائل اجتماعي، ريشه هاي عميق و قانونمندِ رفتار ايراني را بيابد. براي اينكه ببينيم آيا مصدق در ته دل و علي رغم ميل باطني و عملي كه انجام داده با ايدن هم عقيده بوده يا نه سخني ديگر از او استشهاد مي كنيم: در كتابِ مأموريت براي وطنم، محمدرضا شاه مطالبي گفته بود كه دكتر مصدق در كتاب خاطرات بدان اين گونه پاسخ مي دهد: «اگر پادشاهي رأي ملت خود را به هيچ شمرد، چگونه مي توان انتظار داشت كه دو بيگانه آن را به هيچ نشمرند، و به مملكت تجاوز نكنند، و همين توجه به افكار عمومي بود كه ايدن وزير خارجه انگليس در يكي از خاطرات خود مي نويسد ناسيوناليسِمِ ايراني يك ناسيوناليسم نارس است.»

از محتواي گفته ها و نوشته هاي مصدق و همين طور سلف شريف او، اميركبير، اين مطلب بر مي آيد كه هر دوي اين بزرگواران فهم و فرهنگ ملي را براي كاري كه در جهان آن روز به عهده گرفته بودند، «نارس» مي دانستند، ليكن اين را مجوزي و حقي براي كشورهاي استعماري نمي دانستند كه چون «نارس» است پس انگليس و امثالهم مجاز به استعمارند. و تمام تلاش خود را نيز در احياء و رسيده شدن اين «نارسي» مي كردند. و اين خلاف رأي و نظر ديگران بود. رزم آرا، كه او هم نخست وزير بود، در عمل در درگيري هاي نفتي قبل از مصدق گفته بود كه چون ملت قادر نيست يك آفتابه هم بسازد پس چطور مي تواند با استقلال نفت را عهده دار شود؟ از اينرو حضور بيگانه را مجاز مي دانست. و وثوق الدوله، كه او هم نخست وزير بود، عملاً ايران را به «130 هزار ليره فروخت» كه ايراني عارف به حق خود نبود. در اينجا، از ديد جامعه شناختي، عمل وثوق الدوله و آفتابه سازي رزم آرا و «عارف نبودن ملت به حق خود» مصدق و اشارات ايدن، همه يك معني را مي رساند و آن ناسيوناليسم نارس ايران بود و اگر استاد مرحومم و معلم بزرگم دكتر شريعتي اين استنتاج را از اين تحليل مي شنيد، همانطور كه بر موريس تورز داد زد، بر سر ما نيز فرياد مي كشيد. ولي من معتقدم كه اين «نارسي» را با گفته هاي شريعتي بهتر از هر گفته اي مي توان ثابت كرد، ليكن شريعتي همچون مصدق مي ترسيد كه نكات منفي اين برداشت يك مشروعيت ضمني هم براي ملت ايران و هم براي انگليس و آمريكا و ديگران ايجاد كند كه مي توانند كار خود را ادامه دهند. البته من تابع نظرات شريعتي و مصدق هستم. در همين راستا امير كبير مي گفت «غيرت از روح ايراني رخت بر بسته است» مصدق هم كه همين نظر را داشت. نظرات ديگران را هم ديديم. اگر چنين نبود چطور ملت اجازه داد زاهدي عامل كودتا باشد و ده ميليون دلار بگيرد. چرا نخست وزير انگليس چنين كاري را به ضرر ملت خود نمي كند، كه مي تواند بكند. و همين طور علي اميني كه پدر در پدر نخست وزير بود و داراي مكنت و ثروت بي حد و اندازه، باز هم در كودتا عليه مصدق چه كرده بود كه پنج ميليون دلار گرفت؟ بقيه هم سر و ته يك كرباس اند. مصدق هميشه مي گفت كه قدرت دولت و مجلس از ملت است و شرح مي داد كه اگر آنها وارد حيات سياسي ــ اجتماعي خود نشوند در عمل مجلس و دولت از كار مي افتد. اين كاري است كه در عمل در طول عمر پارلماني ايران انجام شده است. ايراني ها، از ظلم به ستوه آمده اند، شوريده اند، نظامي را سرنگون كرده اند ولي دوباره به دامن استبداد افتاده اند. اگر «نارس» نبودند مي توانستند هميشه از پارلمان خود دفاع كنند. اين كاري است كه بايد انجام مي دادند و نمايندگان خود را به پارلمان مي فرستادند، تا دولت نيز نماينده پارلماني باشد، نه اينكه «قدرت» به كمك و نفوذ بيگانه كم كم غصب شود و دولت براي تأمين اهداف قشر خاص و به پشتيباني بيگانه و منافع او، نادان ترين و احمق ترين و وطن فروش ترين عناصر را نمايندهء مجلس كند كه هر رطب و يابسي را به او تحميل مي كنند قبول مي كند. (رضا شاه به مجلس لقب افتخاري «طويله» را داده بود و هر كس كه مي خواست نماينده بشود، مي گفت كه به طويله ببرندش. البته اگر طويله نبود رأي به شاهي او نمي داد.)

حق مطلب را مصدق در همين جا مي گويد كه چرا چنين چيزي در سوئد و انگليس اتفاق نمي افتد؟ البته منكرين سخن وي بايد پاسخ بدهند. مصدق مي دانست كه اين نهادها برآمده از حيات جمعي ملت ايران نيست، و روابط متقابل نيروهاي انساني و نيروهاي توليدي جامعهء ايران چنين چيزي نيافريده كه بتواند از آن دفاع كند. در سرزمين ايران مواد توليد، اگر بيشتر از جاهاي ديگر نباشد كمتر نيست، ليكن فرهنگ و روابط آدميان به گونه اي منجمد شكل گرفته كه از تحول مي ماند. اين «خرد» است كه لباس عاطفه و احساس پوشيده و كارايي خود را از دست داده است.

اينكه در ايران و كشورهاي مشابه هنوز مركب قانون اساسي روي كاغذ خشك نشده به مزبله داني مي رود و قليلي متجاوز از هر قماش و صنف و به قول امير «اجامر و اوباش و هرزه هاي اين ايران به اين هرزگي» يك مرتبه تمام چيزهايي را (كه در واقع بي پايه هستند) از بن خراب مي كنند و آن بدين دليل است كه: «اين قبيل هوا و هوس بيشتر در ممالكي روي مي دهد كه ملت به حق خود عارف نيست و شاهان هم به آن درجه از تمدن نرسيده اند كه ملت خود را به پايه ملل درجه اول برسانند و در مقابل سياست خارجي، منافع ملت را حفظ كنند.»از ص 203 تا 210

در آن زمان كه فرهنگ ايران، با همكاري بيگانگان، زندان مصدق را به رنج خودسازي ترجيح داد و خود را در گور بيگانگان مدفون كرد و به گفتهء ايدن «هميشه مي خواست و مي بايست خوب بماند»، داور تاريخ گفت تا بر گورش بنويسند:
كسي كه در اينجا غنوده است
هزار سال در تولد خويش تأخير داشت
او معاصر خويش نبود
و كاسهء سفالين فكرش گنجايش خرد دورانش را نداشت
و جسم بيمارش توان پيمودن را
دريغا «كه با اشك شوق آمدي»
و در منجلاب سفاهت رفتي

مصدق، پير احمدآباد. از او بسيار شنيده و خوانده ام. نامش را كه مي شنوم يا به زبان مي آورم، در ذهنم مجسمه استواري و استقامت و پايداري، پديدار مي شود. پيغمبري را ماند، چون موسي، نه عيسي يا ابراهيم. او پيغمبر زمانه خويش بود، چون موساي چوپان كه بسيار برتر و آگاهتر از مردم زمانه اش و حتي قرنهاي بعد بود. از قوم بني اسرائيل همين بس كه معجزهء پيغامبرشان (كه طبعاً بايد شايسته مردم باشد نه پيغمبر خدا) اژدها كردن عصا و يد بيضاء بود، نه آيات كلام الله، كه معرفت درك آنرا نداشتند. مصدق نيز چون موسي، پيغمبري سخت و عبوس و حقجو و مقاوم و پايدار است. او در برابر نامردان و مردم فريبان و حق مردم خوران، بي پروا و پرشتاب و شعله ور مي شود، و عنان اختيار از كف مي دهد و بيم جانش نيز باعث انصراف از نيت مصمم او نيست. و در هنگام برخورد با مردم نادان و ناآگاه و فريب خورده، صبور است، و با تمأنينه هدايتگري مي كند و براي فروخوردن خشم خود از بي خبري و ناآگاهي مردم، از خدا طلب حلم و بردباري مي كند. و براي مقابله با خدايگان زور، از خدا شرح صدر و زبان گشاده مي خواهد تا امرش را بدرستي اطاعت كند. خدايا او را بيامرز، و به ما توانايي بازشناسي نيك مرداني چون او در زمانه خويش ارزاني دار!


Wednesday, March 05, 2003

خوابهاي پريشان

از ساعتي كه بر خود فشار آوردم تا شايد الهام يا تراوشي دروني بر قلمم جاري شود و نيز سخت ناكامم گذاشت، احساس خاصي كه پيش از اين نيز تجربه كرده بودم ولي بي سر انجام رها شده بود را دوباره تجربه مي كنم. احساسي كه بعد از گذشت يك شب هنوز از آن خلاصي ندارم. احساسي شبيه به شتري درمانده كه در انتظار خالي كردن بارش است، يا مادري آبستن كه به اميد سلامت فرزندش بر تخت بيمارستان تحمل رنجي يگانه مي كند، يا مبارزي كه تير دشمن بر سينه اش نشسته و نفس آخر را انتظار مي كشد. تحملم را از كف داده ام. گيج و منگ و گاهي نيز هيجان زده، سخت بخود فرو مي روم و از هر آنچه ميگذرد غافل مي شوم تا يك آن كه به اراده اي مجهول و غريب به هوش آيم و در نمي يابم كي به اينجا رسيده ام و حال كجا بايد روم. بي خودي و گيجيم را كه از آن گريزي نيست تحمل مي كنم، الّا آنگاه كه بايد به هوش بود. وقتيكه به هوش مي آيم به ياد نمي آورم در ركعت چندم هستم و حال بايد چه بگويم و چه كنم. عصبي و پرخاشگرم مي كند.

به ياد دوران جواني و دوستاني از ده بالا دست كه چشمه هاشان جوشان باد، هر يك به نيتي و انگيزه اي دست به ضريح شاهچراغ مي برديم و از او خواسته اي داشتيم و هر يك به اميد رسيدن به آن به لانه مان باز مي گشتيم، بايد دو ركعت نماز واجب بجا آورم.

زماني بود كه زنده ماندن را آسان مي دانستم و از آن ساده تر مردن بود، ولي كنون يكي از يكي سختتر. روزگاري بود كه مشقت زنده ماندن در نظرم چون تلاش اندك و نافرجام آن پير مرد خيابان گرد بود، و سادگي مرگش در غربت ديدگان دور و نزديك، اسطوره و ملكه هر يادمان مرگي بود. ــ پر كن پياله را كين آب آتشين ديريست ره به حال خرابم نمي برد ــ

اكنون كه به دنيا چنگ انداخته و از آن جدا نمي شوم، حتي يادشان نيز برايم سخت و كشنده است. ياد گذشته اي و روزي كه خود را هر لحظه به پرتگاه مرگ نزديكتر مي يافتم و بر فراز آن به جهان مي نگريستم. آن دمي كه گر باز نمي آمد، به سرور عشق پذيرايش بودم و آرزو ميكردم و هيچگاه بند نيامد و مرا مغموم خود رها كرد، و اكنون كه آرزويش را نيز از من ستانده.

آنروز كه ميان گلدسته هاي روشن اميد، زير سقف خاكستري افكار بي شكيب، با گامهاي معلق و اينك شديد، دست مي بردم به دستگيرهء درهاي ناپديد، در آن قلعهء اصوات مهيب، به خود تنيده آرزوهاي من بي نصيب.

بياد آنروز كه به زيارت عشق شتافتم، و ناكام باز آمدم، دمي از گذشته غافل گردم، و دو ركعت نماز عشق، واجب كنم.

Tuesday, March 04, 2003

امتحان مردم از محافظه كاران

اكنون بعد از گذشت چند روز از اعلام نتايج انتخابات و توجه همه اقشار مردم تهران و بلكه ايران به آن، برخي به اشتباهشان در رأي ندادن اعتراف مي كنند، برخي از بلاي اين شوراي راستگرا سخن مي گويند و عده اي ديگر براي مردم تهران هورا مي كشند، نه براي رأي دادنشان كه براي عدم مشاركتشان. اما شايد اقليتي چون من باشند كه از اين نتايج و رأي مردم به راستگرايان خوشحال نيز باشند. دقيقاً يادم نيست كي بود كه آقاي شمس الواعظين پيشنهاد جالب و تازه اي براي خروج از حاكميت داشت. ايشان با زيركي خاصي از اجراي تعهدات اصلاح طلبان توسط محافظه كاران سخن مي گفتند. به تصورم آنقدرها هم كه از ظاهر سخن ايشان برمي آيد غير قابل قبول كه نيست، هيچ، فوق العاده سخني حكيمانه و آزمودني است، بر خلاف پيشنهاد آقاي عبدي كه اصلاً نمي توان براي نتيجهء مطلوب يا خلاف آن آزمايش و تجربه اي واقعي داشت. سخن آقاي عبدي را فقط مي توان يكبار امتحان كرد و ديگر توان بازگشت به جاي اول در صورت نتيجه نامطلوب نيست. اما طرح پيشنهادي آقاي شمس الواعظين را مي توان در شرايط واقعي تجربه كرد و فهميد كه آيا مي توان به آن اعتماد كرد يا خير. ماجرا از اين قرار است كه محافظه كاران بايد در انتخاباتي (حال به هر ترتيب) بر اصلاح طلبان پيروز شوند و در نهايت در دورهء رياست خويش بر آن نهاد انتخابي كه سابقاً اصلاح طلبان با وجود رأي بالاي مردم نتوانسته بودند به تعهدات خود جامهء عمل بپوشانند، به همان شعارها و تعهدات انتخاباتي كه مردم بخاطر عملي نشدنشان اصلاح طلبان را كنار زده اند، و در واقع خواست و رأي مردم است تا زمانيكه كاملاً اجرا شود، اينك محافظه كاران منتخب مردم به آنها عمل خواهند كرد و در مقابلشان نيز هيچ سنگر و نيروي كارشكن و سرسختي چون راستگرايان اقتدارگرا را نخواهند ديد. برخي كه به ناموفق بودن اين طرح معتقدند، شايد به اين نكته توجه نمي كنند كه با وجود چندين سال سخن از اهميت رأي مردم و خواست آنان و آزادي سياسي و عدالت اجتماعي و امنيت و آزادي منتقدان و مخالفان و برنامه هاي ريز و درشتي كه در مجلس طرح ريزي و ارائه شده و در شوراي نگهبان رد شده است و رفتارهاي سراسر آميخته به مدارا و مديريت و تساهل و تسامح و البته به نتيجه نرسيدن هيچيك از آنان و برخوردن به سنگ سخت اقتدارگرايان، اكنون ديگر اينها همه تبديل به تابو و روح هرگونه رفتار حاكمان و دولت و مجلس نشينان و هر نهاد ديگري كه كانون رأي مردم باشد شده است. حال بايد ديد راستگراياني كه به رأي مردم برگزيده شده اند با روح حاكم بر شوراها كه در اين چند سال تبيين شده، چه مي كنند. و آيا مي توان به نظريهء آقاي شمس الواعظين اعتماد كرد و...

Sunday, March 02, 2003

انتخابات: جاده دوطرفه اصلاح طلبان

اعلام آمار انتخابات خواب را از چشمم ربود. ناخودآگاه به ياد سال 76 افتادم، بعد از انتخابات، كه رأي خاتمي معلوم شده بود و همه خوشحال بوديم و احساس همدلي غريبي با تمام مردم ايران در سراسر ايران و جهان داشتيم. اما من اصولاً آدم سرتق و لجبازي هستم. مي گفتم انتخابات در ناعادلانه ترين شرايط موجود برگذار شد، گرچه نتيجه براي مردم لذتبخش و سودآور بود و همان بود كه مردم خواسته بودند. مي گفتم بيش از هزار نفر براي كسب يك پست حكومتي ثبت نام كرده اند، ولي فقط چهار نفرشان تأييد شد. مي گفتم شايد اگر سحابي تأييد صلاحيت شده بود رأي بيشتري كسب ميكرد. مي گفتم كه من به او رأي ميدادم و همين باعث شده بود كه مرا در اصحاب انصار ولايت فرض بگيرند! علاوه بر نظارت سختگيرانه استصوابي (كه به جرأت مي توانم بگويم خيلي شانسي و بر مبناي تحليل هاي بي اساس يك شخص معتمد و شايد حتي كسي مثل سعيد امامي، اجازه شركت خاتمي در انتخابات صادر شد تا نقش يك مخالف بي اثر را به نفع خودشان بازي كند)، كل نظام براي پيروزي فرد مورد نظر خود تمام برنامه ها را طرح ريزي كرده بود. و اما در روز انتخابات كساني به پاي صندوقهاي رأي آمدند كه از ابتداي انقلاب تاكنون در هيچكدام از رأي گيري ها شركت نكرده بودند و اكنون تصميم به شركت در انتخاباتي داشتند كه بعد از انقلاب بي بهره ترين آنها از اصول اوليه انتخاب آزاد بود و در ناعادلانه ترين شرايط موجود برگذار شد. اين بي عدالتيها فقط تا پيش از دوم خرداد نبود بلكه در آنروز و تا پايان شمارش آراء و اعلام نتايج ادامه داشت و حتي باعث تأخير چند ساعته اعلام نتايج شد. بعدها متوجه شديم كه در برخي مناطق كشور رأي سازيهاي گسترده اي صورت گرفته و حتي مجموع آراء اخذ شده از خرم آباد بيش از تعداد واجدين شرايط بود، چيزي قريب به نيم ميليون بيشتر. تبليغات آقاي خاتمي همه جا با برخوردهاي خلاف قانون نيروي انتظامي و شبه نظامي مواجه مي شد. تابلوها و نوشته جات و آگهي ها جمع مي شد. واقعاً وضعيت سخت و بغرنجي بود براي كساني كه مي خواستند نظر مردم را به ايشان جلب كنند. سخت ترين و ناعادلانه ترين شرايط انتخاباتي بعد از انقلاب بود، هيچكس اما فكرش را نمي كرد نتيجه آن شود كه شد. ولي خداوند ارده اش را در جايي قرار ميدهد كه كسي انتظارش را ندارد تا مردم بيانديشند و درس عبرت بگيرند.

اما حكايت نهم اسفند هشتاد و يك داستان ديگريست. حكايتي از جنس داستان گمراهي پسر كنعان و غرق شدنش در سيلاب بلاي آسماني. روزگار غريبي ست. اگر رأي مردم را در دوم خرداد تبلور صفت هديت خدا بدانم، پس با نهم اسفند چه كنم. آيا اين نيز از همان جنس است.

مردم ايران در روزي كه آزادترين انتخابات پس از انقلاب در حال برگزاري بود چه ميكردند؟ آيا در خانه ها نشسته بودند و از عينك دروغ پرداز و فريبكار لاريجاني به صفهاي طويل انتخابات مي نگريستند، يا از زور سرما به زير لحاف و كنج كرسي ها تنيده بودند؟ آري، مردم ايران در روزي كه همه چيز براي گفتن نظراتشان كامل تر از هميشه مهيا بود، گوشه چشمي به اين بيمار غمزده و غريب و راه گم كرده شهر حسرت و دريغ تاريخ پرطلاتم ايران زمين نكردند. چگونه است كه تحليلگران جهان، آري همه دنيا، باور كردند كه مردم ايران صاحب دموكراسي و آزادي رأي و نظر هستند، آنگاه كه در انتخاباتي با نهايت پايمالي حقوق شهروندي به صرافت حضور سي ميليوني مي افتند، و چگونه همان كارشناسان، انتخابات ديروز را در عين آزادي نسبي و حضور كم رنگ (فقط دوازده درصد) تهراني ها، توجيه گر همين امر خطير رشد آزادي و اراده مردم خواهند دانست؟ آيا باز هم مردم ايران را صاحب درك و شعور بالاي سياسي و اراده آزاد مي دانند.

هر چه مي خواهم به خود بقبولانم كه اينها همه عين آزادي و دموكراسي است، نمي توانم جواب سئوالاتم را بيابم كه مردم ايران چرا جايي كه هيچ محلي براي سخن و ابراز عقيده ندارند، از جان مايه مي گذارند تا خالق يك شگفتي تاريخي شوند و خواست و نظر خود را فرياد مي كنند، و ديگر جاي كه همه چيز در بهترين شرايط ممكن در دو دهه اخير آماده و مهياي حضورشان و طرح هرگونه سخن و نظري هست، لال و جن زده مي شوند و زمين و آسمان را به هم مي بافند تا با دلايل واهي، خود را از گفتن رأيشان معاف كنند و آنگاه من بايد بنشينم شاهد باشم كه چگونه جوانان محترم وبلاگ نويس، لاف قهرماني دموكراسي مي زنند و در حالي كه راحت پشت ميز كامپيوتر خود نشسته اند و شايد فنجان نسكافه اي در كنار دارند يا گربه ملوسي در بغل، در كمال شجاعت و دليري، انگشتان ظريف و ماماني خود را بر تكمه ها مي فشارند و اعلاميه حقوق بشر صادر مي كنند و حرف از آزادي بيان در دنياي مجازي و غير واقعي وبلاگ مي زنند. نمي توانم اين را بفهمم، مردمي كه در يك انتخابات ساده و قانوني و نسبتاً آزاد، كه كوچكترين لطمه ايي از ناحيه قدرتهاي فراقانوني در صورت شركت به آنها وارد نمي شود، رأي نمي دهند، پس ديگر كي، كجا، و چگونه مي خواهند حرفشان را بزنند؟ شايد اساساً مردم ايران حرفي براي گفتن ندارند و تنها از سر هوس و بازيچه قرار دادن افكار عمومي دنيا در انتخابات پيشين شركت كرده اند؟ نمي دانم شايد روزي جواب سئوالاتي كه با مشاهده رفتار ابهام آميز مردم ايران بر ذهنم نقش بسته و روحم را سخت آزرده، دريابم. از دانشمند بزرگي ياد گرفته ام كه براي تحليل صحيح هر واقعهء تاريخي نياز به گذشت حداقل يك قرن از وقوع آن است و عالم من كفاف آنرا نخواهد داد. ولي مي توانم روزگاري را نه چندان دور در ذهن مجسم كنم كه مردم اتوبان خروج از حاكميت را به اصلاح طلبان صادق و معتمد خود نشان مي دهند تا ديگر بهانه ايي براي ماندن نداشته باشند. با رأي آمدند و با رأي خواهند رفت. اما روي سخنم با كساني ست كه از رأي مردم تبري مي جويند. آنان چه خواهند كرد، آنگاه كه در انتخابات رياست جمهوري، حداكثر پانزده درصد واجدين شرايط شركت كنند. حتي با حضور افرادي چون مهاجراني يا نوري يا سحابي و يا هر شخصيت معتبر و مردمي ديگري كه مي تواند در روزهاي بحراني مشروعيت بخش حكومت باشد و دلگرم كنندهء مردم و گردآورنده آنان در كنار حكومت، نه در مقابل آن، افرادي كه امروز نتوانستند حتي در يك انتخابات آزاد رأيي نسبي و درخور پيشينه شان بدست آوند، با همه نيرو و تواني كه از خود نشان دادند. يقيناً در آنصورت بازنده نهايي كساني خواهند بود كه در دورهء دولت اصلاحات اميد مردم را از انعطاف پذيريشان نااميد كردند و مردم را به روشهاي قهريهء مدني و همانا از مشروعيت انداختن حاكميت سوق دادند. پس درود بر انتخابات، بخصوص در شرايط قهر ملي كه اينك شاهد قهر اولين لايه هاي جامعه ايراني هستيم. اين باشد تا انتخابات بعدي و بعدي و بعدي... تا روزي كه عدد شركت كنندگان به ميزان چماقداران هوادار ولايت مطلقه، كه در ازاء دريافت بهره و مزدي اندك در پاي صندوقها گماشته مي شوند كاهش يابد. و اكنون از مردم بايد پرسيد آيا آنگاه كه قهر شما منجر به حضور نه بيش از پانزده درصد پاي صندوقهاي رأي شد، تصور مي كنيد نوبت كه از شما گذشت، به تشريف فرمايي كه و چگونه حاكمي است نوبت مي رسد؟ نه آيا تجربه تاريخ ايران، استبداد داخلي يا خارجي را نشانمان مي دهد كه دقيقاً بعد از كناره گيري و قهر مردم چون عروسي پير و بيوه به عقد نظام حاكم ــ حال هرچه نامش باشد ــ درمي آيد. گرچه اكنون قرني ديگر است و دو سال نيز از آن گذشته، آيا دنيا و يد تواناي تاريخ سرزمينمان و سنت الهي براي ما خرق عادتي را خرج خواهد كرد و آيا ملتي كه براي خود كاري نمي كند شايسته است كه چشم به تقدير و هر آنچه پيش آمد داشته باشد و اميد به آزادي و سربلندي را نيز آرزو كند؟ و آيا بفرض خرق عادت تاريخ ايران، چگونه مي توان دلخوش بود و نعمتي را پاسداشت كه اصولاً به همت و اراده خود بدست نياورده ايم؟ آيا مردم ايران نيز آزادي و دموكراسي و عدالت اجتماعي و... را به شيوه مردمان افغانستان و عراق مي خواهند كسب كنند؟


هفته پيش در سايت زنان ايران خواندم كه طرح پيشنهادي يك زن آرشيتكت ايراني الاصل حايز مقام بهترين طرح ارائه شده براي جانشيني برجهاي دو قلوي نيويورك است، اما برنده اين در نهايت فرد ديگري بود از دنيايي كه كوچكترين ظني به دخالت در تروريست جهاني به آنها وارد نيست.

طرح آرشيتكت ايراني براي برجهاي دوقلوي نيويورك اصل خبر

از ميان طرحهاي ارائه شده از سوي آرشيتكت هاي سرشناس جهان براي جايگزيني برجهاي دوقلوي نيويورك طرحي كه با مشاركت خانم فرشيد موسوي، آرشيتكت معروف ايراني مقيم لندن ارائه شده، جزء طرحهاي منتخب شناخته شده است. طبق نظر كارشناسان بخت پيروزي اين طرح در ميان طرحهاي رقيب كم نيست.

به گزارش نشريه تهران پست، اداره بندر نيويورك طرح تحقيقات جايگزين براي برجهاي دوقلو را بين شركتها و آرشيتكتها به مسابقه گذاشته است. فرشيد موسوي در طرح گروه معماري يونايتد آرشيتكت در اين مسابقه شركت كرده است. وي كه از طراحان اصلي آن است گفت: تيم ما در مقايسه با ساير تيم هاي شركت كننده از جوانترين معماران تشكيل شده است. به علت اهميت ويژه اي كه اين طرح و مسائل سياسي مرتبط با آن دارد، دفاتر آرشيتكت به صورت گروهي وارد مسابقه شده اند.

به گفته وي طرح يونايتد آرشيتكت نكات و مسائل زيادي را با توجه به تجربياتي كه از انفجار برجها به دست آمده مد نظر قرار داده است. مثلا بيش از 20 راه خروج براي اين برجها در مواقع حادثه در نظر گرفته شده است.

وي همچنين گفت: ما پنج برج را در كنار هم قرار داديم كه به هم راه دارد، به حالت يادبود و به مسائل تاسيسات هم توجه شده است.

اما در نهايت آنچه اتفاق افتاد چيز ديگري را نشان مي دهد. اين عكس ماكت طرح بنده شده است، خودتان قضاوت كنيد كج و معوج تر از اين ديگه مي شد؟ خبر بي بي سي را بخوانيد.

طرح جديد برجهاي دوقلوي نيويورك"مايكل بلومبرگ"، شهردار نيويورك، گفت كه طرح برنده كه در آن برج ها به صورت زاويه دار و شيب دار هستند، و مناره اي با بيش از 500 متر ارتفاع، دارد جايگاه ويژه منطقه مانهاتان در جهان را به آن بازمي گرداند.در اين طرح، بخشي از پي ساختمان قبلي حفظ شده است. اين كار براي يادآوري قربانيان حادثه يازدهم سپتامبر انجام گرفته است.آقاي لايبسكيند در لهستان متولد شده است، ولي در سال 1965 شهروند آمريكا شد.

Saturday, March 01, 2003

قصهء ارباب معرفت
حافظ و مولوي
دكتر عبدالكريم سروش

نزد حافظ «ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است» و «ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني ست» و مرتبه عاشقي مرتبه احتياج و نياز است و مرتبه معشوقي، مرتبه استغناء و ناز و اشتياق و «سخن در احتياج ما و استغناء معشوق است». اما هيچ سخن از اين نيست كه عشق يك حقيقت است كه دو جلوه دارد و يك سقف است كه بر دو ستون بنا مي شود: عاشق و معشوق. و اين دو بر هم و با يكديگر يك حقيقت را مي تنند. آن رايحه رايج، كه عشقِ نزد عاشق است و بس، و معشوق بي خبر و مستغني از عشق و بي نصيب از عشق مي زيد همچنان از اشعار حافظ استشمام مي شود و اين كجا و آن نكته عطرآگين كه مولانا از آن پرده برمي گيرد كجا، كه عاشقان را نيز از عشق حظّي و نصيبي است، و عشق عاشقانه داريم و عشق معشوقانه، و عشق يك در جامه رنجوري و التهاب و نياز روي مي نمايد و جاي ديگر در جامه سرخ رويي و استغناء و ناز، يك جا پنهان است و ديگر جا آشكارا و تا معشوق، عاشقِ عاشق نشود، عاشق، عاشقِ معشوق نخواهد شد:

چون در اين دل برق مهر دوست جست

اندر آن دل دوستي مي دان كه هست

هيچ عاشق نباشد خود وصل جو

كه نه معشوقش بود جوياي او

ليك عشق عاشقان تن زه كند

عشق معشوقان خوش و فًربِه كند

عشق معشوقان نهان است و ستير

عشق عاشق با دو صد طبل و نفير

بي مرادان بي مرادان مي تنند

وان مرادان جذب ايشان مي كنند

*         *         *

دلبران را دل اسير بي دلان

جمله معشوقان شكار عاشقان

*         *         *

در دل معشوق جمله عاشق است

در دل عذرا هميشه وامق است

*         *         *

حاصل آنكه هر كه او طالب بود

جان مطلوبش در او راغب بود

ليك ميل عاشقان لاغر كند

ميل معشوقان خوش و خوش فر كند

عشق معشوقان دو رخ افروخته

عشق عاشق جان او را سوخته

كهربا عاشق به شكل بي نياز

كاه مي كوشد در آن راه دراز

تشنه مي نالد كه اي آب گوار

آب هم نالد كه كو آن آب خوار

*         *         *

عشق مستسقي است مستسقي طلب

در پي هم اين و آن چون روز و شب

روز بر شب عاشق است و مضطر است

چون ببيني شب بر او عاشق تر است

*         *         *

اي عشق بي تناهي وي مظهر الهي

هم پشت و هم پناهي، كفوت لقب نديدم

پولاد پاره هاييم آهنرباست عشقت

اصل همه طلب تو، در خود طلب نديدم

دعاي عاشقانه پارسايان مجذوب نيز چنين وضعي دارد، نه بنده، كه خداست كه بنده را مي خواند و آن گاه خود، دعاي خود را اجابت مي كند و بلكه آن خواندن و دل بردن عين لبيك اوست. طلب ابتدا از او آغاز مي شود و سپس آتش عطش و درد طلب در جان طالب مي افتد.

اي دهـــنده عقلهــــا فريــــادرس

تا نخواهي تو، نخواهد هيچ كس

هم طلب از توست و هم آن نيكويي

ما كه ايم اول تويي آخر تويي

هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش

ما همه لاشيم با چندين تلاش

*         *         *

هم دعا از تو اجابت هم ز تو

ايمني از تو مهابت هم ز تو

*         *         *

حيله ها و چاره جويي هاي تو

جذب ما بود و گشاد آن پاي تو

ترس و عشق تو كمند لطف ماست

زير هر ياربِ تو لبـيـك هــاست

جان جاهل زين دعا جز دور نيست

ز آنكه يارب گفتنش دستور نيست